بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 45

غلط ميكند و نه بازى و نه اراده او را فصل و جدائيست بلكه مرادش بلافاصله موجود مى‌شود و فصل و حكومتش جزاء و امر و فرمانش واقع است كسى را نزاد تا ارث دهد يا ميراث برده شود و كسى او را نزاد تا شركت كند يا شريك بهمرساند و هيچ كس از براى او همتا نبوده و نخواهد بود.

و بهمين اسناد از على بن عباس مرويست كه گفت حديث كرد ما را يزيد بن عبد اللَّه از حسن بن سعيد خزاز از بعضى از رجال خويش از امام جعفر صادق7كه فرمود لفظ الله كه فارسى آن خدا است و نامى از نامهاى او غايت و پايان كسى است كه آن را مغيى و صاحب غايت گردانيده و آنكه غايت قرار دهنده است يعنى ذات مقدس غير غايت است و مراد آنست كه اسم غير مسمى است و احتمال دارد كه لفظ حديث معنى باشد باين معنى كه معنى غايت نيست بهمان معنى كه مذكور شد و در اكثر نسخ كافى نيز معنى است و اولش چنين است كه اللَّه غايتى از غايات است و ليكن آنچه در كتاب است اظهر مينمايد تتمه حديث بربوبيت و پروردگارى يگانگى نمود.

و خود را بغير محدوديت و اندازه ندارى وصف فرمود پس آنكه خدا را ياد ميكند غير خدا است و خدا غير نامهاى خود است و هر چيزى كه نام چيز بر آن واقع شود غير از خدا مخلوق و آفريده است آيا بسوى گفتارش نمى‌نگرى كه‌

العزة لله‌

يعنى غلبه و ارجمندى مخصوص خدا است‌

و العظمة لله‌

يعنى بزرگى همين از براى خدا است و فرمود كه‌وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‌ فَادْعُوهُ بِهايعنى از براى خدا است نامهاى نيكو يا نيكوتر پس بخوانيد او را بآنها و فرمود كه‌قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ أَيًّا ما تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‌يعنى بگو بخوانيد خدا را اللَّه يا بخوانيد او را رحمان يعنى ميخواهيد ذات مقدس را اللَّه بناميد و ميخواهيد رحمان نام كنيد چه بهر يك از اين دو نام كه او را بخوانيد و او را بآن مسمى گردانيد روا باشد زير كه او را نامهاى نيكو يا نيكوتر است و معنى همه يك چيز است و آن ذات مقدس است تتمه حديث و نامها مضاف و منسوبند بسوى او و آن توحيد خالص است كه شائبه كثرت در آن نيست.


صفحه 46

حديث كرده ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «رضى» گفت كه حديث كرد ما را أبو الحسن محمد بن ابى عبد اللَّه كوفى گفت كه حديث كرد مرا موسى بن عمران از حسين بن يزيد از ابراهيم بن حكيم بن ظهير از عبد الله بن جرير عبدى از حضرت جعفر بن محمد7كه ميفرمود حمد از براى خدائيست كه بحس در نميآيد و جسته نميشود و او را مس نميتوان نمود و بحواس پنجگانه او را در نتوان يافت و خيال بر او واقع نشود و زبانها او را وصف نتوانند كرد پس هر چيزى كه حاسها آن را بيابند يا حواس و جويندگان آن را بجويند يا دستها آن را لمس نمايند مخلوق و آفريده است و خدا است كه بلند و برتر است از حد وهم و در هر جا و هر زمان كه جسته شود يافت شود و حمد از براى خدائيست كه بود پيش از آنكه بودى كه دلالت بر تجدد و حدوث ميكند باشد و براى وصفش بودى كه متصف بكيفيتى باشد يافت نميشود بلكه اولى بود باشنده كه صاحب هستى بود و هيچ هستى دهنده آن جناب جل ثناوه را هستى نداده بود بلكه چيزها را هستى داد پيش از بودن آنها پس بودند و موجود شدند چنان كه آنها را هستى داد و آنچه بوده و آنچه خواهد بود همه را دانست و بود در هنگامى كه چيزى نبود و گويائى بآن نطق نمينمود پس بود در هنگامى كه بودى نبود.

حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد الله كوفى گفت كه حديث كرد ما را محمد بن اسماعيل برمكى گفت كه حديث كرد ما را حسين بن حسن بن برده گفت كه حديث كرد مرا عباس بن عمرو فقيمى از ابو القاسم ابراهيم بن محمد علوى از فتح بن يزيد جرجانى كه گفت در راه آن حضرت7را ملاقات كردم و مراد حضرت امام موسى7است چنان كه مؤلف در آخر حديث تصريح بلقب آن حضرت كه عالم است كرده و بعضى غير از اين نيز گفته‌اند حاصل آنكه فتح ميگويد كه در عرض راه با حضرت بهم رسيديم در هنگامى كه از مكه معظمه برميگشتيم و بجانب خراسان ميرفتيم و آن حضرت بسوى عراق روانه بود پس شنيدم از او كه ميفرمود هر كه از


صفحه 47

خدا بترسد همه چيز از او مى‌ترسند و هر كس خدا را اطاعت كند هم مخلوقات او را اطاعت كنند پس دقت نمودم و سعى كردم تا راه ادب و آداب پيمودم كه باو برسم و بخدمتش مشرف شوم بعد از آنكه بخدمتش رسيديم بر آن حضرت سلام كردم و جواب سلام مرا باز داد پس فرمود كه اى فتح هر كه خالق را خشنود ساخت از ناخشنودى مخلوقين پروا نميكند و باك ندارد و هر كه خالق را بخشم آورد سزاوار آنست كه غضب مخلوق بر او مسلط شود و بدرستى كه خالق را وصف نميتوان نمود مگر به آن چه خود خويش را بآن وصف فرمود و كجا ميسر شود كه بوصف درآيد آنكه حواس از دريافتش عاجز و درمانده‌اند و خيالها نميتوانند كه باو برسند و انديشها كه از دل سر ميزنند قدرت ندارند كه حدى را از برايش قرار دهند و چشمها كندند كه باو احاطه نمايند بزرگوارتر است از آنچه وصف‌كنندگان او را بآن وصف نمودند و برتر است از آنچه لغت گويندگان در لغت او ميگويند با نزديكى كه دارد دور شده و با دورى كه دارد نزديك شده پس آن جناب با دورى خويش نزديكست و با نزديكيش دور است حقيقت كيفيت و چگونگى را بوجود آورده و كيفيت كرده پس نميتوان گفت كه او را كيف و چگونگى است و اينيت و كو و كجا بودن را ثبوت داده و اينيت نموده پس نميتوان گفت كه او را مكانى هست و در كجا ميباشد زيرا كه آن جناب مخترع و بديد آورنده كيفوفيت و اينونيت است كه از كيف و اين ناشى‌شده‌اى فتح هر جسمى غذاء داده شده است بغذائى كه خوراك آنست مگر آفريننده روزى دهنده پس بدرستى كه او جسمها را جسم گردانيده و خود نه جسم است و نه صورت و پاره پاره نشده كه اجزاء داشته باشد و پايانى نداشته كه بنهايت رسد و نيفزوده و كم نشده و پاك و منزه است از ذات آنچه تركيب داده شده در ذات آنچه آن را مجسم گردانيده و او است صاحب لطف آگاه شنواى بيناى يكتاى يگانه كه پناه نيازمندان است كسى را نزاد و كسى او را نزاد و هيچ كس او را همتا نبوده و نخواهد بود بديد آورنده چيزها است و جسم‌كننده جسمها و نگارنده صورتها اگر امر چنان باشد كه‌


