بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 75

مى‌شود گفته مى‌شود كه اينك سفيدى است و اينها سفيد و سياهند و اينكه حادث است و اينكها دو حادث و اينكها دو حادث نيستند و نه دو مخلوق بلكه يكى از اينها قديم و ديگرى حادث است و يكى از اينها پرورنده است و آن ديگر پروريده پس بنا بر اين وجه دخولش در عدد صحيح باشد و بر اين نحو خداى تبارك و تعالى فرموده كه‌ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى‌ ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنى‌ مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ ما كانُواتا آخر آيه كه ترجمه‌اش چنان كه گذشت اينست كه نمى‌باشد و واقع نميشود از راز گفتن سه كس مگر اينكه خدا چهارم- ايشان است و نه راز گفتن پنج كس مگر آنكه او ششم ايشان است و نه پست‌تر و كمتر از اين كه دو باشد يا چهار و نه بيشتر از اين كه از شش است تا آنچه نهايت ندارد مگر آنكه او با ايشان است در هر جا كه باشند از اقطار آسمانها و نواحى زمين بعد از آن آگاهى ميدهد ايشان را بآنچه كرده‌اند در روز قيامت بدرستى كه خدا بهر چيزى دانا است و چنان كه قول ما كه فلانى يك مرد است بمجرد همين بر فضيلتش دلالت نميكند همچنين قول ما كه فلانى دويمى فلانى است بمجرد همين دلالت نميكند مگر بر بودنش و جز اين نيست كه بر فضيلتش دلالت ميكند در هر زبان كه گفته شود كه او دويم او است در فضل يا در كمال يا در علم و اما توحيد خداى تعالى ذكره متوحد بودن او است بصفتهاى برترش و نامهاى نيكو يا نيكوترى كه دارد و از براى همين خداى واحد باشد كه او را شريكى نيست و مانندى از برايش نه و موحد كسى است كه باو اقرار كرده باشد بر آنچه آن جناب عز و جل بر آنست از اوصاف برترى كه دارد و نامهاى نيكو يا نيكوترش با بينائى از او معرفت و يقين و اخلاص و هر گاه اين امر همچنين باشد پس هر كه خداى عز و جل را نشناسد در حالتى كه يگانه است باوصاف برتر و نامهاى نيكوترش و بيگانه بودنش باوصاف برترى كه دارد اقرار نكند چنين كسى موحد نيست و بسا است كه جاهلى از مردمان گفته است كه هر كه خدا را توحيد نمايد و اقرار كند كه او يكيست چنين كسى موحد است و هر چند كه او را وصف نكند بصفاتى كه بآنها يگانه شده زيرا كه هر كه چيزى را يكى داند در اصل لغت موحد


صفحه 76

است پس باو گفته مى‌شود كه ما اين را انكار كرديم بجهت آنكه كسى كه گمان كند كه پروردگارش يك خدا و يك چيز است بعد از آن موصوف ديگرى را با او ثابت گرداند با صفاتش كه بآنها يگانه شده در نزد همه امت و ساير اهل ملتها ثنوى است كه بدو خدا قائل باشد و موحد نيست و مشركى است كه خدا را مانند چيزى ميداند و مسلمان نيست و اگر چه گمان كند كه پروردگارش خداى واحد و يك چيز و يك موجود است و چون چنين باشد واجب است كه خداى تبارك و تعالى متوحد باشد بصفاتش كه از جهت آنها كه بالهيت متفرد و بجهت توحدش بآنها بوحدانيت متوحد شده تا آنكه محال باشد كه خداى ديگرى باشد و خدا يكى باشد و اله يكى باشد كه او را شريكى نيست و نه شبيهى زيرا كه آن جناب اگر بآنها متوحد نباشد او را شريك و شبيهى خواهد بود چنان كه بنده چون به اوصافش كه از جهت آنها بنده شده متوحد نشده او را شبيهى باشد و بنده يكى نباشد و هر چند كه هر يك از ما يك بنده باشد و هر گاه چنين باشد پس هر كه او را متوحد بصفاتش شناخت و بآنچه آن را شناخته اقرار نمود و اين را اعتقاد كرد موحد و بتوحيد پروردگارش عارف باشد و اوصافى كه خداى عز و جل بآنها يگانه و بجهت تفردش بآنها به پروردگاريش متوجه شده همان اوصافى است كه هر يك از آنها اقتضاء ميكند كه كسى كه موصوف بآنها باشد نباشد مگر يكى كه غيرش با او در آن شركت نكند و غير از او كسى بآن وصف نشود و اين اوصاف مثل آنكه ما او را وصف كنيم باينكه يك موجود است كه درست نيست كه در چيزى حلول كرده باشد و روا نباشد كه چيزى در او حلول كند و نيستى و فناء و زوال بر او روا نيست و وصف به اين را استحقاق دارد زيرا كه او اول اولها و آخر آخرها است و توانائى است كه آنچه خواهد ميكند و ناتوانى و درماندگى بر او جايز نيست و وصف باين را استحقاق دارد زيرا كه او از همه توانايان تواناتر است و از همه غالبان غالبتر و دانائيست كه چيزى بر او پنهان نيست و چيزى از او دور نميشود و نادانى و سهو و شك و فراموشى بر او جائز نباشد و وصف باين را استحقاق دارد بواسطه آنكه از همه دانايان داناتر است و زنده‌اى است كه مردن و خواب بر او روا نباشد و نعفى بسوى او بر نگردد و ضررى باو نرسد و وصف باين را استحقاق دارد


