بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 461

يا مخلوق نيستند حضرت7نوشت كه افعال بندگان در علم خداى تعالى مقدور بود دو هزار سال پيش از آفريدن بندگان حديث كرد ما را پدرم «رضى اللَّه» گفت كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه از قاسم بن محمد اصبهانى از سليمان بن داود منقرى از حفص بن غياث نخعى قاضى كه گفت حضرت صادق7فرمود كه هر كه عمل كند بآنچه دانسته كفايت شود آنچه را كه ندانسته باشد.

«باب شصت و سيم» در ذكر مجلس حضرت امام رضا7با اهل‌

دينها و صاحبان مقالها مثل جاثليق و رأس الجالوت و سر كردگان صائبان و هر بذ بزرگتر و آنچه در باب توحيد با عمران صابى بآن در نزد مأمون تكلم فرمود و جاثليق در باب سى و هفتم مذكور شد و صائبان جمع صائبى است يعنى ستاره پرست و در قاموس ميگويد كه ايشان گمان دارند كه بر دين نوح7اند و قبيله ايشان از مهب شمال است در نزد منصف روز و هر بذ بكسر هاء و باء و سكون راء مجوسى كه آتش بر مى‌افروزد و در خدمت آن ميباشد و در قاموس بزرگان هند و علماء ايشان و حافظ آتش خانه از براى هند و خدمتكاران آتش مجوس را بر سبيل ترديد ذكر كرده.

حديث كرد ما را ابو محمد جعفر بن على بن احمد فقيه قمى بعد از آن ايلاقى «رضى اللَّه» گفت كه خبر داد ما را ابو محمد حسن بن محمد بن على بن صدقه قمى گفت كه حديث كرد مرا ابو عمرو محمد بن عبد العزيز انصارى كچى گفت كه حديث كرد مرا كسى كه از حسن بن محمد نوفلى و بعد از آن هاشمى شنيده بود كه ميگفت چون حضرت على بن موسى الرضا78بر مأمون وارد شد مأمون فضل بن سهل را امر كرد كه اصحاب مقالات را مثل جاثليق و رأس الجالوت و رؤساى صائبان و هربذ اكبر و اصحاب زردشت و نسطاس رومى و متكلمان را از برايش جمع كند تا آنكه سخن‌


صفحه 462

حضرت و سخن ايشان را بشنود پس فضل بن سهل ايشان را جمع كرد و بعد از آن مأمون را باجتماع ايشان اعلام نمود مأمون گفت كه ايشان را بر من داخل كن و فضل چنان كرد پس مأمون ايشان را مرحبا گفت و گفت كه خوش آمديد بعد از آن بايشان گفت كه من شما را جمع نكرده‌ام مگر بخير و خوبى و اين را دوست داشته‌ام كه با پسر عموى من همين شخص مدنى كه تازه بر من وارد شده و باينجا آمده مباحثه كنيد و چون بامداد شود صبح زود به نزد من آئيد و بر من داخل شويد و بايد كه يكى از شما تخلف نكند و باز پس نماند گفتند كه شنيديم و اطاعت ميكنيم و مادر بامداد يا امير المؤمنين مى‌آئيم ان شاء اللَّه تعالى حسن بن محمد نوفلى گفت كه در بين آنكه ما در نزد أبو الحسن حضرت امام رضا7در حديثى از خويش مشغول بوديم ناگاه يا سر بر ما داخل شد و يا سر متوجه شغل و كار ابو الحسن حضرت امام رضا7بود و لهذا او را ياسر خادم ميگفتند پس بآن حضرت عرض كرد كه اى آقاى من امير المؤمنين تو را سلام ميرساند و عرض ميكند كه برادرم فداى تو باد بدرستى كه اصحاب مقالات و اهل اديان و متكلمان از همه ملتها در نزد من اجتماع كرده‌اند پس رأى خود را در بامداد كردن بر ما نظر كن اگر سخن ايشان را دوست دارى و خواهى كه كلام ايشان را بشنوى و اگر اين را ناخوش داشته باشى زحمت مكش و اگر دوست داشته باشى كه ما بسوى تو شويم و بخدمت آئيم اين امر بر ما سبك و آسان باشد حضرت امام رضا7فرمود كه سلام مرا باو برسان و باو بگو كه من دانستم آنچه را كه اراده كرده و من در بامداد بسوى تو ميشوم و بنزد تو مى‌آيم ان شاء اللَّه تعالى حسن بن محمد نوفلى ميگويد كه چون يا سر رفت حضرت بسوى ما التفات فرمود و فرمود كه اى نوفلى تو از اهل عراقى و دل نرمى كسى كه از اهل عراق باشد غلظتى ندارد يعنى عراقيان دلهاى صافى دارند و مطلب را خوب ميفهمند پس از جمع كردن پسر عمويت اهل شرك و اصحاب مقالات را بر ما در نزد تو چه باشد و از اين چه ميفهمى من عرض كردم كه فداى تو گردم ميخواهد كه امتحان كند و دوست ميدارد كه آنچه را كه در نزد تو است بشناسد


