پدرم «ره» گفت كه حديث كرد ما را احمد بن ادريس از محمد بن احمد كه گفت حديث كرد ما را ابو عبد الله رازى از حسن بن حسين لؤلؤى از ابن سنان از مهزم كه گفت حضرت صادق7فرمود مرا خبر ده از آنچه كسانى كه در پس سر گذاشته از مواليان ما در آن اختلاف كردهاند راوى ميگويد كه عرض كردم در باب جبر و تفويض فرمود كه از من بپرس عرض كردم كه خدا بندگان را بر گناهان جبر فرموده فرمود كه خدا از اين بر ايشان قاهرتر است راوى ميگويد كه عرض كردم كه بايشان تفويض نموده فرموده كه خدا بر ايشان از آن قادرتر است راوى ميگويد كه عرض كردم كه اين چه چيز است خدا تو را باصلاح آورد راوى ميگويد كه حضرت دو بار يا سه بار دستش را گردانيد و فرمود كه اگر تو را در آن جواب دهم كافر شوى حديث كرد ما را احمد بن هرون فامى (ره) گفت كه حديث كرد ما را عبد الله بن جعفر حميرى از پدرش كه گفت حديث كرد ما را ابراهيم بن هاشم از على بن معبد از حسين بن خالد از ابو الحسن حضرت على بن موسى الرضا7كه گفت بآن حضرت عرض كردم كه يا ابن رسول اللَّه مردم ما را بسوى قول بتشبيه و جبر نسبت ميدهند بجهت آنچه در اين باب روايت شده از اخبار از پدرانت ائمه هدى:حضرت فرمود كه اى پسر خالد مرا خبر ده از اخبارى كه در باب تشبيه و جبر از پدرانم ائمه هدى:روايت شده بيشتر است يا اخبارى كه در اين باب از پيغمبر6روايت شده عرض كردم كه بلكه آنچه از پيغمبر6در اين باب روايت شده بيشتر است فرمود پس در اين هنگام بايد كه بگويند كه رسول خدا6بتشبيه و خبر قائل بوده بآن حضرت عرض كردم كه ايشان ميگويند كه رسول خدا6از اين چيزى را نفرموده و جز اين نيست كه بر او روايت شده و بر آن حضرت دروغ گفتهاند فرمود پس بگويند در حق پدران من:كه ايشان از اين چيزى را نگفتهاند و جز اين نيست كه بر ايشان روايت شده و دروغ بر ايشان بستهاند بعد از آن فرمود كه هر كه بتشبيه و جبر قائل باشد كافريست مشرك و ما در دنيا و آخرت از او بيزاريم
اى پسر خالد جز اين نيست كه غاليانى كه بزرگى خدا را كوچك شمردهاند اين اخبار را از ما وضع كردهاند و بدروغ از ما روايت نمودهاند پس هر كه ايشان را دوست دارد ما را دشمن داشته و هر كه ايشان را دشمن دارد ما را دوست داشته و هر كه با ايشان دوستى ورزد با ما دشمنى ورزيده و هر كه با ايشان دشمنى ورزد با ما دوستى ورزيده و هر كه ايشان را پيوند كند از ما بريده و هر كه از ايشان ببرد ما را پيوند كرده و هر كه با ايشان جفاء كند با ما نيكى كرده و هر كه با ايشان نيكى كند با ما جفاء كرده و هر كه ايشان را بنوازد ما را خوار گردانيده و هر كه ايشان را خوار گرداند ما را نواخته و هر كه ايشان را قبول كند ما را رد كرده و هر كه ايشان را رد كند ما را قبول كرده و هر كه با ايشان احسان كند با ما بدى كرده و هر كه با ايشان بدى كند با ما احسان كرده و هر كه ايشان را تصديق كند ما را تكذيب نموده و هر كه ايشان را تكذيب كند ما را تصديق كرده و هر كه بايشان عطاء كند ما را محروم ساخته و هر كه ايشان را محروم سازد بما عطاء كردهاى پسر خالد هر كه از شيعيان ما باشد بايد كه از ايشان دوست و يارى دهنده را فرا نگيرد.
