و تهى نباشند از كون و بودنى كه وجود آنها بسته بوجود آنست و كون همان محاذات و برابرشدنست در جايى نه جاى ديگر و در هر زمان كه جسم در محاذاتى يافت شود نه محاذاتى ديگر با جواز وجود آن در محاذات ديگر دانسته مىشود كه در آن محاذات مخصوص نبوده مگر بجهت معينى و آن معنى محدث و مخلوق است پس جسم در اين هنگام محدث و مخلوق است كه از محدث و مخلوق جدا نشود و بر آن تقدم نگيرد و از جمله دليل بر اينكه خداى تبارك و تعالى جسم نيست آنست كه هيچ جسمى نيست مگر آنكه آن را ماننديست كه يا موجود است يا موهوم و آنچه از جهتى از جهات مانندى دارد محدث و مخلوق است بآنچه از حدوث اجسام دلالت كرده و چون خداى عز و جل قديم بوده ثابت شد كه جسم نيست و چيزى ديگر و آن اينست كه قول قائل كه ميگويد جسم در حقيقت لغت نشانست از براى آنچه دراز و پهنى باشد صاحب اجزاء و ابعاض و محتمل از براى زيادتى پس اگر قائل كه ميگويد خداى عز و جل جسم است اين قول را تحقيق ميكند و ثابت ميگرداند و معنيش را تمام بآن ميدهد بر او لازم آيد كه خداى سبحانه را با همه اين حقيقتها و صفتها ثابت كند و بر او لازم آيد كه خدا حادث باشد بآنچه حدوث اجسام بآن ثابت مىشود يا آنكه اجسام قديم باشند و اگر از اين قول رجوع نكند مگر بسوى نام نهادن و بس كه مرادش محض لفظ و نام نهادن باشد واضع از براى اسم باشد و در غير جاى آن و چون كسى باشد كه خداى عز و جل را آدمى و گوشت و خون ناميده و معنى آنها را اثبات نكرده و خلاف خود را با ما بر اسم قرار داده نه معنى و اسمهاى خداى تبارك و تعالى فرا گرفته نميشوند مگر از آن جناب يا از رسولش6يا از ائمه رهنمايان:چه علماء علام اتفاق دارند كه اسمهاى خدا توفيقى است و كسى را نميرسد كه از پيش خود اسمى را از برايش قرار دهد و هر چند كه آن اسم بر او صادق باشد حديث كردما را احمد بن حسن بن قطان گفت كه حديث كرد ما را حسن بن على عسگرى گفت كه حديث كرد ما را محمد بن زكرياء از جعفر بن محمد بن عماره از پدرش از حضرت جعفر بن محمد از پدرش محمد بن على
از پدرش على بن الحسين از پدرش حضرت امام حسين:كه فرمود امير المؤمنين فرمود كه جسم را شش حال است تندرستى و بيمارى و مردن و زندگى و خواب و بيدارى و همچنين روح پس زندگيش دانستن آن و مردنش ندانستن آن و بيماريش شك آن و تندرستيش يقين آن و خوابش غفلت آن و بيداريش حفظ آنست و از جمله دليل بر آنكه اجسام و مخلوقند و محدث آنست كه اجسام خالى از اين نيستند كه يا مجتمع باشد يا مفترق يا متحرك يا ساكن و اجتماع و افتراق و حركت و سكون محدث و مخلوقاند پس دانستيم كه جسم محدث و مخلوق است بجهت حدوث آنچه از آن جدا نميشود و بر آن تقدم ندارد و اگر گوينده بگويد كه چرا گفتيد كه اجتماع و افتراق دو معنىاند و همچنين حركت و سكون تا آنكه پنداشتيد كه جسم از اينها خالى نباشد باو گفته شود كه دليل بر آن اين است كه ما جسم را مييابيم كه مجتمع مىشود بعد از آنكه مفترق بوده و حال آنكه روا بود كه مفترق باقى بماند پس اگر چنان نبود كه معينى حادث شده باشد چنان بود كه باينكه مجتمع گردد اولى نبود از اينكه مفترق باقى بماند بر آنچه بر آن بود زيرا كه آن در اين وقت خود را احداث نكرده تا آنكه بحدوث نفسش آنچه مجتمع گرديده موجود شود و در اين وقت باطل نشده تا