بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 69

ساخته و صورتها را تصوير نموده و نگاشته و آفريننده عرضها و جوهرها است و پروردگار هر چيزى و مالك و خالق و مخترع و پديد آورنده آنست و ميگويم كه محمد بنده و رسول او است و خاتم پيغمبران است كه بعد از او هيچ پيغمبرى نيست تا روز قيامت و ميگويم كه شريعت آن حضرت خاتمه شريعتها است كه بعد از آن تا روز قيامت شريعت ديگرى نخواهد بود و ميگويم كه امام و خليفه و ولى امر امامت و امت بعد از آن حضرت امير المؤمنين على بن ابى طالب است بعد از آن امام حسن بعد از آن امام حسين بعد از آن على بن الحسين بعد از آن محمد بن على بعد از آن جعفر بن محمد بعد از آن موسى بن جعفر بعد از آن على بن موسى بعد از آن محمد بن على بعد از آن تو اى آقاى من حضرت7فرمود كه بعد از من پسرم حسن پس از براى مردم چه حال خواهد بود با خلف بعد از بعد از او عبد العظيم ميگويد كه عرض كردم اى آقاى من اين چگونه است و چرا اين را باين طريق فرمودى فرمود زيرا كه شخص او ديده نميشود و يادش بنامش حلال نباشد تا وقتى كه بيرون آيد و زمين را از عدل و داد پر كند چنان كه از جور و ستم پر شده باشد عبد العظيم ميگويد عرض كردم كه اقرار نمودم و ميگويم كه دوست ايشان دوست خدا است و دشمن ايشان دشمن خدا و فرمانبردارى ايشان فرمانبردارى خدا و نافرمانى ايشان نافرمانى خدا است و ميگويم كه معراج يعنى بالا رفتن پيغمبر6بآسمان در حال بيدارى ببدن شريف و عنصر لطيف در شب معراج حق است سؤال منكر و نكير در قبر حق است و ميگويم كه بهشت حق است و دوزخ حق است و صراط حق است و ترازوى اعمال حق است و ميگويم كه قيامت آمدنى است و در آن هيچ شكى نيست و ميگويم كه خدا بر خواهد انگيخت آنها را كه در قبرهايند و ميگويم كه فريضه‌هاى واجب بعد از ولايت نماز است و زكاة و روزه و حج و جهاد و امر بمعروف و نهى از منكر بس حضرت على بن محمد7فرمود كه اى ابو القاسم بخدا سوگند كه اين دين دين خدا است كه آن را از براى بندگانش پسنديده پس بر آن ثابت باش خدا ترا ثابت بدارد بقول ثابت در زندگى دنيا و در آخرت.

مترجم گويد كه ظاهر اينست كه مؤلف در اين كتاب فقره را كه در باب شريعت‌


صفحه 70

است بوضعى كه ترجمه شد از حديث انداخته باشد چه اين حديث را در كتاب امالى و اكمال ذكر كرده و اين فقره در هر دو كتاب مذكور است و در امالى بجاى احمد بن محمد بن عمران دقاق احمد بن موسى دقاق است و در اكمال احمد بن محمد بن موسى دقاق است و ما اين فقره را نيز در ترجمه آورديم تا حديث ناتمام نباشد.

با آنكه احتمال دارد كه اين فقره از دو نسخه كه در نزد ما موجود است افتاده باشد و مراد از عبد العظيم كه در اين روايت است سيد لازم التكريم و امامزاده واجب- التعظيم شاهزاده عبد العظيم است كه در رى مدفونست و جلالتش از آن بيشتر است كه كسى شرح آن بايد كرد و آنچه در اين حديث شريف است كه نام بردن حضرت صاحب الزمان صلوات اللَّه و سلامه عليه در زمان غيبت حلال نيست محمول است بر كراهت نه حرمت يا مخصوص است بزمانى كه تقيه باشد و باعث ضرر آن حضرت يا يكى از امت باشد و تحقيق اين مطلب را در رساله عليحده كرده‌ام و ليكن مؤلف رحمة اللَّه نظر به مضمون اين حديث و امثال آن نام بردن آن حضرت را در زمان غيبت مطلقا حرام مى‌داند.