باب پنجاه و هشتم در بيان قضاء و قدر و فتنه يعنى آزمايش و روزىها و نرخها و قدرتهاى معين
پدرم «ره» گفت كه حديث كرد ما را سعد بن عبد الله گفت كه حديث كرد ما را يعقوب بن يزيد از ابن ابى عمير از جميل بن دراج از زراره از عبد اللَّه بن سليمان از حضرت صادق7كه گفت شنيدم از آن حضرت كه ميفرمود قضاء و قدر دو آفريدهاند از آفريدگان خدا و خدا ميافزايد در آفريده خويش آنچه را كه خواهد.
حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد «ره» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن حسن صفار از ابراهيم بن هاشم از على بن معبد از درست از پسر اذنيه از زراره از حضرت صادق7كه گفت گفتم فداى تو گردم در باب قضاء و قدر چه ميفرمائى فرمود ميگويم كه خداى تبارك و تعالى چون در روز قيامت بندگان را جمع كند ايشان را از آنچه بسوى ايشان عهد كرده سؤال كند و سؤال نكند ايشان را از آنچه بر ايشان قضاء و حكم فرمود.
پدرم «ره» گفت كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه گفت كه حديث كرد ما را احمد بن محمد بن عيسى از محمد بن خالد برقى از عبد الملك بن عشره شيبانى از پدرش از جدش كه گفت مردى بخدمت امير المؤمنين7آمد و عرض كرد كه يا امير المؤمنين.
مرا خبر ده از قدر فرمود كه درياى گوديست پس در آن داخل شو عرض كرد كه يا امير المؤمنين مرا خبر ده از قدر فرمود كه راه تاريست پس در آن مرو عرض كرد كه يا امير المؤمنين مرا خبر ده از قدر فرمود كه سر خدا است پس آن را تكلف مكن و رنج و زحمت مكش عرض كرد كه يا امير المؤمنين مرا خبر ده از قدر- امير المؤمنين7فرمود كه چون اباء و امتناع كردى من از تو سؤال ميكنم مرا خبر ده كه آيا رحمت خدا از براى بندگان پيش از اعمال بندگان بوده يا اعمال بندگان پيش از رحمت خدا بوده راوى ميگويد كه آن مرد عرض كرد كه بلكه رحمت خدا از براى بندگان پيش از اعمال بندگان بوده امير المؤمنين7فرمود كه برخيزيد و بر برادر خود سلام كنيد كه او الحال اسلام آورد و پيش از اين كافر بود راوى ميگويد پس آن مرد اندكى راه رفت كه پر دور نشد و بسوى آن حضرت برگشت و عرض كرد كه يا امير المؤمنين اياما بمشيت و خواست اول برميخيزيم و مىنشينيم و قبض و بسط بعمل مىآوريم امير المؤمنين فرمود كه تو در مشيت و نسبت بآن دورى بدان و آگاه باش كه من تو را از سه مسأله سؤال ميكنم كه خدا از برايت در چيزى از آنها بيرون رفتن گاهى را قرار ندهد مرا خبر ده كه آيا خدا بندگان را آفريده چنان كه خود خواسته يا چنان كه ايشان خواستهاند عرض كرد كه چنان كه خود خواسته حضرت فرمود كه خدا بندگان را آفريده بجهت آنچه خود
خواسته يا بجهت آنچه ايشان خواستهاند عرض كرد كه بجهت آنچه خود خواسته حضرت فرمود كه در روز قيامت بنزد او مىآيند چنان كه خود خواسته يا چنان كه ايشان خواستهاند عرض كرد كه بنزد او مىآيند چنان كه او خواسته حضرت فرمود برخيز كه از مشيت چيزى بسوى تو نيست و اختيار آن ندارى.
