بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 62

كه ميفرمود حمد از براى خدائى است كه بحس در نميآيد و جسته نميشود و او را مس نميتوان نمود و بحواس پنج‌گانه او را در نتوان يافت و خيال بر او واقع نشود و زبانها او را وصف نتوانند كرد و هر چيزى كه حاسها آن را بيابند يا دستها آن را لمس نمايند مخلوق است.

حمد از براى خدائى است كه بود در هنگامى كه چيزى غير از او نبود و چيزها را هستى داد پس موجود شدند. چنان كه آنها را هستى داد و آنچه بوده و آنچه خواهد بود همه را دانست.

حديث كرد ما را احمد بن زياد بن جعفر همدانى رحمه اللَّه گفت كه حديث كرد ما را على بن ابراهيم بن هاشم از پدرش از قاسم بن يحيى از جدش حسن بن راشد از يعقوب بن جعفر كه گفت شنيدم از ابو ابراهيم حضرت موسى بن جعفر و آن حضرت باديرانى از ترسايان سخن ميگفت پس باو فرمود در بعضى از آنچه با او مناظره و گفتگو مينمود كه خداى تبارك و تعالى از آن جليل‌تر و عظيم‌تر است كه بدست يا پا يا حركت يا سكون محدود و اندازه شود يا بدرازى يا كوتاهى بوصف درآيد يا خيالها باو برسند يا عقلها بصفتش احاطه كنند پندها و وعده و وعيد خود را فرو فرستاد و بدون لب و زبان فرمان داد و ليكن چنان كه خواست آنست كه ميگويد باش پس بجبر يا خير بوده چنان كه در لوح محفوظ اراده فرموده.

حديث كرد ما را احمد بن هرون فامى رحمه اللَّه گفت كه حديث كرد ما را محمد بن عبد اللَّه بن جعفر بن جامع حميرى از پدرش از احمد بن محمد بن عيسى از پدرش از محمد بن ابى عمير از چند نفر از امام جعفر صادق7كه فرمود هر كه خدا را بآفريده‌اش تشبيه كند مشرك است و هر كه قدرتش را انكار كند كافر است حديث كردند ما را پدرم و عبد الواحد بن محمد بن عبدوس عطار «رضى» گفتند كه حديث كرد ما را على بن محمد بن قتيبه از فضل ابن شاذان از محمد بن ابى عمير كه گفت برسيد خود حضرت موسى بن جعفر7داخل شد و بآن حضرت عرض كردم كه يا ابن رسول اللَّه توحيد را بمن تعليم فرما فرمود كه اى ابو احمد در باب‌


صفحه 63

توحيد در مگذر از آنچه خداى تعالى آن را در كتاب خود ذكر فرموده كه هلاك ميشوى و بدان كه خداى تبارك و تعالى يكتائى است يگانه كه پناه نيازمندان است كسى را نزاد تا ارث دهد و كسى او را نزاد تا با او مشاركت كند و زن و فرزند و شريكى را فرا نگرفته و نيز بدان كه او زنده‌اى است كه نميميرد و توانائى كه در نميماند و غالبى كه مغلوب نميشود و بردبارى كه شتاب نميكند و دائمى كه هلاك و نابود نميگردد و باقى كه فانى نميشود و ثابتى كه زوال ندارد و بى‌نيازى كه محتاج نمى- شود و عزيزى كه خوار و ذليل نميشود و دانائى كه نادانى ندارد و عادلى كه ستم نميكند و بخشنده كه بخل نميكند و نيز بدان كه عقلها او را اندازه نميكند و خيالها بر او واقع نميشوند و اندازه‌ها بر او احاطه نمينمايند و جايى او را فرو نميگيردلا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُيعنى ديدها و خيالها او را در نيابند و او خيالها را دريابد و اوست رسنده بدقائق چيزها كه بهمه اسرار خلائق آگاه است و دانا است بتدابير و مصالح ايشان و همه افعال و اقوال ايشان را ميداندلَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‌ءٌ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُيعنى همچو او چيزى نيست و مانند صفت او صفتى نه و او است شنواى بينا كه آنچه شنيدنى باشد بشنود و آنچه ديدنى باشد ببيندما يَكُونُ مِنْ نَجْوى‌ ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنى‌ مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ ما كانُوايعنى نميباشد و واقع نميشود از راز گفتن سه كس مگر آنكه خدا چهارم ايشان است و نه راز گفتن پنج كس مگر آنكه او ششم ايشان است و نه پست‌تر و كمتر از اين كه دو باشد يا چهار و نه بيشتر از اين كه از شش است تا آنچه نهايت ندارد مگر آنكه او با ايشان است در هر جا كه باشند از اقطار آسمانها و نواحى زمين يعنى علم آن جناب رفيق آنها است و محيط و مطلع بر ايشان نه باعتبار ذات مقدس و او است اول كه پيش از او چيزى نيست و آنكه بعد از او چيزى نه و اوست كه قديم است و آنچه غير او است محدث و موجود است كه خدا آن را پديد آورده و مخلوقى كه آفريده شده و او برتر است از صفات آفريدگان برترى بزرگ حديث كرد ما را ابو سعيد محمد بن فضل بن محمد بن اسحق مذكر كه معروف بود