صفحه 463

و بداند كه چه ميدانى و هر آينه بر بنيادى استوارى ندارد بنا گذاشته و بخدا قسم كه آنچه بنا گذاشته بد بنائيست حضرت7بمن فرمود كه بناى او در اين باب چيست عرض كردم كه اصحاب بدعتها و كلام يعنى حكما و متكلمان خلاف علمايند و بيانش آنست كه عالم چيزى را كه ناشايسته و ناشناخته نباشد انكار نميكند و اصحاب مقالات و متكلمان و اهل شرك اصحاب انكار و مباحثه‌اند كه يك ديگر را ناگاه ميگيرند و حيران و سرگردان ميكنند اگر بر ايشان حجت آورى كه خدا يكيست ميگويند كه يكى بودن او را تصحيح و درست كن و اگر بگوئى كه محمد فرستاده خدا است ميگويند كه رسالت و پيغمبرى او را ثابت كن بعد از آن با اين كس مباحثه ميكنند و او را سرگردان مينمايند و او بحجت خويش بر ايشان باطل ميكند و ايشان با او مغالطه مينمايند و او را در غلط ميافكنند تا آنكه قول خود را واميگذارد پس از ايشان حذر كن و بترس فداى تو گردم حسن ميگويد كه حضرت7تبسم فرمود و بعد از آن فرمود كه اى نوفلى آيا ميترسى كه حجت مرا بر من قطع كنند و مرا نگذارند كه آن را تمام كنم عرض كردم بخدا قسم من هرگز بر تو نترسيده ام و اميد دارم كه خدا تو را بر ايشان ظفر و فيروزى دهد ان شاء اللَّه حضرت بمن فرمود اى نوفلى آيا دوست ميدارى كه بدانى كه مأمون كى پشيمان مى‌شود عرض كردم آرى حضرت7فرمود كه چون حجت آوردن مرا بر اهل تورية بتورية ايشان بشنود و همچنين بر اهل انجيل بانجيل ايشان و بر اهل زبور بزبور ايشان و بر صائبان بزبان عبرى ايشان و بر صاحبان آتشكده بلغت فارسى ايشان و بر اهل روم بزبان رومى ايشان و بر اصحاب مقالات بلغتهاى ايشان و چون هر صنفى را قطع كنم و مغلوب سازم و حجتش باطل شود و گفتار خود را واگذارد و بقول من رجوع كند مأمون بداند كه آنجائى كه او در راه آنست استحقاق آن را ندارد و او سزاوار از براى آن نيست پس در نزد آن پشيمانى از او خواهد بود و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم و چون صبح كرديم فضل بن سهل بنزد ما آمد و بآن حضرت عرض كرد كه فداى تو گردم پسر عمويت تو را انتظار ميكشد و قوم اجتماع كرده‌اند پس رائيت در باب آمدن در نزد او چيست حضرت امام رضا7بفضل فرمود كه مرا پيشى گير كه من بجانب شما مى‌آيم‌


