بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 79

كرد كه يا امير المؤمنين اين كتابها چيست و كنايه پوشيده و ناصريح سخن گفتن است حضرت فرمود كه اسم اعظم خدا و عماد توحيد از براى خدا است كه خدائى نيست مگر از بعد از آن‌شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَو آخر سوره حشر را كه از لو أنزلنا باشد تا آخر سوره خواند پس فرمود آمد و پيش از زوال چهار ركعت نماز بجا آورده و فرمود كه امير المؤمنين7فرمود كه اللَّه كه بمعنى خدا است معنيش معبود و پرستيده ايست كه خلق در او متحيرند و باو پناه ميبرند يا بسوى او باز ميگردند و خدا همانست كه از دريافتن ديدها مستور و از خيالها و انديشها محجوب است و حضرت باقر7فرمود كه اللَّه، معنيش معبوديست كه خلق از دريافتن ماهيت او و احاطه نمودن بكيفيتش حيران و سرگردان شده‌اند و عرب ميگويد كه اله الرجل بالام مكسور چون آن مرد متحير شود در چيزى و از روى علم و دانش بآن احاطه نكند و ميگويد كه وله بر وزن اله چون بسوى چيزى پناه برد از آنچه آن را حذر ميكند و از آن ميترسد بس اله يعنى خدا همانست كه از حواس خلق مستور است و حضرت باقر7فرمود كه احد بمعنى فرد و متفرد است يعنى تنها واحد و واحد بيك معنى است و آن جناب متفرديست كه او را نظيرى نيست و توحيد اقرار است بوحدت و آن انفراد است و واحد متباينى است كه از چيزى برانگيخته نميشود و با چيزى يكى نميگردد و از اين جهت گفته‌اند كه بناى عدد از يكيست و يكى از جمله عدد نيست زيرا كه عدد و شماره بر يكى واقع نميشود بلكه بر دو واقع مى‌شود پس معنى قول آن جناب كه فرموده كه اللَّه احد يعنى معبودى كه خلق از دريافتنش و احاطه كردن بكيفيتش حيرانند و بالهيت تنها و از صفات خلقش برتر است و حضرت باقر7فرمود كه حديث كرد مرا پدرم حضرت زين العابدين از پدرش حسين بن على:كه فرمود صمد آنست كه او را اندرونى نيست و صمد آنست كه بزرگواريش بنهايت رسيده و صمد آنست كه نميخورد و نمى‌آشامد و صمد آنست كه نميخوابد و صمد دائمى است كه هميشه بوده و هميشه ميباشد و حضرت باقر7فرمود كه محمد بن حنيفه «رضى» ميگفت كه صمد آنست كه بخودى خود بر پا و از غيرش بى‌پايان است و غير او گفته است كه صمد آنست كه از كون و فساد برترى دارد و صمد آنست كه بتغاير وصف نميشود و حضرت باقر7فرمود كه صمد سيد مطاعى است كه زبرا و امركننده و نهى نماينده نيست‌