صفحه 64

با بو سعيد معلم در نيشابور گفت كه حديث كرد ما را ابراهيم بن محمد بن سفيان گفت كه حديث كرد ما را على بن سلمه ليقى گفت كه حديث كرد ما را اسماعيل بن يحيى بن عبد اللَّه بن طلحة بن هجيم گفت كه حديث كرد ما را ابو سنان شيبانى سعيد بن سنان از ضحاك از نزال بن سبره كه گفت يكى از يهود بخدمت على بن ابى طالب7آمد و عرض كرد كه يا امير المؤمنين پروردگار ما در چه زمان بوده راوى ميگويد كه على7به آن يهودى فرمود جز اين نيست كه گفته مى‌شود كه در چه زمان بوده از براى چيزى كه نبوده و بعد از آن بوده يعنى اين سخن را در باب كسى ميگويند كه حادث باشد نه قديم و پروردگار ما است كه بوده و ميباشد و خواهد بود بى‌بودنى كه حادث باشد و بى‌چگونگى بوده كه تحقيق يابد و از نو پيدا شود و هميشه بوده بى‌هميشگى و بدون چونى كه باشد و آن جناب كثير الخير و از اينها برتر است او را پيشى نيست و او پيش از پيش است بى‌پيشى و بى‌آخر و بى‌پايان آخر و بى‌آخرى كه تا آن آخر باشد و مراد اين است كه بى‌آنكه آخرى داشته باشد از طرف ازل و بى‌آخرى كه بآخر رسد از طرف ابد همه آخرها از او بريده شده پس او آخر هر آخرى است.

خبر داد مرا ابو العباس فضل بن فضل بن عباس كندى آنچه آن را بمن اجازه داد در همدان در سال سيصد و پنجاه و چهارم گفت كه حديث كرد ما را محمد بن سهل يعنى عطار بغدادى از روى لفظ و سخن از دهان بيرون انداختن از كتاب و نوشته خويش در سال سيصد و پنجم گفت كه حديث كرد ما را عبد اللَّه بن محمد با وى گفت كه حديث كرد مرا عمارة بن زيد گفت كه حديث كرد مرا عبيد اللَّه بن علاء گفت كه حديث كرد مرا صالح بن سبيع از عمرو بن محمد بن صعصعة بن صوحان كه گفت حديث كرد مرا پدرم از أبو المعتمر مسلم بن اوس كه گفت در جامع كوفه در مجلس على7حاضر بودم كه مردى زرد رنگ بسوى حضرت برخاست و گويا كه آن مرد از توبه‌كنندگان و نيكوكاران يا از جمله يهوديان اهل يمن بود پس عرض نمود كه يا امير المؤمنين آفريدگار خود را از براى ما وصف كن و او را از براى ما چنان نعت فرما كه گويا ما او را ميبينيم و بسويش مينگريم على7پروردگارش را تسبيح نمود و آن جناب عز و جل را تعظيم‌


