از احمد بن محمد بن ابى نصر بزنطى از ابو الحسن حضرت امام رضا7كه گفت بآن حضرت عرض كردم كه اصحاب ما اختلاف كردهاند بعضى از ايشان بجبر قائلند و بعضى از ايشان قائلند باستطاعت كه مراد از آن تفويض است حضرت بمن فرمود كه بنويس كه خداى تبارك و تعالى فرموده اى فرزند آدم بخواست من چنين شدى كه ميخواهى از براى خود آنچه را كه ميخواهى و بقوت من واجبات مرا بسوى من اداء كردى و آنها را بجا آوردى و به نعمت من بر نافرمانيم توانا شدى من تو را شنوا و بينا گردانيدمما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَيعنى آنچه بتو رسد از نيكى پس از جانب خدا است او آنچه بتو رسد از بدى پس از نفس تو است و اين بسبب آنست كه من بنيكيهاى تو از تو سزاوار ترم و تو ببديها و گناهانت از من سزاوارترى و اين بجهت آنست كه من پرسيده نميشوم از آنچه ميكنم يعنى بندگان نميتوانند كه از من بپرسند كه چرا چنين كردى چه هر چه كنم عين حكمت و مصلحت است و ايشان پرسيده شوند از آنچه ميكنند بحقيقت كه هر خوبى را كه خواسته باشى از برايت در رشته كشيدم و بهم پيوند نمودم و اين فقره از كلام امام رضا7است كه باحمد بن محمد بن ابى نصر فرمود و از تتمه حديث قدسى نيست پدرم «ره» گفت كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه گفت كه حديث كرد ما را محمد بن حسين بن ابى الخطاب از جعفر بن بشير عرزمى از حضرت صادق7كه فرمود على7را غلامى بود كه نامش قنبر بود و قنبر على7را دوست ميداشت دوستى سختى و چون على7بيرون ميرفت قنبر شمشير بر ميداشت و از پى آن حضرت بيرون مىآمد پس در شبى از شبها حضرت او را ديد و فرمود كه اى قنبر تو را چه مىشود و چه كار دارى كه بيرون آمده عرض كرد آمدهام كه در پشت سرت راه روم زيرا كه مردم چنانند كه تو ايشان را مىبينى يا امير المؤمنين پس بر تو ترسيدم كه مبادا تو را آسيبى برسانند فرمود رحمت بر تو باد آيا مرا از اهل آسمان حراست و نگاهبانى ميكنى يا از اهل زمين قنبر عرض كرد نه بلكه ميخواهم تو را از اهل زمين حراست كنم فرمود كه اهل زمين نميتوانند كه بمن ضررى برسانند مگر باذن خداى عز و جل كه از آسمان آمده باشد پس برگرد و قنبر برگشت.
حديث كرد ما را محمد بن على ماجيلويه «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن يحيى عطار گفت كه حديث كرد ما را محمد بن احمد بن يحيى بن عمران اشعرى از موسى بن عمران از بن سنان از ابو سعيد قماط كه گفت حضرت صادق7فرمود كه خدا مشيت يعنى خواست خود را پيش از چيزها آفريد بعد از آن چيزها را بوساطت مشيت آفريد چنان كه مذكور شد و بامير محمد باقر داماد رحمه اللَّه نسبت دادهاند كه او گمان كرده است كه مراد از مشيت مشيت بندگان و از چيزها كردار ايشانست و اين معنى دور است چنان كه بر ناقل خبير مستور نيست اگر چه خالى از حسنى نباشد.
پدرم «ره» گفت كه حديث كرد ما را على بن ابراهيم بن هاشم از پدرش از على بن معبد از درست بن ابى منصور از فضيل بن يسار كه گفت شنيدم از حضرت صادق7كه ميفرمود خدا خواست و اراده فرموده و ليكن دوست نداشته و نه پسنديده و بيانش اينست كه خواسته كه در ملكش چيزى نباشد مگر بعلم و باينكه آنچه نميداند نباشد و آنچه نميداند آنست كه نباشد چون شريك و فرزند و زن از براى آن جناب و مثل اين را اراده فرموده و دوست نداشته كه در باب او گفته شود كه خدا يكى از سه خدا است چنان كه طايفه نسطوريه از نصارى ميگويند و عيسى و مريم و مادرش را نيز خدا ميدانند و كفر را از براى بندگانش نپسنديده.
