بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 40

با هم ضديت داشتند از آنها ملامت داد و آنها را فراهم آورد و اسباب قرينهاى آنها را پيوند كرد و در ميانه رنگهاى آنها مخالفت انداخت و آنها را جدا و پراكنده نمود در حالتى كه اجناس و انواعى چندند كه در اندازها اختلاف دارند و همچنين در طبائع و هيئتها اولين خلائقى كه صنعت آنها را استوار گردانيد و آنها را بر آنچه خواست آفريد در هنگامى كه آنها را اختراع كرد و از سر نو پديد آورد علمش اصناف افشاندن آنها را درست ترتيب داد و در رشته كشيد و تدبيرش حسن تقدير آنها را دريافت اى سائل بدان كه هر كس كه پروردگار بزرگوار ما را تشبيه كرده بتباين و از هم جدا شدن اعضاى آفريدگانش و بهم پيوستن سرهاى استخوانها كه در مفصلهاى ايشانست چون سر سرين كه استخوان ران در آنست و سرباز و كه استخوان طرف شانه در آنست و همچنين مفصل زانو و غير اينها كه بتدبير حكمتش در پرده رفته‌اند نهانى آنچه در دل گرفته بر معرفتش نبسته و گروه بر نزده و بآن اعتقاد نكرده و دلش مشاهده يقين بآن ننموده كه او را همتائى نيست و گويا كه او بيزارى جستن پيروان را از پيروى‌شدگان نشنيده و ايشان ميگويند كه‌تَاللَّهِ إِنْ كُنَّا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ إِذْ نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعالَمِينَ‌يعنى بخدا سوگند بدرستى كه ما بوديم هر آينه در گمراهى هويدا و پيدا در وقتى كه برابر ميكرديم شما را با پروردگار عالميان و اين آيه در شأن كافران و گمراهان و پيروان شيطانست كه در دوزخ در مقام اختصام ميگويند پس هر كه پروردگار ما را با چيزى برابر كند بحقيقت كه نظير و شريكى را از برايش قرار داده و آنكه عديل و نظير از برايش قرار دهد كافر است بآنچه محكمات آياتش بآن فرود آمده و شواهد حجتهاى بيناتش بآن گويا شده زيرا كه او خدائيست كه در عقلها نهايت و پايانى ندارد كه در وزيدنگاه باد فكر آنها مكيف باشد كه كيفيتى از برايش گفته باشند و در چينه‌دانهاى انديشهاى همتهاى نفسها محدود و مصرف باشد كه گردانيدن و تغييرى از برايش اثبات كرده باشند آنكه اقسام چيزها را ايجاد ميفرمايد بدون انديشه كه بآن محتاج باشد و نه قريحه طبيعى كه دل بر آن بسته باشد و خاطرى كه در آن نهان داشته باشد و نه تجربه و


صفحه 41

آزمايشى كه آن را از مرور حوادث دهور گرفته و كسب نموده باشد و نه شريكى كه او را بر اختراع عجائب امور يارى داده باشد آنكه چون عدول‌كنندگان از حق او را تشبيه كردند بآفريده كه در صفاتش متبعض و محدود است و در طبقاتش صاحب اطراف و نواحى مختلفه و آن جناب عز و جل و بخودى خود موجود بودند بآيات يا اداتى كه قرار داد فرمود نيست و نابود شد كه چنان باشد كه او را اندازه كرده باشند حق اندازه او باينكه او را تعظيم نموده باشند چنان كه سزاى تعظيم او است و او را شناخته باشند چنان كه حق شناخت او است پس آن جناب بجهت تنزيه و دور داشتن خويش از مشاركت همتايان و بلند شدن از قياس و اندازه كردن كسانى كه او را باندازها اندازه كردند از كافران از بندگان فرمود كه‌وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَ الْأَرْضُ جَمِيعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ السَّماواتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ سُبْحانَهُ وَ تَعالى‌ عَمَّا يُشْرِكُونَ‌كه ترجمه‌اش در باب خود خواهد آمد پس آنچه قرآن ترا بر آن دلالت كند از صفتش همان را پيروى كن تا آنكه در ميان تو و ميان معرفتش پيوند دهد و بآن اقتدا نما و بنور هدايتش روشنى بجو زيرا كه آن نعمت و حكمتى است كه آنها را بتو داده‌اند پس آنچه را كه بتو داده‌اند بگير و از جمله شكركنندگان باش و آنچه شيطان ترا بر آن دلالت كند از آنچه نه در قرآن وجوب آن بر تو است و نه در سنت پيغمبر يا ائمه هدى اثر و نشان آنست پس علم آن را بسوى خداى عز و جل واگذار زيرا كه اين منتهاى حق خدا است بر تو و بدان كه راسخان در علم آنانند كه خدا ايشان را از در رفتن بزور در درها و پيشگاهها كه در نزد غيبها زده شد بى‌نياز گردانيده پس ملازم اقرار و اعتراف بجمله آنچه تفسير و بيانش را ندانستند از غيب و نهانى كه محجوب است گرديدند و گفتند كه‌آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنايعنى گرويديم بمتشابه همه محكمات و متشابهات از نزد پروردگار ما است پس خداى عز و جل اعتراف ايشان را بعجز و درماندگى از فرا گرفتن آنچه بآن احاطه نكرده‌اند از روى دانش مدح و ثنا كرده و ترك ايشان تعمق را