پدرم «ره» گفت كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه از قاسم بن محمد اصبهانى از سليمان بن داود منقرى از سفيان بن عينيه از زهرى كه گفت مردى بعلى بن الحسين8عرض كرد كه خدا مرا فداى تو گرداند آيا بقدر بمردم ميرسد آنچه به ايشان ميرسد يا بعمل فرمود كه قدر و عمل بمنزله روح و جسدند پس روح بىجسد محسوس نمىشود و جسد بىروح صورتى است كه حركتى با آن نيست و چون اجتماع كنند توانا ميشوند و صلاحيت بهم ميرسانند و عمل و قدر همچنيناند پس اگر قدر واقع بر عمل نباشد خالق از مخلوق شناخته نشود و قدر چيزى باشد كه محسوس نشود و اگر عمل با موافقتى از قدر نباشد امضاء نشود و با تمام نرسد و ليكن اين دو امر باجتماعشان توانا ميشوند و خدا را در آن ياريست از براى بندگان شايستهاش بعد از آن فرمود آگاه باش كه از ستمكارترين مردمان كسى است كه ستمش را عدل و عدل راه يافته را ستم بيند آگاه باش كه بنده را چهار چشم است دو چشم كه امر آخرتش را بآنها مىبيند و دو چشم كه امر دنيايش را بآنها مىبيند و چون خداى عز و جل ببنده خوبى را اراده كند دو چشمى را كه در دل اوست از برايش بگشايد پس بآنها عيب و زشتى را ببيند و چون غير از اين را اراده كند دل را واگذارد بآنچه در آنست بعد از آن حضرت بسوى سائل از قدر التفات نموده و دو مرتبه فرمود كه اينك از آنست.
حديث كرد ما را احمد بن حسن قطان گفت كه حديث كرد ما را احمد بن يحيى بن زكريا و قطان گفت كه حديث كرد ما را بكر بن عبد اللَّه بن حبيب گفت كه حديث كرد ما را على بن زياد گفت كه حديث كرد ما را مروان بن معويه از اعمش از ابو حيان تيمى از پدرش و او در روز صفين و در ما بعد آن با على7بود كه گفت در بين آنكه على بن ابى طالب7لشكرها را ترتيب ميداد و معويه رو بآن حضرت آورده بود در
حالى كه بر اسب خود سوار بود و آن اسب در زير رانش بغايت از جا بدر ميرفت و على7بر اسب رسول خدا6كه مرتجز نام داشت سوار بود و حربه رسول خدا6در دستش و شمشير آن حضرت را كه ذو الفقار نام داشت حمائل كرده بود مردى از اصحابش عرض كرد كه يا امير المؤمنين خود را نگاهدارى كن كه ما ميترسيم كه اين ملعون تو را غافل كند و ناگاه بكشد على7فرمود كه اگر اين را گفتى بدرستى كه او بر دينش مأمون نيست و بدرستى كه او از همه ستمكاران بد بختتر و از آنها كه بر امامان راه راست يافتگان خروج كردهاند ملعونتر است و ليكن اجل كه مدت معينى است كافى است كه پاسبان باشد و هيچ يك از مردمان نيست مگر آنكه با او فرشتگانى چندند نگاه دارندگان كه او را نگاه ميدارند از آنكه در چاهى درافتد يا ديوارى بر او فرود آيد يا بدى باو برسد پس هر گاه اجلش برسد و وقت آن در آيد در ميان او و آنچه باو ميرسد رهاكننده و مانع نشوند و همچنين من هر گاه اجلم برسد و هنگام آن بيايد بدبختترين اين امت بر انگيخته شود و اين را از اين رنگ كند و بريش و سر خويش اشاره فرمود و فرمود در حالى كه عهديست معهود و وعده كه دروغى در آن نيست و مؤلف گفته كه اين حديث طول دارد و ما موضع حاجت را از آن فراگرفتيم و اين را بتمامه در كتاب دلائل و معجزات اخراج كرديم.
حديث كردند ما را پدرم و محمد بن حسن بن احمد بن وليد «رضى» گفتند كه حديث كردند ما را محمد بن يحيى عطار و احمد بن ادريس هر دو از محمد بن احمد بن يحيى بن عمران اشعرى از ابراهيم بن هاشم از على بن معبد از عمر بن اذنيه از زراره كه گفت شنيدم از حضرت صادق7كه ميفرمود چنان كه آغاز نعمتها از خداى عز و جل است و آن را بشما عطاء فرموده همچنين بدى از نفسهاى شما است و هر چند كه قدر خدا با آن جارى و روان شده باشد.