آنكه بجهت بطلانش موجود شود و روا نباشد كه معنى آنچه مجتمع گرديده بجهت بطلان آن باشد آيا نمىبينى كه اگر چنان باشد كه مجتمع نگردد مگر بجهت بطلان معينى و مفترق نگردد مگر بجهت بطلان معينى ديگر هر آينه واجب باشد كه در يك حالت مجتمع و مفترق گردد مگر بجهت بطلان هر دو معنى و آنكه هر چيزى كه خالى از اين باشد كه در آن معينى باشد مجتمع و مفترق باشد تا آنكه واجب ميبود كه عرضها مجتمع و مفترق باشند زيرا كه آنها از اين معينها خالى باشند و بطلان اين ظاهر شد علاوه بر آنكه آن مجتمع نبوده مگر بجهت حدوث معينى و مفترق نبوده مگر بجهت حدوث معينى ديگر و همچنين قول در حركت و سكون و سائر عرضها پس اگر بگويد كه هر گاه بگوئيد كه مجتمع مجتمع نميگردد مگر بجهت وجود اجتماع و مفترق نميشود مگر
بجهت وجود افتراق پس چه انكار ميكنيد از آنكه مجتمع و مفترق گردد بجهت وجود هر دو امر در آن چنان كه شما اين را لازم آورديد بر كسى كه ميگويد كه مجتمع مجتمع نميشود مگر بجهت انتفاء افتراق يا مفترق نميگردد مگر بجهت انتفاى اجتماع باو گفته شود كه اجتماع و افتراق دو ضدند و اضداد در وجود با يك ديگر ضديت و دشمنى دارند پس چنان نيست كه وجود هر دو در حالى روا باشد بجهت تضاد اينها و حكم آنها در نفى اين نيست زيرا كه انتفاى اضداد در يك حالت انكار نميشود چنان كه وجود آنها انكار مىشود و از براى همين است آنچه ما گفتيم كه جسم اگر مجتمع باشد بجهت انتفاى افتراق و مفترق باشد بجهت انتفاى اجتماع هر آينه واجب باشد كه مجتمع و مفترق گردد بجهت انتفاى هر دو امر آيا نمىبينى كه گاه باشد كه سياهى و سفيدى از چيز سرخ منتفى مىشود با تضاد سياهى و سفيدى و نمىبينى كه وجود و اجتماع هر دو در يك حالت روا نباشد چنان كه وجود هر دو انكار مىشود و نيز قائل باين قول اجتماع و افتراق و حركت و سكون را اثبات كرده و واجب گردانيده كه خالى بودن جسم از اينها روا نباشد زيرا كه جسم هر گاه از اينها خالى شود واجب است كه مجتمع و مفترق و متحرك و ساكن باشد هر گاه چنان باشد كه بجهت خالى بودنش از اينها باين حكم وصف نشود و چون اين امر همچنين باشد و جسم از اين حوادث خالى نباشد واجب است كه محدث و مخلوق باشد و نيز بر اين دلالت ميكند كه انسان گاهست كه باجتماع و افتراق و حركت و سكون امر مىشود و آن را بجا مياورد و بآن ستوده و بر آن شكر مىشود و او را بر آن مذمت ميكنند هر گاه قبيح باشد و ما دانستهايم كه روا نباشد كه بجسم امر شود و نه آنكه از آن نهى شود و نه آنكه بآن مدح شود از جهت آن و مذمت نشود از براى آن پس واجب است كه آنچه بآن امر شده و از آن نهى شده و از جهت آن مدح و ذم را مستحق گرديده غير از آن چيزى باشد كه روا نباشد كه بآن امر شود نه آنكه از آن نهى شود و نه آنكه بآن مدح و ذم را مستحق گردد پس باين اثبات اعراض واجب شد پس اگر بگويد كه چرا گفتيد كه جسم از اجتماع و افتراق خالى نباشد و چرا
