بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 438

جهل ما بعلتهاى آن و نه آنكه در بيرون بردنش از حد عدل از ظاهر صورتش عمل شود بلكه وجه آن هر گاه خواسته باشيم كه حقيقت نوعى از انواع فعل را كه وجه حكمت در آن بر ما پوشيده و پنهان شده باشد آنست كه رجوع كنيم بدليلى كه بر حكمت فاعلش دلالت ميكند و پناه بريم بسوى برهانى كه حال محدث و موجد آن را بما مى شناساند در آن صنعت و رشاد باشد ديگر كارى نميكند ما را لازم آيد كه باين قضيه همه افعالش را عموم دهيم خواه علتهاى آنها را ندانيم و خواه آنها را بشناسيم و بدانيم زيرا كه در عقول قصر آنها بر نوعى از فعل نيست نه نوع ديگر و نه خصوص آنها در جنسى نه جنس ديگر آيا نمى‌بينى كه اگر ما پدرى را كه حكمتش در نزد ما بدليلها ثابت شده و عدالتش در پيش ما ببرهان بصحت پيوسته ببينيم كه اندامى از اندامهاى فرزندش را ميبرد يا عضوى از اعضاى او را داغ ميكند و ما نه سبب در آن را بشناسيم و نه علتى را كه پدر بجهت آن ميكند آنچه را كه آن را با فرزندش ميكند بجهت جهل ما بوجه مصلحت در آن جائز نباشد كه نقض كنيم و بشكنيم آنچه را كه برهان صادق في الجمله آن را اثبات كرده از حسن نظرش از براى آن فرزند و بجهت آنكه او خوبى را نسبت بوى اراده كرده پس همچنين افعال خداى تبارك و تعالى كه عالم است بعواقب و ابتداء و دانا است بانجام و آغاز هر چيزى بجهت آنچه دليل في الجمله اثبات نموده كه آنها نميباشد مگر حكمت و واقع نميشوند مگر بر وجه صواب بجهت جهل ما بعلتهاى هر يك از آنها بر وجه تفصيل جائز نباشد كه توقف كنيم و بايستيم در آنچه ما شناخته‌ايم آن را از جمله احكام آنها خصوصا كه ما عجز نفسهاى خود را از معرفت علتهاى چيزها و قصور آنها را از احاطه كردن بمعانى جزئيات شناخته‌ايم و اين در وقتى است كه ما خواسته باشيم كه جمله را كه جهلش وسعت ندارد و كسى را نرسد از محكم بودن افعال آن جناب عز و جل بشناسيم و اما هر گاه خواسته باشيم كه معانى آنها را استقصاء نمائيم و از علتهاى آنها بحث و كاوش كنيم بحمد اللَّه چنان نيستيم كه نيابيم در عقول آنچه را كه ما را بشناساند از وجه حكمت در تفصيلهاى آنها آنچه دلالت بر جملهاى آنها را تصديق كند و دليل بر آنكه افعال خداى عز و جل حكمت است دورى آنها است از تناقض و سلامتى آنها از تعلق و وابستگى بعضى از