پدرم «ره» گفت كه حديث كرد ما را احمد بن ادريس گفت كه حديث كرد ما را محمد بن احمد از يوسف بن حارث از محمد بن عبد الرحمن عزرمى از پدرش عبد الرحمن باسناد خويش كه آن را مرفوع ساخته تا كسى كه گفت شنيدم از رسول
خدا6كه ميفرمود خدا مقادير را اندازه فرمود پنجاه هزار سال پيش از آنكه آسمانها را بيافريند حديث كردند ما را على بن عبد اللَّه وراق و على بن محمد بن حسن معروف بابن مقبره قزوينى گفتند كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه گفت كه حديث كرد ما را هيثم بن ابى مسروق نهدى از حسين بن علوان از عمر و بن ثابت از سعد بن طريف از اصبغ بن نباته كه گفت امير المؤمنين7از نزد ديوارى كه ميل كرده و كج شده بود بسوى ديوارى ديگر عدول فرمود پس بآن حضرت عرض شد كه يا امير المؤمنين از قضاى خدا ميگريزى فرمود كه از قضاى خدا بسوى قدر خداى عز و جل ميگريزم.
حديث كرد ما را ابو الحسن محمد بن عمرو بن على بصرى گفت كه حديث كرد ما را ابو الحسين على بن حسين بن حسن مثنى كه حديث كرد ما را ابو الحسن على بن مهرويه قزوينى گفت كه حديث كرد ما را ابو احمد غازى گفت حديث كرد ما را حضرت على بن موسى الرضا گفت كه حديث كرد ما را پدرم موسى بن جعفر گفت كه حديث كرد ما را پدرم جعفر بن محمد گفت كه حديث كرد ما را پدرم محمد بن على گفت كه حديث كرد ما را پدرم على بن الحسين گفت كه حديث كردما را پدرم حسين بن على:و فرمود كه از پدرم على بن ابى طالب7شنيدم كه ميفرمود اعمال بر سه حال است واجبات و فضيلتها و گناهان اما واجبات بامرى خداى عز و جل و برضاى خدا و بقضاى خدا و تقدير و مشيت و عمل اوست. و اما فضيلتها بامر خدا نيست و ليكن برضاى خدا و بقضاى خدا و بقدر خدا و بمشيت و بعلم خدا است. و اما گناهان بامر خدا نيست و ليكن بقضاى خدا و بقدر خدا و بمشيت و بعلم او است. بعد از آن بر آنها عقاب ميفرمايد.
«مترجم گويد:» كه مؤلف گفته كه مصنف اين كتاب ميگويد كه قضاى خداى عز و جل در گناهان حكم او است در آنها و مشيتش در گناهان نهى او از آنها است و قدرش در آنها علم او است بمقدارها و مبلغهاى آنها و بهمين استاد فرمود كه امير المؤمنين7فرمود كه همه دنيا جهل و نادانى است مگر مواضع علم و همه علم حجت است مرگ آنچه به آن عمل شود و همه علم رياء است مگر آنچه با اخلاص باشد
و اخلاص بر خطر است تا آنكه بنده نظر كند بآنچه از برايش ختم مىشود.