صفحه 80

و فرمود كه از زين العابدين حضرت على بن الحسين8از معنى صمد سؤال شد فرمود كه صمد آنست كه او را شريكى نيست و نگاه داشتن چيزى او را گران نكند و چيزى از او دور نشود و وهب بن وهب قرشى گفت كه زيد بن على7گفت كه صمد آنست كه چون چيزى را خواهد بآن گويد كه باشد پس ميباشد و صمد آنست چيزها را پديد آورده و آنها را اضداد و اشكال و ازواج آفريده كه بعضى را ضد بعضى و برخى را مثل برخى و پاره را جفت پاره گردانيده و بوحدت متفرد و تنها شده بدون ضد و بى‌شكل و مثل و همتا و وهب بن وهب قرشى گفت كه حديث كرد مرا حضرت صادق جعفر بن محمد از پدرش حضرت باقر از پدرش:كه اهل بصره عريضه بحضرت حسين بن على8نوشتند و او را از معنى صمد سؤال ميكردند پس حضرت بسوى ايشان نوشت كه‌بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‌اما بعد پس در قرآن فرو مرويد و در آن مجادله و گفتگو نكنيد و بدون علم در آن سخن مگوئيد چرا كه از جدم رسول خدا شنيدم كه ميفرمود هر كه در قرآن بدون علم چيزى بگويد جاى خود را مهيا گرداند در آتش دوزخ و از آن جاى بگيرد و منزل گزيند و بداند كه از اهل جهنم است و بدرستى كه خداى سبحانه صمد را تفسير فرموده و فرموده كه‌اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُبعد از آن آن را تفسير فرموده و فرموده كه‌لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌيعنى نزاد و زاده نشد و نبود او را هيچ كس مانند و همتا و حضرت فرمود لم يلد يعنى چيز كثيفى از او بيرون نيامده چون فرزند و سائر چيزهاى كثيفى كه از آفريدگان بيرون مى‌آيد و نه چيز لطيفى چون نفس و عوارضات كه پديد مى‌آيد از او منشعب و پراكنده نميشوند چون پينكى و خواب و انديشه كه در دل در آيد و غم و اندوه و خوشحالى و خنده و گريه و ترس و اميد و رغبت و دلتنگى و گرسنگى و سيرى و خدا از آن برتر است كه چيزى از او بيرون آيد و آنكه چيز كثيف يا لطيفى از او متولد شود و لم يولد يعنى از چيزى متولد نشده و از چيزى بيرون نيامده چنان كه چيزهاى كثيف از اصلهاى خود بيرون مى‌آيند چون چيزى از چيزى و حيوان از حيوان و گياه از زمين و آب از چشمها و ميوه‌ها از درختها و نه چنان كه چيزهاى لطيف از مركزهاى خرد بيرون مى‌آيند چون ديدن از چشم و شنيدن از گوش و بوئيدن از بينى و چشيدن از دهان و سخن از زبان و شناختن و تميز دادن از دل و چون‌


صفحه 81

آتش از سنگ نه بلكه او خداى صمديست كه نه از چيزى است و نه در چيزى و مخترع چيزها است و آفريننده آنها و پديد آورنده چيزها است بقدرت خويش كه آنچه از براى فناء و نيستى آفريده بخواستش از هم ميپاشند و آنچه از براى بقاء و ماندن خلق كرده بعلمش باقى ميماند پس اين خداى صمديست كه نزاده و زاده نشده و داناى نهان و آشكار و بزرگيست صاحب برترى و هيچ كس او را همتا نبوده و نخواهد بود.

و وهب بن وهب قرشى گفت كه از حضرت صادق7شنيدم كه ميفرمود گروهى از اهل فلسطين بر حضرت باقر7وارد شدند و او را از مسائلى چند سؤال كردند و ايشان را جواب داد بعد از آن او را سؤال كردند از معنى صمد حضرت فرمود كه تفسيرش در خود آنست و الصمد پنج حرف است پس الف دليل است بر انيت و تحقق آن جناب و آن قول آن جناب عز و جل است كه‌شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَيعنى گواهى داد خدا باينكه نيست خدائى مگر او و آن تنبيه و اشاره است بسوى غائب از دريافتن حواس و لام دليل بر الهيت و خدائى او است باينكه آن جناب خدا است و الف و لام مدغم‌اند كه در يك ديگر داخل شده‌اند و بر زبان ظاهر نميشوند و در گوش واقع نميشوند و در نوشتن ظهور دارند و دليل‌اند بر اينكه خدائيش بلطفى كه دارد نهان است كه نه بحواس دريافته مى‌شود و نه در زبان وصف‌كننده واقع مى‌شود و نه در گوش شنونده زيرا كه تفسير اللَّه همان كسى است كه خلق از دريافتن ماهيت و كيفيتش حيران شده‌اند بحس يا بخيال نه بلكه او مخترع خيالها و آفريننده حاسها است و جز اين نيست كه آن در نزد نوشتن ظاهر مى‌شود و اين دليل است بر اينكه خداى سبحانه پروردگارى خود را در اختراع خلق و تركيب ارواح لطيفه ايشان در جسدهاى كثيفه ايشان آشكار فرموده پس چون بنده بسوى نفس خود نظر كند روحش را نبيند چنان كه لام الصمد ظاهر نميشود و در يك حاسه از حواس پنجگانه در نميآيد و چون بسوى نوشته نظر كند آنچه پنهان و لطيف بوده از برايش ظاهر گردد پس در هر زمان كه بنده در ماهيت آفريدگار و كيفيت او انديشه كند در او متحير و سرگردان شود و انديشه‌اش بچيزى كه از برايش متصور مى‌شود احاطه نكند زيرا كه آن جناب عز و جل آفريننده صورتها است و چون‌