صفحه 439

آنها ببعضى و حاجت هر چيز بمثل خويش و الفت گرفتنش بشكل خويش و پيوند شدن هر نوعى بشبه خويش حتى آنكه اگر تو هم و خيال شوند بر خلاف آنچه آنها بر آنند از گرديدن چرخهاى آنها و حركت آفتاب و ماه و سير كردن ستارگان آنها هر آينه منتقض و فاسد شوند و چون افعال خداى عز و جل آنچه را كه ما ذكر كرديم از شرائط عدل استيفاء نمود و از آنچه ما مقدم داشتيم از علتهاى جور سالم بود درست شد كه آنها حكمت است و دليل بر آنكه ظلمى از خداى عز و جل واقع نميشود و آن را بفعل نمى‌آورد و آنست كه بثبوت پيوسته كه خداى تبارك و تعالى قديم و بى‌نياز و دانائيست كه نادانى ندارد و ظلم واقع نميشود مرگ از جاهل بقبح آن كه زشتيش را نداند يا محتاج بكردن آن باشد و بآن منتفع شود و چون خداى تبارك و تعالى قديم و بى‌نياز بود كه منافع و مضار بر او جائز نبود و دانا بود به آن چه بوده و خواهد بود از زشتى و خوبى درست شد كه غير از حكمت نميكند و بجز صواب احداث نميفرمايد آيا نمى‌بينى كه هر كه از ما حكمتش درست باشد ارتكاب امور عظيمه از او متوقع نباشد با وجود بى‌نيازيش از فعل قبيح و قدرتش بر ترك آن و عملش بقبح آن و آنچه استحقاق بهم ميرساند از مذمت بر كردن آن پس واقع ساختن قبائح و افتادن و زشتيها بر او نرسيده نميشود و اين ظاهر است و الحمد اللَّه حديث كرد ما را احمد بن زياد بن جعفر همدانى «رضى اللَّه» عنه گفت كه حديث كرد ما را على بن ابراهيم بن هاشم از پدرش از عمر بن عثمان خزاز از عمرو بن شمر از جابر بن يزيد جعفى كه گفت با بو جعفر حضرت محمد بن على باقر8عرض كردم كه يا ابن رسول اللَّه ما از اطفال كسى را مى‌بينيم كه مرده متولد مى‌شود و از جمله ايشان كسى است كه ناتمام ساقط مى‌شود و از جمله ايشان كسى است كه كور يا گنگ يا كر متولد مى‌شود و از جمله ايشان كسى است كه ناتمام ساقط مى‌شود و از جمله ايشان كسى است كه چون بسوى زمين فرود آيد در همان ساعت ميميرد و از جمله ايشان كسى است كه تا احتلام و حد بلوغ ميماند و از جمله ايشان كسى است كه عمر و زندگانى داده مى‌شود تا آنكه پير شود پس اين چگونه باشد و جهش چيست حضرت7فرمود كه خداى تبارك و


صفحه 440

تعالى اولى است بآنچه تدبير ميفرمايد از امر خلق خود از ايشان و او است كه ايشان را خالق و مالك است پس هر كه را از عمر دادن منع كرده او را از چيزى منع كرده كه از برايش نيست و هر كه را عمر داده باو چيزى را عطاء فرموده كه از برايش نيست پس آن جناب صاحب تفضل است بآنچه عطاء فرموده و عادل است در آنچه منع نموده‌لا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْئَلُونَ‌يعنى پرسيده نشود از آنچه ميكند و ايشان يعنى بندگان پرسيده شوند از آنچه ميكنند جابر ميگويد كه بآن حضرت عرض كردم كه يا ابن رسول اللَّه و چگونه پرسيده نميشود از آنچه ميكند فرمود زيرا كه آن جناب نميكند مگر آنچه را كه حكمت و صواب باشد و او است صاحب تكبر جبار و يگانه قهار پس هر كه در نفس خود تنگى را در چيزى از آنچه قضاء فرموده بيابد كافر است و هر كه چيزى از افعال او را انكار كند جاحد است كه از روى دانش انكار كرده.

«باب شصتم» در بيان اينكه خداى تبارك و تعالى با بندگان خود نميكند مگر آنچه را كه از براى ايشان اصلح باشد

خبر داد مرا ابو الحسن طاهر بن محمد بن يونس بن حيوة فقيه در بلخ گفت كه حديث كرد ما را محمد بن عثمان هروى گفت كه حديث كرد ما را ابو محمد حسن بن حسين بن مهاجر گفت كه حديث كرد ما را هشام بن خالد گفت كه حديث كرد ما را حسين بن يحيى حنينى گفت كه حديث كرد ما را صدقة بن عبد اللَّه از هشام از انس از پيغمبر6از جبرئيل7از خداى عز و جل كه گفت خداى تبارك و تعالى فرمود كه هر كه دوستى از دوستان مرا خوار كند بحقيقت كه با من مبارزه نموده بجنگ و مبارزه از ميان صف بيرون‌شدنست از براى جنك و در چيزى كه من كننده آنم آنقدر تردد ندارم مانند ترددى كه در باب گرفتن جان مؤمن دارم او مرگ را ناخوش دارد و من اندوهگينى او را خوش‌