صفحه 48

فرقه مشبهه ميگويند آفريدگار از آفريده شده و روزى دهنده از روزى داده شده و بديد آورنده از بديد آورده شده شناخته نميشد و ليكن او است بديد آورنده كه معروف است و در ميان آنها كه مجسم و مصور گردانيده و آنها را چيز كرده و آشكار فرموده فرق قرار داده باينكه در ميانه چيزها و آنچه باعث امتياز آنها باشد در ايجاد ما به الامتيازى را قرار داده كه بعضى را جسم و بعضى را صورت گردانيده و آن را بر وفق حكمت ايجاد فرموده زيرا كه چنان بود كه چيزى باو شباهت نداشت عرض كردم پس خدا يكيست و انسان يكيست پس آيا يگانگى بهم شباهت ندارد حضرت فرمود كه اى فتح قول مجالى گفتى يا معنى آنست كه آيا از اعتقاد خود دست برداشتى خدا تو را ثابت بدارد كه از اعتقاد حق دست بر ندارى جز اين نيست كه آن تشبيه كه جائز نيست در معانى است و اما در نامها پس آنها يكيست و خاصيت آنها دلالت بر مسمى است و بيان اين آنست كه آدمى و هر چند گفته شود كه يكيست گوينده خبر ميدهد كه او يك جثه و يك تنست و دو تا نيست و ليكن خود- آدمى يكى نيست زيرا كه هر يك از اعضاء و رنگهاى او با هم اختلاف دارد و آنكه رنگها و عضوهاى او مختلف باشند يكى نميباشد و آن اجزائى است پاره پاره كه بهم وصل شده‌اند و با هم برابر نيستند خونش غير گوشت او است و گوشتش غير خون او و پيش غير رگهاى او مويش غير پوست او و سياهيش غير سفيدى او و همچنين باقى مانده اعضاء و رنگهاى او و ساير خلائق پس آدمى در اسم يكيست و ليكن در معنى يكى نيست و خداى جل جلاله يكى و يگانه ايست كه غير او يكى و يگانه نيست و در آن جناب اختلال و خلل و اعوجاج و عدم تناسب و زياده و نقصانى نيست اما آدمى كه مخلوق و مصنوع و ساخته و مركب است از اجزاى مختلفه و جوهرهاى پراكنده است كه سر بهم آورده و بواسطه اجتماع با هم يك چيز شده عرض كردم پس قول تو كه فرمودى لطيف آن را برايم تفسير و بيان فرما زيرا كه من اجمالا ميدانم كه لطفش خلاف لطف غير او است بجهت فرق ظاهرى كه در ميانه او و ايشانست مگر آنكه دوست ميدارم كه از برايم شرح و بيان فرمائى حضرت فرمود كه اى فتح جز اين‌


صفحه 49

و خداى آفريدگار و صاحب لطف بزرگوار آفريده و ساخته نه از چيزى يعنى اصول چيزها را كه آفريده و ساخته از ماده نيافريده و نساخته بلكه بقلم صنع و پروردگار قدرت بر لوح عدم چنين نسخه‌ها نوشته و اين نقشها و صورتها را نگاشته و بآب زندگى گلستان وجود را باين گلهاى صنعت آراسته عرض كردم كه فداى تو گردم و كسى غير از آفريننده بزرگوار آفريننده است.

فرمود بدرستى كه خداى تبارك و تعالى ميفرمايد كه‌فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ‌يعنى پر خير و منفعت است خدائى كه نيكوتر از همه آفرينندگان است پس بحقيقت كه خبر داده است كه در ميان بندگانش آفرينندگان و غير آفرينندگانى هستند از جمله ايشان عيسى است صلى الله عليه كه بفرمان خدا از گل چون هيئات مرغ را آفريد و در آن دميد و بفرمان خدا پرنده گرديد كه ميپريد و سامرى از براى ايشان گوساله‌اى را آفريد كه تنى بود كه آن را فريادى بود كه آواز ميداد عرض كردم كه عيسى از گل مرغى را آفريد كه دليل بر پيغمبريش باشد و سامرى گوساله‌اى را آفريد كه تنى باشد از براى نقض و شكست پيغمبرى موسى صلى الله عليه و خدا خواست كه آن همچنين باشد بدرستى كه اين عجيب است كه امرى از اين عجيب‌تر نباشد حضرت فرمود كه واى بر تو يا رحمت بر تو باد اى فتح بدرستى كه خدا را دو اراده و دو مشيت است يكى اراده حتمى كه بمعنى محتوم است يعنى محكم ساخته و واجب گردانيده و بآن حكم فرموده و ديگرى اراده عزمى و مراد از آن اين است كه اراده فرمود كه مكلف افعال خويش را باختيار خود بجا آورد نه بجبر و باين اراده گاهى نهى و منع از چيزى ميفرمايد و حال آنكه ميخواهد كه بعمل آيد و بچيزى امر ميفرمايد و نميخواهد كه بعمل آيد آيا نديدى و ندانستى كه آن جناب آدم و زن او را نهى فرمود كه از آن درخت معهود بخورند و خدا آن را خواسته بود و اگر نميخواست نميخوردند و اگر ميخوردند مشيت و خواست ايشان بر خواست خداى تعالى غالب شده بود و ابراهيم را بسر بريدن فرزندش اسماعيل8امر فرمود و ميخواست كه او را سر نبرد و اگر نميخواست كه او را سر نبرد خواست ابراهيم بر خواست خداى عز و جل غالب گرديده بود


