لهذا شايد كه او تفسير اين را بداند پس آن مرد داخل باغ شد و ديد كه آن مرد على بن ابى طالب7است سائل عرض كرد كه يا ابا الحسن تفسير سبحان اللَّه چيست فرمود كه آن تعظيم جلال خداى عز و جل و تنزيه و دور كردن آن جناب است از آنچه هر مشركى در شان او گفته و چون بنده آن را بگويد هر فرشته بر او صلوات فرستد.
حديث كرد ما را پدرم «رضى» گفت كه حديث كرد ما را على بن ابراهيم از محمد بن عيسى بن عبيد از يونس بن عبد الرحمن از هشام بن حكم كه گفت حضرت صادق7را سؤال كردم از سبحان اللَّه فرمود كه ننگ و عاريست از براى خداى عز و جل يعنى كلمه ايست كه عار داشتن خدا را ميفهماند از آنچه لائق باو نباشد حديث كرد ما را محمد بن موسى بن متوكل «رضى» گفت كه حديث كرد ما را على بن حسين سعدآبادى از احمد بن ابى عبد اللَّه برقى از عبد العظيم بن عبد اللَّه حسنى از على بن اسباط از سليمان مولاى طربال از هشام جواليقى كه گفت حضرت صادق7را سؤال كردم از قول خداى عز و جل سبحان اللَّه از آن چه قصد مىشود فرمود كه دور كردن آن جناب تعالى يعنى از صفات زشت و معنى اصل كلام اينست كه پاك ميدانم خدا را از همه عيوب و نقائص پاك دانستنى.
«باب چهل و چهارم» در بيان معنى اللَّه اكبر
حديث كرد ما را احمد بن محمد بن يحيى عطار «ره» گفت كه حديث كرد ما را پدرم از سهل بن زياد آدمى از ابن محبوب از آنكه او را ذكر كرده از حضرت صادق7كه گفت مردى در نزد آن حضرت گفت كه اللَّه اكبر حضرت فرمود كه خدا از چه چيز بزرگتر است آن مرد عرض كرد كه از هر چيزى حضرت صادق7فرمود كه خدا را باندازه در آوردى آن مرد عرض كرد كه چگونه و بچه وضع بگويم فرمود بگو كه خدا بزرگتر است از آنكه بوصف در آيد.
حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد «رضى» گفت كه حديث كرد ما را
محمد بن يحيى عطار از احمد بن محمد بن عيسى از پدرش از مروك بن عبيد از جميع بن عمرو كه گفت حضرت صادق7بمن فرمود كه چه چيز است اللَّه اكبر و معنى آن چيست عرض كردم كه خدا از هر چيزى بزرگتر است فرمود كه آيا در آنجا چيزى بود كه خدا از آن بزرگتر باشد عرض كردم پس معنى آن چه باشد و تقديرش چونست فرمود خدا بزرگتر است از آنكه بوصف در آيد.
«باب چهل و پنجم» در بيان معنى اول و آخر
حديث كرد ما را محمد بن موسى بن متوكل «ره» گفت كه حديث كرد ما را على بن ابراهيم از پدرش از ابن ابى عمير از پسر اذينه از محمد بن حكيم از ميمون بان كه گفت شنيدم از حضرت صادق7و حال آنكه سؤال شده بود از معنى قول خداى عز و جل هو الاول و الآخر كه فرمود اولست نه از اولى كه پيش از او بوده باشد و نه از پديد آورنده كه بر او پيشى گرفته باشد و آخر است بىآنكه نهايت و پايانى داشته باشد چنان كه از صفت آفريدگان تعقل مىشود و لكن قديمى است اول و آخر كه هميشه بوده و هميشه خواهد بود بىابتداء و نهايت و حدوث بر او واقع نميشود و از حالى بحالى نميگردد و آفريننده هر چيزيست.