صفحه 441

ندارم و او را از آن چاره نيست و بنده من تقرب نجسته بسوى من بچيزى مثل جا آوردن آنچه بر او واجب گردانيده‌ام و پيوسته بنده من بجهت عمل سنتى كه بر او واجب نيست بجا مياورد تا آنكه او را دوست دارم كسى كه من او را دوست دارم گوش و چشم و دست قوت دهنده از براى او باشم اگر مرا بخواند او را اجابت كنم و اگر از من در خواهد او را اجابت كنم و اگر از من در خواهد باو عطاء فرمايم و بدرستى كه از جمله بندگان مؤمن من كسى است كه بابى از عبادت را اراده دارد پس او را از آن باز ميدارم تا عجبى در او داخل نشود چه همان او را فاسد و تباه گرداند و بدرستى كه از جمله بندگان مؤمن من كسى است كه ايمانش بصلاح نميآيد مگر بفقر و درويشى و اگر او را بى‌نيازى دهم همان او را فاسد كنم و بدرستى كه از جمله بندگان مؤمن من كسى است كه ايمانش بصلاح نميآيد مگر بيمارى و اگر جسم او را صحيح و او را تندرست گردانم همان او را فاسد گرداند و بدرستى كه از جمله بندگان مؤمن من كسى است كه ايمانش بصلاح نميآيد مگر بتندرستى و اگر او را بيمار كنم همان او را فاسد گرداند بدرستى كه من بندگانم را بعلم و دانش خويش تدبير ميكنم زيرا كه من دانا و آگاهم و مخفى نماند كه اين حديث و امثال آن از آنچه ظاهرش حلول و اتحاد است از احاديث مشكله است و بعضى از بيدينان زنديق بظاهر آن متمسك شده هذيانى چند گفته‌اند كه حاصل آنها بجز كفر و زندقه چيزى نيست و حقير آن را در رساله نجات السالكين و خلاص الهالكين كه در رد جماعت صوفيه نوشته‌ام تحقيق كرده‌ام بوضعى كه اهل حق را خوش آيد هر كه خواهد بآن كتاب رجوع كند.

حديث كرد ما را ابو احمد حسن بن عبد اللَّه بن سعيد عسگرى گفت كه حديث كرد ما را عبد اللَّه بن محمد بن عبد الكريم گفت كه حديث كرد ما را محمد بن عبد الرحمن برقى گفت كه حديث كرد ما را عمر و بن ابى سلمه گفت كه بر ابو عمرو صنعانى خواندم از علاء بن عبد الرحمن از پدرش از ابو هريره كه رسول خدا6فرمود كه بسا ژوليده موى غبار آلوده صاحب دو جامه كهنه باشد كه غير از زير جامه و پيراهن كهنه چيزى نداشته باشد و از درها رانده شود اگر بر سبيل تحكم خداى عز و جل را قسم دهد و خواهى نخواهى‌


صفحه 442

چيزى را خواهش كند خدا قسمش را راست كند و حاجتش را روا سازد و در بعضى از نسخ توحيد بجاى از درها رانده جامهايش پاره زده واقع شده يعنى كه اين كهن جامه پينه نيز دارد حديث كرد ما را پدرم «رضى اللَّه» گفت كه حديث كرد ما را على بن ابراهيم بن هاشم از پدرش از حسن بن محبوب از عبد اللَّه بن سنان از محمد بن مكندر كه گفت عون پسر عبد اللَّه بن مسعود بيمار شد پس من بزودى آمدم كه او را عيادت كنم گفت آيا نميخواهى كه تو را بحديثى از عبد اللَّه بن مسعود حديث كنم گفتم بلى ميخواهم گفت در بين اينكه مادر نزد رسول خدا6بوديم ناگاه تبسم فرمود من بآن حضرت عرض كردم كه يا رسول اللَّه تو را چه شد كه بى‌سبب خنديدى فرمود كه تعجب كردم از مؤمن و بيتابيش از بيمارى و اگر بداند كه در بيمارى چه قدر از ثواب از براى او است هر آينه دوست دارد كه پيوسته بيمار باشد تا پروردگار عز و جل خود را ملاقات كند حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد «رضى اللَّه» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن حسن صفار از يعقوب بن يزيد از محمد بن ابى عمير از هشام بن سالم كه گفت حضرت ابو عبد اللَّه صادق7فرمود كه گروهى بنزد پيغمبرى كه داشتند آمدند و عرض كردند كه پروردگارت را از براى ما بخوان تا مرگ و مردن را از ما بردارد پس آن پيغمبر از براى ايشان دعاء كرد و خدا مرگ را از ايشان برداشت و بسيار شدند تا آنكه منزلها بايشان تنك شد و جاى ايشان نبود و نبيره‌ها بسيار شدند و هر مرد صبح ميكرد و محتاج بود كه پدر و مادر و جد و جدش را طعام دهد و ايشان را خوشنود گرداند سرپرستى و بازجوئى نمايد و باين جهت از طلب معاش و اسباب زندگانى مشغول و رو گردان شدند پس بخدمت آن پيغمبر آمدند و عرض كردند كه از پروردگارت بخواه كه ما را برگرداند بسوى مرگهاى ما و مدتهاى معهودى كه ما بر آنها بوديم پس آن پيغمبر از پروردگار عز و جلش سؤال كرد و خدا ايشان را بسوى اجلهاى ايشان باز گردانيد.