صفحه 65

فرمود و فرمود كه حمد از براى خدائى است كه او است اول نه از چيزى آغاز شده كه نخستين از آن باشد و نه در چيزى پنهان است كه در آن باشد و در هيچ زمانى برطرف نخواهد شد و نه با چيزى آميزش دارد و نه خيالى است از روى وهم و گمان و در بعضى از لغات معتبره مذكور است كه خيال بفتح خاء شخص است و خيال آدمى تمثال و صورت او است در خواب و خيال مرد تمثال او است در آينه و خيال هر چيزى است كه آن را ميبينى چون سايه و در بعضى ديگر مذكور است كه خيال پندار است و شخص و صورت كه بخواب بينند و يا در آينه و چوبى كه در ميان غله زار است كنند و جامه سياه بر آن اندازند تا وحوش برمند و خيال عالم مثال را گويند و آن برزخ است ميان عالم ارواح و اجسام نميرسد بخيال تو آب ديده من كه ديده سخت ضعيف است راه باريكست تتمه حديث شبح نيست كه ديده شود و شيخ تن و كالبد و سياهى باشد كه از دور نمايد و جسم نيست كه تجزى پذيرد و پاره پاره شود و نه صاحب غايت و پايان كه بنهايت رسد و نه از نو پديد آورده شده كه ديده شود و نه پنهان كه ظاهر شود و نه صاحب پرده‌ها كه گرداگردش فرو گرفته شود بود و مكانها نبود كه جوانب آنها او را بردارند و نه بردارندگانى كه بتوانائى خويش او را بردارند و نه آنكه بوده باشد بعد از آنكه نبوده باشد بلكه خيالها سرگردان شده‌اند كه مكيف گردانند كسى را كه چيزها را مكيف گردانيده باينكه كيفيت و چگونگى او را بيان كنند و كسى كه هميشه بى‌مكان بوده و بآمد و شد زمانها برطرف نميشود و از حالى بعد از حالى نميگردد آنكه دور است از حدس و دانش دلها و برتر است از امثال و قسمها و راهها يعنى يكتائى كه به غايت داناى غيبها و نهانيها است پس معانى آفريدگان از او دور داشته شده و نهانيهاى ايشان بر او پوشيده و پنهان نيست آنكه معروف است بغير كيفيت كه او را شناخته‌اند نه بچگونگى و بحاسها دريافته نميشود و او را بمردمان اندازه نميتوان نمود و ديدها او را در نيابند و فكرها باو احاطه بنمايند و عقلها او را اندازه نكنند و خيالها بر او واقع نشوند پس هر چه عقل‌ها آن را باندازه در آورند يا مانندى از برايش شناخته شود محدود است كه حد و اندازه دارد و چگونه موصوف مى‌شود بشبحها و منعوت مى‌گردد


صفحه 66

بزبانهاى فصيح و نيز كسى كه در چيزها حلول نكرده تا گفته شود كه او در آنها قرار و استقرار دارد و از آنها دور نشده تا گفته شود كه او از آنها جدا است و از آنها نهى نشده تا گفته شود كه در كجاست و بآنها نزديك نشده بچسبيدن و از آنها دور نشده بجدا شدن بلكه او در چيزها است بدون كيفيت و او بما از رگ گردن نزديك‌تر است و از هر دورى از پوشيدگى دورتر چيزها را از اصلهاى هميشه خلق نفرموده و نه از نخستينهائى كه پيش از او آشكار و هويدا بوده بلكه آفريد آنچه را كه آفريد و آفرينش را محكم گردانيد و نگاشت آنچه را كه نگاشت پس صورت و نگارشى آن را نيكو ساخت پس پاك و منزه ميشمارم كسى را كه يگانه شده در بلندى خويش و باين سبب چيزى را از او امتناعى نيست و نه او را بطاعت يكى از آفريدگانش انتقامى اجابتش از براى خوانندگان شتابانست و فرشتگان در آسمانها و زمين از برايش فرمان بردار با موسى سخن ننمود سخن كردنى بى‌جوارح و اعضاء و ادوات و بدون لب و ملاذه و آنچه نزديك به آنست از طرف دهان و گلو و ملاذه گوشت پاره‌ايست در درون دهان نزديك حلق در بالاى سقف، پاك و منزه ميشمارم او را و برتر است از صفات آفريدگان پس هر كه گمان كند كه خداى خلق محدود است بحقيقت كه خالق معبود را نشناخته و مؤلف گفته كه اين خطبه طولى دارد و ما از آن موضع حاجت را فرا گرفتيم.