«باب سيم» در بيان معنى واحد و توحيد و موحد

حديث كرد ما را پدرم رحمة اللَّه گفت كه حديث كرد ما را محمد بن يحيى عطار از احمد بن محمد بن عيسى از ابو هاشم جعفرى كه گفت از حضرت ابو جعفر ثانى محمد بن على8سؤال كردم كه معنى واحد چيست فرمود آنكه بهمه ربانها بر او اجتماع شده بيگانگى.

حديث كردند ما را محمد بن محمد بن عصام كلينى و على بن احمد بن محمد بن‌


صفحه 71

عمران دقاق «رضى» گفتند كه حديث كرد ما را محمد بن يعقوب كلينى از على بن محمد و محمد بن حسن هر دو از سهل بن زياد از ابو هاشم جعفرى كه گفت از امام محمد تقى7سؤال كردم كه معنى واحد چيست فرمود كسى كه باجتماع زبانها بر او بيگانگى است چنان كه خداى عز و جل فرموده كه‌وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ‌و در بعضى از نسخ بجاى من خلقهم من خلق السموات و الارض است يعنى و هر آينه اگر سؤال كنى ايشان را يعنى از كافران بپرسى كه كى ايشان را يا آسمانها و زمين را آفريده البته خواهند گفت خدا.

حديث كرد ما را محمد بن ابراهيم بن اسحق طالقانى «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن سعيد بن يحيى يزورى گفت كه حديث كرد ما را ابراهيم بن هيثم بلدى گفت كه حديث كرد ما را پدرم از معافى بن عمران از اسرائيل از مقدام بن شريح بن هانى از پدرش كه گفت در روز جنگ جمل يكى از باديه‌نشينان بسوى امير المؤمنين7برخاست و عرض كرد كه يا امير المؤمنين آيا ميگوئى كه خدا يكيست پس مردم بر او حمله كردند و اعتراض نمودند و گفتند كه اى اعرابى آيا نمى‌بينى آنچه را كه امير المؤمنين در آنست از پريشانى دل و پراكندگى حواس امير المؤمنين7فرمود كه او را واگذاريد و باو كار مداريد پس بدرستى كه آنچه اعرابى ميخواهد همانست كه ما آن را از اين گروه ميخواهيم و اين جنگ و جدال بر سر اين مقال است.

پس فرمود كه اى اعرابى بدرستى كه قول در اينكه خدا يكيست بر چهار قسم است دو وجه از آنها بر خداى عز و جل روا نباشد و دو وجه در او ثابت است اما آن دو وجه كه بر او روا نيست گفتار گوينده است كه ميگويد يكى و از اين باب اعداد را صد ميكند يعنى يكمين چه آن دلالت بر اين دارد كه دويمى هست كه او يكمين آنست اينك چيزى است كه روا نيست زيرا كه آنچه در ديمى از برايش نيست در باب اعداد داخل مى‌شود آيا نمى‌بينى كه كافر شده آنكه گفته كه آن جناب يكى از سه خدا است يعنى فرقه از نصارى كه خدا و عيسى و مريم را هر سه خدا ميدانند چنان كه قرآن مجيد بآن ناطق است كه‌لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍو معنى ديگر قول قائل است كه او يكى‌


صفحه 72

از مردمانست و بآن نوعى از جنس را ميخواهد چنان كه ميگويند كه زيد يكى از افراد انسان است پس اينك چيزى است كه بر آن جناب روا نيست زيرا كه اين تشبيه است چه اثبات شريك است از براى خدا در ماهيت و نوع و پروردگار ما از اين جليل‌تر و برتر است و اما آن دو وجه كه در او ثابت است يكى قول قائل است كه آن جناب يكيست كه او را در ميان چيزها شبيه و مانندى نيست و پروردگار ما همچنين است يعنى در كمالات يگانه است و عديل و نظيرى ندارد چنان كه ميگويند فلانى يگانه دهر است و وجه ديگر قول قائل است كه آن جناب عز و جل احدى المعنى است و از اين قصد ميكند كه خدا منقسم نميشود نه در وجود ذهنى و خارجى و نه در عقل و نه در وهم و خيال و پروردگار عز و جل ما چنين است.

