شده درگذرندگان نه خلاف آنچه از ايشان دانسته ميكنند و نه غير آن را ميخواهند پس او نزديكيست كه نچسبيده و دوريست كه دورى ندارد تحقيق و اثبات مىشود و او را مانند نميتوان كرد و به يگانگى پرستش مىشود و او را پاره پاره فرض نميتوان نمود شناخته مىشود بآيات و ثابت گردانيده مىشود بعلامات پس خدائى نيست غير از او كه بزرگوار و بلند و مرتبه و برتر است پس آن حضرت7بعد از كلامى ديگر كه بآن تكلم نمود فرمود كه حديث كرد مرا پدرم از پدرش از جدش از پدرش:از رسول خدا6كه آن حضرت فرمود كه خدا را نشناخته هر كه او را بآفريدگانش تشبيه كرده و او را بعدالت وصف ننموده هر كه گناهان بندگانش را باو نسبت داده و مؤلف ميگويد كه اين حديث طولانى است كه ما از آن موضع حاجت را فرا گرفتيم و اين را بتمامه در تفسير قرآن اخراج كردهام.
حديث كرد ما را محمد بن موسى بن متوكل «رضى» از محمد بن يحيى عطار از محمد بن احمد از عبد الله بن محمد از على بن مهزيار كه گفت امام محمد تقى7بخط خويش بسوى مردى نوشته بود و من آن را خواندم در دعائى كه آن را نوشته بود كه بخواند
يا ذا الذي كان قبل كل شيء ثم خلق كل شيء ثم يبقى و يفنى كل شيء و يا ذا الذي ليس في السموات العلى و لا في الارضين السفلى و لا فوقهن و لا بينهن و لا تحتهن اله يعبد غيره
يعنى اى كسى كه پيش از هر چيز بوده بعد از آن هر چيزى را آفريده بعد از آن مىماند و هر چيزى نيست و نابود مىشود و اى آنكه نيست در آسمانهاى زبرتر و نه در زمينهاى زيرتر و نه در زير آنها و نه در ميان آنها و نه در زير آنها خدائى كه پرستيده شود غير از او.
حديث كرد ما را محمد بن على ماجيلويه «رضى» از عمويش محمد بن ابى القاسم از احمد بن ابى عبد اللَّه برقى از محمد بن عيسى يقطينى از سليمان بن راشد از پدرش از مفضل بن عمر كه گفت شنيدم از امام جعفر صادق7كه ميفرمود حمد از براى خدائيست كه نزاد تا ارث دهد يا از او ارث برده شود و زاده نشد تا شركت كند.
حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «رضى» گفت كه
حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد اللَّه كوفى گفت كه حديث كرد ما را محمد بن اسماعيل برمكى گفت كه حديث كرد مرا على بن عباس گفت كه حديث كرد مرا اسماعيل بن مهران كوفى از اسماعيل بن اسحق جهنى از فرج بن فروه از مسعدة بن صدقه كه گفت شنيدم از امام جعفر صادق7كه ميفرمود در بين آنكه امير المؤمنين7در مسجد كوفه بر منبر خطبه ميخواند ناگاه مردى بسوى آن حضرت برخاست و عرض كرد كه يا امير المؤمنين پروردگار خود را «تبارك و تعالى» از براى ما وصف كن تا آنكه دوستى را از برايش بيفزائيم و معرفت او را زياد كنيم پس امير المؤمنين7بخشم آمد و نداء در داد كه بنماز جماعت حاضر شويد بعد از آن مردم جمع شدند تا آنكه مسجد باهلش پر شد پس آن حضرت برخاست و رنگش متغير بود و فرمود كه حمد از براى خدائى است كه منع و بخيلى نمودن مالش را بسيار نكند و عطا و بخشش كردن او را مانده و كاهل نگرداند كه دير بخشش كند چون زمينى كه گياهش دير بر آيد زيرا كه هر بخشنده كم كند يا نقصان پذيرد غير از او آنكه مالدار و پر نعمت و استوار است بفوائد نعمتها و زيادتى بخششها و قسمتها و بجود خويش مؤنث خلق را ضامن شده و ايشان را عيال خود ساخته متكفل احوال ايشان مىشود و ايشان را كفايت ميكند پس راه طلب