صفحه 50

عرض كردم كه اندوه مرا بردى خدا اندوه تو را ببرد آنچه فرمودى درست است و فهميدم غير از آنكه فرمودى شنواى بينا آيا شنوا است بگوش و بينا است بچشم فرمود كه آن جناب ميشنود بآنچه ميبيند و ميبينيد بآنچه ميشنود بينا است نه بچشمى كه مثل چشم آفريدگان باشد و شنواست نه بمثل گوش شنوندگان ليكن چون هيچ پوشيده و پنهانى بر او پوشيده و پنهان نباشد از نشان پاى مورچه سياه بر بالاى سنگ خاراى سخت در شب تار در زير خاك و درياها گفتيم كه بينا است نه بمثل چشم آفريدگان و چون اقسام لغتها بر او مشتبه و پريشان نميشود و شنيدن چيزى او را از شنيدن چيز ديگر مشغول نميسازد گفتيم كه شنوا است نه بمثل گوش شنوندگان و شرح اين كلام در باب بيان فرق ميان معانى نامهاى خدا و معانى نامهاى آفريدگان مى‌آيد تتمه حديث عرض كردم كه فداى تو گردم يك مسأله باقى ماند فرمود بياور و آن را بگو از براى خدا است نيكى پدرت و اين كلامى است كه در مقام مدح و اظهار لطف و مرحمت بكسى ميگويند عرض كردم كه خداوند قديم آنچه را كه نبوده و وجود بهم نرسانيده ميداند كه اگر ميبود چگونه ميبود و حضرت فرمود واى بر تو يا رحمت بر تو باد بدرستى كه مسائل تو دشوار است آيا نشنيده‌اى كه خدا ميفرمايد كه‌لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتايعنى اگر در آسمان و زمين خدايانى چند ميبودند غير از خداى بحق كه مستحق عبادت است هر آئينه هر دو تباه ميشدند و نظام كارهاى آنها در هم ميشكست و قول آن جناب را نشنيده‌اى كه ميفرمايدوَ لَعَلا بَعْضُهُمْ عَلى‌ بَعْضٍ‌يعنى و نيست با خدا هيچ خدائى كه در الوهيت شريك او بوده باشد چه اگر او را شريكى ميبود او را نيز مخلوقى چند ميبود زيرا كه خدا بايد كه آفريدگار باشد و در آن هنگام كه امر چنين ميبود هر آينه هر خدائى ميبرد آنچه را كه آفريده بود و در آن استقلال بهم ميرسانيد و ملك آن از ملك اين ممتاز ميشد و هر آينه بعضى از ايشان بر بعضى برترى ميجست و غلبه ميخواست و فرموده در حالى كه گفتار اهل دوزخ را حكايت ميفرمايد كه‌أَخْرِجْنا نَعْمَلْ صالِحاً غَيْرَ الَّذِي كُنَّا نَعْمَلُ‌و در قرآن بجاى ارجعنا اخرجنا واقع است يعنى اى پروردگار ما بيرون آور ما را از دوزخ و بدنيا فرست تا بكنيم كار شايسته و پسنديده را غير آنچه بوديم كه در دنيا


صفحه 51

ميكرديم و فرمود كه‌وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ‌يعنى و اگر بحسب فرض باز گردانيده شوند بدنيا هر آينه برگردند بسوى آنچه نهى شده بودند از آن يعنى باز مرتكب شرك و تكذيب و عصيان شوند و فرمان بردارى نكنند پس آنچه را كه نبوده دانسته كه اگر ميبود چگونه ميبود من برخاستم كه دست و پاى او را ببوسم حضرت سر خود را نزديك آورد و من رو و سرش را بوسيدم و بيرون آمدم و با من آنقدر از خوشحالى و شادى بود كه از وصفش عاجزم بجهت آنچه دانستم از خوبى و نصيب.

