بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 354

پيرو سخن برادرت باشد پس امام حسين7بر منبر بالا رفت و خدا را ستود و بر او ثناء نمود و صلوات مختصرى بر پيغمبرش فرستاد بعد از آن فرمود كه اى گروههاى مردمان شنيدم از رسول خدا6كه ميفرمود على شهرستان هدايت است پس هر كه در آن داخل شد نجات يافت و هر كه از آن تخلف ورزيد هلاك گرديد پس على7بسوى او برجست و او را بسينه خود چسبانيد و بوسيد بعد از آن فرمود كه اى گروههاى مردمان شاهد باشيد كه ايشان دو جوجه و دو فرزند رسول خدا6و امانت آن حضرت‌اند كه آن را برسم امانت بمن سپرده و من ايشان را بامانت بشما مى‌سپارم اى گروههاى مردمان رسول خدا6شما را از ايشان سؤال خواهد كرد كه با ايشان چه كرده‌ايد.

حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد اللَّه كوفى كه حديث كرد ما را محمد بن اسماعيل برمكى گفت كه حديث كرد مرا حسين بن حسن گفت كه حديث كرد ما را عبد اللَّه بن داهر گفت كه حديث كرد مرا حسين بن يحيى كوفى گفت كه حديث كرد مرا قثم بن قتاده از عبد اللَّه بن يونس از حضرت صادق7كه فرمود در بين آنكه امير المؤمنين بر منبر مسجد كوفه خطبه ميخواند ناگاه مردى بسوى او برخاست كه او را ذعلب ميگفتند و ذعلب مردى بود زبان‌آور صاحب بلاغت در گفتگو و دلير و قوى دل و عرض كرد كه يا امير المؤمنين آيا پروردگارت را ديده فرمود واى بر تو اى ذعلب من چنان نبودم كه پروردگارى را عبادت كنم كه او را نديده باشم ذعلب گفت كه يا امير المؤمنين او را چگونه ديدى فرمود واى بر تو اى ذعلب چشمها او را نديده و نميتواند ديد بمشاهده ديدن يا ديدها و ليكن دلها او را بحقائق و اركان ايمان ديده‌اند واى بر تو اى ذعلب بدرستى كه پروردگار من در غايت لطافت است و ليكن او را بلطافت معروفه وصف نميتوان كرد و در نهايت عظمت و بزرگيست و ليكن او را بعظمت معهوده شرح نميتوان داد و كبريائى كه بزرگواريش بمنتهى رسيده و ليكن ببزرگى و پيرى متصف نميشود و جلالتش باعلا مرتبه رسيده و ليكن بغلظت و گندگى وصف نميشود پيش از هر چيزى بوده پس نميتوان‌


صفحه 355

گفت كه چيزى پيش از او است و بعد از هر چيزى خواهد بود پس نميتوان گفت كه او را بعدى باشد چيزها را كه موجوداتند خواسته نه بقصد تازه و آهنگى كه ديگران دارند و همه را درك ميكند و مى‌يابد اما نه بفريب يا بتدبير و كار كردن در آن چنان كه غير او چنين ميكند او است كه در همه چيزها است اما با آنها آميزش ندارد و از آنها نيز جدا نيست و ظاهر و هويدا است نه بتأويل مباشرت كه با كسى روبرو شود و آشكارا است نه بآشكارائى رويت كه كسى او را ببيند و دور است نه بمسافت مكانى و نزديكست نه بمدانات كه بواسطه كمى مسافت بچيزى نزديك باشد بلكه قرب و بعد آن جناب از مكونات باعتبار صفات و ذات است و لطيف است نه باعتبار تجسم كه جسمى داشته باشد كوچك و لاغر و نازك بلكه لطافتش باعتبار آفريدن اينها است و موجود است نه بعد از عدم كه در زمانى نبوده و بهمرسيده باشد بلكه هميشه بوده و كارها ميكند نه باضطرار و ناچارى بلكه آنچه ميكند از روى اختيار است كه اگر نخواهد نميكند و تقدير ميكند و هر چيزى را اندازه ميدهد نه بوساطت حركت چنان كه صانعان بحركت ذهن و بدن احتياج دارند چيزى را ميخواهد نه بقصد تازه و شنوا است نه بتوسط آلت كه گوش باشد و بينا است نه باعتبار اداة كه چشم باشد مكانها او را فرو نميتواند گرفت و زمانها او را در بر نتواند كشيد و صفات او را محدود نتواند ساخت و پينكها او را فرا نگيرد هستى آن جناب بر زمانها پيشى گرفته و وجودش بر نيستى سبقت يافته و هميشگيش از ابتداء و اول گوى سبقت ربوده بواسطه قرار دادنش مشاعر و حواس را از براى خلائق معلوم شد كه او را مشعر و حاسه نيست و بايجادش ماهيات جواهر را شناخته شد كه او را جوهرى نه و بواسطه آنكه در ميانه چيزها ضديت و مخالفت افكنده دانسته شد كه ضدى ندارد و باعتبار مقارنت و وابستگى كه در ميانه چيزها قرار داده فهميده شد كه قرين و يارى ندارد روشنى را با تاريكى دشمنى داده و خشگى را با ترى و درشتى را با نرمى و سردى را با گرمى و در ميانه چيزى چند كه با هم دشمنى دارند چون عناصر اربعه تاليف داده كه بهم ختم شده‌اند و در ميانه چيزى چند كه بهم نزديكند تفريق و جدائى افكنده چون تفريق اجزاى عناصر و كليات آنها بجهت تركيب در حالى كه‌