از براى رغبتكنندگان بسوى او روشن و هويدا شد و آن جناب بآنچه از او سؤال شده بخشندهتر نيست از خودش بآنچه سؤال نشده و روزگارى بر او مختلف نشده كه حال از او مختلف شود و اگر آنچه را كه معدنهاى كوهها از آن شكافته شده و از آنها بيرون آمده و صدفهاى درياها از آن خنديده از پارهاى نقره و شمشهاى طلا و دستهاى مرجان و مرواريد خورد ببعضى از بندگانش ببخشد هر آينه اين امر در جودش اثر نكند و وسعت آنچه را كه در نزد او است تمام نگرداند و از ذخيرههاى نيكوئى آنقدر در نزد او باشد كه مطالب سؤال يا سئوالكنندگان آن را نيست و نابود ننمايد و بجهت بسياريش بر دلى خطور نكند زيرا كه او صاحب جوديست كه بخششها او را كم نكند و اصرار و مبالغه و ايستادگى صاحبان اصرار او را بخيل نسازد و جز اين
نيست كه شان و كارش چون چيزى را خواهد آنست كه بآن ميگويد كه باش پس ميباشد و مراد آنست كه چون حق «سبحانه و تعالى» اراده فرمايد كه چيزى را بعرصه وجود آورد بمنزله كه آنست بآن بگويد كه باش پس في الحال ميباشد و موجود مىشود بىآنكه ماده و مدتى داشته باشد آنكه همه فرشتگان با نزديكى ايشان از كرسى كرامتش و طول شيفتگى حيرانى ايشان بسويش و بزرگ داشتن جلال عزتش و قرب ايشان از غيب ملكوتش عاجز شدند كه از كارش بدانند مگر آنچه را كه ايشان را اعلام فرموده و ايشان نسبت بملكوت قدس در جايى هستند كه ايشانند يعنى كسى مثل ايشان نيست و از معرفت آن جناب بر آنچه ايشان را بر آن آفريده آن است كه گفتندسُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلَّا ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُيعنى تسبيح ميكنيم و دور ميداريم تو را از آنكه غير تو عالم باشد و بامور غيبى كسى را نرسد كه در اقوال و افعال تو زبان اعتراض گشايد هيچ دانشى نيست ما را مگر آنچه تعليم داده ما را بدرستى كه توئى بسيار داناى محكم كار صواب كردار كه چيزى بر تو پنهان نيست و هر چه كنى و گوئى بر وجه علم و حكمت باشد پس گمان تو چيست اى سائل بكسى كه او همچنين است او را تسبيح ميكنم و بحمد او مشغولم حادث نگشته و از سر نو پيدا نشده كه تغيير و انتقال در او مكن باد و بباز گشتن حالات با سالها در ذاتش تصرفى نشده و زمان دراز شبها و روزها بر او مختلف نگرديده و آمد و شدى ننموده آنكه آفريدگان را اختراع كرده و از سر نو پديد آورده بدون مثالى كه آن را تصور نموده و پيروى آن كرده باشد و نه اندازه كه بر روى آن رفته باشد و در باب آن اقتداء و برابرى كرده باشد از معبودى كه پيش از او بوده باشد و صفات باو احاطه نكرده و گرداگرد او را حرف نگرفته كه بدريا رفتن آنها آن جناب را باندازها متناهى باشد و پيوسته چيزى مانند او نبوده در حالتى كه از صفت آفريدگان برتر بوده و ديدها كند شده و ملال بهمرسانيده از آنكه او را بيابد تا به عيان و ديدن بچشم و روبرو ديدن موصوف باشد و بذاتى كه كسى غير از او آن را نميداند و نمىشناسد در نزد خلقش معروف باشد و بجهت بلندى كه دارد بر بلندترين چيزها از مواقع
