در نزد من است بدانيد و آگاه باشيد بخدا سوگند كه اگر بالش و مسند از برايم دو تا شود و بر بالاى ان بنشينم هر آينه اهل تورية را فتوى دهم بتورية ايشان تا آنكه تورية گويا شود و بگويد كه على راست گفت و دروغ نگفته هر آينه شما را فتوى داد به آن چه خدا در من فرو فرستاده و اهل انجيل را فتوى دهم بانجيل ايشان تا آنكه انجيل بسخن در آيد و بگويد كه على راست گفت و دروغ نگفت هر آينه شما را فتوى داد بآنچه خدا در من فرو فرستاده و اهل قرآن را فتوى دهم بقرآن ايشان تا آنكه قرآن سخن كند و بگويد كه على راست گفت و دروغ نگفت و هر آينه شما را فتوى داد بآنچه خدا در من فرو فرستاده و شما در شب و روز قرآن را ميخوانيد پس آيا در ميان شما كسى هست كه بداند آنچه را كه در آن نازل شده و اگر يك آيه در كتاب خداى عز و جل نميبود هر آينه شما را خبر ميدادم بآنچه بوذه و ميباشد و آنچه خواهد بود تا روز قيامت و آن آيه اين است كهيَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِبعد از آن حضرت7فرمود كه از من سؤال كنيد پيش از آنكه مرا نيابيد پس سوگند بآن خدائى كه دانه را شكافته و بندگان را آفريده كه اگر مرا سؤال كنيد از آيه بآيه كه در شب نازل شده يا در روز فرود آمده و از مكى و مدنى و سفرى و حضرى آن كه در مكه يا مدينه و در سفر يا حضر نازل شده و از ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه آن و از تأويل و تنزيل آن هر آينه شما را خبر دهم پس مردى بسوى آن حضرت برخاست كه او را ذعلب ميگفتند و ذعلب مردى بود زبان آور و در خطبها صاحب بلاغت و دل شجاع بود و گفت هر آينه پسر ابو طالب بر پايه دشوارى بالا رفت بخدا سوگند كه امروز او را از براى شما خجل و شرمنده ميكنم در باب سؤال كردنم از او پس گفت كه يا امير المؤمنين آيا پروردگارت را ديده حضرت فرمود واى بر تو اى ذعلب من هرگز چنان نبودم كه پروردگارى را پرستش كنم كه او را نديده باشم ذعلب گفت كه او را چگونه ديدى از براى ما وصف و شرح كن فرمود واى بر تو چشمها او را نديده و نميتواند ديد بمشاهده ديدن يا ديدها و ليكن دلها بحقايق ايمان كه اركان آنست او را ديده واى بر تو
اى ذعلب بدرستى كه پروردگار من وصف نميشود بدورى و نه بحركت و نه بسكون و نه بايستادن يعنى ايستادنى كه بر پا خواستن است و نه بآمدن و نه برفتن در غايت لطافت است و ليكن او را بلطف معروف وصف نميتوان كرد و در نهايت عظمت و بزرگيست و ليكن او را بعظمت معهود شرح نميتوان داد و كبرياء و بزرگوارى و فرمان روائى او بمنتهى رسيده و ليكن ببزرگى و پيرى متصف نميشود و جلالتش باعلا مرتبه رسيده و ليكن بغلظت و گندگى و درشتى وصف نميشود و بسى مهربانست و ليكن بدل نرمى موصوف نميشود مؤمن است نه بعبادت بندگانش يعنى بندگانش را ايمن ميكند از اينكه بر ايشان ستم كند ليكن نه بسبب عبادت ايشان از براى او بلكه بمحض تفضل و احسان زيرا كه بندگى آن جناب چنان كه سزاوار آنست از كسى صادر نميشود تتمه كلام امام7درك ميكند و در مييابد نه بآلت حس چون چشم و گوش و غير آن از حواس ظاهره و وهم و خيال و غير آن از قوى و مشاعر باطنه