صفحه 356

دلالت دارند بسبب تفريق و جدائى كه دارند بر آنكه اينها را از هم جدا ساخته و بعلت تأليف و انضمامى كه دارند بر آنكه اينها را بهم ضم نموده و اينست معنى قول خداى عز و جل‌وَ مِنْ كُلِّ شَيْ‌ءٍ خَلَقْنا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ‌پس باينها در ميان پيش و بعد جدائى انداخته تا معلوم شود كه او را پيشى و بعدى نيست و همه اينها بطبائع و سرشتها و مزاجى كه دارند گواهند كه آن كه اين طبيعتها را باينها عطاء فرموده خود طبيعت و مزاجى ندارد و بواسطه وقتى كه دارند خبر ميدهند كه آنكه وقت را از براى اينها پيدا كرده خود وقتى ندارد و پاره از اينها را از پاره پوشانيده و مستور ساخته تا معلوم شود كه در ميان او و آفريدگانش حجاب و پرده نيست غير از خلقش كه ايشان را آفريده و آن جناب پروردگار بود در هنگامى كه هيچ پروريده نبود كه قابل پرورش باشد و معبود بود در زمانى كه عبادت‌كننده نبود كه عبادت كند و عالم بود در وقتى كه هيچ معلومى نبود كه علم بآن تعلق گيرد و شنوا بود در حينى كه هيچ مسموعى نبود كه قابليت شنيدن داشته باشد بعد از آن شروع فرمود كه اين ابيات را ميفرمود كه‌

و لم يزل سيدى بالعلم معروفا

و لم يزل سيدى بالجود موصوفا

و كان اذ ليس نور يستضاء به‌

و لا ظلام على الآفاق معكوفا

و ربنا بخلاف الخلق كلهم‌

و كل ما كان في الاوهام موصوفا

و من يرده على التشبيه ممثلا

يرجع أخا حصر بالعجز مكتوفا

و في المعارج يلقى موج قدرته‌

موجا يعارض طرف الروح مكفوفا

فاترك اخا جدل في الذين منعمقا

قد بالشر الشك فيه الراى مأووفا

و اصحب أخا ثقة حبا لسيد

و بالكرامات من مولاه محفوفا

امسى دليل دليل الهدى في الارض منتشرا

و في السماء جميل الحال معروفا

يعنى پيوسته آقاى من بعلم و دانش مشهور و معروف و پيوسته آقاى من بجود و بخشش موصوف بوده و بوده در زمانى كه هيچ روشنى نبوده كه بآن روشنى جسته شود و نه تاريكى كه بر گرانهاى آسمان مقيم گردانيده شده باشد و پروردگار ما بخلاف همه آفريدگان و بخلاف هر چيزيست كه در وهمها و خيالها موصوف باشد و هر كه او را اراده كند بر وجه تشبيه كه آن جناب را مانند چيزى داند در حالى كه او را تصوركننده باشد بر ميگردد صاحب باطل و بيهوده كه بعجز شانه بسته است و در جايهاى بلند ملاقات ميكنند موج‌