پندار صاحب توهم و خيال در گذشته و از جابر آمده و بلند شده از آنكه درماندگى انديشهاى صاحبان انديشه گرداگرد كنه عظمتش را فرو گيرد پس او را مانندى نيست تا آنكه آنچه آفريده باو شباهت داشته باشد و هميشه در نزد اهل معرفت كه باو عارفند از امثال و اضداد منزه و دور بوده دروغ گفتند آنها كه چيزى را با خدا برابر كردند و عديل و شريكى را از برايش قرار دادند زيرا كه او را بمثل اصناف خود تشبيه كردند و بخيالهاى خود بنشان آفريدگان او را وصف نمودند و باندازه كردند و چگونه كسى كه قدرش باندازه در نميآيد در انديشهاى خيالات مقدر باشد و حال آنكه انديشهاى عقول گران كه در دل در آيد در باب دريافتن كنه و پايانش گمراه شدهاند زيرا كه آن جناب از آن بزرگوارتر است كه عقول خالصه آدميان باندازه كردنى باو احاطه نمايند و گرداگردش را فور گيرند از آن برتر است كه او را همتائى باشد تا بآن تشبيه شود زيرا كه او لطافتتى دارد كه هر گاه خيالها خواسته باشند كه در گوديهاى غيبهاى ملك و پادشاهيش بر او فرود آيند و انديشها دور از خطور وسواس قصد كنند كه دانش ذاتش را دريابند و دلها بسويش شيفته و حيران شوند از براى آنكه از او چيزى را فراهم آورند كه در صفاتش مكيف باشد و كيفيتى داشته باشد و در آمد نگاههاى عقول هامون گردد و دشت و زمين خوار و هموار يا سخت پنهان و دور از فهم شود در جايى كه صفات بآن نميرسند تا آنكه علم خدائيش را بيابند و بآن برسند باز زده شوند در حالتى كه دور و حيران و خيره باشند و اينها درهاى تاريكيهاى غيبها را قطع كنند و در آنها بگردند و جولان زنند در حالتى كه دسته و رهيده و بسوى آن جناب رسيده باشند پس بجهت آنكه بر پيشانى آنها خورده و بناخوشى و درشتى از آن باز داشته شدهاند بر ميگردند با اعتراف و اقرار باينكه بميل كردن از راه راست و
از راه گرديدن و در بيراهه رفتن بكنه معرفتش نميتوان رسيد و انديشه از اندازه جلال عزتش در دل صاحبان انديشها خطور نكند بجهت دوريش از آنكه در قوههاى اندازهشدگان باشد زيرا كه آن جناب خلاف آفريدگان خويش است پس او را در ميان آفريدگان مانندى نيست و جز اين نيست كه هر چيزى بعديل و نظير خود تشبيه مىشود و اما آنچه از برايش عديل و نظيرى نيست چگونه بغير مثال خود تشبيه مىشود و او است نخستينى كه چيزى پيش از او نبوده و پسينى كه بعد از او چيزى نيست ديدها از مجد و بزرگوارى و غلبه جبروتش باو نرسند زيرا كه آنها را منع كرده بحجابها كه در گندگى بسترى و درهم رفتهاش روان نميتوان شد و در آن در نميتوان رفت و متانت؟ رخنههاى پردههايش پاره نميشود كه بخداوند عرش برسد آنكه كارها از مشيت و خواستش صادر گرديده و پيشانى صاحبان تجبر و گردنكشان در نزد جلال عظمتش خوارى نموده و گردنها از برايش خضوع و فروتنى كردهاند و رويها از ترسش خوار و ذليل شدهاند و در تازهائى كه آنها را بديد آورده آثار حكمتش ظاهر و هويدا شده و هر چيزى كه آفريده از برايش حجتى گرديده و بسويش نسبت بهمرسانيده پس اگر آفريده خاموشى باشد حجتش بتدبير در آن گويا است پس اندازه فرموده آنچه را آفريد و اندازه آن را استوار گردانيد و هر چيزى را بلطف تدبير و باريك بينى آن بجاى خود گذاشت و آن را در جهتى روان ساخت پس چيز اندازهشده بمنزلت و مرتبه او نرسيد و در نزد منتهى شدن بسوى مشيتش كوتاهى نكرد و در هنگامى كه آن را امر فرمود برفتن بسوى ارادهاش دشوار نشد بدون رنج كشيدن چيزى بجهت ماندگى و رنجورى كه باو رسيده باشد و نه زحمت يا مكرى براى مخالفى از براى او بر امرش پس آفريدهاش تمام و كامل گرديد و طاعتش را گردن نهاد و آمد آن هنگامى را كه خدا او را بسوى او بيرون آورده بود از روى اجابتى كه نه درنگ كاهل در نزد آن حائل شد و نه سستى تنبل و از همه چيز ميل و كجى آنها را راست كرد و نشانهاى اندازههاى آنها را بنهايت و غايت رسانيده و تقديرش در ميان چيزى چند كه