صفحه 464

ان شاء اللَّه بعد از آن وضو ساخت و شربتى سويق آشاميد و قدرى از آن را بما نوشانيد و بيرون آمد ما با او بيرون آمديم تا بر مأمورين داخل شديم و ديديم كه مجلس با اهل آن پر است و مردم بسيارى در آن جمع شده‌اند و محمد پسر امام جعفر صادق7با گروهى از فرزندان ابو طالب و بنى هاشم و نسقچيان لشكر حاضرند و چون امام رضا7داخل شد مأمون برخاست و محمد بن جعفر و همه بنى هاشم برخاستند و پيوسته ايستاده بودند و امام رضا7با مأمون نشسته بود تا آنكه ايشان را بنشستن امر فرمود و ايشان نشستند پس مأمون همواره رو بحضرت داشت و ساعتى او را حديث ميكرد بعد از آن بجانب جاثليق ملتفت شد و گفت كه اى جاثليق اينك پسر عموى منست على بن موسى بن جعفر و او از فرزندان فاطمه دختر پيغمبر ما و پسر على بن ابى طالب است صلوات اللَّه عليهم اجمعين و من دوست ميدارم كه تو با او سخن كنى و با او محاجه نمائى كه بر يك ديگر حجت آوريد و او را انصاف دهى و بى‌انصافى نكنى جاثليق گفت كه يا امير المؤمنين چگونه محاجه كنم با مردى كه بر من حجت مى‌آورد بكتابى كه منكر آنم و پيغمبرى كه باو ايمان ندارم امام رضا7بجاثليق گفت كه اى نصرانى پس اگر بانجيل خودت بر تو حجت آورم آيا بآن اقرار و اعتراف ميكنى جاثليق گفت كه آيا من بر دفع آنچه انجيل بآن نطق كرده قدرت دارم آرى بخدا قسم كه بر رغم انف خويش كه بينى خود را بخاك مالم بآن اقرار ميكنم امام رضا7بجاثليق فرمود كه از آنچه از برايت ظاهر شده و از هر چه خواهى سؤال كن و جواب را بفهم جاثليق گفت كه در باب پيغمبرى عيسى و كتابش چه ميگوئى آيا از اين دو چيزى را انكار ميكنى امام رضا7فرمود كه من اقرار دارم بپيغمبرى عيسى و كتابش و آنچه امتش را بآن بشارت داده و حواريان بآن اقرار كرده‌اند و بنا بر بعضى از نسخ توحيد و بحواريان اقرار كرده‌ام و كافرم بپيغمبرى عيسائى كه بپيغمبرى محمد6و بكتابش اقرار نكرده و امتش را باو بشارت نداده جاثليق گفت آيا چنان نيست كه احكام بدو شاهد عادل قطع شود حضرت فرمود بلى چنين است جاثليق گفت پس دو شاهد را اقامه كن بر پيغمبرى محمد از غير اهل ملت خويش از آنكه فرقه نصارى او را انكار نميكنند و از ما مثل اين را از غير اهل‌


صفحه 465

ملت ما سؤال كن امام رضا7فرمود كه اكنون انصاف آوردى اى نصرانى آيا آن عادلى را كه در نزد مسيح حضرت عيسى بن مريم مقدم است از من قبول نميكنى جاثليق گفت كه آن عادل كيست او را از برايم نام ببر حضرت فرمود چه ميگوئى در باب يوحناى ديلمى گفت به به دوست‌ترين مردم را در نزد مسيح ذكر كردى حضرت فرمود پس تو را قسم ميدهم كه آيا انجيل باين نطق كرده كه يوحنا گفت كه مسيح مرا خبر داد بدين محمد عربى و مرا باو بشارت داد كه بعد از او ميباشد پس من حواريان را باو بشارت دادم و ايشان بآن حضرت ايمان آوردند جاثليق گفت كه يوحنا اين را ذكر كرده و بپيغمبرى مردى و باهل بيت و وصيش بشارت داده و بيان نكرده كه اين در چه زمان ميباشد و آن گروه را از براى ما نام نبرده تا ما ايشان را بشناسيم امام رضا7فرمود پس اگر كسى را بنزد تو آوريم كه انجيل را بخواند و ذكر محمد و اهل بيت و امتش را بر تو تلاوت كند آيا بآن ايمان مى‌آورى جاثليق گفت ايمانى استوار و راست امام رضا7بنسطاس رومى فرمود كه حفظ كردنت كتاب سيم از انجيل را چگونه است گفت كه چه حافظ و نگاه دارنده‌ام آن را و بسيار خوب ميدانم بعد از آن بسوى رأس الجالوت التفات فرمود و باو فرمود كه آيا چنان نيستى كه انجيل را بخوانى گفت بلى بجان خودم قسم كه آن را ميتوانم خواند حضرت فرمود پس كتاب سيم از انجيل را بر من فراگير يعنى آن را بگير تا من بخوانم و تو در آن نگاه كنى پس اگر ذكر محمد و اهل بيت و امتش در آن باشد از برايم شهادت دهيد و اگر ذكرش در آن نباشد از برايم شهادت ندهيد بعد از آن حضرت7كتاب سيم را خواند تا چون بذكر پيغمبر6رسيد ايستاد و فرمود كه اى نصرانى تو را بحق مسيح و مادرش سؤال ميكنم كه آيا ميدانى كه من بانجيل عالمم جاثليق گفت آرى بعد از آن ذكر محمد و اهل بيت و امتش را بر ما تلاوت فرمود و فرمود كه اى نصرانى چه ميگوئى اينك قول عيسى بن مريم است پس اگر آنچه را كه انجيل بآن نطق ميكنند تكذيب كنى بحقيقت كه عيسى و موسى8را تكذيب كرده و در هر زمان كه اين ذكر را انكار نمائى كشتن بر تو واجب شود زيرا كه تو چنان باشى كه بپروردگار خويش و پيغمبر خويش و بكتاب خويش كافر شده باشى جاثليق گفت كه انكار