انكار كرديد كه در آنچه پيوسته بوده از اين خالى باشد پس اين دليل دلالت بر حدوثش نميكند باو گفته شود كه اگر روا باشد كه در زمان گذشته و آنچه رفته از اجتماع و افتراق و حركت و سكون خالى باشد هر آينه روا باشد كه اكنون از آنها خالى باشد و ما آن را مشاهده كنيم و چون روا نباشد كه اجسام يافت شوند كه نه مجتمع باشند و نه مفترق دانستيم كه اينها در آنچه گذشته خالى از اين نبودهاند پس اگر بگويد كه چرا انكار كرديد كه در آنچه گذشته از اين خالى باشد و هر چند كه چنان باشد كه روا نباشد كه اكنون از آن خالى باشد باو گفته شود كه زمانها و مكانها در در اين باب تاثير ندارند آيا نمىبينى كه اگر گوينده بگويد كه من در سال اول يا مدت بيست سال مىشود كه چنان بودم كه از اين خالى بودم و همين امر بعد از اين وقت بزودى مرا ممكن شود يا در شام مرا ممكن شود نه عراق يا در عراق نه حجاز هر آينه در نزد اهل عقل محيل جاهلى باشد كه محال ميگويد و نميداند و آنكه او را تصديق ميكند و سخنش را باور ميدارد جاهل خواهد بود پس دانستيم كه زمانها و مكانها در اين تاثير نميكنند و هر گاه آنها را در اين باب حكم و تاثيرى نباشد واجب است كه حكم جسم در نهان گذشته و در زمان آينده حكم آن در اين زمان باشد و هر گاه چنان باشد كه روا نباشد كه جسم در اين وقت از اجتماع و افتراق و حركت و سكون خالى نباشد دانستيم كه هرگز از اين خالى نبوده و دانستيم كه اگر در زمان گذشته از اين خالى ميبود انكار نميشد كه تا اين وقت باقى بماند بر آنچه بر آن بوده پس امر چنان بود اگر خبر دهنده ما را خبر ميداد از بعضى از شهرهاى پنهان كه در آنها جسمى چندند نه مجتمع و نه مفترق و نه متحرك و نه ساكن كه در آن شك كنيم و ايمن نباشيم كه راستگو باشد و در بطلان آن دليل است بر بطلان اين قول و نيز هر كه اجسام را اثبات كرده كه نه مجتمع باشند و نه مفترق بحقيقت كه آنها را اثبات كرده در حالتى كه بعضى از آنها ببعضى نزديكى ندارد و بعضى از آنها از بعضى دورى ندارد و اين صفتى است كه معقول نباشد و بعقل در نيايد زيرا كه دو جسم چاره نيست از اينكه در ميانه ايشان
مسافت و دورى باشد يا در ميانه ايشان نه مسافت باشد و نه دورى و راهى بسوى مشق سيم نيست پس اگر در ميانه ايشان مسافت و دورى باشد هر آنيه مفترق باشند و اگر چنان باشد كه نه مسافت در ايشان باشد و نه دورى واجب است كه مجتمع باشند زيرا كه اين حد اجتماع و افتراق است و هر گاه اين امر همچنين باشد پس كسى كه اجسام را اثبات كرده در حالى كه نه مجتمع باشند و نه مفترق بحقيقت كه آنها را اثبات نموده بر صفتى كه معقول نباشد و هر كه بقول خويش از معقول بيرون رود بر باطل باشد پس اگر گوينده بگويد كه چرا گفتيد كه اين اعراض محدث و مخلوقاند و چرا انكار كرديد كه قديم باشند و پيوسته با جسم باشند باو گفته شود كه زيرا كه ما مجتمع را يافتيم كه چون تفريق شود اجتماع از آن باطل شود و افتراق از برايش حادث گردد و همچنين مفترق هر گاه جمع شود افتراق از آن باطل شود و اجتماع از برايش حادث گردد و قديم آنست كه بخودى خود قديم است و حدوث و بطلان بر او نباشد پس ثابت شد كه اجتماع و افتراق محدث و مخلوقند و همچنين است قول در سائل اعراض آيا نمىبينى كه آنها باضداد خويش باطل ميشوند و بعد از آن حادث ميشوند و آنچه حدوث و بطلان بر آن روا باشد نباشد مگر محدث و مخلوق و نيز موجود قديم آنست كه هميشه بوده و در وجودش بموجدى احتياج ندارد پس معلوم مىشود كه وجود نسبت بآن از عدم اولى است زيرا كه اگر وجود نسبت بآن از عدم اولى نبود موجود نميشد مگر بموجدى و هر گاه اين امر همچنين باشد بدانيم كه قديم بطلان بر او روا