بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 409

خدا6كه ميفرمود خدا مقادير را اندازه فرمود پنجاه هزار سال پيش از آنكه آسمانها را بيافريند حديث كردند ما را على بن عبد اللَّه وراق و على بن محمد بن حسن معروف بابن مقبره قزوينى گفتند كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه گفت كه حديث كرد ما را هيثم بن ابى مسروق نهدى از حسين بن علوان از عمر و بن ثابت از سعد بن طريف از اصبغ بن نباته كه گفت امير المؤمنين7از نزد ديوارى كه ميل كرده و كج شده بود بسوى ديوارى ديگر عدول فرمود پس بآن حضرت عرض شد كه يا امير المؤمنين از قضاى خدا ميگريزى فرمود كه از قضاى خدا بسوى قدر خداى عز و جل ميگريزم.

حديث كرد ما را ابو الحسن محمد بن عمرو بن على بصرى گفت كه حديث كرد ما را ابو الحسين على بن حسين بن حسن مثنى كه حديث كرد ما را ابو الحسن على بن مهرويه قزوينى گفت كه حديث كرد ما را ابو احمد غازى گفت حديث كرد ما را حضرت على بن موسى الرضا گفت كه حديث كرد ما را پدرم موسى بن جعفر گفت كه حديث كرد ما را پدرم جعفر بن محمد گفت كه حديث كرد ما را پدرم محمد بن على گفت كه حديث كرد ما را پدرم على بن الحسين گفت كه حديث كردما را پدرم حسين بن على:و فرمود كه از پدرم على بن ابى طالب7شنيدم كه ميفرمود اعمال بر سه حال است واجبات و فضيلت‌ها و گناهان اما واجبات بامرى خداى عز و جل و برضاى خدا و بقضاى خدا و تقدير و مشيت و عمل اوست. و اما فضيلت‌ها بامر خدا نيست و ليكن برضاى خدا و بقضاى خدا و بقدر خدا و بمشيت و بعلم خدا است. و اما گناهان بامر خدا نيست و ليكن بقضاى خدا و بقدر خدا و بمشيت و بعلم او است. بعد از آن بر آنها عقاب ميفرمايد.

«مترجم گويد:» كه مؤلف گفته كه مصنف اين كتاب ميگويد كه قضاى خداى عز و جل در گناهان حكم او است در آنها و مشيتش در گناهان نهى او از آنها است و قدرش در آنها علم او است بمقدارها و مبلغهاى آنها و بهمين استاد فرمود كه امير المؤمنين7فرمود كه همه دنيا جهل و نادانى است مگر مواضع علم و همه علم حجت است مرگ آنچه به آن عمل شود و همه علم رياء است مگر آنچه با اخلاص باشد


صفحه 410

و اخلاص بر خطر است تا آنكه بنده نظر كند بآنچه از برايش ختم مى‌شود.

حديث كرد ما را حسين بن ابراهيم بن احمد مؤدب «رضى» گفت كه حديث كرد ما را على بن ابراهيم بن هاشم از پدرش از على بن معبد از حسين بن خالد از حضرت على بن موسى الرضا از پدرش موسى بن جعفر از پدرش جعفر بن محمد از پدرش على بن الحسين از پدرش حسين بن على از پدرش على بن ابى طالب:كه فرمود شنيدم از رسول خدا6كه ميفرمود خداى جل جلاله فرموده كه هر كه بقضاى من راضى و خوشنود نباشد و بقدر من ايمان نياورد بايد كه خدائى را غير از من طلب كند و رسول خدا6فرمود كه در هر قضاى خداى عز و جل خوبى و برگزيدگى است از براى مؤمن حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن حسن صفار از حسين بن ابى الخطاب از محمد بن اسماعيل بن بزيع از محمد بن عذافر از پدرش از حضرت باقر7كه فرمود در بين آنكه رسول خدا6روزى در بعضى از سفرهاى خويش بود ناگاه سوارى چند آن حضرت را ملاقات كردند و گفتند كه السلام عليك يا رسول اللَّه يعنى درود ما يا همه درودها بر تو اى فرستاده خدا پس حضرت بجانب ايشان التفات فرمود و فرمود كه شما كيستيد عرض كردند كه ما مؤمنانيم فرمود كه حقيقت ايمان شما چيست عرض كردند كه رضا بقضاى خدا و گردن نهادن از براى فرمان خدا و واگذاشتن امر بسوى خدا رسول خدا6فرمود كه دانايانى چندند برد باران كه نزديك باشند كه از حكمت و بجهت دانشمندى پيغمبران باشند پس اگر شما راستگويان باشيد آنچه را كه در آن ساكن نميشويد مسازيد و آنچه را كه نميخوريد جمع مكنيدوَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ‌يعنى و بپرهيزيد از خدائى كه بسوى او برگردانيده ميشويد حديث كرد ما را احمد بن حسن قطان گفت كه حديث كرد ما را احمد بن محمد بن سعيد همدانى گفت كه حديث كرد ما را على بن حسن فضال از پدرش از مروان بن مسلم از ثابت بن ابى صفه از سعد خفاف از اصبغ بن نباته كه گفت امير المؤمنين7بمردى‌