حديث كرد ما را على بن احمد بن عبد اللَّه بن احمد بن ابى عبد اللَّه گفت كه حديث كرد ما را پدرم از جدش احمد بن ابى عبد اللَّه از حسن بن على بن فضال از على بن عقبه از پدرش‌


صفحه 443

از سليمان بن خالد از حضرت ابو عبد اللَّه صادق از پدرش از جدش:كه فرمود رسول خدا6روزى خنديد تا آنكه دندانهاى عقلش ظاهر شد و مراد مبالغه مثل آن حضرت است در خنده كه معظم خنده‌اش تبسم بود نه آنكه مراد ظاهر ساختن اقصاى دندانها باشد در وقت خنده بر سبيل حقيقت چه آن ممكن نيست و بعضى نواجذ را كه در اين حديث است بمطلق دندانها تفسير كرده‌اند و بعضى بچهار دندانى كه در چهار پهلوى دندانهاى نيشتر است و آن مردود است بآنچه در لوامع التنزيل ذكر كرده‌ام تتمه حديث بعد از آن حضرت فرمود كه آيا از من نمى‌پرسيد كه از چه خنديدم عرض كردند بلى يا رسول اللَّه ميپرسيم فرمود كه تعجب كردم از براى مرد مسلمان كه هيچ قضائى نيست كه خدا آن را از برايش قضاء فرمايد مگر آنكه در عاقبت كارش از برايش بهتر يا خوب باشد حديث كرد ما را محمد بن موسى بن متوكل «رضى اللَّه» عنه گفت كه حديث كرد ما را على بن حسين سعدآبادى از احمد بن محمد بن خالد از پدرش از ابو قتاده قمى كه گفت حديث كرد ما را عبد اللَّه بن يحيى از ابان احمر از حضرت صادق جعفر بن محمد8كه فرمود بحق آن خدائى كه جدم6را بحق بپيمبرى مبعوث گردانيده كه خداى تبارك و تعالى بر اندازه مروت روزى ميدهد و معونت و يارى بر اندازه خرج و مؤنث از آسمان فرود مى‌آيد و صبر براندازه سختى بلاء نازل مى‌شود.

حديث كرد ما را حسين بن احمد بن ادريس «رضى اللَّه» عنه تا آخر آنچه در باب قضاء و قدر مذكور شد از حديث هيجدهم.

حديث كرد ما را محمد بن موسى بن متوكل رضى اللَّه عنه گفت كه حديث كرد ما را على بن حسين سعدآبادى از احمد بن محمد بن خالد از پدرش از صفوان بن يحيى از محمد بن ابى الهزهاز از على بن حسن كه گفت شنيدم از حضرت صادق7كه ميفرمود خداى عز و جل روزيهاى مؤمنان را از جايى قرار داده كه نمى‌پندارند و اين بجهت آنست كه بنده چون وجه و راه روزى خود را نشناسد دعايش بسيار شود.