مترجم گويد كه مؤلف بعد از ذكر اين حديث ميگويد كه مصنف اين كتاب رحمه اللَّه گفته است كه شنيدم از كسى كه بدين و معرفتش بلغت و كلام وثوق و اعتماد دارم كه ميگفت قول قائل يك و دو و سه تا آخر در اصل وضع لغت وضع نشده است مگر از براى اظهار از كميت و مقدار آنچه بر آن منقول و محمول مى‌شود نه از براى آنكه آن را مسمائى است بعينه كه بآن ناميده شود يا از براى آنكه آن را معنى ديگر باشد غير از آنچه آدمى آن را مى‌آموزد از براى شناختن حساب و عقد انگشتان بر آن دور ميزند نزد ضبظ اعداد و عشرات و مئات و الوف كه جمع معانى ده و صد و هزار است و از براى همين در هر زمان كه صاحب اراده اراده كند كه غير خود را از كميت چيزى خبر دهد بعينه آن را بنام اخصى كه دارد نام برد بعد از آن لفظ يكى را به آن بپيوندد و آن را بر آن بياويزد كه بواسطه آن او را بر كميت دلالت كند نه بر آنچه غير از اينست از اوصافش و از اين جهت قائل ميگويد كه يك درهم و از آن قصد نميكند مگر آنكه درهم است و بس و گاهست كه درهم بوزن يكدرهم ميباشد و بضرب سكه نيز يكدرهم ميباشد پس هر گاه خبر دهنده خواهد كه از وزن آن خبر دهد مى‌گويد كه يك درهم بحسب وزن و چون خواهد كه از ضرب آن خبر دهد ميگويد كه يكدرهم بحسب شماره و يكدرهم بحسب ضرب و بنا بر اين اصل قائل ميگويد كه او يك مرد


صفحه 73

است و گاهست كه مرد يكى ميباشد باين معنى كه او يك آدمى است و دو آدمى نيست و يك مرد است و دو مرد نيست و يك شخص است و دو شخص نيست و گاهيست كه بحسب فضل يكى ميباشد و در علم نيز يكى و در سخاء يكى و در شجاعت يكى و چون قائل خواهد كه از كميتش خبر دهد ميگويد كه او يك مرد است پس اين از گفتارش دلالت دارد بر اينكه او يك مرد است و دو مرد نيست و چون خواهد كه از فضلش خبر دهد مى‌گويد كه اينك يكتا و يگانه عصر خود است و اين دلالت دارد بر آنكه او را در فضل دويمى نيست و چون خواهد كه بر علمش دلالت كند مى‌گويد كه او در علمش يكتا و يگانه است پس اگر قول او كه ميگويد يكى بمجرد همين و بخودى خود بر فضل و علم دلالت داشته باشد چنان كه بخودى خود بر كميت دلالت دارد هر آينه چنان باشد كه هر كه لفظ يكى را بر او اطلاق كند اراده داشته باشد فاضلى را كه از برايش دويمى نيست در فضلى كه دارد و عالمى را كه از برايش دويمى نيست در علمى كه دارد و جوادى را كه از برايش دويمى نيست در جودى كه دارد و چون چنين نيست درست شد كه آن بخودى خود دلالت ندارد مگر بر كميت چيزى نه غير آن و از براى آنچه يكى بسوى آن اضافه شده از قول قائل كه يكتا و يگانه عصر و روزگار خود است هيچ معنى نباشد و نه از براى تقييدش بعلم و شجاعت زيرا كه آن بدون اين زيادتى و بى‌اين تقييد بر نهايت فضل و غايت علم و شجاعت دلالت مى‌كرد و چون با وجود آن بزيادتى لفظى محتاج شد بتقييدش بچيزى ديگر آنچه ما گفتيم درست شد پس متقرر و ثابت گرديد كه لفظ قائل كه ميگويد يكى چون بر چيزى مقول و محمول شود بمجرد همين بر كميتش دلالت مى‌كند در نام اخصى كه دارد و بواسطه آنچه بآن وابسته مى‌شود بر فضل و افزونى چيزى كه بر او مقول و محمول مى‌شود و بر كمال او و بر يگانه‌شدنش بفضل و علم وجودش دلالت مى‌كند و آشكار شد كه درهمى كه يكيست گاهست كه بوزن يكدرهم و بشماره يكدرهم و بضرب يكدرهم ميباشد و گاهست كه بوزن دو درهم ميباشد و بضرب يكدرهم و گاهست كه بحساب دانكها شش دانگ و بحساب فلوس شصت فلس و باجزاء بسيار ميباشد و همچنين بنده يك بنده ميباشد و بهيچ وجه دو بنده نميباشد و يك شخص ميباشد و بهيچ وجه دو شخص نميباشد و اجزاى‌