صفحه 411

فرمود كه اگر چنان باشى كه پروردگارت را فرمان نبرى روزى او را مخور و اگر چنان باشى كه دشمنش را دوست دارى از مملكت او بيرون رو و اگر بقضاء و قدرش قانع نباشى پروردگارى غير از او را طلب كن و بهمين اسناد گفت كه امير المؤمنين7فرمود كه خداى تبارك و تعالى بموسى فرمود كه اى موسى وصيت من تو را بچهار چيز حفظ كن اول آنها مادامى كه تو گناهانت را نبينى كه آمرزيده مى‌شود بعيبهاى غير خود مشغول مشو و دويم مادامى كه تو گنجهاى مرا نبينى كه تمام و نابود شده بسبب روزيت اندوهگين مباش و سيم مادامى كه تو زوال ملك و برطرف شدن پادشاهى مرا نبينى كسى را غير از من اميد مدار چهارم مادامى كه تو شيطان را مرده نبينى از مكرش ايمن مباش بهمين اسناد از اصبغ بن نباته مرويست كه گفت امير المؤمنين7فرمود اما بعد پس بدرستى كه همت داشتن بدنيا و اندوه خوردن بجهت آن در آنچه قرار داده شده در هر روز نميافزايد و آن را زياد نميكند و در آن تضييع زد و بر باد دادن توشه است و رو آوردن بآخرت در آنچه اندازه شده كم نميكند و آن را ناقص نميگرداند و در آن احراز معاد و استوار كردن و جمع نمودن و در حرز آوردن بازگشتنگاه خلق است يعنى روز قيامت پس اين اشعار را خواند كه‌

لو كان في صخرة البحر راسية

صماء ملمومه ملس مراقيها

رزق لنفس يراها اللَّه لانفلقت‌

عنه فادت اليه كل ما فيها

او كان بين طباق السبع مجمعه‌

اسهل اللَّه في المرقا مراقيها

حتى يوافى الذى في اللوح خط له‌

ان هى اتته و الا فهو آيتها

. يعنى اگر بوده باشد در سنگى در دريا كه ثابت و استوار است و سخت و گرد كه هموار است بالا رفتنگاههاى آن روزئى از براى تنى كه خدا آن را مى‌بيند هر آينه شكافته شود از آن يعنى بشكافد و آن روزى از آن سنك بيرون آيد پس برساند بسويش هر چه را كه در آنست يا بوده باشد در ميان طبقات آسمانهاى هفتگانه فراهم آورده شده هر آينه خدا آسان گرداند در وقت بالا رفتن بالا رفتگاههاى آنها را تا آنكه بيابد يا تمام داده شود آنچه را كه در لوح محفوظ نوشته شده از برايش اگر آن نفس بيايد آن روزى را فبها و اگر نه پس آن روزى آينده‌


صفحه 412

آنست كه در نزد آن خواهد آمد «مترجم گويد» كه مؤلف گفته كه مصنف اين كتاب ميگويد كه هر چه خداى عز و جل ما را از انتفاع بآن مكنت و دسترس دهد و از براى احدى منع ما را از آن قرار ندهد بحقيقت كه آن را بما روزى كرده و آن را روزى از براى ما گردانيده و هر چه خداى عز و جل ما را از انتفاع بآن مكنت نداده و از براى غير ما منع ما را از آن قرار داده آن را بما روزى نكرده و آن را روزى از براى ما نگردانيده.