حديث كرد ما را حسين بن احمد بن ادريس از پدرش از محمد بن عبد الجبار از صفوان بن يحيى از فضيل بن عثمان از پسر ابو يعفور كه گفت حضرت صادق7را سؤال نمودم از قول خداى عز و جلهُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُو عرض كردم كه اما اول پس آن را شناختهايم و تفسيرش را دانستهايم و اما آخر پس تفسير و معنى آن را از براى ما بيان فرما حضرت فرمود كه هيچ چيز نيست مگر آنكه هلاك مىشود يا متغير ميگردد يا يك نحو از تغيير و زوال در آن داخل مىشود و راه مىيابد يا از رنگ برنگى و از هيئت بهيئتى و از صفت بصفتى ميگردد و از زيادتى بسوى نقصان و از نقصان بسوى زيادتى انتقال
يابد مگر پروردگار عالميان كه او هميشه يكى بوده و خواهد بود او است اول پيش از هر چيزى و او است آخر بر آن نحوى كه در اول بوده بدون تغيير و صفات و نامها بر او مختلف نميشود چنان كه بر غير او مختلف مىشود مثل انسانى كه يك بار خاك ميباشد و يك بار گوشت و يك بار خون و يك بار خورد و مرد شده و درهم شكسته و پوسيده و از هم پاشيده و مانند خرمائى كه يك مرتبه غوره ميباشد و يك مرتبه خرماى نيمرس و يك مرتبه خرماى تر و يك مرتبه خرماى خشك پس نامها و صفات بر آن متبدل مىشود و خداى عز و جل بخلاف آنست.
«باب چهل و ششم» در بيان معنى قول خداى عز و جلالرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى
حديث كرد ما را محمد بن على ماجيلويه گفت كه حديث كرد ما را محمد بن يحيى عطار از سهل بن زياد آدمى از حسن بن محبوب از محمد بن مارد كه حضرت صادق7سؤال شد از قول خداى عز و جلالرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوىفرمود كه خدا نسبت بهر چيزى برابر است و بر همه استيلاء دارد پس چيزى نسبت باو از چيزى ديگر نزديكتر نيست.
پدرم «ره» گفت كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه از محمد بن حسن از صفوان بن يحيى از عبد الرحمن بن حجاج كه گفت حضرت صادق7را سؤال كردم از قول خداى عز و جلالرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوىفرمود كه آن جناب نسبت بهر چيزى برابر است پس چيزى باو از چيز ديگر نزديكتر نيست باين معنى كه هيچ دورى از او دور نباشد و هيچ نزديكى باو نزديك نباشد و نسبت بهر چيزى برابر باشد حديث كرد ما را أبو الحسين محمد بن ابراهيم بن اسحق فارسى گفت كه حديث كرد ما را احمد بن محمد بن سعيد گفت كه حديث كرد ما را ابو نصر احمد بن محمد بن عبد اللَّه صفدى در مرو گفت كه حديث كردند ما را محمد بن يعقوب بن حكم عسگرى
و برادرش معاذ بن يعقوب گفتند كه حديث كرد ما را محمد بن سنان حنظلى گفت كه حديث كرد ما را عبد اللَّه بن عاصم گفت كه حديث كرد ما را عبد الرحمن بن قيس از ابو هاشم زمانى از زادان از سلمان فارسى در حديث طويلى كه در آن ورود جاثليق را بمدينه ذكر ميكند با صد نفر از نصارى بعد از وفات رسول خدا6و سؤال كردنش ابو بكر را از چند مسأله كه او را از آنها جواب نداد و بعد از آن بسوى امير المؤمنين على بن ابى طالب7ارشاد و رهنمائى شد و آن حضرت را از آنها سؤال نمود و حضرت او را جواب فرمود و در آنچه حضرت را سؤال كرد اين بود كه بحضرت عرض كرد كه مرا از پروردگار خبر ده كه آن جناب در كجا است و در كجا بود على7فرمود كه پروردگار جل