صفحه 74

بسيار و ابعاض بسيار ميباشد و هر پاره از پاره‌هاى آن جوهرهاى بسيار ميباشد كه اتحاد دارند و پاره از آنها با پاره متحد شده و بعضى از آنها با بعضى تركيب يافته و بهم بر نشسته و بنده يكى نميباشد و هر چند كه هر يك از ما في نفسه و در حال خودى خودش يك بنده است و جز اين نيست كه بنده يكى نميباشد زيرا كه هيچ بنده نيست مگر آنكه او را مانندى است در وجود كه هستى دارد يا در مقدور كه اندازه شده و صحيح باشد كه بنده را مانندى باشد زيرا كه او يگانه نشده بوصفهايش كه از جهت آن بنده مملوك گرديده و از براى همين واجب شد كه خداى عز و جل متوحد و يگانه باشد باوصاف برتر خويش و نامهاى نيكوترى كه دارد تا آنكه خدائى باشد يگانه پس او را مانندى نباشد و يكى باشد كه او را شريكى نه و خدائى غير از او نيست پس خداى تبارك و تعالى يكتائيست كه خدائى نيست مگر او و قديم و ديرينه يكتائيست كه قديمى نيست مگر او و موجود يكتائيست كه نه در چيزى حلول كرده و نه محل و جاى حلول چيزى است بهيچ موجودى چنين نيست مگر او و چيز يكتائى است كه چيزى با او مجانست نميكند و چيزى باو نميماند و هيچ چيز باو شباهت ندارد و چيزى چنين نيست مگر او پس او همچنين موجوديست كه در وجود قسمت بردار نيست و نه در وهم و خيال و چيزيست كه چيزى بهيچ وجه باو شباهت ندارد و خدائيست كه بهيچ وجه خدائى غير از او نيست و قول ما كه اى واحد واحد كه بمعنى يكى و يگانه است در شريعت نام مخصوصى شده از براى او نه غير او و كسى غير از آن جناب عز و جل بآن ناميده نميشود چنان كه قول ما اللَّه يعنى خدا نامى است كه غير از او بآن ناميده نمى شود و فصل ديگر در اين باب و آن اينست كه چيز معين گاهست كه شمرده مى‌شود به آنچه مجانس و مشاكل و مماثل آن باشد گفته مى‌شود كه اينك مردى است و اينكها دو مرد و سه مردند و اينك بنده‌اى است و اينك سياهى است و اينكها دو بنده و اينكها دو سپاهند و بنا بر اين اصل روا نباشد كه گفته شود كه اينكها دو خدايند زيرا كه خدائى نيست مگر خداى يكى پس خدا بنا بر اين وجه شمرده نميشود و از اين وجه بوجهى در شماره در نيايد و گاهست كه چيزى با آنچه با آن مجانست و مشاكلت ندارد شمرده‌