حديث كرد ما را پدرم «رضى» گفت كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه از ابراهيم بن هاشم از احمد بن سليمان كه گفت مردى از حضرت كاظم7سؤال نمود و آن حضرت در طواف بود و بآن حضرت عرض كرد كه مرا خبر ده از جواد حضرت بآن مرد فرمود كه سخنت را دو وجه است و دو رو دارد پس اگر از مخلوق سؤال ميكنى جواد آن كسى است كه خداى عز و جل بر او واجب گردانيده بجا آورده و بخيل كسى است كه بآنچه خدا بر او واجب گردانيده بخل ورزد و اگر چنان باشى كه خالق را قصد كنى آن جناب جواد است اگر عطاء كند و او است جواد اگر منع كند زيرا كه او اگر ببنده عطاء كند باو عطاء كرده آنچه را كه از براى آن بنده نيست و اگر منع كند چيزى را منع كرده كه از برايش نيست.

حديث كرد ما را ابو محمد حسن بن محمد بن يحيى بن حسن بن جعفر بن عبد اللَّه بن حسن بن على بن ابى طالب7گفت كه حديث كرد مرا جدم يحيى بن حسن گفت كه حديث كرد ما را يعقوب بن يزيد گفت كه حديث كردند مرا ابن ابى عمير و عبد اللَّه بن مغيره از ابو حفص اعشى از ابو حمزه از حضرت على بن الحسين8كه فرمود بيرون آمدم و آمدم تا باين ديوار رسيدم و بر آن تكيه دادم ناگاه ديدم كه مردى دو جامه سفيد پوشيده بود در روى من نظر ميكرد بعد از آن بمن گفت كه با على بن الحسين مرا چه مى‌شود كه تو را افسرده و غمگين و اندوهناك مى‌بينم آيا اندوه تو بر دنيا و بجهت آنست اگر چنين باشد اندوه مخور كه روزى خدا حاضر و آماده است از براى نيكوكار و نابكار گفتم نه بر اين اندوه ندارم و بدرستى كه امر چنانست كه تو ميگوئى گفت آيا اندوه تو بر آخرت‌


صفحه 413

و بجهت آنست اگر بجهت آنست ضرور نيست زيرا كه آن وعده ايست راست كه پادشاه قاهر و صاحب غلبه بآن حكم ميفرمايد گفتم بر اين اندوه ندارم و بدرستى كه امر چنانست كه تو ميگوئى گفت كه پس اندوه تو بر چيست گفتم كه من از فتنه پسر زبير ميترسم آن مرد خنديد و گفت كه يا على الحسين آيا كسى را ديده كه از خداى عز و جل بترسد و خدا او را نرهاند گفتم نه گفت يا على بن الحسين آيا كسى را ديده كه از خداى عز و جل سؤال كند و خدا باو عطاء نكند گفتم نه حضرت فرمود بعد از آن نظر كردم ديدم كه هيچ كس در پيش روى من نيست.

حديث كرد ما را حسين بن احمد بن ادريس «رضى» گفت كه حديث كرد ما را پدرم گفت كه حديث كرد ما را احمد بن محمد بن عيسى از عبد الرحمن بن ابى نجران از مفضل بن صالح از جابر بن يزيد جعفى از ابو جعفر حضرت محمد بن على باقر8كه فرمود موسى بن عمران7گفت كه اى پروردگار من راضى و خوشنود شدم بآنچه قضاء كرده و حكم فرموده بزرك را ميميرانى و خود را باقى ميگذارى خداى جل جلاله فرمود كه اى موسى آيا بمن راضى نيستى كه ايشان را روزى دهنده و كفيل و پاينده باشم موسى عرض كرد بلى اى پروردگار من راضيم پس تو خوب وكيل و نيكو كفيل هستى.