صفحه 77

باينكه از همه باقى ماندگان باقى‌تر و از تمام كاملان كاملتر است و كننده ايست كه چيزى او را از چيزى مشغول نميكند و چيزى او را درمانده نميگرداند و هيچ چيز از او فوت نميشود و وصف باين را استحقاق دارد باينكه خداى اولين و آخرين است و نيكوتر آفريندگان و شتابنده‌ترين حساب‌كنندگان و بى‌نيازيست كه او را پريشانى نباشد و صاحب استغنائى است كه او را حاجتى نباشد و عدلى است كه مذمتى باو ملحق نشود و منقصتى بسوى او برنگردد و حكيم يعنى محكم كاريست كه سفاهتى از او واقع نشود و مهربانى است كه او را دلنرمى نباشد و در مهربانيش وسعتى باشد و بردباريست كه او را خشمى ملحق نشود و تعجيل و شتابى از او واقع نشود و وصف باين را استحقاق دارد باينكه از همه عادل‌ها عادل‌تر و از همه حاكم‌ها حاكمتر و از همه حساب‌كنندگان شتابانتر است و اين بجهت آنست كه اول اولها نميباشد مگر يكى و همچنين تواناترين توانايان و داناترين دانايان و حاكمترين حاكمان و نيكوترين آفرينندگان و هر چه بر اين وزن آمده باشد پس بايد آنچه ما گفتيم درست شد و بالله التوفيق و منه العصمة و التسديد

«باب چهارم» در تفسير سوره توحيد يعنى سوره‌قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌو آن را سوره اخلاص و سوره الصمد و نسبة الرب نيز ميگويند

حديث كرد ما را ابو محمد جعفر بن على بن احمد فقيه قمى و بعد از آن يلاقى «رضى» گفت كه حديث كرد ما را ابو سعيد عبدان بن فضل گفت كه حديث كرد مرا أبو الحسن محمد بن يعقوب بن محمد بن يوسف بن جعفر بن ابراهيم بن محمد بن على بن عبد اللَّه بن جعفر بن ابى طالب در شهر خجنده گفت كه حديث كرد مرا ابو بكر محمد بن احمد بن شجاع فرغانى گفت كه حديث كرد مرا ابو محمد حسن بن حماد عنبرى در


صفحه 78

مصر گفت كه حديث كرد مرا اسماعيل بن عبد الحليل برقى از ابو البخترى وهب بن وهب قرشى از حضرت ابو عبد اللَّه صادق جعفر بن محمد از پدرش حضرت محمد بن على باقر:كه در قول خداى عز و جل‌قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌفرمود قل يعنى اظهار كن آنچه را كه وحى كرديم بسوى تو و تو را بآن خبر داديم بتأليف و تركيب حروفى كه آنها را از برايت خوانديم تا آنكه بآنها راه راست يابد كسى كه گوش را بيندازد و او حاضر باشد و هو يعنى او اسمى است مكنى و سرپوشيده و اشاره شده است بسوى پنهان و هاء تنبيه است از معنى ثابت و او اشاره است بسوى غايب از حواس چنان كه قول تو هذا بمعنى اين اشاره است بسوى حاضر در نزد حواس و بيان اين آنست كه كفار تنبيه كردند از خدايان خود بحرف اشاره حاضرى كه دريافته مى‌شود و گفتند كه هذه آلهتنا يعنى اينكها خدايان مايند كه محسوس و مدركند بديدها پس تو يا محمد اشاره نما بسوى خداى خود كه بسوى او ميخوانى تا ببينيم او را و او را دريابيم و در او حيران و سرگردان نباشيم پس خداى تبارك و تعالى اين را فرو فرستاد كه‌قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌپس هاء تنبيه يا ثابت كردن است از براى ثابت و او اشاره است بسوى غائب از دريافت ديدها و سودن حاسها و خدا از اين برتر است بلكه او دريابنده ديدها و پديد آورنده حاسها است.