با هم ضديت داشتند از آنها ملامت داد و آنها را فراهم آورد و اسباب قرينهاى آنها را پيوند كرد و در ميانه رنگهاى آنها مخالفت انداخت و آنها را جدا و پراكنده نمود در حالتى كه اجناس و انواعى چندند كه در اندازها اختلاف دارند و همچنين در طبائع و هيئتها اولين خلائقى كه صنعت آنها را استوار گردانيد و آنها را بر آنچه خواست آفريد در هنگامى كه آنها را اختراع كرد و از سر نو پديد آورد علمش اصناف افشاندن آنها را درست ترتيب داد و در رشته كشيد و تدبيرش حسن تقدير آنها را دريافت اى سائل بدان كه هر كس كه پروردگار بزرگوار ما را تشبيه كرده بتباين و از هم جدا شدن اعضاى آفريدگانش و بهم پيوستن سرهاى استخوانها كه در مفصلهاى ايشانست چون سر سرين كه استخوان ران در آنست و سرباز و كه استخوان طرف شانه در آنست و همچنين مفصل زانو و غير اينها كه بتدبير حكمتش در پرده رفتهاند نهانى آنچه در دل گرفته بر معرفتش نبسته و گروه بر نزده و بآن اعتقاد نكرده و دلش مشاهده يقين بآن ننموده كه او را همتائى نيست و گويا كه او بيزارى جستن پيروان را از پيروىشدگان نشنيده و ايشان ميگويند كهتَاللَّهِ إِنْ كُنَّا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ إِذْ نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعالَمِينَيعنى بخدا سوگند بدرستى كه ما بوديم هر آينه در گمراهى هويدا و پيدا در وقتى كه برابر ميكرديم شما را با پروردگار عالميان و اين آيه در شأن كافران و گمراهان و پيروان شيطانست كه در دوزخ در مقام اختصام ميگويند پس هر كه پروردگار ما را با چيزى برابر كند بحقيقت كه نظير و شريكى را از برايش قرار داده و آنكه عديل و نظير از برايش قرار دهد كافر است بآنچه محكمات آياتش بآن فرود آمده و شواهد حجتهاى بيناتش بآن گويا شده زيرا كه او خدائيست كه در عقلها نهايت و پايانى ندارد كه در وزيدنگاه باد فكر آنها مكيف باشد كه كيفيتى از برايش گفته باشند و در چينهدانهاى انديشهاى همتهاى نفسها محدود و مصرف باشد كه گردانيدن و تغييرى از برايش اثبات كرده باشند آنكه اقسام چيزها را ايجاد ميفرمايد بدون انديشه كه بآن محتاج باشد و نه قريحه طبيعى كه دل بر آن بسته باشد و خاطرى كه در آن نهان داشته باشد و نه تجربه و
آزمايشى كه آن را از مرور حوادث دهور گرفته و كسب نموده باشد و نه شريكى كه او را بر اختراع عجائب امور يارى داده باشد آنكه چون عدولكنندگان از حق او را تشبيه كردند بآفريده كه در صفاتش متبعض و محدود است و در طبقاتش صاحب اطراف و نواحى مختلفه و آن جناب عز و جل و بخودى خود موجود بودند بآيات يا اداتى كه قرار داد فرمود نيست و نابود شد كه چنان باشد كه او را اندازه كرده باشند حق اندازه او باينكه او را تعظيم نموده باشند چنان كه سزاى تعظيم او است و او را شناخته باشند چنان كه حق شناخت او است پس آن جناب بجهت تنزيه و دور داشتن خويش از مشاركت همتايان و بلند شدن از قياس و اندازه كردن كسانى كه او را باندازها اندازه كردند از كافران از بندگان فرمود كهوَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَ الْأَرْضُ جَمِيعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ السَّماواتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا يُشْرِكُونَكه ترجمهاش در باب خود خواهد آمد پس آنچه قرآن ترا بر آن دلالت كند از صفتش همان را پيروى كن تا آنكه در ميان تو و ميان معرفتش پيوند دهد و بآن اقتدا نما و بنور هدايتش روشنى بجو زيرا كه آن نعمت و حكمتى است كه آنها را بتو دادهاند پس آنچه را كه بتو دادهاند بگير و از جمله شكركنندگان باش و آنچه شيطان ترا بر آن دلالت كند از آنچه نه در قرآن وجوب آن بر تو است و نه در سنت پيغمبر يا ائمه هدى اثر و نشان آنست پس علم آن را بسوى خداى عز و جل واگذار زيرا كه اين منتهاى حق خدا است بر تو و بدان كه راسخان در علم آنانند كه خدا ايشان را از در رفتن بزور در درها و پيشگاهها كه در نزد غيبها زده شد بىنياز گردانيده پس ملازم اقرار و اعتراف بجمله آنچه تفسير و بيانش را ندانستند از غيب و نهانى كه محجوب است گرديدند و گفتند كهآمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنايعنى گرويديم بمتشابه همه محكمات و متشابهات از نزد پروردگار ما است پس خداى عز و جل اعتراف ايشان را بعجز و درماندگى از فرا گرفتن آنچه بآن احاطه نكردهاند از روى دانش مدح و ثنا كرده و ترك ايشان تعمق را
در آنچه بحث و كاوش از آن را تكليف نكرده از ايشان رسوخ ناميده و رسوخ بمعنى استوار و ثابت و پا بر جاى بودنست پس بر اين اقتصار كن و عظمت خدا را بر اندازه عقلت اندازه مكن كه از جمله هلاكشوندگان خواهى بود.
حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد الله كوفى گفت كه حديث كرد ما را محمد بن اسماعيل برمكى گفت كه حديث كرد مرا على بن عباس گفت كه حديث كرد مرا جعفر بن محمد اشعرى از فتح بن يزيد جرجانى كه گفت بخدمت ابو الحسن حضرت امام رضا7نوشتم و او را سؤال كردم از چيزى از توحيد خدا پس بخط مبارك خود بمن نوشت و جعفر گفت كه فتح آن نامه را بسوى من بيرون آورد و من آن را خواندم خط امام رضا7كهبِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِسپاس و ستايش از براى خدا است كه ستايش را ببندگانش الهام فرموده و در دل ايشان انداخته تا بفهمند و ايشان را بر فطرت معرفت و شناخت ربوبيت و پروردگارى خويش آفريده كه اگر كسى ايشان را گمراه نكند و بر آنچه آفريده شدهاند واگذار او را بشناسند و التزام معرفتش نمايند آنكه بآفريدن خلائق يا بآفريدگان خويش بر وجود و هستيش رهنمائى نموده بحدوث خلقش بر ازليت و هميشگى خويش دلالت فرموده و بواسطه شباهت ايشان بيكديگر بر آنكه او را مانند و نظيرى نيست رهبرى كرده و بآيات و علاماتى كه قرار داده ايشان را بر قدرت و توانائى خود گواه گرفته آنكه ذات مقدسش از صفات زائده بر آن امتناع دارد و ديدنش از ديدها اباء و امتناء دارد و احاطه باو از خيالها سر باز ميزند چه چشمها او را نميتواند ديد و خيالها باو نميتواند رسيد هستى او را مدتى نيست كه تمام شود و بقاى او را غايتى نه كه بانجام رسد مشاعر و حواس او را فرو نگيرد و پردههاى جسمانى او را نپوشاند و پرده ميان او و آفريدگانش كه مانع ديدنست آنست كه ايشان را آفريده زيرا كه آن جناب از آنچه در ذاتهاى ايشان ممكن است امتناع فرموده و از براى آنكه ذاتهاى ايشان از آنچه ذاتش از اتصاف بآن اباء دارد امكان دارند و سرباز