صفحه 357

قدرتش موجى را كه برابرى ميكند با چشم بر هم زدن روح كه باز داشته شده پس واگذار صاحب بحث در دين را كه در اندرون آن در رونده است بحقيقت كه مباشرت كرده شك در آن انديشه را كه آفت رسيده است و مصاحب كن با صاحب استوارى كه حبيب يا محبوب است از براى آقايش و بنوازشها از آقايش محفوف باشد شام كرده رهنماى راه راست در زمين پراكنده و در آسمان نيكو حال در حالتى كه شناخته شده و مشهور است راوى ميگويد كه پس ذعلب بر رو در افتاد و بيهوش شد بعد از آن بهوش باز آمد و عرض كرد كه من اين سخن را نشنيده بودن و بسوى چيزى از اين باز نكردم «مترجم گويد» كه مؤلف گفته كه مصنف اين كتاب ميگويد كه در اين خبر لفظى چند است كه حضرت امام رضا7آنها را در خطبه‌اش ذكر فرموده و اين تصديق قول ما است در شان ائمه:كه علم هر يك از ايشان از پدرش فرا گرفته شده تا آنكه آن پيغمبر6متصل شود.

حديث سبخت يهودى و در قاموس مذكور است كه سبخت بضم سين و باء مشدد لقب ابو عبيده است و اختصاصى كه از سخنش مفهوم مى‌شود درست نيست بجهت اين حديث و حديثى كه بعد از اين مذكور است.

پدرم «ره» گفت كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه گفت كه حديث كردند ما را احمد بن محمد بن عيسى و ابراهيم بن هاشم از حسن بن على از داود بن على يعقوبى از بعضى از اصحاب ما از عبد الاعلى مولاى آل سام از حضرت صادق7كه فرمود جهودى كه او را سخت ميگفتند بخدمت رسول خدا6آمد و عرض كرد كه يا محمد آمده‌ام كه تو را از پروردگارت سؤال كنم پس اگر مرا جواب دادى از چيزى كه تو را از آن سؤال ميكنم ايمان مى‌آورم و بپيغمبرت قائل ميشوم و اگر نه بر ميگردم حضرت باو فرمود كه از هر چه خواهى سؤال كن عرض كرد كه پروردگارت در كجا است فرمود كه آن جناب در هر مكانى هست و در چيز معينى از مكان نيست كه محدود باشد عرض كرد كه آن جناب چگونه است فرمود كه چگونه پروردگار خود را وصف كنم بچون و چگونگى و حال آنكه چون و چگونه مخلوق است كه خدا آن را آفريده و خدا


صفحه 358

بآفريده خود موصوف نميشود عرض كرد پس كى ميداند كه تو پيغمبرى حضرت صادق7فرمود كه در گرداگرد آن حضرت هيچ سنگ و كلوخى و غير آن نماند مگر آنكه بزبان عربى روشن و فصيح سخن كرد و گفت كه اى سبخت بدرستى كه او رسول خدا است سبخت گفت بخدا سوگند كه من در هيچ زمانى چون امروز امرى را از اين روشنتر نديدم بعد از آن گفت شهادت ميدهم باينكه خدائى نيست مگر خدا و باينكه تو رسول خدائى حديث كرد ما را ابو الحسن محمد بن ابراهيم بن اسحق فارسى گفت كه حديث كرد ما را ابو سعيد احمد بن محمد بن رميح نسوى گفت كه حديث كرد مرا احمد بن جعفر عقيلى در قهستان گفت كه حديث كرد مرا احمد بن على بلخى گفت كه حديث كرد ما را ابو جعفر محمد بن على خزاعى گفت كه حديث كرد ما را عبد اللَّه بن جعفر ازهرى از پدرش از حضرت جعفر بن محمد از پدرش محمد بن على از پدرش على بن الحسين از پدرش حسين بن على:كه فرمود امير المؤمنين على بن ابى طالب7در بعضى از خطبهاى خويش فرمود كه كيست آنكه در نزد سبخت فارسى حاضر بوده و او با رسول خدا6سخن ميگفت آن قوم عرض كردند كه هيچ يك از ما حضور نداشتيم على7فرمود ليكن من با آن حضرت بودم كه سبخت بخدمتش آمد و سبخت مردى بود از پادشاهان فارس و زبان آور پس به آن حضرت گفت كه يا محمد بسوى چه دعوت ميكنى و مردم را بسوى آن ميخوانى فرمود كه مردم را ميخوانم بسوى گواهى دادن باينكه خدائى نيست مگر خدا در حالى كه تنها است و او را شريكى نه و آنكه محمد بنده و رسول او است سبخت گفت كه يا محمد خدا در كجا است فرمود كه آن جناب در هر جايى بآياتش موجود است سبخت گفت كه آن جناب چگونه است فرمود كه نه او را كيف است و نه اين كه كسى بگويد كه آن جناب چگونه و چونست و در كجا ميباشد زيرا كه آن جناب عز و جل چون را چون كرده و كجا را كجا نموده يعنى حقيقت حال و مكان كه كيف و اين سؤال از آنست موجود او است سخت گفت كه پس از كجا آمده فرمود كه در باب او نميتوان گفت كه آمد و جز اين نيست كه گفته مى‌شود كه آمد در باب زائلى كه از جايى بجائى ميرود و پروردگار ما بمكان و زوال وصف نميشود