حديث كرد ما را أبو العباس محمد بن ابراهيم بن اسحق طالقانى رحمه اللَّه گفت كه حديث كرد ما را ابو احمد عبد العزيز بن يحيى جلودى بصرى در بصره گفت كه خبر داد ما را محمد بن زكرياء جوهرى غلابى بصرى گفت كه حديث كرد ما را عباس بن بكار ضبى گفت كه حديث كرد ما را ابو بكر هذلى از عكرمه كه گفت در بين آنكه ابن عباس مردم را حديث ميكرد ناگاه نافع بن ارزق بسوى او برخاست و گفت كه اى پسر عباس در باب مورچه و شپش فتوى ميدهى خداى خود را كه تو او را مى‌پرستى از برايم وصف كن پس ابن عباس بجهت تعظيم خداى عز و جل چشم در پيش افكنده و خاموش بود و حضرت حسين بن على8در گوشه نشسته بود پس فرمود كه اى پسر ارزق بنزد من آى نافع گفت كه تو را سؤال نميكنم ابن عباس گفت كه اى پسر


صفحه 67

ارزق بدرستى كه او از خاندان پيغمبريست و ايشان وارثان علم و دانشمند پس نافع ابن ارزق رو بجانب امام حسين7آورد حضرت امام حسين7باو فرمود كه اى نافع بدرستى كه هر كه بناى دين خود را بر قياس نهاد در همه روزگار پيوسته در غوطه- خوردن باشد و از راه راست مائل و در كجى كوچ‌كننده و رونده و از راه گمراه و دور افتاده باشد و آنچه بگويد خوب و زيبا نباشد اى پسر ارزق خداى خود را وصف ميكنم بآنچه خودش را بآن وصف كرده و او را ميشناسم يا مى‌شناسانم بآنچه خودش را بآن شناسانيده بحاسها دريافته نميشود و او را بمردم قياس نميتوان كرد پس او نزديكى است كه نچسبيده و دورى است كه دورى ندارد بيگانگى پرستش مى‌شود و او را پاره پاره فرض نميتوان كرد بآيات معروف است و بعلامات موصوف نيست خدائى مگر او كه بزرگوار و برتر و بلند مرتبه است.

حديث كرد ما را احمد بن هرون فامى رحمة الله گفت كه حديث كرد ما را محمد بن عبد اللَّه بن جعفر حميرى از پدرش از احمد بن محمد بن عيسى از محمد خالد برقى از محمد بن ابى عمير از مفضل بن عمر از امام جعفر صادق7كه فرمود هر كه خدا را را بآفريده‌اش تشبيه كند مشرك است.

بدرستى كه خداى تبارك و تعالى بچيزى شباهت ندارد و چيزى باو نميماند و هر چه در وهم و خيال واقع شود آن جناب بخلاف آنست.

مترجم گويد كه مؤلف بعد از اين حديث گفته كه مصنف اين كتاب رحمة اللَّه گفته است كه دليل بر اينكه خداى سبحانه بچيزى از آفريده‌اش شباهت ندارد از راهى از راهها و بجهتى از جهات آنست كه از براى چيزى از افعالش جهتى نيست مگر آنكه محدث و موجود است كه ديگرى آن را پديد آورده و هيچ جهت محدثه نيست مگر آنكه دلالت ميكند بر حدوث كسى كه اين جهت از براى اوست پس اگر خداى جل- ثناؤه بچيزى از آنها ميمانست هر آينه آن جهت بر حدوثش دلالت ميكرد از آنجا كه بر حدوث كسى كه اين جهت از براى او است دلالت ميكرد زيرا كه دو چيز كه مانند يك ديگر باشند در عقول يك حكم را اقتضاء ميكنند از آنجا كه بجهت آن بيكديگر


صفحه 68

شباهت بهمرسانيده‌اند و دليل بر اين مطلب قائم و برپا شده كه خداى عز و جل قديم است و محال و ممتنع است كه از جهتى قديم باشد و از جهتى ديگر حادث و از جمله دليل بر اينكه خداى تبارك و تعالى قديم است آنست كه آن جناب اگر حادث باشد هر آينه واجب است كه او را موجد و محدثى باشد كه پديد آورنده‌اش باشد زيرا كه فعل موجود نميباشد مگر بفاعل و هر آينه گفتار در موجد و محدثش چون گفتار در او باشد و در اينكه مذكور شد وجود حادثى است پيش از حادثى ديگر كه اول ندارد و بآن نميرسد چه از اين تسلسل لازم مى‌آيد و اين محال است پس درست شد كه چاره نيست از صانعى كه قديم باشد و هر گاه اين چنين باشد پس آنچه موجب قديم بودن آن صانع است و بر او دلالت دارد قديم بودن صانع ما را موجب و بر او دلالت ميكنند.