حديث كرد مرا پدرم از پدرش از امير المؤمنين7كه فرمود يك شب پيش از جنگ بدر خضر7را در خواب ديدم و باو گفتم كه مرا چيزى تعليم كن كه بآن بر دشمنان نصرت يابم گفت كه بگو

يا هو يا من لا هو الا هو

يعنى اى او اى كسى كه اوئى نيست مگر او و چون صبح كردم اين خواب را بر رسول خدا6قصه كردم بمن فرمود كه يا على اسم اعظم بتو تعليم شده و در روز بدر اين بر زبانم جارى بود و بدرستى كه امير المؤمنين7سوره‌قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌرا خواند و چون فارغ شد فرمود كه:

يا هو يا من لا هو الا هو اغفر لى و انصرنى على القوم الكافرين‌

و ترجمه تتمه كلام بيامرز مرا و يارى كن مرا بر گروه كافران و على7در روز جنگ صفين اين را ميفرمود و حمله ميبرد عمار بن ياسر بآن حضرت7عرض‌


صفحه 79

كرد كه يا امير المؤمنين اين كتابها چيست و كنايه پوشيده و ناصريح سخن گفتن است حضرت فرمود كه اسم اعظم خدا و عماد توحيد از براى خدا است كه خدائى نيست مگر از بعد از آن‌شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَو آخر سوره حشر را كه از لو أنزلنا باشد تا آخر سوره خواند پس فرمود آمد و پيش از زوال چهار ركعت نماز بجا آورده و فرمود كه امير المؤمنين7فرمود كه اللَّه كه بمعنى خدا است معنيش معبود و پرستيده ايست كه خلق در او متحيرند و باو پناه ميبرند يا بسوى او باز ميگردند و خدا همانست كه از دريافتن ديدها مستور و از خيالها و انديشها محجوب است و حضرت باقر7فرمود كه اللَّه، معنيش معبوديست كه خلق از دريافتن ماهيت او و احاطه نمودن بكيفيتش حيران و سرگردان شده‌اند و عرب ميگويد كه اله الرجل بالام مكسور چون آن مرد متحير شود در چيزى و از روى علم و دانش بآن احاطه نكند و ميگويد كه وله بر وزن اله چون بسوى چيزى پناه برد از آنچه آن را حذر ميكند و از آن ميترسد بس اله يعنى خدا همانست كه از حواس خلق مستور است و حضرت باقر7فرمود كه احد بمعنى فرد و متفرد است يعنى تنها واحد و واحد بيك معنى است و آن جناب متفرديست كه او را نظيرى نيست و توحيد اقرار است بوحدت و آن انفراد است و واحد متباينى است كه از چيزى برانگيخته نميشود و با چيزى يكى نميگردد و از اين جهت گفته‌اند كه بناى عدد از يكيست و يكى از جمله عدد نيست زيرا كه عدد و شماره بر يكى واقع نميشود بلكه بر دو واقع مى‌شود پس معنى قول آن جناب كه فرموده كه اللَّه احد يعنى معبودى كه خلق از دريافتنش و احاطه كردن بكيفيتش حيرانند و بالهيت تنها و از صفات خلقش برتر است و حضرت باقر7فرمود كه حديث كرد مرا پدرم حضرت زين العابدين از پدرش حسين بن على:كه فرمود صمد آنست كه او را اندرونى نيست و صمد آنست كه بزرگواريش بنهايت رسيده و صمد آنست كه نميخورد و نمى‌آشامد و صمد آنست كه نميخوابد و صمد دائمى است كه هميشه بوده و هميشه ميباشد و حضرت باقر7فرمود كه محمد بن حنيفه «رضى» ميگفت كه صمد آنست كه بخودى خود بر پا و از غيرش بى‌پايان است و غير او گفته است كه صمد آنست كه از كون و فساد برترى دارد و صمد آنست كه بتغاير وصف نميشود و حضرت باقر7فرمود كه صمد سيد مطاعى است كه زبرا و امركننده و نهى نماينده نيست‌