جلاله بمكانى وصف نميشود و آن جناب چنان است كه بود و بود چنان كه هست در هيچ مكانى نبود و از مكانى بمكانى ديگر زائل نشد و هيچ مكانى باو احاطه نكرد بلكه پيوسته بود بىاندازه و چون و چگونگى جاثليق گفت كه راست گفتى پس مرا خبر ده از پروردگار كه آيا در دنيا است يا در آخرت حضرت7فرمود كه پيوسته پروردگار ما پيش از دنيا بوده و آن جناب مدبر دنيا و عالم بآخرت است و اما آنكه دنيا و آخرت باو احاطه كنند پس نه چنانست و ليكن آنچه را كه در دنيا و آخرت است ميداند جاثليق گفت كه راست گفتى خدا تو را رحمت كند بعد از آن گفت كه مرا خبر ده از پروردگار خويش كه آيا چيزها را برميدارد يا برداشته مىشود كه عرش او را برميدارد على7فرمود كه پروردگار ما جل جلاله برميدارد و برداشته نميشود نصرانى گفت كه اين چگونه مىشود و ما در انجيل مييابيم كهوَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمانِيَةٌيعنى و بر ميدارند عرش پروردگار تو را در بالاى فرشتگان كه بر كنارهاى آسمان ميباشند در آن روز كه روز قيامت است هشت فرشته يا هشت كس على7فرمود بدرستى كه فرشتگان عرش را بر ميدارند و عرش چنان نيست كه تو گمان ميكنى چون هيئات تخت و ليكن آن چيزيست محدود كه باندازه در مىآيد و آفريده است مدبر كه خدا آن را تدبير ميفرمايد و پروردگار عز و جل تو مالك آنست نه آنكه آن جناب بر روى آنست مانند بودن چيزى بر بالاى چيزى و فرشتگان را ببرداشتن آن امر فرموده و ايشان عرش را بر ميدارند بآنچه ايشان را بر آن توانائى داده نصرانى گفت كه راست گفتى خدا تو را رحمت كند و مؤلف ميگويد كه
اين حديث طولى دارد و ما از آن موضع حاجت را فرا گرفتيم و من اين حديث را بتمامه در آخر كتاب نبوت اخراج كردهام حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد «ره» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن يحيى عطار از سهل بن زياد از حسن بن موسى خشاب از بعضى از مردان خويش كه آن را مرفوع ساخته از حضرت صادق7كه از قول خداى عز و جلالرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوىسؤال شد فرمود كه او نسبت بهر چيزى برابرى دارد پس چيزى نسبت بار از چيز ديگر نزديكتر نيست.
حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد «ره» گفت كه حديث كرد ما را حسين بن حسن بن ابان از حسين بن سعيد از نضر بن سويد از عاصم بن حميد از ابو بصير حضرت صادق7كه فرمود هر كه گمان كند كه خداى عز و جل از چيزى يا در چيزى يا بر چيزيست بحقيقت كه كافر شده عرض كردم كه آنچه فرمودى از برايم تفسير و بيان فرما فرمود گه مقصود من آنست كه گمان آن كس چنين باشد كه چيزى گرداگرد خدا را فرو گرفته يا او را نگاه داشته يا از چيزى بهمرسيده كه بر او پيشى گرفته باشد و تفسير حضرت بطريق لف و نشر مشوش است چه اول بدويم و دويم بسيم و سيم باول تعلق دارد و در روايت ديگر چنين است كه فرموده هر كه گمان كند كه خدا از چيزى بهمرسيده او را حادث قرار داده و اعتقاد نموده كه كسى او را از سر نو پديد آورده و هر كه گمان كند كه خدا در چيزى ميباشد او را محصور گردانيده بآن مكانى كه حاصر او است و گرداگرد او را فرو گرفته و هر كه گمان كند كه خدا بر بالاى چيزى قرار دارد او را محمول ساخته كه چيزى او را برداشته.