حديث كرد ما را حسين بن ابراهيم بن احمد مؤدب «رضى» گفت كه حديث كرد ما را على بن ابراهيم بن هاشم از پدرش از على بن معبد از حسين بن خالد از حضرت على بن موسى الرضا از پدرش موسى بن جعفر از پدرش جعفر بن محمد از پدرش على بن الحسين از پدرش حسين بن على از پدرش على بن ابى طالب:كه فرمود شنيدم از رسول خدا6كه ميفرمود خداى جل جلاله فرموده كه هر كه بقضاى من راضى و خوشنود نباشد و بقدر من ايمان نياورد بايد كه خدائى را غير از من طلب كند و رسول خدا6فرمود كه در هر قضاى خداى عز و جل خوبى و برگزيدگى است از براى مؤمن حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن حسن صفار از حسين بن ابى الخطاب از محمد بن اسماعيل بن بزيع از محمد بن عذافر از پدرش از حضرت باقر7كه فرمود در بين آنكه رسول خدا6روزى در بعضى از سفرهاى خويش بود ناگاه سوارى چند آن حضرت را ملاقات كردند و گفتند كه السلام عليك يا رسول اللَّه يعنى درود ما يا همه درودها بر تو اى فرستاده خدا پس حضرت بجانب ايشان التفات فرمود و فرمود كه شما كيستيد عرض كردند كه ما مؤمنانيم فرمود كه حقيقت ايمان شما چيست عرض كردند كه رضا بقضاى خدا و گردن نهادن از براى فرمان خدا و واگذاشتن امر بسوى خدا رسول خدا6فرمود كه دانايانى چندند برد باران كه نزديك باشند كه از حكمت و بجهت دانشمندى پيغمبران باشند پس اگر شما راستگويان باشيد آنچه را كه در آن ساكن نميشويد مسازيد و آنچه را كه نميخوريد جمع مكنيدوَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي إِلَيْهِ تُحْشَرُونَيعنى و بپرهيزيد از خدائى كه بسوى او برگردانيده ميشويد حديث كرد ما را احمد بن حسن قطان گفت كه حديث كرد ما را احمد بن محمد بن سعيد همدانى گفت كه حديث كرد ما را على بن حسن فضال از پدرش از مروان بن مسلم از ثابت بن ابى صفه از سعد خفاف از اصبغ بن نباته كه گفت امير المؤمنين7بمردى
فرمود كه اگر چنان باشى كه پروردگارت را فرمان نبرى روزى او را مخور و اگر چنان باشى كه دشمنش را دوست دارى از مملكت او بيرون رو و اگر بقضاء و قدرش قانع نباشى پروردگارى غير از او را طلب كن و بهمين اسناد گفت كه امير المؤمنين7فرمود كه خداى تبارك و تعالى بموسى فرمود كه اى موسى وصيت من تو را بچهار چيز حفظ كن اول آنها مادامى كه تو گناهانت را نبينى كه آمرزيده مىشود بعيبهاى غير خود مشغول مشو و دويم مادامى كه تو گنجهاى مرا نبينى كه تمام و نابود شده بسبب روزيت اندوهگين مباش و سيم مادامى كه تو زوال ملك و برطرف شدن پادشاهى مرا نبينى كسى را غير از من اميد مدار چهارم مادامى كه تو شيطان را مرده نبينى از مكرش ايمن مباش بهمين اسناد از اصبغ بن نباته مرويست كه گفت امير المؤمنين7فرمود اما بعد پس بدرستى كه همت داشتن بدنيا و اندوه خوردن بجهت آن در آنچه قرار داده شده در هر روز نميافزايد و آن را زياد نميكند و در آن تضييع زد و بر باد دادن توشه است و رو آوردن بآخرت در آنچه اندازه شده كم نميكند و آن را ناقص نميگرداند و در آن احراز معاد و استوار كردن و جمع نمودن و در حرز آوردن بازگشتنگاه خلق است يعنى روز قيامت پس اين اشعار را خواند كه
لو كان في صخرة البحر راسية
صماء ملمومه ملس مراقيها
رزق لنفس يراها اللَّه لانفلقت
عنه فادت اليه كل ما فيها
او كان بين طباق السبع مجمعه
اسهل اللَّه في المرقا مراقيها
حتى يوافى الذى في اللوح خط له
ان هى اتته و الا فهو آيتها
. يعنى اگر بوده باشد در سنگى در دريا كه ثابت و استوار است و سخت و گرد كه هموار است بالا رفتنگاههاى آن روزئى از براى تنى كه خدا آن را مىبيند هر آينه شكافته شود از آن يعنى بشكافد و آن روزى از آن سنك بيرون آيد پس برساند بسويش هر چه را كه در آنست يا بوده باشد در ميان طبقات آسمانهاى هفتگانه فراهم آورده شده هر آينه خدا آسان گرداند در وقت بالا رفتن بالا رفتگاههاى آنها را تا آنكه بيابد يا تمام داده شود آنچه را كه در لوح محفوظ نوشته شده از برايش اگر آن نفس بيايد آن روزى را فبها و اگر نه پس آن روزى آينده