حديث كردند ما را حمزة بن محمد بن احمد بن جعفر بن محمد بن زيد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب:و احمد بن حسن قطان و محمد بن ابراهيم بن احمد بن معاذى گفتند كه حديث كرد ما را احمد بن محمد بن سعيد همدانى مولاى بنى هاشم گفت كه حديث كرد ما را يحيى بن اسماعيل حريرى از روى قرائت و خواندن گفت كه حديث كرد ما را يحيى بن اسماعيل گفت كه حديث كرد ما را عمرو بن جميع از حضرت جعفر بن محمد كه فرمود حديث كرد مرا پدرم از پدرش از جدش:كه فرمود حسين بن على و بنا بر بعضى از نسخ توحيد حسن بن على:بر معويه داخل شد پس معويه بآن حضرت گفت كه چه چيز پدرت را بر اين داشت كه اهل بصره را كشت بعد از آن در شبانگاه در راههاى و كوچهاى ايشان گرديد در دو جامه‌


صفحه 414

يعنى پيراهن و زير جامه بى‌آنكه آلت حرب با او باشد حضرت7فرمود كه علمش باينكه آنچه باو رسيد چنان نبود كه از او درگذرد و باينكه آنچه از او در گذشت چنان نبود كه باو برسد او را بر اين داشت معويه گفت كه راست گفتى و گفت كه بامير المؤمنين عرض شد در هنگامى كه قتال خوارج نهروان را اراده كرده بود كه يا امير المؤمنين كاش پرهيز ميكردى يا اگر پرهيز ميكردى بد نبود پس آن حضرت7فرمود كه اى‌

يومى من الموت افر. يوم لم يقدر ام يوم قدر. يوم لم يقدر لم اخش الردى. و اذا قدر لم يغن الحذر

. يعنى در كدام يك از دو روز خويش از مرگ بگريزم روزى كه مقدر نشده يا روزى كه مقدر شده روزى كه مقدر نشده نمى‌ترسم از هلاكت و چون مقدر نشده باشد زيست نكند كسى كه ترس دارد و فايده نبخشد و در ديوان حضرت7بجاى لم يقدر در هر دو مصراع ما قدر با ماء نافيه و تشديد دال است و معنى آن با روايت كتاب يكى باشد و روايت كتاب اصح است زيرا كه علماى عربيت در مقام آنكه لم جزم ميدهد باين شعر و غير آن استدلال كرده‌اند و اين لغت قومى از عربست و نيز در ديوان بجاى لم اخش ما اخشى است و در بعضى از نسخ توحيد لا اخشى و معنى همه يكيست و الف هر دو بجهت التقاء ساكنين مى‌افتد چنان كه الف لم اخش بجزم افتاده حديث كرد ما را أبو الحسن على بن عبد اللَّه بن احمد اصبهانى گفت كه حديث كرد ما را مكى بن احمد بن سعدويه بردعى گفت كه خبر داد ما را ابو منصور محمد بن قاسم بن عبد الرحمن عتكى گفت كه حديث كرد ما را محمد بن اشرس گفت كه حديث كرد ما را ابراهيم بن نصر گفت كه حديث كرد ما را أبو البختري وهب بن وهب بن هشام گفت كه حديث كرد مرا حضرت جعفر بن محمد از پدرش از جدش از على بن ابى طالب:از پيغمبر6كه فرمود يا على بدرستى كه يقين آنست كه هيچ كس را بر خشم خدا خشنود نگردانى و كسى را بر آنچه خدا بتو داده ستايش ننمائى واحدى را بر آنچه نميكشد و كراهت صاحب كراهتى آن را نميگرداند پس بدرستى كه خداى عز و جل‌


صفحه 415

بحكمت و فضل خويش راحت و فرح را در يقين و رضا قرار داده و غم و اندوه را در شك و خشم قرار داده بدرستى كه هيچ فقرى از نادانى سخت‌تر و هيچ مالى از عقل و نافع‌تر و هيچ تنهائى از عجب وحشتناكتر و هيچ يارى از مشاورت محكمتر و معتمدتر و هيچ عقلى چون تدبير و عاقبت انديشى و هيچ پارسائى چون باز ايستادن از محارم خدا و هيچ حسبى چون خوش خلقى و هيچ عبادتى چون تفكر و انديشه كردن نيست و آفت خبر دروغ گفتن است و آفت علم فراموشى و آفت عبادت سستى و آفت زيبائى و زيركى لاف و آفت شجاعت و دليرى ستم كردن و از حد در گذشتن و آفت بخشش و سخاوت منت گذاشتن و آفت جمال و نيكوئى تكبر كردن و آفت حسب فخر و نازيدنست.