حديث كرد ما را محمد بن موسى بن متوكل «ره» گفت كه حديث كرد ما را عبد اللَّه بن جعفر از احمد بن محمد از حسن بن محبوب كه گفت حديث كرد مرا مقاتل بن سليمان و گفت كه حضرت جعفر بن محمد7را سؤال كردم از قول خداى عز و جلالرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوىفرمود كه او نسبت بهر چيزى برابرى دارد پس چيزى نسبت باو از چيز ديگر نزديكتر نيست و بهمين اسناد از حسن بن محبوب از حماد مرويست كه گفت حضرت صادق7فرمود كه دروغ گفته است هر كه گمان كرده كه
خداى عز و جل از چيزى يا در چيزى يا بر چيزيست.
حديث كرد ما را محمد بن على ماجيلويه «رضى» از عمويش، محمد بن ابى القاسم از احمد بن ابى عبد اللَّه از پدرش از محمد بن سنان از مفضل بن عمر از حضرت صادق7كه فرمود هر كه گمان كند كه خدا از چيزيست يا در چيزى بحقيقت كه شرك آورده بعد از آن فرموده كه هر كه گمان كند كه خدا از چيزيست او را حادث قرار داده و هر كه گمان كند كه خدا در چيزيست او را محصور گمان كرده و هر كه گمان كند كه خدا بر بالاى چيزيست او را محمول ساخته مترجم گويد كه مؤلف گفته كه مصنف اين كتاب ميگويد كه فرقه مشبهه متعلق ميشوند بقول خداى عز و جلإِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهارَ يَطْلُبُهُ حَثِيثاًيعنى بدرستى كه پروردگار شما خدائى است كه آفريد آسمانها و زمين را در شش روز پس قرار گرفت بر عرش در ميكشد شب را در روز يعنى مىپوشد تاريكى شب را بروشنى روز و بعكس ميجويد شب روز را و در پى آن در مىآيد در حالى كه شتابنده است و ايشان را درين قول حجتى نيست زيرا كه خداى عز و جل بقول خويشثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِاين را قصد فرمود كه يعنى پس عرش را بسوى زبر آسمانها نقل فرمود و حال آنكه آن جناب بر عرش مستولى و آن را مالك بود پس قول خداى عز و جل يعنى ثم كه بمعنى پس باشد جز اين نيست كه آن از براى برداشتن عرش است بسوى مكانى كه عرش در آنست و نقل كردن آن بجهت استواء و جائز نيست كه معنى قول آن جناب استوى استولى باشد زيرا كه استيلا خداى تبارك و تعالى بر ملك و بر هر چيزها امر حادثى نيست بلكه پيوسته هر چيزى را مالك و بر هر چيزى مستولى بوده و جز اين نيست كه خداى عز و جل استواء را بعد از قول خويش كه ثم باشد ذكر كرده و حال آنكه آن جناب رفع و داشتن را قصد دارد از روى مجاز و اين چون قول او است كهوَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ حَتَّى نَعْلَمَ الْمُجاهِدِينَ مِنْكُمْ وَ الصَّابِرِينَيعنى و هر آينه مىآزمائيم شما را تا بدانيم جهادكنندگان از شما و صبركنندگان را پس نعلم را كه بمعنى بدانيم باشد با قول خويش حتى كه بمعنى تاء است ذكر كرده و آن جناب
عز و جل اين را قصد دارد كه تا جهادكنندگان جهاد كنند و ما آن را بدانيم زيرا كه حتى واقع نميشود مگر بر فعل حادث و علم خداى عز و جل حادث نميباشد و همچنين ذكر كردن خداى عز و جلاسْتَوى عَلَى الْعَرْشِرا بعد از قول خويش ثم و آن جناب بآن اين را قصد دارد كه پس عرش را بلند كرد بجهت استيلايش بر آن و بآن نشستن و اعتدال بدن را قصد نفرموده زيرا كه روا نباشد كه خداى عز و جل جسم و صاحب بدن باشد و خدا از اين برترى دارد و برترى بزرگ
«باب چهل و هفتم» در بيان معنى قول خداى عز و جل