صفحه 80

و فرمود كه از زين العابدين حضرت على بن الحسين8از معنى صمد سؤال شد فرمود كه صمد آنست كه او را شريكى نيست و نگاه داشتن چيزى او را گران نكند و چيزى از او دور نشود و وهب بن وهب قرشى گفت كه زيد بن على7گفت كه صمد آنست كه چون چيزى را خواهد بآن گويد كه باشد پس ميباشد و صمد آنست چيزها را پديد آورده و آنها را اضداد و اشكال و ازواج آفريده كه بعضى را ضد بعضى و برخى را مثل برخى و پاره را جفت پاره گردانيده و بوحدت متفرد و تنها شده بدون ضد و بى‌شكل و مثل و همتا و وهب بن وهب قرشى گفت كه حديث كرد مرا حضرت صادق جعفر بن محمد از پدرش حضرت باقر از پدرش:كه اهل بصره عريضه بحضرت حسين بن على8نوشتند و او را از معنى صمد سؤال ميكردند پس حضرت بسوى ايشان نوشت كه‌بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‌اما بعد پس در قرآن فرو مرويد و در آن مجادله و گفتگو نكنيد و بدون علم در آن سخن مگوئيد چرا كه از جدم رسول خدا شنيدم كه ميفرمود هر كه در قرآن بدون علم چيزى بگويد جاى خود را مهيا گرداند در آتش دوزخ و از آن جاى بگيرد و منزل گزيند و بداند كه از اهل جهنم است و بدرستى كه خداى سبحانه صمد را تفسير فرموده و فرموده كه‌اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُبعد از آن آن را تفسير فرموده و فرموده كه‌لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌيعنى نزاد و زاده نشد و نبود او را هيچ كس مانند و همتا و حضرت فرمود لم يلد يعنى چيز كثيفى از او بيرون نيامده چون فرزند و سائر چيزهاى كثيفى كه از آفريدگان بيرون مى‌آيد و نه چيز لطيفى چون نفس و عوارضات كه پديد مى‌آيد از او منشعب و پراكنده نميشوند چون پينكى و خواب و انديشه كه در دل در آيد و غم و اندوه و خوشحالى و خنده و گريه و ترس و اميد و رغبت و دلتنگى و گرسنگى و سيرى و خدا از آن برتر است كه چيزى از او بيرون آيد و آنكه چيز كثيف يا لطيفى از او متولد شود و لم يولد يعنى از چيزى متولد نشده و از چيزى بيرون نيامده چنان كه چيزهاى كثيف از اصلهاى خود بيرون مى‌آيند چون چيزى از چيزى و حيوان از حيوان و گياه از زمين و آب از چشمها و ميوه‌ها از درختها و نه چنان كه چيزهاى لطيف از مركزهاى خرد بيرون مى‌آيند چون ديدن از چشم و شنيدن از گوش و بوئيدن از بينى و چشيدن از دهان و سخن از زبان و شناختن و تميز دادن از دل و چون‌


صفحه 81

آتش از سنگ نه بلكه او خداى صمديست كه نه از چيزى است و نه در چيزى و مخترع چيزها است و آفريننده آنها و پديد آورنده چيزها است بقدرت خويش كه آنچه از براى فناء و نيستى آفريده بخواستش از هم ميپاشند و آنچه از براى بقاء و ماندن خلق كرده بعلمش باقى ميماند پس اين خداى صمديست كه نزاده و زاده نشده و داناى نهان و آشكار و بزرگيست صاحب برترى و هيچ كس او را همتا نبوده و نخواهد بود.