نباشد هر گاه وجود نسبت باو از عدم اولى باشد و بدانيم كه آنچه بر او روا باشد كه باطل شود قديم نباشد پس اگر گوينده بگويد كه چرا گفتيد كه آنچه بر محدث و مخلوق تقديم ندارد واجب است كه محدث و مخلوق باشد باو گفته شود كه زيرا كه محدث و مخلوق همان چيزيست كه بوده بعد از آنكه نبوده و قديم همان موجوديست كه هميشه بوده و موجودى كه هميشه بوده واجب است كه متقدم باشد بر آنچه بوده بعد از آنكه نبوده و آنچه بر محدث و مخلوق تقدم ندارد بهرهاش در وجود بهره محدث و مخلوق است زيرا كه آن را از تقدم نيست مگر آنچه
از براى محدث و مخلوق است و هر گاه اين امر همچنين باشد و محدث و مخلوق بآنچه از براى آنست از بهره در وجود و تقدم باشد قديم نباشد بلكه محدث و مخلوق باشد پس همچنين آنچه بآن در علتش مشاركت كند يا در وجود با آن برابر باشد و بر آن تقدم نداشته باشد واجب است كه محدث و مخلوق باشد پس اگر بگويد كه آيا چنان نيست كه جسم از اعراض خالى نباشد و واجب نباشد كه عرض باشد پس چه انكار كرديد كه از حوادث خالى نباشد و واجب نباشد كه محدث و مخلوق باشد باو گفته شود كه وصف كردن ما عرض را باينكه آن عرض است از صفات تقدم و تاخر نيست جز اين نيست كه آن اخبار از اجناس آنها است و جسم هر گاه بر آنها مقدم نباشد واجب نباشد كه از جنس آنها شود و از براى همين واجب نباشد كه جسم و هر چند كه بر اعراض تقدم نداشته باشد عرض باشد هر گاه با آنها مشاركت نكند در آنچه از براى آن اعراض اعراض باشند و وصف كردن ما قديم را كه آن قديم است اخبار از تقدم و وجود او است نه تا اولى يعنى بدون اول كه اول ندارد و وصف كردن ما محدث و مخلوق را به اينكه آن محدث و مخلوق است اخبار از بودن آنست تا غايت و نهايت و ابتداء و اولى و هر گاه اين امر همچنين باشد پس آنچه بر آن تقدم نداشته باشد از اجسام واجب است كه موجود باشد تا غايت و نهايتى زيرا كه روا نباشد كه موجود نه تا اولى چنان باشد كه به موجود تا اول و ابتدائى تقدم نداشته باشد و هر گاه اين امر همچنين باشد بحقيقت كه با محدث و مخلوق مشاركت نموده در آنچه بجهت آن محدث و مخلوق بوده و آن وجود و هستى آنست تا غايتى پس از براى همين واجب شد كه محدث و مخلوق باشد بجهت وجود آن تا غايت و نهايتى و همچنين است جواب و در سائر آنچه سؤال مىشود در اين باب از اين مسأله پس اگر گوينده بگويد كه چون ثابت شد كه جسم محدث و مخلوق است دليل بر اينكه محدث و خالقى دارد چيست باو گفته شود كه ما همه حوادث را متعلق و در آويخته بمحدث و مخلوق يافتيم پس اگر بگويد كه چرا گفتيد كه محدثات متعلق بمحدث و مخلوق نباشند مگر از آن حيثيت كه محدث و مخلوق باشند باو گفته شود كه زيرا كه آنها
اگر محدث و مخلوق نباشند بمحدث و خالقى احتياج نداشته باشند آيا نمىبينى كه اينها اگر موجودى بودند كه محدث و مخلوق نبودند يا معدوم بودند روا نبود كه متعلق بمحدث و مخلوق باشند و هر گاه اين امر همچنين باشد بحقيقت كه ثابت شد كه تعلق اينها بمحدث و مخلوق نيست مگر از آنجا كه محدث و مخلوق بودند پس واجب شد كه حكم هر محدث و مخلوقى حكم اينها باشد در اينكه واجب باشد كه آن را محدث و خالق باشد و اينها دليلهاى اهل توحيد است كه با كتاب خدا و روايتهاى صحيحه كه از پيغمبر6و ائمه:منقولست موافقت دارد.