حديث كرد ما را حسين بن احمد بن ادريس «ره» گفت كه حديث كرد ما را پدرم گفت كه حديث كرد ما را محمد بن ابى الصهبان گفت كه حديث كرد ما را ابو احمد بن محمد بن زياد ازدى گفت كه حديث كرد ما را ابان احمر از حضرت صادق جعفر بن محمد6كه مردى نزد وى آمد و بآن حضرت عرض كرد كه پدر و مادرم فداى تو باد مرا بموعظه پند ده حضرت7فرمود كه اگر خداى عز و جل روزى را متكفل شده باشد اهتمام كردنت از براى چيست و اگر روزى قسمت شده باشد حرص از براى چيست و اگر عرض بر خداى عز و جل حق باشد مكر از براى چيست و اگر شيطان دشمن باشد غفلت و بى‌خبرى از براى چيست و اگر هر چيزى بقضاء و قدر باشد اندوه از براى چيست و اگر دنيا فانى و نابود باشد اطمينان و آرام از براى چيست.

حديث كرد ما را ابو منصور احمد بن ابراهيم بن بكر خوزى در نيشابور گفت كه حديث كرد ما را ابو اسحق ابراهيم بن محمد بن مروان خوزى گفت كه حديث كرد ما را جعفر بن محمد بن زياد فقيه خوزى گفت كه حديث كرد ما را احمد بن عبد اللَّه جويبارى شيبانى از حضرت على بن موسى الرضا7از پدرش از پدرانش از على:كه فرمود رسول خدا6فرمود كه خداى عز و جل مقادير را اندازه فرمود و تدبيرها را تدبير كرد دو هزار سال پيش از آنكه آدم را بيافريند.


صفحه 416

حديث كرد ما را ابو عبد اللَّه حسين بن محمد اشنانى رازى عدل در بلخ گفت كه حديث كرد ما را على بن مهرويه قزوينى گفت كه حديث كرد ما را حضرت على بن موسى الرضا از پدرش از پدرانش:كه فرمود يكى از يهودان از حضرت على بن ابى طالب سؤال نمود و عرض كرد كه مرا خبر ده از آنچه از براى خدا نيست و از آنچه در نزد خدا نيست و از آنچه خدا آن را نميداند و على7فرمود اما آنچه خدا آن را نميداند همان قول شما است اى گروه يهود كه عزيز پسر خدا است خدا فرزندى را از براى خود نميداند چه فرزندى از برايش نيست تا بداند و اما قول تو و آنچه از براى خدا نيست خدا را شريكى نيست و اما آنچه در نزد خدا نيست در نزد خدا ستمى بر بندگان نيست يهودى گفت كه من شهادت ميدهم باينكه هيچ خدائى نيست مگر خدا و باينكه محمد فرستاده خدا است حديث كرد ما را محمد بن ابراهيم بن احمد بن يونس ليثى گفت كه حديث كرد ما را احمد بن سعيد همدانى مولاى بنى هاشم گفت كه خبر داد مرا حارث بن ابى اسامه از روى قرائت و خواندن از مدائنى عوامة بن حكم و عبد اللَّه بن عباس بن سهل ساعدى و ابو بكر خراسانى مولاى بنى هاشم از حارث بن حصيره از عبد الرحمن جندب از پدرش و عيزار كه مردم بعد از وفات على7بخدمت حسن بن على8آمدند تا با آن حضرت بيعت كنند فرمود كه حمد از براى خدا است بر آنچه قضاء فرمود از امر و مخصوص ساخت از فضل و تعميم داد از امر و در پوشانيد از عافيت خويش حمدى كه بآن نعمتش بر ما تمام شود و بآن خوشنوديش را سزاوار شويم بدرستى كه دنيا خانه زحمت و آزمايش است و هر چه در آنست بسوى زوال و نيستى ميرود و خدا ما را از آن خبر داده تا آنكه پند گيريم و وعيد خود را از پيش بسوى ما فرستاده و اين امر را پيش داشته تا آنكه ما را بعد از ترسانيدن حجتى نباشد پس بيرغبت شويد در آنچه نابود مى‌شود و رغبت كنيد در آنچه ميماند و در نهان و آشكار از خدا بترسيد بدرستى كه على7در باب زيستن و مردن و برانگيختن بقدر زيست و باجل مرد و من با شما بيعت ميكنم بر اينكه آشتى كنيد با هر كه من آشتى كنم و در مقام جنگ باشيد