صفحه 42

در آنچه بحث و كاوش از آن را تكليف نكرده از ايشان رسوخ ناميده و رسوخ بمعنى استوار و ثابت و پا بر جاى بودنست پس بر اين اقتصار كن و عظمت خدا را بر اندازه عقلت اندازه مكن كه از جمله هلاك‌شوندگان خواهى بود.

حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد الله كوفى گفت كه حديث كرد ما را محمد بن اسماعيل برمكى گفت كه حديث كرد مرا على بن عباس گفت كه حديث كرد مرا جعفر بن محمد اشعرى از فتح بن يزيد جرجانى كه گفت بخدمت ابو الحسن حضرت امام رضا7نوشتم و او را سؤال كردم از چيزى از توحيد خدا پس بخط مبارك خود بمن نوشت و جعفر گفت كه فتح آن نامه را بسوى من بيرون آورد و من آن را خواندم خط امام رضا7كه‌بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‌سپاس و ستايش از براى خدا است كه ستايش را ببندگانش الهام فرموده و در دل ايشان انداخته تا بفهمند و ايشان را بر فطرت معرفت و شناخت ربوبيت و پروردگارى خويش آفريده كه اگر كسى ايشان را گمراه نكند و بر آنچه آفريده شده‌اند واگذار او را بشناسند و التزام معرفتش نمايند آنكه بآفريدن خلائق يا بآفريدگان خويش بر وجود و هستيش رهنمائى نموده بحدوث خلقش بر ازليت و هميشگى خويش دلالت فرموده و بواسطه شباهت ايشان بيكديگر بر آنكه او را مانند و نظيرى نيست رهبرى كرده و بآيات و علاماتى كه قرار داده ايشان را بر قدرت و توانائى خود گواه گرفته آنكه ذات مقدسش از صفات زائده بر آن امتناع دارد و ديدنش از ديدها اباء و امتناء دارد و احاطه باو از خيالها سر باز ميزند چه چشمها او را نميتواند ديد و خيال‌ها باو نميتواند رسيد هستى او را مدتى نيست كه تمام شود و بقاى او را غايتى نه كه بانجام رسد مشاعر و حواس او را فرو نگيرد و پرده‌هاى جسمانى او را نپوشاند و پرده ميان او و آفريدگانش كه مانع ديدنست آنست كه ايشان را آفريده زيرا كه آن جناب از آنچه در ذاتهاى ايشان ممكن است امتناع فرموده و از براى آنكه ذاتهاى ايشان از آنچه ذاتش از اتصاف بآن اباء دارد امكان دارند و سرباز