صفحه 359

بلكه هميشه بى‌مكان بوده و پيوسته چنين خواهد بود سبخت گفت كه يا محمد بدرستى كه تو پروردگار بزرگى را بدون چون و چگونگى وصف ميكنى پس چگونه مرا ميسر شود كه بدانم كه خدا تو را فرستاده پس در آن روز هيچ سنگ و كلوخ و كوه و درختى در حضور ما باقى نماند مگر آنكه در همان جا گفت كه شهادت ميدهم باينكه خدائى نيست مگر خدا و باينكه محمد بنده و رسول او است من گفتم كه من نيز شهادت ميدهم باينكه خدائى نيست مگر خدا و باينكه محمد بنده و رسول او است سبخت گفت يا محمد اين كيست حضرت فرمود كه اين بهترين كسان من و نزديكترين خلائق است بمن گوشتش از گوشت منست و خونش از خون من و روحش از روح من و او است كه وزير منست در زمان زندگى من و خليفه و جانشين من بعد از وفات من چنان كه هرون نسبت بموسى بوده مگر آنكه هيچ پيغمبرى بعد از من نيست پس از او بشنو و اطاعت كن كه او بر حق است بعد از آن او را عبد اللَّه ناميد.

باب چهل و سيم در بيان معنى سبحان اللَّه‌

حديث كرد ما را عبد اللَّه بن محمد بن عبد الوهاب شجرى در نيشابور گفت كه خبر داد ما را از ابو الحسن احمد بن محمد بن عبد اللَّه بن حمزه شعرانى عمارى از فرزندان عمار بن ياسر گفت كه حديث كرد ما را ابو محمد عبيد اللَّه بن يحيى بن عبد الباقى اذنى در اذنه گفت كه حديث كرد ما را على بن حسن معانى گفت كه حديث كرد ما را عبد اللَّه بن يزيد از يحيى بن عقبة بن ابى الغيرار گفت كه حديث كرد ما را عبد اللَّه ابن يزيد از يحيى بن عقبة محمد بن حجاز از يزيد بن اصم كه گفت مردى از عمر بن خطاب سؤال كرد و گفت كه يا امير المؤمنين تفسير و بيان سبحان اللَّه چيست عمر گفت در اين باغ مرديست كه چون سؤال ميكرد خبر داده ميشد و چون سكوت ميكرد آغاز كرده ميشد و مراد اينست كه در عهد پيغمبر چنان بود كه علم باو ميرسيد اگر از پيغمبر6چيزى مى‌پرسيد او را جواب ميفرمود و اگر خاموش بود و سؤالى نمينمود پيغمبر6آغاز ميكرد و باو تعليم ميكرد و


صفحه 360

لهذا شايد كه او تفسير اين را بداند پس آن مرد داخل باغ شد و ديد كه آن مرد على بن ابى طالب7است سائل عرض كرد كه يا ابا الحسن تفسير سبحان اللَّه چيست فرمود كه آن تعظيم جلال خداى عز و جل و تنزيه و دور كردن آن جناب است از آنچه هر مشركى در شان او گفته و چون بنده آن را بگويد هر فرشته بر او صلوات فرستد.