گويا است نه بواسطه لفظ و آن جناب در چيزها است نه بر وجه ممازجت و آميزش و از آنها بيرون است نه بوضع مبانيت و جدائى در بالاى هر چيزيست و نميتوان گفت كه چيزى در بالاى او است و پيش هر چيزى و نميتوان گفت كه او را پيشى هست داخل است در چيزها نه چون چيزى كه در چيزى داخل باشد و خارج است از چيزها نه مانند چيزى كه از چيزى خارج باشد پس ذعلب بر رو در افتاد و بيهوش شد بعد از آنكه بهوش باز آمد گفت بخدا سوگند كه مثل اين جواب را نشنيده بودم بخدا سوگند كه هرگز بسوى مثل اين مسأله بازنگردم و بعد از اين چنين سؤالى نكنم بعد از آن حضرت7فرمود كه از من سؤال كنيد پيش از آنكه مرا نيابيد پس اشعث بن قيس بسوى آن حضرت بر خواست و گفت كه يا امير المؤمنين چگونه خزيه از گبر گرفته مىشود و حال آنكه كتابى بر ايشان فرود نيامده و پيغمبرى بسوى ايشان مبعوث نشده فرمود بلى اى بحقيقت كه خدا كتابى را بر ايشان فرو فرستاده و پيغمبرى را بسوى ايشان مبعوث گردانيد و ايشان را پادشاهى بود و در شبى هست شد و دختر خود را بسوى فراش خود خواند و با او مجامعت كرد چون صبح شد
قومش آن را شنيدند و اين قصه در ميان ايشان مشهور شد و پس اجتماع كردند و بدر خانه پادشاه آمدند و گفتند كه اى پادشاه كيش ما را بر ما چركين كردى و بزشتى آلودى و و باين سبب آن را هلاك و نابود ساختى پس بيرون بيا تا تو را پاك گردانيم و حد را بر تو اقامه كنيم پادشاه بايشان گفت كه جمع شويد و سخن مرا بشنويد پس اگر مرا مخرج و بيرون رفتنگاهى باشد از آنچه مرتكب شدهام فبها و اگر نه بكار خود مشغول شويد و آنچه خواهيد بكنيد پس ايشان اجتماع كردند پادشاه بايشان گفت كه آيا دانستهايد كه خداى عز و جل خلقى را نيافريده كه بر او گرامىتر باشد از پدر ما آدم و مادر حواء گفتند كه اى پادشاه راست گفتى گفت آيا پسرانش را بدخترانش و دخترانش را بپسرانش تزويج نكرد و ايشان را با يك ديگر جفت نگردانيد گفتند راست گفتى اينك همان دين و روش درست است پس بر اين امر تعاقد كردند و با يك ديگر عقد نمودند و باين سبب خدا آنچه را كه در سينههاى ايشان بود از علم محو و نابود نمود و كتاب را از ايشان برداشت و بآسمان بالا برد پس ايشان كافرانند كه بىحساب داخل دوزخ ميشوند و حال منافقان از ايشان سختتر است اشعث گفت بخدا سوگند كه مثل اين جواب را نشنيدهام بخدا سوگند كه هرگز بسوى مثل اين برنميگردم و چنين سؤالى نميكنم بعد از آن فرمود كه از من سؤال كنيد پيش از آنكه مرا نيابيد پس مردى از اقصاى مسجد برخاست در حالتى كه تكيه بر عصا داشت و پيوسته پا بر سر مردم در ميگذاشت تا آنكه بحضرت نزديك شد و عرض كرد كه يا امير المؤمنين مرا دلالت كن بر كارى كه چون من آن را بجا آوردم خدا مرا از آتش دوزخ نجات دهد حضرت فرمود كه اى مرد بشنو و بفهم و يقين كن دنيا بسه چيز بر پا شده بعالم گويا كه بعلم خود عملكننده باشد و به بىنيازى كه بمالش بر اهل دين خداى عز و جل بخل نكند و بفقير صابر پس هر گاه عالم علم خود را بپوشد و غنى بمالش بخل كند و فقير صبر نكند در نزد آنها ويل و ثبور و وا ويلاه و وا ثبوراه بايد گفت و در نزد آنها خداشناسان مىشناسند كه خانه برگشت بسوى آغازش يعنى بسوى كفر بعد از ايمان اى سائل پس فريفته مشو ببسيارى مسجدها و گروهى كه تنهاى ايشان مجتمع و دلهاى ايشان پراكنده است جز اين نيست كه مردم بر سه
قسماند زاهد و راغب و صابر اما زاهد شاد نميشود بچيزى از دنيا كه بنزدش آيد و اندوهناك نگردد بر چيزى از آن كه از وى فوت شود و اما صابر در دل خويش آن را آرزو ميكند پس اگر چيزى از آن را دريابد و از برايش ميسر شود خود را از آن صرف كند و باز دارد بجهت آنچه از بدى عاقبت و آخر آن ميداند و اما راغب پرواز نميكند كه از حلال بآن برسد يا از حرام عرض كرد كه يا امير المؤمنين نشانه مؤمن در اين زمان چيست فرمود نظر ميكند بآنچه خدا بر او واجب گردانيده از هر حق كه باشد پس متوجه آن مىشود و نظر ميكند بآنچه با آن مخالفت دارد پس از آن بيزارى ميجويد و اگر چه خويش نزديك باشد عرض كرد كه يا امير المؤمنين بخدا سوگند كه راست گفتى پس آن مرد پنهان شد و ما او را نديديم و مردم او را طلب كردند و نيافتند على7بر سر منبر تبسم نمود و فرمود شما را چه مىشود اينك برادرم خضر7بود بعد از آن فرمود كه از من سؤال كنيد پيش از آنكه مرا نيابيد و كسى بسوى او برخاست پس خدا را ستود و بر روى ثناء نمود و بر پيغمبرش6درود گفت بعد از آن بحضرت امام حسن7فرمود كه اى حسن برخيز و بر منبر بالا رو و تكلم كن بكلامى كه قريش بعد از من بتو جاهل نباشند كه تو را نشناسند و بگويند كه حسن بن على چيزى را خوب و درست نميداند امام حسن7عرض كرد كه اى پدر بزرگوار چگونه بر منبر بالا روم و سخن گويم و حال آنكه تو در ميان مردمان بشنوى و ببينى حضرت بامام حسن فرمود كه پدر و مادرم فداى تو باد من خود را از تو پنهان ميكنم و ميشنوم و مىبينم و تو مرا نمىبينى پس امام حسن7بر منبر بالا رفت و خدا را بمحامد بليغه شريفه حمد كرد و صلوات مختصرى بر پيغمبر6فرستان بعد از آن فرمود كه اى مردمان شنيدم از جدم رسول خدا6كه ميفرمود من شهرستان علمم و على درگاه آنست و آيا كسى داخل شهر ميتواند شد مگر از درگاه آن فرود آمد پس على7بسوى وى برجست و او را در بر كشيد و بسينه خود چسبانيد بعد از آن بحضرت امام حسين7فرمود كه اى فرزند دلبند من برخيز و بر منبر بالا رو و تكلم كن بكلامى كه قريش بعد از من تو را جاهل نباشند كه تو را نشناسند و بگويند كه حسين بن على چيزى را نمىبيند و بينائى ندارد و بايد كه سخت
پيرو سخن برادرت باشد پس امام حسين7بر منبر بالا رفت و خدا را ستود و بر او ثناء نمود و صلوات مختصرى بر پيغمبرش فرستاد بعد از آن فرمود كه اى گروههاى مردمان شنيدم از رسول خدا6كه ميفرمود على شهرستان هدايت است پس هر كه در آن داخل شد نجات يافت و هر كه از آن تخلف ورزيد هلاك گرديد پس على7بسوى او برجست و او را بسينه خود چسبانيد و بوسيد بعد از آن فرمود كه اى گروههاى مردمان شاهد باشيد كه ايشان دو جوجه و دو فرزند رسول خدا6و امانت آن حضرتاند كه آن را برسم امانت بمن سپرده و من ايشان را بامانت بشما مىسپارم اى گروههاى مردمان رسول خدا6شما را از ايشان سؤال خواهد كرد كه با ايشان چه كردهايد.
حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد اللَّه كوفى كه حديث كرد ما را محمد بن اسماعيل برمكى گفت كه حديث كرد مرا حسين بن حسن گفت كه حديث كرد ما را عبد اللَّه بن داهر گفت كه حديث كرد مرا حسين بن يحيى كوفى گفت كه حديث كرد مرا قثم بن قتاده از عبد اللَّه بن يونس از حضرت صادق7كه فرمود در بين آنكه امير المؤمنين بر منبر مسجد كوفه خطبه ميخواند ناگاه مردى بسوى او برخاست كه او را ذعلب ميگفتند و ذعلب مردى بود زبانآور صاحب بلاغت در گفتگو و دلير و قوى دل و عرض كرد كه يا امير المؤمنين آيا پروردگارت را ديده فرمود واى بر تو اى ذعلب من چنان نبودم كه پروردگارى را عبادت كنم كه او را نديده باشم ذعلب گفت كه يا امير المؤمنين او را چگونه ديدى فرمود واى بر تو اى ذعلب چشمها او را نديده و نميتواند ديد بمشاهده ديدن يا ديدها و ليكن دلها او را بحقائق و اركان ايمان ديدهاند واى بر تو اى ذعلب بدرستى كه پروردگار من در غايت لطافت است و ليكن او را بلطافت معروفه وصف نميتوان كرد و در نهايت عظمت و بزرگيست و ليكن او را بعظمت معهوده شرح نميتوان داد و كبريائى كه بزرگواريش بمنتهى رسيده و ليكن ببزرگى و پيرى متصف نميشود و جلالتش باعلا مرتبه رسيده و ليكن بغلظت و گندگى وصف نميشود پيش از هر چيزى بوده پس نميتوان
گفت كه چيزى پيش از او است و بعد از هر چيزى خواهد بود پس نميتوان گفت كه او را بعدى باشد چيزها را كه موجوداتند خواسته نه بقصد تازه و آهنگى كه ديگران دارند و همه را درك ميكند و مىيابد اما نه بفريب يا بتدبير و كار كردن در آن چنان كه غير او چنين ميكند او است كه در همه چيزها است اما با آنها آميزش ندارد و از آنها نيز جدا نيست و ظاهر و هويدا است نه بتأويل مباشرت كه با كسى روبرو شود و آشكارا است نه بآشكارائى رويت كه كسى او را ببيند و دور است نه بمسافت مكانى و نزديكست نه بمدانات كه بواسطه كمى مسافت بچيزى نزديك باشد بلكه قرب و بعد آن جناب از مكونات باعتبار صفات و ذات است و لطيف است نه باعتبار تجسم كه جسمى داشته باشد كوچك و لاغر و نازك بلكه لطافتش باعتبار آفريدن اينها است و موجود است نه بعد از عدم كه در زمانى نبوده و بهمرسيده باشد بلكه هميشه بوده و كارها ميكند نه باضطرار و ناچارى بلكه آنچه ميكند از روى اختيار است كه اگر نخواهد نميكند و تقدير ميكند و هر چيزى را اندازه ميدهد نه بوساطت حركت چنان كه صانعان بحركت ذهن و بدن احتياج دارند چيزى را ميخواهد نه بقصد تازه و شنوا است نه بتوسط آلت كه گوش باشد و بينا است نه باعتبار اداة كه چشم باشد مكانها او را فرو نميتواند گرفت و زمانها او را در بر نتواند كشيد و صفات او را محدود نتواند ساخت و پينكها او را فرا نگيرد هستى آن جناب بر زمانها پيشى گرفته و وجودش بر نيستى سبقت يافته و هميشگيش از ابتداء و اول گوى سبقت ربوده بواسطه قرار دادنش مشاعر و حواس را از براى خلائق معلوم شد كه او را مشعر و حاسه نيست و بايجادش ماهيات جواهر را شناخته شد كه او را جوهرى نه و بواسطه آنكه در ميانه چيزها ضديت و مخالفت افكنده دانسته شد كه ضدى ندارد و باعتبار مقارنت و وابستگى كه در ميانه چيزها قرار داده فهميده شد كه قرين و يارى ندارد روشنى را با تاريكى دشمنى داده و خشگى را با ترى و درشتى را با نرمى و سردى را با گرمى و در ميانه چيزى چند كه با هم دشمنى دارند چون عناصر اربعه تاليف داده كه بهم ختم شدهاند و در ميانه چيزى چند كه بهم نزديكند تفريق و جدائى افكنده چون تفريق اجزاى عناصر و كليات آنها بجهت تركيب در حالى كه