مترجم گويد كه مؤلف بعد از ذكر اين حديث ميگويد كه مصنف اين كتاب گفته است كه خداى تبارك و تعالى آدم و زن او را نهى فرمود از آنكه از آن درخت بخورند و دانسته بود كه ايشان از آن ميخورند ليكن آن جناب عز و جل خواست كه در ميان ايشان و خوردن از آن بجبر و قدرت حائل و مانع نشود چنان كه ايشان را بنهى و زجر از خوردن از آن منع فرموده بود پس اين معنى خواست او است در باب ايشان و اگر آن جناب عز و جل منع ايشان را از خوردن آن بجبر خواسته بود و از آن خورده بودند هر آينه خواست ايشان بر خواست او غالب شده بود چنان كه عالم7فرمود و خدا از عجز و درماندگى برترى دارد برترى بزرگ و مراد از عالم در كتب احاديث غالبا حضرت امام موسى كاظم7است چون أبو الحسن اول و أبو الحسن بدون قيد اول يا با قيد ماضى و عبد صالح و فقيه و غير آن چون رجل و شيخ.

حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد الله كوفى گفت كه حديث كرد مرا محمد بن جعفر بغدادى از سهل بن زياد از حضرت أبو الحسن على بن محمد8كه فرمود اى خداى من خيالهاى خيال‌كنندگان حيران و سرگردان شده و نگريستن و نظر نگرندگان كوتاه گرديده وصفهاى وصف نمايندگان از هم پاشيده و گفتارهاى پوچ بيهوده گويان نابود گشته از آنكه شأن عجيب تو را دريابند يا برسيدن بسوى بلنديت واقع شوند و فرود آيند پس تو در جايى هستى كه بپايان نميرسى و چشمها بر تو واقع نشود باشاره و عبارت كه عبارت از تفسير و بيانست هيهات بعد از آن هيهات و اين امر بسى دور است اى آنكه منسوبى بسوى اول‌


صفحه 52

و اى آنكه منسوبى بسوى وحدت و يگانگى و اى آنكه منسوبى بسوى فرد و تنهائى بلند شدى در بلندى بعزت بزرگى و بزرگوارى و بر آمدى از پس هر نشيب و پايانى بجبروت و عظمت فخرى كه دارى.

حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «رضى» گفت كه حديث كرد مرا محمد بن ابى عبد الله كوفى از محمد بن اسماعيل برمكى از حسين بن حسن كه گفت حديث كرد مرا ابو سمينه از اسماعيل بن ايان از زيد بن جبير از جابر جعفى كه گفت مردى از علماء اهل شام بنزد امام محمد باقر7آمد و گفت آمده‌ام كه تو را سؤال كنم از مسأله‌اى كه كه كسى را نيافتم كه آن را از برايم تفسير و بيان كند و حقيقت كه سه قسم از مردمان را از آن سؤال كردم و هر قسمى غير از آنچه قسم ديگر گفته بود جواب گفت پس حضرت باقر7فرمود كه آن مسأله چيست گفت تو را سؤال ميكنم كه اول چيزى كه خداى عز و جل آفريده از آفريدگان خود چه چيز است پس بدرستى كه بعضى از آن بى‌عقلان كه از او سؤال كردم گفت قدرت و بعضى از ايشان گفت علم و بعضى از ايشان گفت روح حضرت باقر7فرمود كه چيزى نگفته‌اند و آنچه گفته‌اند پوچ است و هيچ نيست تو را خبر ميدهم كه خداى علا ذكره بود و غير از او چيزى نبود و عزيز بود و هيچ عزتى نبود زيرا كه آن جناب پيش از عزتش بود و اين است معنى گفتارش كه فرموده‌سُبْحانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ‌يعنى منزه و پاكيزه ميشمارم پروردگار تو را كه پروردگار عزت و خداوند غلبه و قوت است از آنچه وصف ميكنند و آن جناب خالق بود و هيچ مخلوقى نبود پس اول چيزى كه آن را خلق فرمود از خلق خود چيزى است كه همه چيزها از آنند و آن آبست سائل گفت پس آن چيز كه خدا آن را خلق فرمود از چيزى خلق فرمود يا از هيچ يعنى نه از چيزى حضرت فرمود كه آن چيز را خلق فرمود نه از چيزى كه پيش از آن بود و اگر آن چيز را از چيزى خلق فرموده بود در آن هنگام هرگز انقطاع و بريدگى نبود و علماء اين را تسلسل ميگويند كه باتفاق عقلاء باطل و محال است و در اين هنگام لازم مى‌آيد كه خدا هميشه بوده و با او چيزى بوده و ليكن خدا بود و چيزى با او نبود پس آن چيزى را كه همه چيزها از آنند خلق فرمود