حديث كرد ما را أبو الحسن على بن احمد اصبهانى اسوارى گفت كه حديث كرد ما را مكى بن احمد بن سعدويه بردعى گفت كه خبر داد ما را ابو منصور محمد بن قاسم بن عبد الرحمن عتكى گفت كه حديث كرد ما را محمد بن اشرس گفت كه حديث كردند ما را بشر بن حكم و ابراهيم بن نصر سوريانى گفتند كه حديث كرد ما را عبد الملك بن هرون بن عنتره گفت كه حديث كرد ما را غياث بن مجيب از حسن بصرى از عبد اللَّه بن عمر از پيغمبر6كه فرمود علم سبقت گرفت و قلم خشك شد و قضاء تمام شد بتحقيق كتاب و تصديق رسالت و باينكه سعادت از خدا و شقاوت از خداى عز و جل است و عبد اللَّه پسر عمر گفت كه رسول خدا6حديثش را از خداى عز و جل روايت ميكرد و فرمود كه خداى عز و جل فرمود كه اى پسر آدم بخواست من چنانشده كه ميخواهى از براى
خود آنچه را كه ميخواهى و باراده من چنانشده كه اراده ميكنى از براى خود آنچه را كه اراده ميكنى و بفضل نعمت من بر تو بر نافرمانى كه من توانا شدى و بنگاه دارى و عفو و عافيت من و اجابت مرا بمن رسانيدى پس من بخوبيهاى تو از تو سزاوارترم و تو بگناهت از من سزاوارترى پس خوبى از من بسوى تو بآنچه عطاء كردهام بطور آغاز است و بدى از من بسوى تو بآنچه جنايت كرده جزا است و به بدگمانيت بمن از رحمت من نوميد شدى پس مرا است حمد و حجت بر تو بيان و مرا بواسطه نافرمانى بر تو راه و تسلط است و تو را در نزد من بنيكى كردن جزاء و خصلت نيكوتر است و من ترسانيدن تو را وانگذاشتم و تو را در نزد فريفتگى و غفلت نگرفتم و تو را تكليف نكردم بچيزى كه بالاتر از طاقت و توانائى تو باشد و بر تو بار نكردم از امانت مگر آنچه را كه بر آن قدرت داشته باشى و از تو رضا شدم از براى خويش آنچه را كه تو بآن از براى خويش از من رضا شدى و هرگز تو را عذاب نكنم مگر بآنچه كرده و در بعضى از نسخ چنين است كه عبد الملك گفت كه هرگز تو را عذاب نكنم مگر بآنچه كرده حديث كرد ما را تميم بن عبد اللَّه بن تميم قرشى گفت كه حديث كرد ما را پدرم از احمد بن على انصارى از أبو الصلت عبد السلام بن صالح هروى كه گفت مأمون روزى از حضرت على بن موسى الرضاء8سؤال نمود و بآن حضرت عرض كرد كه يا ابن رسول اللَّه چيست معنى قول خداى عز و جلوَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لَآمَنَ مَنْ فِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعاً أَ فَأَنْتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّى يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِيعنى و اگر خواستى پروردگار تو هر آينه ايمان مىآوردند هر كه در زمين است همه ايشان باتفاق آيا پس تو اكراه ميكنى مردمان را تا باشند كه گرويدگان يعنى تو نميتوانى كه مردمان را بر ايمان بدارى چه اين در تحت قدرت تو نيست و خدا كه بر اين قدرت دارد نيز باكراه و اجبار ايشان را بر ايمان ندارد زيرا كه منافى حكمت و تكليف است و نباشد و نشايد هيچ تنى را آنكه ايمان آورد مگر باذن خدا كه مراد از آن توفيق و لطف است يعنى تمكين و نصب ادله عقليه و نقليه و گويند كه اذن بمعنى علم است يعنى هيچ كس ايمان نياورد مگر آنكه علم الهى تعلق بآن گرفته