دلالت دارند بسبب تفريق و جدائى كه دارند بر آنكه اينها را از هم جدا ساخته و بعلت تأليف و انضمامى كه دارند بر آنكه اينها را بهم ضم نموده و اينست معنى قول خداى عز و جلوَ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ خَلَقْنا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَپس باينها در ميان پيش و بعد جدائى انداخته تا معلوم شود كه او را پيشى و بعدى نيست و همه اينها بطبائع و سرشتها و مزاجى كه دارند گواهند كه آن كه اين طبيعتها را باينها عطاء فرموده خود طبيعت و مزاجى ندارد و بواسطه وقتى كه دارند خبر ميدهند كه آنكه وقت را از براى اينها پيدا كرده خود وقتى ندارد و پاره از اينها را از پاره پوشانيده و مستور ساخته تا معلوم شود كه در ميان او و آفريدگانش حجاب و پرده نيست غير از خلقش كه ايشان را آفريده و آن جناب پروردگار بود در هنگامى كه هيچ پروريده نبود كه قابل پرورش باشد و معبود بود در زمانى كه عبادتكننده نبود كه عبادت كند و عالم بود در وقتى كه هيچ معلومى نبود كه علم بآن تعلق گيرد و شنوا بود در حينى كه هيچ مسموعى نبود كه قابليت شنيدن داشته باشد بعد از آن شروع فرمود كه اين ابيات را ميفرمود كه
و لم يزل سيدى بالعلم معروفا
و لم يزل سيدى بالجود موصوفا
و كان اذ ليس نور يستضاء به
و لا ظلام على الآفاق معكوفا
و ربنا بخلاف الخلق كلهم
و كل ما كان في الاوهام موصوفا
و من يرده على التشبيه ممثلا
يرجع أخا حصر بالعجز مكتوفا
و في المعارج يلقى موج قدرته
موجا يعارض طرف الروح مكفوفا
فاترك اخا جدل في الذين منعمقا
قد بالشر الشك فيه الراى مأووفا
و اصحب أخا ثقة حبا لسيد
و بالكرامات من مولاه محفوفا
امسى دليل دليل الهدى في الارض منتشرا
و في السماء جميل الحال معروفا
يعنى پيوسته آقاى من بعلم و دانش مشهور و معروف و پيوسته آقاى من بجود و بخشش موصوف بوده و بوده در زمانى كه هيچ روشنى نبوده كه بآن روشنى جسته شود و نه تاريكى كه بر گرانهاى آسمان مقيم گردانيده شده باشد و پروردگار ما بخلاف همه آفريدگان و بخلاف هر چيزيست كه در وهمها و خيالها موصوف باشد و هر كه او را اراده كند بر وجه تشبيه كه آن جناب را مانند چيزى داند در حالى كه او را تصوركننده باشد بر ميگردد صاحب باطل و بيهوده كه بعجز شانه بسته است و در جايهاى بلند ملاقات ميكنند موج
قدرتش موجى را كه برابرى ميكند با چشم بر هم زدن روح كه باز داشته شده پس واگذار صاحب بحث در دين را كه در اندرون آن در رونده است بحقيقت كه مباشرت كرده شك در آن انديشه را كه آفت رسيده است و مصاحب كن با صاحب استوارى كه حبيب يا محبوب است از براى آقايش و بنوازشها از آقايش محفوف باشد شام كرده رهنماى راه راست در زمين پراكنده و در آسمان نيكو حال در حالتى كه شناخته شده و مشهور است راوى ميگويد كه پس ذعلب بر رو در افتاد و بيهوش شد بعد از آن بهوش باز آمد و عرض كرد كه من اين سخن را نشنيده بودن و بسوى چيزى از اين باز نكردم «مترجم گويد» كه مؤلف گفته كه مصنف اين كتاب ميگويد كه در اين خبر لفظى چند است كه حضرت امام رضا7آنها را در خطبهاش ذكر فرموده و اين تصديق قول ما است در شان ائمه:كه علم هر يك از ايشان از پدرش فرا گرفته شده تا آنكه آن پيغمبر6متصل شود.
حديث سبخت يهودى و در قاموس مذكور است كه سبخت بضم سين و باء مشدد لقب ابو عبيده است و اختصاصى كه از سخنش مفهوم مىشود درست نيست بجهت اين حديث و حديثى كه بعد از اين مذكور است.
پدرم «ره» گفت كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه گفت كه حديث كردند ما را احمد بن محمد بن عيسى و ابراهيم بن هاشم از حسن بن على از داود بن على يعقوبى از بعضى از اصحاب ما از عبد الاعلى مولاى آل سام از حضرت صادق7كه فرمود جهودى كه او را سخت ميگفتند بخدمت رسول خدا6آمد و عرض كرد كه يا محمد آمدهام كه تو را از پروردگارت سؤال كنم پس اگر مرا جواب دادى از چيزى كه تو را از آن سؤال ميكنم ايمان مىآورم و بپيغمبرت قائل ميشوم و اگر نه بر ميگردم حضرت باو فرمود كه از هر چه خواهى سؤال كن عرض كرد كه پروردگارت در كجا است فرمود كه آن جناب در هر مكانى هست و در چيز معينى از مكان نيست كه محدود باشد عرض كرد كه آن جناب چگونه است فرمود كه چگونه پروردگار خود را وصف كنم بچون و چگونگى و حال آنكه چون و چگونه مخلوق است كه خدا آن را آفريده و خدا