و وهب بن وهب قرشى گفت كه از حضرت صادق7شنيدم كه ميفرمود گروهى از اهل فلسطين بر حضرت باقر7وارد شدند و او را از مسائلى چند سؤال كردند و ايشان را جواب داد بعد از آن او را سؤال كردند از معنى صمد حضرت فرمود كه تفسيرش در خود آنست و الصمد پنج حرف است پس الف دليل است بر انيت و تحقق آن جناب و آن قول آن جناب عز و جل است كه‌شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَيعنى گواهى داد خدا باينكه نيست خدائى مگر او و آن تنبيه و اشاره است بسوى غائب از دريافتن حواس و لام دليل بر الهيت و خدائى او است باينكه آن جناب خدا است و الف و لام مدغم‌اند كه در يك ديگر داخل شده‌اند و بر زبان ظاهر نميشوند و در گوش واقع نميشوند و در نوشتن ظهور دارند و دليل‌اند بر اينكه خدائيش بلطفى كه دارد نهان است كه نه بحواس دريافته مى‌شود و نه در زبان وصف‌كننده واقع مى‌شود و نه در گوش شنونده زيرا كه تفسير اللَّه همان كسى است كه خلق از دريافتن ماهيت و كيفيتش حيران شده‌اند بحس يا بخيال نه بلكه او مخترع خيالها و آفريننده حاسها است و جز اين نيست كه آن در نزد نوشتن ظاهر مى‌شود و اين دليل است بر اينكه خداى سبحانه پروردگارى خود را در اختراع خلق و تركيب ارواح لطيفه ايشان در جسدهاى كثيفه ايشان آشكار فرموده پس چون بنده بسوى نفس خود نظر كند روحش را نبيند چنان كه لام الصمد ظاهر نميشود و در يك حاسه از حواس پنجگانه در نميآيد و چون بسوى نوشته نظر كند آنچه پنهان و لطيف بوده از برايش ظاهر گردد پس در هر زمان كه بنده در ماهيت آفريدگار و كيفيت او انديشه كند در او متحير و سرگردان شود و انديشه‌اش بچيزى كه از برايش متصور مى‌شود احاطه نكند زيرا كه آن جناب عز و جل آفريننده صورتها است و چون‌


صفحه 82

بسوى آفرينش خود نظر كند از برايش ثابت شود و آن جناب عز و جل آفريننده ايشان و تركيب دهنده ارواح و اجساد ايشانست و اما صاد دليل است بر اينكه آن جناب عز و جل صادق و راستگو است و گفتارش صدق و سخنش صدق است و بندگانش را بسوى پيروى كردن صدق خوانده و بصدق خانه صدق را وعده فرموده و اما ميم دليل است بر ملك و پادشاهى او و آنكه او پادشاه حقى است كه هميشه بوده و هميشه خواهد بود و پادشاهيش برطرف نخواهد شد و اما دال دليل است بر دوام و هميشگى پادشاهيش و آنكه آن جناب عز و جل دائم و هميشه است و برتر است از بودن و زوال بلكه آن جناب عز و جل هستى دهنده صاحبان هستى است كه بهستى دادنش هر هستى دارنده هستى بهمرسانيده بعد از آن حضرت7فرمود كه اگر حاملانى چند را از براى علم خويش كه خداى عز و جل بمن عطاء فرموده مى‌يافتم هر آينه نشر توحيد و اسلام و ايمان و دين و شريعتها از لفظ الصمد ميكردم و چگونه اين امر مرا ميسر شود و جدم امير المؤمنين حاملانى را از براى علم خويش نيافت حتى آنكه چنان بود كه آه سرد از سينه پر درد بر ميكشيد و بر سر منبر ميفرمود كه از من بپرسيد پيش از آنكه مرا نيابيد پس بدرستى كه در ميان دنده‌هاى من علم بسياريست آه آه آگاه باشيد كه كسى را نمى‌يابم كه آن را بردارد و آگاه باشيد كه من بر شما از جانب خدا حجت رسايم پس دوست مداريد گروهى را كه خدا بر ايشان خشم كرده بحقيقت كه از آخرت نوميد شده‌اند چنان كه كافران از صاحبان قبرها كه مردگانند نوميد شده‌اند بعد از آن حضرت باقر7فرمود كه حمد از براى خدائيست كه بر ما منت نهاده و ما را از براى پرستش خود توفيق داده يگانه صمدى كه نزاده و زاده نشده و هيچ كس او را همتا نبوده و نخواهد بود و ما را از پرستش بتان دور گردانيده حمد هميشه و شكرى واجب و قول آن جناب عز و جل‌لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْميفرمايد كه خداى عز و جل نزاده تا او را فرزندى باشد كه پادشاهيش را از او ارث برد و زاده نشده كه او را پدرى باشد كه با او در پروردگارى و پادشاهيش شركت كند و كسى او را همتا نبوده تا او را در سلطنتش يارى دهد.

حديث كرد ما را پدرم «رضى» گفت كه حديث كرد مرا سعد بن عبد الله گفت كه‌