و در ازل دانسته كه او باختيار خود ايمان آورد پس حضرت امام رضا7فرمود كه حديث كرد مرا پدرم موسى بن جعفر از پدرش جعفر بن محمد از پدرش محمد بن على از پدرش على بن الحسين از پدرش حسين بن على پدرش على بن ابى طالب:كه مسلمانان برسول خدا6عرض كردند كه يا رسول اللَّه اگر اكراه ميكردى كسى را كه بر او قدرت دارى از مردمان بر دين اسلام هر آينه شماره ما بسيار شدى و ما بر دشمنان خويش قوت بهم ميرسانيديم رسول خدا6فرمود كه من چنان نيستم كه خدا را ملاقات كنم با بدعت و تازه كه در آن چيزى را بسوى من احداث نفرموده باشدوَ ما أَنَا مِنَ الْمُتَكَلِّفِينَيعنى و نيستم من از جمله تكلفكنندگان كه رنج اين مطلب را بكشم و بىفرموده خدا اين كار را بخود گيرم پس خداى تبارك و تعالى اين را فرو فرستاد كه يا محمدوَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لَآمَنَ مَنْ فِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعاًيعنى اگر ميخواست بر وجه بيچارگى و اضطرار در دنيا چنان كه در نزد معاينه و ديدن عذاب در آخرت ايمان مىآورند و اگر با ايشان چنين ميكردم و اين را بعمل مىآوردم از من ثواب و مدحى را استحقاق نداشتند و ليكن من از ايشان اين را اراده دارم كه ايمان بياورند در حالى كه مختار باشند و مضطر نباشند تا آنكه نزديكى و نوازش و دوام خلود در بهشت جاويد را از من استحقاق داشته باشندأَ فَأَنْتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّى يَكُونُوا مُؤْمِنِينَو اما قول آن جناب عز و جلوَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِپس آن بر وجه تحريم ايمان بر آن نفس نيست و ليكن بنا بر اين معنى است كه هيچ نفسى چنان نيست كه ايمان آورد مگر باذن خدا و اذنش امر كردن او است آن نفس را بايمان مادامى كه مكلف و عبادتكننده باشد و بيچاره گردانيدن او است آن را بسوى ايمان در نزد زوال تكليف و تبعد از آن مأمون گفت كه اندوه را از من بردى يا أبا الحسن خدا اندوه را از تو ببرد.
حديث كردند ما را پدرم و محمد بن حسن بن احمد بن وليد «رضى» گفتند كه حديث كردند ما را محمد بن يحيى عطار و احمد بن ادريس هر دو از محمد بن احمد بن يحيى بن عمران اشعرى از ابراهيم بن هاشم از على بن معبد از درست از فضيل بن يسار كه گفت شنيدم از حضرت صادق7كه ميفرمود خدا خواسته كه من توانا باشم آنچه
را كه نخواسته كه من كننده آن باشم و گفت كه از آن حضرت شنيدم كه ميفرمود گاهست كه خدا خواسته و اراده فرموده و دوست نداشته و نپسنديده خواسته كه در ملكش چيزى نباشد مگر بعلم او و مثل اين را اراده فرموده و دوست نداشته كه از برايش گفته شود كه يكى از سه تا است و كفر را از براى بندگانش نپسنديده.