صفحه 466

نميكنم آنچه را كه از برايم ظاهر شده از انجيل و من بآن اقرار دارم امام رضا7فرمود كه بر اقرارش شاهد باشيد بعد از آن فرمود كه اى جاثليق از آنچه از برايت ظاهر شده سؤال كن جاثليق گفت كه مرا خبر ده از حواريان عيسى بن مريم كه شماره ايشان چند بود و از علماى انجيل كه چند نفر بودند امام رضا7فرمود كه بر شخص آگاه فرمود آمدى و از كسى سؤال كردى كه اين را خوب ميداند اما حواريان دوازده نفر بودند و فاضلتر و داناترين ايشان الوقا بود و اما علماى نصارى سه كس بودند يكى يوحناى بزرگتر كه در شهر اج ميبود و ديگرى يوحنا كه در شهر قرقيسيا بود و سيم يوحناى ديلمى كه در شهر رخان بود و ذكر پيغمبر6و ذكر اهل بيت و امتش در نزد او بود و او همان است كه امت عيسى و بنى اسرائيل را بآن حضرت بشارت داد بعد از آن بجاثليق فرمود كه اى نصرانى بخدا قسم كه ما ايمان داريم بعيسائى كه بمحمد6ايمان آورده بود و ما بر عيساى شما چيزى را عيب نميكنيم مگر ضعف و كمى روزه و نماز او را جاثليق گفت بخدا قسم كه علم خود را فاسد و تباه كردى و امر خود را ضعيف گردانيدى و من هيچ گمان نميكردم مگر اين را كه تو از همه اهل اسلام داناترى امام رضا7فرمود كه اين امر چگونه است و از چه دانستى كه من اعلم اهل اسلام نيستم و علم خود را فاسد كردم و كارم را ضعيف گردانيدم جاثليق گفت كه از گفتارت كه عيسى ضعيف و كم نماز و كم روزه بود و عيسى هرگز يك روز افطار نكرد و هرگز در يك شب نخوابيد و پيوسته در روز روزه و در شب بنماز ايستاده بود امام رضا7فرمود كه از براى كه روزه ميشد و نماز ميكرد راوى ميگويد كه جاثليق گنگ شد و منقطع گرديد امام رضا7فرمود كه اى نصرانى تو را از يك مسأله سؤال ميكنم جاثليق گفت سؤال كن پس اگر علم آن در نزد من باشد و آن را بدانم تو را جواب گويم امام رضا7فرمود چه انكار كرده كه عيسى7مردگان را باذن خداى عز و جل زنده ميگردانيد جاثليق گفت كه اين را انكار كردم از جانب آنكه هر كس كه مردگان را زنده گرداند و كور مادر زاد و پيس را به كند پروردگاريست كه سزاوارى دارد از براى آنكه پرستيده شود امام رضا7فرمود پس بدرستى كه يسع مثل آنچه عيسى كرد كرده بود چه بر روى آب‌