صفحه 82

بسوى آفرينش خود نظر كند از برايش ثابت شود و آن جناب عز و جل آفريننده ايشان و تركيب دهنده ارواح و اجساد ايشانست و اما صاد دليل است بر اينكه آن جناب عز و جل صادق و راستگو است و گفتارش صدق و سخنش صدق است و بندگانش را بسوى پيروى كردن صدق خوانده و بصدق خانه صدق را وعده فرموده و اما ميم دليل است بر ملك و پادشاهى او و آنكه او پادشاه حقى است كه هميشه بوده و هميشه خواهد بود و پادشاهيش برطرف نخواهد شد و اما دال دليل است بر دوام و هميشگى پادشاهيش و آنكه آن جناب عز و جل دائم و هميشه است و برتر است از بودن و زوال بلكه آن جناب عز و جل هستى دهنده صاحبان هستى است كه بهستى دادنش هر هستى دارنده هستى بهمرسانيده بعد از آن حضرت7فرمود كه اگر حاملانى چند را از براى علم خويش كه خداى عز و جل بمن عطاء فرموده مى‌يافتم هر آينه نشر توحيد و اسلام و ايمان و دين و شريعتها از لفظ الصمد ميكردم و چگونه اين امر مرا ميسر شود و جدم امير المؤمنين حاملانى را از براى علم خويش نيافت حتى آنكه چنان بود كه آه سرد از سينه پر درد بر ميكشيد و بر سر منبر ميفرمود كه از من بپرسيد پيش از آنكه مرا نيابيد پس بدرستى كه در ميان دنده‌هاى من علم بسياريست آه آه آگاه باشيد كه كسى را نمى‌يابم كه آن را بردارد و آگاه باشيد كه من بر شما از جانب خدا حجت رسايم پس دوست مداريد گروهى را كه خدا بر ايشان خشم كرده بحقيقت كه از آخرت نوميد شده‌اند چنان كه كافران از صاحبان قبرها كه مردگانند نوميد شده‌اند بعد از آن حضرت باقر7فرمود كه حمد از براى خدائيست كه بر ما منت نهاده و ما را از براى پرستش خود توفيق داده يگانه صمدى كه نزاده و زاده نشده و هيچ كس او را همتا نبوده و نخواهد بود و ما را از پرستش بتان دور گردانيده حمد هميشه و شكرى واجب و قول آن جناب عز و جل‌لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْميفرمايد كه خداى عز و جل نزاده تا او را فرزندى باشد كه پادشاهيش را از او ارث برد و زاده نشده كه او را پدرى باشد كه با او در پروردگارى و پادشاهيش شركت كند و كسى او را همتا نبوده تا او را در سلطنتش يارى دهد.

حديث كرد ما را پدرم «رضى» گفت كه حديث كرد مرا سعد بن عبد الله گفت كه‌


صفحه 83

حديث كرد ما را محمد بن عيسى بن عبيد از يونس بن عبد الرحمن از ربيع بن مسلم كه گفت شنيدم از حضرت أبو الحسن7و از صمد سؤال شده بود كه فرمود صمد آنست كه اندرون ندارد.

حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن يحيى عطار از محمد بن احمد بن يحيى بن عمران اشعرى از على بن اسماعيل از صفوان بن يحيى از ابو ايوب از محمد بن مسلم از حضرت صادق7كه فرمود يهود از رسول خدا6سؤال كردند و گفتند كه پروردگارت را از براى مانست ده و نژاد او را بيان كن پس سه روز درنگ نمود كه ايشان را جواب نميفرمود بعد از آن اين سوره تا آخرش نازل شد من بآن حضرت عرض كردم كه صمد چيست فرمود كه آنكه مجوف و ميان تهى نيست.