حديث ذعلب و ذعلب بكسر ذال و سكون عين و فتح لام در اصل لغت بمعنى شتر ماده چيست رفتار است و نام مرديست يمانى كه در اين حديث و حديث بعد از اين مذكور است.
حديث كردند ما را احمد بن حسن قطان و على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق گفتند كه حديث كرد ما را احمد بن يحيى بن زكرياء قطان گفت كه حديث كرد ما را محمد بن عباس گفت كه حديث كرد مرا محمد بن ابى سرى گفت كه حديث كرد ما را احمد بن عبد اللَّه بن يونس از سعد كنانى از اصبغ بن نباته كه گفت چون على7بر سرير خلافت نشست و مردم با آن حضرت بيعت كردند بسوى مسجد بيرون آمد در حالى كه عمامه رسول خدا6را بر سر بسته و برد رسول خدا6را پوشيده و نعلين رسول خدا6را در پاكرده و شمشير رسول خدا6را حمائل نموده بود پس بر منبر بالا رفت و با تمكن و استقلال بر بالاى آن نشست بعد از آن در ميان انگشتانش شبكه قرار داد و آنها را درهم برد و پائين شكمش گذاشت و فرمود كه اى گروههاى مردمان از من به پرسيد پيش از آنكه مرا نيابيد اينكه سبد علم است و اين لعاب و آب دهان رسول خدا6است و اين آن چيزيست كه رسول خدا6مرا چينه داده چينه دادنى مكرر چنان كه مرغ بچه را بمنقار چينه ميدهد از من بپرسيد زيرا كه علم اولين و آخرين
در نزد من است بدانيد و آگاه باشيد بخدا سوگند كه اگر بالش و مسند از برايم دو تا شود و بر بالاى ان بنشينم هر آينه اهل تورية را فتوى دهم بتورية ايشان تا آنكه تورية گويا شود و بگويد كه على راست گفت و دروغ نگفته هر آينه شما را فتوى داد به آن چه خدا در من فرو فرستاده و اهل انجيل را فتوى دهم بانجيل ايشان تا آنكه انجيل بسخن در آيد و بگويد كه على راست گفت و دروغ نگفت هر آينه شما را فتوى داد بآنچه خدا در من فرو فرستاده و اهل قرآن را فتوى دهم بقرآن ايشان تا آنكه قرآن سخن كند و بگويد كه على راست گفت و دروغ نگفت و هر آينه شما را فتوى داد بآنچه خدا در من فرو فرستاده و شما در شب و روز قرآن را ميخوانيد پس آيا در ميان شما كسى هست كه بداند آنچه را كه در آن نازل شده و اگر يك آيه در كتاب خداى عز و جل نميبود هر آينه شما را خبر ميدادم بآنچه بوذه و ميباشد و آنچه خواهد بود تا روز قيامت و آن آيه اين است كهيَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِبعد از آن حضرت7فرمود كه از من سؤال كنيد پيش از آنكه مرا نيابيد پس سوگند بآن خدائى كه دانه را شكافته و بندگان را آفريده كه اگر مرا سؤال كنيد از آيه بآيه كه در شب نازل شده يا در روز فرود آمده و از مكى و مدنى و سفرى و حضرى آن كه در مكه يا مدينه و در سفر يا حضر نازل شده و از ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه آن و از تأويل و تنزيل آن هر آينه شما را خبر دهم پس مردى بسوى آن حضرت برخاست كه او را ذعلب ميگفتند و ذعلب مردى بود زبان آور و در خطبها صاحب بلاغت و دل شجاع بود و گفت هر آينه پسر ابو طالب بر پايه دشوارى بالا رفت بخدا سوگند كه امروز او را از براى شما خجل و شرمنده ميكنم در باب سؤال كردنم از او پس گفت كه يا امير المؤمنين آيا پروردگارت را ديده حضرت فرمود واى بر تو اى ذعلب من هرگز چنان نبودم كه پروردگارى را پرستش كنم كه او را نديده باشم ذعلب گفت كه او را چگونه ديدى از براى ما وصف و شرح كن فرمود واى بر تو چشمها او را نديده و نميتواند ديد بمشاهده ديدن يا ديدها و ليكن دلها بحقايق ايمان كه اركان آنست او را ديده واى بر تو