صفحه 75

مى‌شود گفته مى‌شود كه اينك سفيدى است و اينها سفيد و سياهند و اينكه حادث است و اينكها دو حادث و اينكها دو حادث نيستند و نه دو مخلوق بلكه يكى از اينها قديم و ديگرى حادث است و يكى از اينها پرورنده است و آن ديگر پروريده پس بنا بر اين وجه دخولش در عدد صحيح باشد و بر اين نحو خداى تبارك و تعالى فرموده كه‌ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى‌ ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنى‌ مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ ما كانُواتا آخر آيه كه ترجمه‌اش چنان كه گذشت اينست كه نمى‌باشد و واقع نميشود از راز گفتن سه كس مگر اينكه خدا چهارم- ايشان است و نه راز گفتن پنج كس مگر آنكه او ششم ايشان است و نه پست‌تر و كمتر از اين كه دو باشد يا چهار و نه بيشتر از اين كه از شش است تا آنچه نهايت ندارد مگر آنكه او با ايشان است در هر جا كه باشند از اقطار آسمانها و نواحى زمين بعد از آن آگاهى ميدهد ايشان را بآنچه كرده‌اند در روز قيامت بدرستى كه خدا بهر چيزى دانا است و چنان كه قول ما كه فلانى يك مرد است بمجرد همين بر فضيلتش دلالت نميكند همچنين قول ما كه فلانى دويمى فلانى است بمجرد همين دلالت نميكند مگر بر بودنش و جز اين نيست كه بر فضيلتش دلالت ميكند در هر زبان كه گفته شود كه او دويم او است در فضل يا در كمال يا در علم و اما توحيد خداى تعالى ذكره متوحد بودن او است بصفتهاى برترش و نامهاى نيكو يا نيكوترى كه دارد و از براى همين خداى واحد باشد كه او را شريكى نيست و مانندى از برايش نه و موحد كسى است كه باو اقرار كرده باشد بر آنچه آن جناب عز و جل بر آنست از اوصاف برترى كه دارد و نامهاى نيكو يا نيكوترش با بينائى از او معرفت و يقين و اخلاص و هر گاه اين امر همچنين باشد پس هر كه خداى عز و جل را نشناسد در حالتى كه يگانه است باوصاف برتر و نامهاى نيكوترش و بيگانه بودنش باوصاف برترى كه دارد اقرار نكند چنين كسى موحد نيست و بسا است كه جاهلى از مردمان گفته است كه هر كه خدا را توحيد نمايد و اقرار كند كه او يكيست چنين كسى موحد است و هر چند كه او را وصف نكند بصفاتى كه بآنها يگانه شده زيرا كه هر كه چيزى را يكى داند در اصل لغت موحد


صفحه 76

است پس باو گفته مى‌شود كه ما اين را انكار كرديم بجهت آنكه كسى كه گمان كند كه پروردگارش يك خدا و يك چيز است بعد از آن موصوف ديگرى را با او ثابت گرداند با صفاتش كه بآنها يگانه شده در نزد همه امت و ساير اهل ملتها ثنوى است كه بدو خدا قائل باشد و موحد نيست و مشركى است كه خدا را مانند چيزى ميداند و مسلمان نيست و اگر چه گمان كند كه پروردگارش خداى واحد و يك چيز و يك موجود است و چون چنين باشد واجب است كه خداى تبارك و تعالى متوحد باشد بصفاتش كه از جهت آنها كه بالهيت متفرد و بجهت توحدش بآنها بوحدانيت متوحد شده تا آنكه محال باشد كه خداى ديگرى باشد و خدا يكى باشد و اله يكى باشد كه او را شريكى نيست و نه شبيهى زيرا كه آن جناب اگر بآنها متوحد نباشد او را شريك و شبيهى خواهد بود چنان كه بنده چون به اوصافش كه از جهت آنها بنده شده متوحد نشده او را شبيهى باشد و بنده يكى نباشد و هر چند كه هر يك از ما يك بنده باشد و هر گاه چنين باشد پس هر كه او را متوحد بصفاتش شناخت و بآنچه آن را شناخته اقرار نمود و اين را اعتقاد كرد موحد و بتوحيد پروردگارش عارف باشد و اوصافى كه خداى عز و جل بآنها يگانه و بجهت تفردش بآنها به پروردگاريش متوجه شده همان اوصافى است كه هر يك از آنها اقتضاء ميكند كه كسى كه موصوف بآنها باشد نباشد مگر يكى كه غيرش با او در آن شركت نكند و غير از او كسى بآن وصف نشود و اين اوصاف مثل آنكه ما او را وصف كنيم باينكه يك موجود است كه درست نيست كه در چيزى حلول كرده باشد و روا نباشد كه چيزى در او حلول كند و نيستى و فناء و زوال بر او روا نيست و وصف به اين را استحقاق دارد زيرا كه او اول اولها و آخر آخرها است و توانائى است كه آنچه خواهد ميكند و ناتوانى و درماندگى بر او جايز نيست و وصف باين را استحقاق دارد زيرا كه او از همه توانايان تواناتر است و از همه غالبان غالبتر و دانائيست كه چيزى بر او پنهان نيست و چيزى از او دور نميشود و نادانى و سهو و شك و فراموشى بر او جائز نباشد و وصف باين را استحقاق دارد بواسطه آنكه از همه دانايان داناتر است و زنده‌اى است كه مردن و خواب بر او روا نباشد و نعفى بسوى او بر نگردد و ضررى باو نرسد و وصف باين را استحقاق دارد