صفحه 43

نمى‌زنند و نيز بجهت آنكه صانع و مصنوع و رب و مربوب و حاد و محدود از يك ديگر جدا شوند آنكه يكيست بى‌تأويل عدد بآن معنى كه گذشت و آفريننده است نه بمعنى حركت چنان كه خلائق در صنعت اشياء ميكنند شنوا است ليكن نه بادات كه گوش باشد و بيناست اما نه بتفريق آلت كه چشم باشد و در كافى تفريق آلت در گوش است و مراد از تفريق آن تفريق هواى متكيف است در سوراخ گوش و دخول آن در مسامات خلل و فرجى كه دارد يا مراد تقسيم قوه سامعه است بر مسموعات كه يك مرتبه آن را متوجه شنيدن اين و يك بار مهياى شنيدن آن گرداند چنان كه مراد از تفريق آلت چشم در اينجا تقسيم قوه باصره است بر مبصرات كه يك مرتبه آن را متوجه ديدن اين و يك بار مهياى ديدن آن گرداند و در همه جا حاضر است نه بطورى كه باخلائق يك ديگر را مس كنند كه عضوى را بعضوى رسانند و از هر چيزى جدا است اما نه بوضع دورى و زوال مسافتى كه در ميانه فاصله باشد و از هر چيزى پنهانست و در نهان آن اما نه بطريق پنهان شدن و دفن كردن چيزها و ظاهر و هويدائيست كه ديدها و بينائيها كه در هر چيزى فرو ميروند و در آن جارى و روان ميشوند بكنهش نرسيده خسته شده‌اند و وجودش خيالاتى را كه جولان ميزنند از ريشه بر آورده اول ديندارى و انقياد و فرمان بردارى خدا معرفت او است و كمال معرفتش توحيد و اقرار بيگانگى او است و كمال توحيدش نفى و دورى صفات زائده بر اصل ذات است از او بجهت آنكه هر صفتى گواهى ميدهد كه غير موصوف است و موصوف كه آن را بصفتى وصف نمودى شهادت ميدهد كه غير صفت است و هر دو بر خود شهادت ميدهند بدوئيت و دو تا بودن كه ازليت بجهت آن ممتنع و محالست چه هر گاه تعدد و كثرت در او باشد اجزاء بر او سبقت دارند و اين مستلزم نفى قدم و اثبات حدوث او خواهد بود پس هر كه خدا را وصف كند بما به الاشتراك و ما به الامتياز حد و اندازه را از برايش قرار داده و هر كه حدى را از برايش قرار دهد او را بعدد و شماره در آورده چه حد تعدد و كثرت را لازم دارد زيرا كه آن مركب است از جنس و فصل و هر كه او را بشماره در آورد ازليت او را باطل كرده چه جز و داشتن با آمدن منافات دارد و هر كه بگويد كه چگونه‌


صفحه 44

است و چه كيفيت دارد او را در معرض صفات زائده و صفات ممكنات در آورده و هر كه بگويد كه بر روى چيست او را محمول قرار داده كه چيزى حامل او است و او را برداشته و هر كه بگويد كه در كجا است بعضى از مكانها را از او خالى فرض نموده و اين مستلزم اختصاص بمكانى است كه غايت را لازم دارد چه هر چه در مكانى باشد آن را غايات و اطراف و نهايات لازم است و هر كه بگويد كه تا چه زمان ميباشد او را موقت گردانيده كه وقتى را از برايش قرار داده عالم و دانا بود در هنگامى كه هيچ معلومى نبود كه علم بآن تعلق گيرد و خالق و آفريدگار بود در وقتى كه هيچ مخلوق و آفريده نبود و پروردگارى داشت در زمانى كه هيچ پروريده نبود كه قابل تربيت باشد و معبوديت داشت در اوانى كه هيچ عبادت‌كننده نبود كه عبادت كند و پروردگار ما را چنين وصف بايد نمود و آن جناب بالاتر است از آنچه وصف‌كنندگان او را وصف ميكنند.

حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «رضى اللَّه عنه» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد الله كوفى گفت كه حديث كرد ما را محمد بن اسماعيل برمكى گفت كه حديث كرد ما را على بن عباس گفت كه حديث كرد ما را حسن بن محبوب از حماد بن عمرو نصيبى كه گفت حضرت جعفر بن محمد7را از توحيد خدا سؤال كردم فرمود يكيست كه پناه نيازمندان است و ازلى كه هميشه بوده و صمدى و بى‌نيازى كه او را سايه و روحى نيست كه او را نگاه دارد و آن جناب چيزها را بسايها و روحهاى آنها نگاه ميدارد عارف است بمجهول و معروف است در نزد هر جاهل و منسوب است بسوى انفراد و تنهائى نه خلق او در اويند و نه او در خلق خود است و بحس در نيايد و جسته نشود و ديدها او را در نيابد بلند شد و نزديك گرديد و نزديك شد و دور گرديد و نافرمانى شد و آمرزيد و فرمان بردارى شد و شكرگزارى كرد بعطاى جزاى آن و زمينش گرداگرد او را فرا نگيرد و آسمانهايش او را بر ندارد و بدرستى كه او بردارنده چيزها است بتوانائى خويش منسوب است بسوى دوام و هميشگى نه فراموشى دارد و نه لهو و بيهوده كارى و نه‌


صفحه 45

غلط ميكند و نه بازى و نه اراده او را فصل و جدائيست بلكه مرادش بلافاصله موجود مى‌شود و فصل و حكومتش جزاء و امر و فرمانش واقع است كسى را نزاد تا ارث دهد يا ميراث برده شود و كسى او را نزاد تا شركت كند يا شريك بهمرساند و هيچ كس از براى او همتا نبوده و نخواهد بود.

و بهمين اسناد از على بن عباس مرويست كه گفت حديث كرد ما را يزيد بن عبد اللَّه از حسن بن سعيد خزاز از بعضى از رجال خويش از امام جعفر صادق7كه فرمود لفظ الله كه فارسى آن خدا است و نامى از نامهاى او غايت و پايان كسى است كه آن را مغيى و صاحب غايت گردانيده و آنكه غايت قرار دهنده است يعنى ذات مقدس غير غايت است و مراد آنست كه اسم غير مسمى است و احتمال دارد كه لفظ حديث معنى باشد باين معنى كه معنى غايت نيست بهمان معنى كه مذكور شد و در اكثر نسخ كافى نيز معنى است و اولش چنين است كه اللَّه غايتى از غايات است و ليكن آنچه در كتاب است اظهر مينمايد تتمه حديث بربوبيت و پروردگارى يگانگى نمود.

و خود را بغير محدوديت و اندازه ندارى وصف فرمود پس آنكه خدا را ياد ميكند غير خدا است و خدا غير نامهاى خود است و هر چيزى كه نام چيز بر آن واقع شود غير از خدا مخلوق و آفريده است آيا بسوى گفتارش نمى‌نگرى كه‌

العزة لله‌

يعنى غلبه و ارجمندى مخصوص خدا است‌

و العظمة لله‌

يعنى بزرگى همين از براى خدا است و فرمود كه‌وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‌ فَادْعُوهُ بِهايعنى از براى خدا است نامهاى نيكو يا نيكوتر پس بخوانيد او را بآنها و فرمود كه‌قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ أَيًّا ما تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‌يعنى بگو بخوانيد خدا را اللَّه يا بخوانيد او را رحمان يعنى ميخواهيد ذات مقدس را اللَّه بناميد و ميخواهيد رحمان نام كنيد چه بهر يك از اين دو نام كه او را بخوانيد و او را بآن مسمى گردانيد روا باشد زير كه او را نامهاى نيكو يا نيكوتر است و معنى همه يك چيز است و آن ذات مقدس است تتمه حديث و نامها مضاف و منسوبند بسوى او و آن توحيد خالص است كه شائبه كثرت در آن نيست.


صفحه 46

حديث كرده ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «رضى» گفت كه حديث كرد ما را أبو الحسن محمد بن ابى عبد اللَّه كوفى گفت كه حديث كرد مرا موسى بن عمران از حسين بن يزيد از ابراهيم بن حكيم بن ظهير از عبد الله بن جرير عبدى از حضرت جعفر بن محمد7كه ميفرمود حمد از براى خدائيست كه بحس در نميآيد و جسته نميشود و او را مس نميتوان نمود و بحواس پنجگانه او را در نتوان يافت و خيال بر او واقع نشود و زبانها او را وصف نتوانند كرد پس هر چيزى كه حاسها آن را بيابند يا حواس و جويندگان آن را بجويند يا دستها آن را لمس نمايند مخلوق و آفريده است و خدا است كه بلند و برتر است از حد وهم و در هر جا و هر زمان كه جسته شود يافت شود و حمد از براى خدائيست كه بود پيش از آنكه بودى كه دلالت بر تجدد و حدوث ميكند باشد و براى وصفش بودى كه متصف بكيفيتى باشد يافت نميشود بلكه اولى بود باشنده كه صاحب هستى بود و هيچ هستى دهنده آن جناب جل ثناوه را هستى نداده بود بلكه چيزها را هستى داد پيش از بودن آنها پس بودند و موجود شدند چنان كه آنها را هستى داد و آنچه بوده و آنچه خواهد بود همه را دانست و بود در هنگامى كه چيزى نبود و گويائى بآن نطق نمينمود پس بود در هنگامى كه بودى نبود.

حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد الله كوفى گفت كه حديث كرد ما را محمد بن اسماعيل برمكى گفت كه حديث كرد ما را حسين بن حسن بن برده گفت كه حديث كرد مرا عباس بن عمرو فقيمى از ابو القاسم ابراهيم بن محمد علوى از فتح بن يزيد جرجانى كه گفت در راه آن حضرت7را ملاقات كردم و مراد حضرت امام موسى7است چنان كه مؤلف در آخر حديث تصريح بلقب آن حضرت كه عالم است كرده و بعضى غير از اين نيز گفته‌اند حاصل آنكه فتح ميگويد كه در عرض راه با حضرت بهم رسيديم در هنگامى كه از مكه معظمه برميگشتيم و بجانب خراسان ميرفتيم و آن حضرت بسوى عراق روانه بود پس شنيدم از او كه ميفرمود هر كه از


صفحه 47

خدا بترسد همه چيز از او مى‌ترسند و هر كس خدا را اطاعت كند هم مخلوقات او را اطاعت كنند پس دقت نمودم و سعى كردم تا راه ادب و آداب پيمودم كه باو برسم و بخدمتش مشرف شوم بعد از آنكه بخدمتش رسيديم بر آن حضرت سلام كردم و جواب سلام مرا باز داد پس فرمود كه اى فتح هر كه خالق را خشنود ساخت از ناخشنودى مخلوقين پروا نميكند و باك ندارد و هر كه خالق را بخشم آورد سزاوار آنست كه غضب مخلوق بر او مسلط شود و بدرستى كه خالق را وصف نميتوان نمود مگر به آن چه خود خويش را بآن وصف فرمود و كجا ميسر شود كه بوصف درآيد آنكه حواس از دريافتش عاجز و درمانده‌اند و خيالها نميتوانند كه باو برسند و انديشها كه از دل سر ميزنند قدرت ندارند كه حدى را از برايش قرار دهند و چشمها كندند كه باو احاطه نمايند بزرگوارتر است از آنچه وصف‌كنندگان او را بآن وصف نمودند و برتر است از آنچه لغت گويندگان در لغت او ميگويند با نزديكى كه دارد دور شده و با دورى كه دارد نزديك شده پس آن جناب با دورى خويش نزديكست و با نزديكيش دور است حقيقت كيفيت و چگونگى را بوجود آورده و كيفيت كرده پس نميتوان گفت كه او را كيف و چگونگى است و اينيت و كو و كجا بودن را ثبوت داده و اينيت نموده پس نميتوان گفت كه او را مكانى هست و در كجا ميباشد زيرا كه آن جناب مخترع و بديد آورنده كيفوفيت و اينونيت است كه از كيف و اين ناشى‌شده‌اى فتح هر جسمى غذاء داده شده است بغذائى كه خوراك آنست مگر آفريننده روزى دهنده پس بدرستى كه او جسمها را جسم گردانيده و خود نه جسم است و نه صورت و پاره پاره نشده كه اجزاء داشته باشد و پايانى نداشته كه بنهايت رسد و نيفزوده و كم نشده و پاك و منزه است از ذات آنچه تركيب داده شده در ذات آنچه آن را مجسم گردانيده و او است صاحب لطف آگاه شنواى بيناى يكتاى يگانه كه پناه نيازمندان است كسى را نزاد و كسى او را نزاد و هيچ كس او را همتا نبوده و نخواهد بود بديد آورنده چيزها است و جسم‌كننده جسمها و نگارنده صورتها اگر امر چنان باشد كه‌