حديث كرد ما را پدرم «رضى» گفت كه حديث كرد ما را على بن ابراهيم از محمد بن عيسى بن عبيد از يونس بن عبد الرحمن از هشام بن حكم كه گفت حضرت صادق7را سؤال كردم از سبحان اللَّه فرمود كه ننگ و عاريست از براى خداى عز و جل يعنى كلمه ايست كه عار داشتن خدا را ميفهماند از آنچه لائق باو نباشد حديث كرد ما را محمد بن موسى بن متوكل «رضى» گفت كه حديث كرد ما را على بن حسين سعدآبادى از احمد بن ابى عبد اللَّه برقى از عبد العظيم بن عبد اللَّه حسنى از على بن اسباط از سليمان مولاى طربال از هشام جواليقى كه گفت حضرت صادق7را سؤال كردم از قول خداى عز و جل سبحان اللَّه از آن چه قصد مى‌شود فرمود كه دور كردن آن جناب تعالى يعنى از صفات زشت و معنى اصل كلام اينست كه پاك ميدانم خدا را از همه عيوب و نقائص پاك دانستنى.

«باب چهل و چهارم» در بيان معنى اللَّه اكبر

حديث كرد ما را احمد بن محمد بن يحيى عطار «ره» گفت كه حديث كرد ما را پدرم از سهل بن زياد آدمى از ابن محبوب از آنكه او را ذكر كرده از حضرت صادق7كه گفت مردى در نزد آن حضرت گفت كه اللَّه اكبر حضرت فرمود كه خدا از چه چيز بزرگتر است آن مرد عرض كرد كه از هر چيزى حضرت صادق7فرمود كه خدا را باندازه در آوردى آن مرد عرض كرد كه چگونه و بچه وضع بگويم فرمود بگو كه خدا بزرگتر است از آنكه بوصف در آيد.

حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد «رضى» گفت كه حديث كرد ما را


صفحه 361

محمد بن يحيى عطار از احمد بن محمد بن عيسى از پدرش از مروك بن عبيد از جميع بن عمرو كه گفت حضرت صادق7بمن فرمود كه چه چيز است اللَّه اكبر و معنى آن چيست عرض كردم كه خدا از هر چيزى بزرگتر است فرمود كه آيا در آنجا چيزى بود كه خدا از آن بزرگتر باشد عرض كردم پس معنى آن چه باشد و تقديرش چونست فرمود خدا بزرگتر است از آنكه بوصف در آيد.

«باب چهل و پنجم» در بيان معنى اول و آخر

حديث كرد ما را محمد بن موسى بن متوكل «ره» گفت كه حديث كرد ما را على بن ابراهيم از پدرش از ابن ابى عمير از پسر اذينه از محمد بن حكيم از ميمون بان كه گفت شنيدم از حضرت صادق7و حال آنكه سؤال شده بود از معنى قول خداى عز و جل هو الاول و الآخر كه فرمود اولست نه از اولى كه پيش از او بوده باشد و نه از پديد آورنده كه بر او پيشى گرفته باشد و آخر است بى‌آنكه نهايت و پايانى داشته باشد چنان كه از صفت آفريدگان تعقل مى‌شود و لكن قديمى است اول و آخر كه هميشه بوده و هميشه خواهد بود بى‌ابتداء و نهايت و حدوث بر او واقع نميشود و از حالى بحالى نميگردد و آفريننده هر چيزيست.

حديث كرد ما را حسين بن احمد بن ادريس از پدرش از محمد بن عبد الجبار از صفوان بن يحيى از فضيل بن عثمان از پسر ابو يعفور كه گفت حضرت صادق7را سؤال نمودم از قول خداى عز و جل‌هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُو عرض كردم كه اما اول پس آن را شناخته‌ايم و تفسيرش را دانسته‌ايم و اما آخر پس تفسير و معنى آن را از براى ما بيان فرما حضرت فرمود كه هيچ چيز نيست مگر آنكه هلاك مى‌شود يا متغير ميگردد يا يك نحو از تغيير و زوال در آن داخل مى‌شود و راه مى‌يابد يا از رنگ برنگى و از هيئت بهيئتى و از صفت بصفتى ميگردد و از زيادتى بسوى نقصان و از نقصان بسوى زيادتى انتقال‌