حديث كردند ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق رحمة اللَّه و على بن عبد اللَّه وراق گفتند كه حديث كرد ما را محمد بن هرون صوفى گفت كه حديث كرد ما را ابو تراب عبيد اللَّه بن موسى رؤيانى از عبد العظيم بن عبد اللَّه حسنى كه گفت بر سيد و آقاى خود حضرت على بن محمد بن على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب:داخل شدم و چون مرا ديد بمن فرمود كه مرحبا بتو و خوش آمدى اى أبو القاسم تو دوست مائى از روى راستى و درستى عبد العظيم ميگويد كه بآن حضرت عرض كردم يا ابن رسول الله بدرستى كه من اراده دارم كه دين خود را بر تو عرضه دارم پس اگر پسنديده باشد بر آن ثابت بمانم تا آن هنگام كه خداى عز و جل را ملاقات كنم حضرت7فرمود كه اى ابو القاسم آنها را بياور يعنى اعتقادات خود را بيان كن عرض كردم كه من ميگويم و باين قائلم و اعتقاد دارم كه خداى تبارك و تعالى يكيست كه چيزى مثل و مانند او نيست بيرونست از دو حد كه يكى حد ابطال است و ديگرى حد تشبيه و مراد از حد ابطال آنست كه آن جناب را بيرون برند از وجود و هستى ذاتى و از صفات كماليه ذاتيه و فعليه و اضافيه و مراد از حد تشبيه اتصاف آن- جناب است بصفات ممكنات و اشتراك با ايشان در حقيقت صفا .. و ميگويم كه آن- جناب نه جسم است و نه صورت و نه عرض و نه جوهر بلكه او است كه جسمها را جسم‌


صفحه 69

ساخته و صورتها را تصوير نموده و نگاشته و آفريننده عرضها و جوهرها است و پروردگار هر چيزى و مالك و خالق و مخترع و پديد آورنده آنست و ميگويم كه محمد بنده و رسول او است و خاتم پيغمبران است كه بعد از او هيچ پيغمبرى نيست تا روز قيامت و ميگويم كه شريعت آن حضرت خاتمه شريعتها است كه بعد از آن تا روز قيامت شريعت ديگرى نخواهد بود و ميگويم كه امام و خليفه و ولى امر امامت و امت بعد از آن حضرت امير المؤمنين على بن ابى طالب است بعد از آن امام حسن بعد از آن امام حسين بعد از آن على بن الحسين بعد از آن محمد بن على بعد از آن جعفر بن محمد بعد از آن موسى بن جعفر بعد از آن على بن موسى بعد از آن محمد بن على بعد از آن تو اى آقاى من حضرت7فرمود كه بعد از من پسرم حسن پس از براى مردم چه حال خواهد بود با خلف بعد از بعد از او عبد العظيم ميگويد كه عرض كردم اى آقاى من اين چگونه است و چرا اين را باين طريق فرمودى فرمود زيرا كه شخص او ديده نميشود و يادش بنامش حلال نباشد تا وقتى كه بيرون آيد و زمين را از عدل و داد پر كند چنان كه از جور و ستم پر شده باشد عبد العظيم ميگويد عرض كردم كه اقرار نمودم و ميگويم كه دوست ايشان دوست خدا است و دشمن ايشان دشمن خدا و فرمانبردارى ايشان فرمانبردارى خدا و نافرمانى ايشان نافرمانى خدا است و ميگويم كه معراج يعنى بالا رفتن پيغمبر6بآسمان در حال بيدارى ببدن شريف و عنصر لطيف در شب معراج حق است سؤال منكر و نكير در قبر حق است و ميگويم كه بهشت حق است و دوزخ حق است و صراط حق است و ترازوى اعمال حق است و ميگويم كه قيامت آمدنى است و در آن هيچ شكى نيست و ميگويم كه خدا بر خواهد انگيخت آنها را كه در قبرهايند و ميگويم كه فريضه‌هاى واجب بعد از ولايت نماز است و زكاة و روزه و حج و جهاد و امر بمعروف و نهى از منكر بس حضرت على بن محمد7فرمود كه اى ابو القاسم بخدا سوگند كه اين دين دين خدا است كه آن را از براى بندگانش پسنديده پس بر آن ثابت باش خدا ترا ثابت بدارد بقول ثابت در زندگى دنيا و در آخرت.

مترجم گويد كه ظاهر اينست كه مؤلف در اين كتاب فقره را كه در باب شريعت‌