صفحه 444

حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق رضى اللَّه عنه گفت كه حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد اللَّه كوفى گفت كه حديث كرد ما را محمد بن اسماعيل برمكى گفت كه حديث كرد ما را جعفر بن سليمان بن ايوب خزاز گفت كه حديث كرد ما را عبد اللَّه بن فضل هاشمى گفت كه بحضرت صادق7عرض كردم كه بچه علت خداى تبارك و تعالى ارواح را در بدنها قرار داد بعد از بودن آنها در ملكوت بالاترش در بلند ترين جايى حضرت7فرمود كه خداى تبارك و تعالى دانست كه ارواح در بزرگوارى آنها در هر زمان كه بر حال خود واگذاشته شوند بيشتر آنها بسوى دعوى پروردگارى مشتاق و آرزومند شودند در حالتى كه غير از خداى عز و جل باشند پس خدا بقدرت خويش آنها را قرار داد در ابدانى كه در ابتداى تقدير آنها را از براى اين ارواح تقدير و اندازه فرموده بود بجهت نظر و التفاتى از براى آنها و رحمت بآنها و بعضى از آنها را ببعضى ديگر محتاج كرد و بعضى از آنها را بر بعضى بست و درجات و پايهاى بعضى از آنها را زبر بعضى بلند گردانيد و بعضى از آنها را ببعضى كفايت فرمود و پيغمبرانش را بسوى اينان فرستاد و حجتهاى خود را بر ايشان گرفت در حالى كه مژده دهندگان و بيم‌كنندگانى چند بودند كه ايشان را امر ميكردند بفراگرفتن بندگى و فروتنى از براى معبودشان بانواعى كه ايشان را بآنها ببندگى گرفته و عبادت از ايشان خواسته و عقوبتى چند در عاجل اين دنيا و عقوبتى چند در آجل و آخرت و ثوابى چند در عاجل و ثوابى چند در آجل از براى ايشان نصب فرمود تا باين وسيله ايشان را در خوبى رغبت و در بدى بيرغبتى دهد و تا ايشان را بر طلب معيشتها و مكاسب رهنمائى فرمايد و باين واسطه بدانند كه ايشان پروريدگانند و بندگان آفريدگان و بر بندگيش اقبال كنند و بآن رو آورند و باين سبب نعمت هميشه و بهشت جاويد را مستحق شوند و ايمن شوند از آرزومندى و اشتياق بسوى آنچه ايشان را درست نيست بعد از آن حضرت7فرمود كه اى پسر فضل بدرستى كه خداى تبارك و تعالى نظرش ببندگانش خوشتر و بهتر است از ايشان از براى نفسهاى خويش آيا نمى‌بينى كه در ميان ايشان كسى را نمى بينى مگر آن كس را كه برترى بر غير خود را دوست ميدارد تا آنكه از جمله ايشان كسى است‌


صفحه 445

كه بدعوى پروردگارى مشتاق شده و از جمله ايشان كسى است كه بدعوى پيغمبرى بدون حق و درستى آن مشتاق شده و از جمله ايشان كسى است كه بدعوى امامت بيدرستى آن مشتاق شده با آنچه ميبينيد در نفسهاى ايشان از ناتمامى و درماندگى و ناتوانى و خوارى و پريشانى و درويشى و دردهاى بنوبت در آينده بر ايشان و مرگى كه بر ايشان غالب است و همه ايشان را مقهور ساخته و گامهاى ايشان را شكسته‌اى پسر فضل بدرستى كه خداى تبارك و تعالى با بندگان خود نميكند مگر آن را كه اصلح از براى ايشان باشد و بر مردم هيچ ستم نكند و ليكن مردم بر نفسهاى خود ستم ميكنند.

حديث كرد ما را محمد بن احمد سنانى (رضى اللَّه عنه) گفت كه حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد اللَّه كوفى گفت كه حديث كرد ما را موسى بن عمران نخعى از عمويش حسين بن يزيد نوفلى از على بن سالم از پدرش ابو بصير از حضرت صادق7كه گفت آن حضرت را سؤال كردم از قول خداى عز و جل‌وَ لا يَزالُونَ مُخْتَلِفِينَ إِلَّا مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ وَ لِذلِكَ خَلَقَهُمْ‌فرمود كه ايشان را آفريده از براى آنكه بجا آورند آنچه را كه بواسطه آن رحمتش را سزاوار شوند پس ايشان را رحم كند و ترجمه آيه اينست كه «هميشه مردم با هم اختلاف دارند مگر آن كسانى كه پروردگار تو ايشان را رحم فرموده و از براى همين ايشان را آفريده».

حديث كرد ما را محمد بن ابى القاسم استرآبادى گفت كه حديث كردند ما را يوسف بن زياد و على بن محمد بن سيار از پدران خويش از حضرت حسن بن على از پدرش على بن محمد از پدرش محمد بن على از پدرش على بن موسى الرضا از پدرش موسى بن جعفر از پدرش جعفر بن محمد از پدرش محمد بن على از پدرش على بن الحسين:كه در قول خداى عز و جل‌الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِراشاًكه ترجمه‌اش اينست كه «آن خدائى كه بقدرت كامله گردانيد براى فائده شما زمين را فرشى گسترده تا آرام گيريد و بر آن حركت نمائيد». فرمود كه آن را ملائم از براى سرشتهاى شما و از براى تنهاى شما گردانيد و آن را صاحب گرمى و حرارت سخت نگردانيد كه شما را بسوزاند و نه صاحب سردى سخت كه شما را فسرده يعنى منجمد و بسته گرداند و نه‌