صفحه 467

راه رفت و مردگان را زنده گردانيد و كور مادر زاد و پيس را به كرد و امتش او را پروردگار فرا نگرفتند و كسى او را از غير خداى عز و جل نپرستيد و حزقيل پيغمبر مثل آنچه عيسى بن مريم7كرد كرده بود چه او سى و پنج هزار نفر را بعد از مردن ايشان بشصت سال زنده گردانيد بعد از آن حضرت بجانب راس الجالوت التفات كرد باو فرمود كه اى راس الجالوت آيا در تورية اين گروه را در جوانان بنى اسرائيل مييابى كه بخت نصر كه معنيش بچه بت نصر نام است ايشان را از دليران بنى اسرائيل برگزيد در هنگامى كه غزوه بيت المقدس نمود بعد از آن ايشان را بسوى بابل برگردانيد پس خداى عز و جل حزقيل را بسوى ايشان فرستاد و ايشان را زنده گردانيد و اينك در تورية مذكور است و كسى غير از كافر از شما اين را دفع نميكند راس الجالوت گفت كه ما اين را شنيده‌ايم و اين را شناخته‌ايم حضرت فرمود كه راست گفتى بعد از آن گفت كه اى يهودى اين كتاب و سفر از تورية را بر من فرا گير و آن حضرت7از تورية چند آيه را بر ما خواند و آن يهودى شروع كرد كه بجهت خواندن حضرت خود را مى‌جنبانيد يا آن را ترجيح ميداد و تعجب ميكرد بعد از آن رو بآن نصرانى آورد و فرمود كه اى نصرانى آيا اين گروه پيش از عيسى بودند يا عيسى پيش از ايشان بود گفت بلكه ايشان پيش از او بودند امام رضا7فرمود كه قريش اجتماع كردند و بخدمت رسول خدا6آمدند و از آن حضرت خواستند كه مردگان ايشان را از براى ايشان زنده گرداند پس على بن ابى طالب7را با ايشان فرستاد و بآن حضرت فرمود كه برو بسوى اين دشت و ببلندترين آواز خويش بنامهاى آن گروهى كه از ايشان سؤال ميكنند نداء كن كه اى فلان و اى فلان و اى فلان محمد رسول خدا6بشما ميگويد كه برخيزيد باذن خداى عز و جل پس ايشان برخاستند و خاك را از سرهاى خويش ميافشاندند و قريش شروع كردند كه ايشان را از حال و كار ايشان مى‌پرسيدند پس ايشان را خبر دادند كه محمد بپيغمبرى مبعوث شده و گفتند كه ما دوست داشتيم كه دريابيم و باو ايمان آوريم و هر آينه كور مادرزاد و پيس و ديوانگان را به كرد و چهار پايان و مرغان و جن و شياطين با او سخن گفتند و ما او را از غير خداى عز و جل پروردگار فرا نگرفتيم و از براى هيچ يك از اين گروه فضل ايشان را انكار نكرديم و در هر زمان كه‌


صفحه 468

شما عيسى را پروردگار فرا گرفتيد شما را روا باشد كه يسع و حزقيل را پروردگار فرا گيريد زيرا كه ايشان مثل آنچه عيسى كرده از زنده گردانيدن مردگان و غير آن كرده بودند بدرستى كه گروهى از بنى اسرائيل از بلاد و منزلهاى خويش از طاعون گريختند و ايشان چندين هزار نفر بودند بجهت احتراز كردن از مرگ پس خدا ايشان را در يك ساعت ميرانيد بعد از آن اهل آن ده قصد كردند و بر دور ايشان ديوارى كشيدند و حظيره ساختند و ايشان پيوسته در آن حظيره بودند تا آنكه استخوانهاى ايشان پوسيد و كهنه شدند بعد از آن پيغمبرى از پيغمبران بنى اسرائيل بايشان گذشت و از ايشان و از بسيارى استخوانهاى كهنه تعجب كرد و خداى عز و جل بسوى او وحى فرمود كه آيا دوست ميدارى كه ايشان را از برايت زنده كنم و تو ايشان را بترسانى عرض كرد آرى اى پروردگار من پس خداى عز و جل بسوى او وحى فرمود كه ايشان را نداء كن آن پيغمبر گفت كه اى استخوانهاى كهنه برخيزيد باذن خداى عز و جل پس ايشان همه برخاستند در حالى كه زندگان بودند و خاك را از سرهاى خود ميافشاندند بعد از اين ابراهيم خليل خداوند رحمان7در هنگامى كه مرغان را گرفت و آنها را پاره پاره نمود و از آنها پاره را بر هر كوهى گذاشت پس آنها را آواز داد و آنها رو آوردند و بسويش مى‌شتافتند بعد از آن موسى بن عمران و اصحاب هفتاد نفرش كه ايشان را برگزيده بود با او بسوى آن كوه شدند و گفتند كه تو خداى سبحانه را ديده پس او را بما بنما چنان كه تو او را ديده موسى بايشان فرمود كه من او را نديده‌ام گفتند كه هرگز تو را تصديق نميكنيم تا خدا را آشكارا ببينيم پس صاعقه ايشان را گرفت و ايشان همه- سوختند كه يكى از ايشان باقى نماند و موسى تنها ماند پس عرض كرد كه اى پروردگار من هفتاد نفر از بنى اسرائيل را برگزيدم و ايشان را آوردم و من تنها برميگردم پس قوم من چگونه مرا تصديق ميكنند بچيزى كه من ايشان را بآن خبر دهم پس اگر ميخواستى ايشان را و مرا پيش از اين هلاك كرده بودى آيا ما را هلاك ميكنى بآنچه سبك‌خردان و بى‌عقلان از ما كرده‌اند پس خداى عز و جل ايشان را بعد از مردن ايشان زنده گردانيد و هر چيزى كه من آن را از برايت ذكر كردم از اينكه مذكور شد بر دفع آن قدرت ندارى‌