حديث كردند ما را پدرم و محمد بن حسن بن احمد بن وليد «رضى» گفتند كه حديث كردند ما را محمد بن يحيى عطار و احمد بن ادريس هر دو از محمد بن احمد بن يحيى بن عمران اشعرى گفت كه حديث كرد ما را يعقوب بن يزيد از على بن حسان از اسماعيل بن ابى زياد اشعرى گفت كه حديث كرد ما را يعقوب بن يزيد از على بن حسن از اسماعيل بن ابى زياد شعيرى از ثور بن يزيد از خالد بن معدان از معاذ بن جبل كه گفت رسول خدا6فرمود كه علم سبقت گرفت و قلم خشك شد و قدر گذشت بتحقيق كتاب و تصديق رسولان و بسعادت از خداى عز و جل از براى كسى كه ايمان آورده و پرهيز كرده و بشقاوت از براى كسى كه دروغ گفته و كافر شده و بولايت خدا از براى مؤمنان كه ايشان را دوست ميدارد و بيزاريش از مشركان بعد از آن رسول خدا6فرمود كه من حديثم را از خدا روايت ميكنم بدرستى كه خداى تبارك و تعالى ميفرمايد كه اى پسر آدم بخواست من چنانشده كه ميخواهى از براى خويش آنچه را كه ميخواهى و باراده من چنانشده كه اراده ميكنى از براى خود آنچه را كه اراده ميكنى و بفضل نعمت من بر تو بر نافرمانيم توانا شدى و بنگاه دارى و يارى و عافيت من واجبات مرا بمن رسانيدى پس من بخوبيهاى تو از تو سزاوارترم و تو بگناهت از من سزاوارترى پس خوبى از من بسوى تو بآنچه دلاء كردهام بداء است و بدى از من بسوى تو بآنچه جنايت كرده جزاء است و بنيكى كردن من با تو بر فرمان بردارى من توانا شدى و ببدگمانيت بمن از رحمت من نوميد شدى پس مرا است حمد و حجت بر تو ببيان و مرا بنافرمانى بر تو راه و تسلط است و تو را در نزد من بنيكى كردن جزاء خير و سزاى خوبست و من ترسانيدن تو را وانگذاشتم و تو را در نزد فريفتگى و غفلت نگرفتم و بالاتر از طاقت تو را تكليف نكردم و باز نكردم بر تو از امانت مگر آنچه را كه بآن بر نفس خود اقرار كردى و از براى خود از تو پسنديدم آنچه را كه تو از براى خود از من پسنديدى
«باب پنجاه و چهارم» در بيان استطاعت كه بمعنى توانائى است و بيان بطلان آن در حق بندگان و اثبات آن در باره ايشان باعتماد اختلاف معنى
و مراد از آن چه گاهى استعمال مىشود و مقصود از آن توانائى بر فعل و ترك است بطور استقلال كه مرادف تفويض است و گاهى استعمال مىشود و مراد از آن توانائى است اما نه بطور استقلال و آن مقابل جبر است و اول در حق ايشان منتفى دو دويم ثابت است.
پدرم «ره» گفت كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه از احمد بن محمد بن عيسى از ابو عبد اللَّه برقى كه گفت حديث كرد ما را ابو شعيب صالح بن خالد محاملى از ابو سليمان جمال از ابو بصير از حضرت صادق7كه گفت آن حضرت را سؤال كردم از چيزى از استطاعت فرمود كه استطاعت نه از كلام منست و نه از كلام پدران من «مترجم گويد» كه مؤلف گفته كه مصنف اين كتاب ميگويد كه حضرت باين كلام اين را قصد دارد كه از كلام من و از كلام پدران من اين نيست كه در باب خداى عز و جل بگوئيم كه مستطيع و توانا است چنان كه كسانى كه در زمان عيسى7بودند گفتند كههَلْ يَسْتَطِيعُ رَبُّكَ أَنْ يُنَزِّلَ عَلَيْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِيعنى آيا پروردگارت ميتواند كه خوانى را از آسمان بر ما فرو فرستد و در كلامش بحثى است كه از شرح عنوان ظاهر مىشود.
حديث كرد ما را عبد اللَّه محمد بن عبد الوهاب در نيشابور گفت كه حديث كرد ما را احمد بن فضل بن مغيره گفت كه حديث كرد ما را ابو نصر منصور بن عبد اللَّه بن ابراهيم اصبهانى گفت كه حديث كرد ما را على بن عبد اللَّه از محمد بن حسين بن ابى الخطاب از محمد بن ابى الحسين قريظى از سهل بن ابى محمد مصيصى از حضرت
ابو عبد اللَّه جعفر بن محمد7كه فرمود بنده فاعل و متحرك نميباشد مگر آنكه استطاعت با او از خداى عز و جل است و جز اين نيست كه تكليف از خداى تبارك و تعالى بعد از استطاعت واقع شده و چنان نباشد كه فعل را تكليف كند مگر توانا را يابنده مكلف بفعل نباشد مگر در حالى كه توانا باشد.
حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد «ره» گفت كه حديث كرد ما را حسين بن حسن بن ابان از حسين بن سعيد از عبيد بن زراره كه گفت حديث كرد مرا حمزة بن حمران گفت كه حضرت صادق7را سؤال كردم از استطاعت و آن حضرت مرا جواب بفرمود بعد از آن در نوبت ديگر بر آن حضرت داخل شدم و عرض كردم كه خدا تو را باصلاح آورد بدرستى كه در دلم از استطاعت چيزى واقع شده كه آن را از دلم بيرون نميكند مگر چيزى كه آن را از تو بشنوم حضرت فرمود كه آنچه در دل تو است تو را ضرر نميرساند عرض كردم كه خدا تو را باصلاح آورد من ميگويم كه خداى تبارك و تعالى بندگان را تكليف نفرموده مگر آنچه استطاعت دارند و مگر آنچه طاقت دارند چه ايشان چيزى از آن را نميكنند مگر باراده و خواست و قضاء و قدر خدا حضرت فرمود كه اين دين خدا است كه من و پدرانم بر آنيم يا مثل اين را فرمود «مترجم گويد» كه مؤلف گفته كه مصنف اين كتاب ميگويد كه خواست خدا و ارادهاش در طاعات امر بآنها و رضا است و در معاصى نهى از آنها و منع از آنها است بزجر و ترسانيدن حديث كردند ما را پدرم و محمد بن حسن بن احمد بن وليد «ره» گفتند كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه از احمد بن محمد بن عيسى از محمد بن خالد برقى از محمد بن يحيى صيرفى از صباح حذاء از حضرت باقر7كه گفت زراره از آن حضرت سؤال نمود و من حاضر بودم و عرض كرد كه مرا خبر ده كه آنچه خدا در كتاب خويش بر ما واجب گردانيده و ما را از آن نهى فرموده ما را توانايان از براى آنچه بر ما واجب گردانيده و توانايان از براى ترك آنچه ما را از آن نهى فرموده قرار داده فرمود آرى.
حديث كرد ما را احمد بن يحيى عطار گفت كه حديث كرد ما را احمد بن محمد بن عيسى از على بن حكم از عبد اللَّه بن بكير از حمزة بن حمران كه گفت بحضرت صادق7عرض كردم كه ما را سخنى است كه بآن تكلم ميكنيم فرمود كه آن را بياور عرض كردم كه ميگوئيم كه خداى عز و جل امر فرموده و نهى نموده و اجلها و مدتها را نوشته و همچنين اثرها را از براى هر نفسى بآنچه از برايش تقدير فرموده و اراده نموده و در ايشان از استطاعت از براى طاعتش چيزى را قرار داده كه بواسطه آن بجا آورند آنچه را كه ايشان را بآن امر فرمود و آنچه را كه ايشان را از آن نهى نموده پس هر گاه اين را ترك كنند و بسوى غير از اين روند محجوج و مغلوب باشند بآنچه در ايشان قرار داده از استطاعت و قوت از براى طاعتش حضرت فرمود كه اين حق و راست و درست است هر گاه از اين در نگذرى بسوى غير اين حديث كردند ما را پدرم و محمد بن حسن «رضى» گفتند كه حديث كردند ما را سعد بن عبد اللَّه و عبد اللَّه بن جعفر حميرى هر دو از احمد بن محمد بن عيسى از حسن بن على بن فضال از ابو جميله از مفضل بن صالح از محمد بن على حلبى از حضرت صادق7كه فرمود بندگان مأمور نشدهاند مگر بچيزى كه كمتر از توانائى ايشانست و هر چيزى كه مردم بگرفتن آن مأمور شدهاند آن را توانائى دارند و آنچه توانائى آن را ندارند از ايشان موضوع است كه خدا آن را از ايشان برداشته و ليكن مردم هيچ خوبى در ايشان نيست.
حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد «رضى» گفت كه حديث كرد كرد ما را محمد بن حسن صفار گفت كه حديث كرد ما را محمد بن حسين بن ابى الخطاب از على بن اسباط كه گفت أبو الحسن حضرت امام رضا7را از استطاعت سؤال كردم فرمود كه بنده بعد از چهار خصلت استطاعت بهم ميرساند يكى آنكه گشاده راه باشد كه خالى باشد از آنچه او را منع كند دويم آنكه تن درست باشد كه بيمار نباشد سيم آنكه جوارح و اعضايش سالم باشند و معيوب نباشند چهارم آنكه او را سببى باشد كه از جانب خداى عز و جل وارد شده باشد كه استطاعت موقوف بر آن باشد راوى