و ما كان عرشه على الماء و ترجمه آن با ما بعد و ما قبل آن مىآيد حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد اللَّه كوفى از محمد بن اسماعيل برمكى كه گفت حديث كرد ما را ابو نصر جذعان بن نصر كندى گفت كه حديث كرد مرا سهل بن زياد آدمى از حسن بن محبوب از عبد الرحمن بن كثير از داود رقى كه گفت حضرت صادق7را سؤال كردم از از تفسير قول خداى عز و جلوَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِحضرت بمن فرمود كه سنيان چه ميگويند عرض كردم كه ميگويند هر كه اين را گمان كند خدا را محمول گردانديه و او را بصفت مخلوقات وصف كرده و بر او لازم آيد كه آنچه خدا را برداشته از او قوىتر باشد عرض كردم فداى تو گردم اين مطلب را از برايم بيان فرما فرمود بدرستى كه خداى عز و جل علم و دين خود را بر آب بار كرد و آن را حامل اين دو چيز گردانيد پس از آنكه زمين يا آسمان يا جن يا انسان يا آفتاب يا ماه وجود داشته باشد و چون خواست كه خلق را بيافريند ايشان را پراكنده و پريشان نمود در ميان دو دست خويش كه از آن پيش رو تعبير
مىشود و مراد اين است كه آنها را در نزد علم خويش پهن نمود و بايشان فرمود كه پروردگار شما كيست اول كسى كه گويا شد رسول خدا6و امير المؤمنين و ائمه هدى:بودند و عرض نمودند كه توئى پروردگار ما پس ايشان را حامل علم و دين خويش نمود بعد از آن بفرشتگان فرمود كه اين گروه حاملان علم و دين من و امينان منند در باب خلق من و ايشانند كه در روز قيامت از ايشان سؤال خواهد شد يعنى در باب اداى امانت و حفظ آن و طاعت خلائق و معصيت ايشان و آنچه ميدانند بخدا عرض ميكنند بعد از آن بفرزندان آدم گفته شد كه اقرار كنيد از براى خدا بپروردگارى و از براى اين جماعت بفرمان بردارى فرزندان آدم عرض كردند آرى اى پروردگار ما اقرار كرديم پس بفرشتگان فرمود كه گواه باشيد فرشتگان عرض كردند كه گواه شديم بر اقرار ايشان تا در فرداى قيامت نگويند بدرستى كه ما از اين اقرار بيخبران بوديم يا نگويند جز اين نيست كه پدران ما شرك آوردند پيش از زمان ما و فرزندانى چند بوديم بعد از ايشان آيا پس تو ما را هلاك ميگردانى و معذب ميسازى بآنچه آن كج روان گمراه كردند اى داود ولايت و صاحب اختيارى ما در وقت پيمان گرفتن خدا بر ايشان استوار شده حديث كرد ما را تعميم بن عبد اللَّه بن تميم قرشى گفت كه حديث كرد ما را پدرم از احمد بن على انصارى از ابو الصلت عبد السلام بن صالح هروى كه گفت مأمون حضرت على بن موسى الرضا7را سؤال كرد از قول خداى عز و جلوَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًاكه ترجمهاش اينست كه و اوست آن خدائى كه آفريد آسمانها و زمين را در شش روز و بود عرش او بر روى آب تا بيازمايد شما را كدام يك از شما نيكوتر است از روى عمل كه كارش بهتر است حضرت فرمود كه خداى تبارك و تعالى عرش و آب و فرشتگان را پيش از آفريدن آسمانها و زمين آفريد و فرشتگان چنان بودند كه بنفسهاى خود و بعرش و آب بر خداى عز و جل استدلال ميكردند بعد از آن عرش خود را بر روى آب قرار داد تا باين واسطه قدرتش از براى فرشتگان ظاهر شود و بدانند كه آن جناب بر هر چيزى تواناست بعد از آن عرش را بقدرت خويش بلند كرد و آن را نقل نمود و در بالاى آسمانها و زمين قرار داد و