پدرم رحمه اللَّه گفت كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه گفت كه حديث كرد مرا محمد بن عيسى از يونس بن عبد الرحمن از حسين بن ابى السرى از جابر بن يزيد گفت كه حضرت باقر7را از چيزى از توحيد سؤال كردم فرمود بدرستى كه خدا كه نامهايش كه بآنها خوانده مى‌شود مبارك و در علو كنهش برترى دارد يكيست كه در توحيد خويش بتوحيد يگانه شده پس آن را بر خلقش جارى ساخته پس او است يگانه و پناه نيازمندان كه بغايت پاكست از هر عيب و وصفى كه باو لايق نباشد و هر چيزى او را مى‌پرستد و هر چيزى بسوى او قصد ميكند و هر چيزى را فرا گرفته از روى دانش.

حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن يعقوب از على بن محمد از سهل بن زياد از محمد بن وليد و لقبش شباب صيرفى است از داود بن قاسم جعفرى كه گفت بحضرت جواد7عرض كردم كه فداى تو گردم معنى صمد چيست فرمود سيد و بزرگى كه تمام خلق بسوى او قصد كنند در اندك و بسيار.

حديث كرد ما را ابو نصر احمد بن حسين مروانى گفت كه حديث كرد ما را ابو احمد محمد بن سليمان در فارس گفت كه حديث كرد ما را محمد بن يحيى گفت كه حديث كرد ما را محمد بن عبد اللَّه رقاشى گفت‌


صفحه 84

كه حديث كرد ما را جعفر بن سليمان از يزيد رشك از مطرف بن عبد اللَّه از عمران بن حصين كه پيغمبر6لشكرى را بجائى فرستاد و على7را بر ايشان سردار كرد و چون برگشتند از ايشان احوال پرسيد عرض كردند كه همه خوبى را بجا آورد غير از آنكه در هر نمازى با ما سوره‌قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌرا خواند پيغمبر6فرمود كه يا على چرا چنين كردى عرض كرد كه بجهت آنكه سوره‌قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌرا دوست ميدارم پيغمبر6فرمود كه آن را دوست نداشته تا آنكه خداى عز و جل ترا دوست داشته.

حديث كرد ما را محمد بن موسى بن متوكل رحمه اللَّه گفت كه حديث كرد ما را محمد بن يحيى عطار گفت كه حديث كرد ما را محمد بن احمد بن يحيى بن عمران اشعرى از احمد بن هلال از عيسى بن عبد اللَّه از پدرش از جدش كه گفت رسول خدا6فرمود كه هر كه سوره‌قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌرا بخواند در هنگامى كه خوابگاه خود را فرا ميگيرد خداى عز و جل گناه پنجاه ساله را از برايش بيامرزد.

حديث كرد ما را پدرم «رضى» گفت كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه از ابراهيم بن هاشم از حسين بن يزيد نوفلى از اسماعيل بن ابى زياد سكونى از حضرت جعفر بن محمد از پدرش8كه پيغمبر6بر سعد بن معاذ نماز كرد و فرمود كه از فرشتگان بقدر هفتاد هزار فرشته بجهت نماز بر او آمدند و جبرئيل7در ميان ايشان بود كه بر او نماز ميكردند من گفتم كه اى جبرئيل بچه چيز استحقاق نماز شما را بر او بهمرسانيد گفت بخواندن سوره‌قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌدر حالى كه ايستاده و نشسته و سواره و پياده و رونده و آينده بود.

حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن حسن صفار از احمد بن محمد بن عيسى از على بن سيف بن عميره از محمد بن عبيد كه گفت بر امام رضا7داخل شدم حضرت بمن فرمود كه بعباسى بگو تا از سخن گفتن در توحيد و غير آن باز ايستد و با مردم بآنچه مى‌شناسند سخن گويد و از آنچه انكار مى‌نمايند و نمى‌دانند باز ايستد و چون ترا از توحيد سؤال كنند بگو چنان كه خداى عز و جل فرموده كه‌قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ


صفحه 85

و چون ترا از كيفيت و چگونگى سؤال كنند بگو چنان كه خداى عز و جل فرموده كه‌لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‌ءٌيعنى چيزى در ذات و صفات مانند او نيست و چون ترا از شنيدن خدا سؤال كنند چنان كه خداى عز و جل فرموده كه‌هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ‌يعنى او است شنواى دانا و سخن كن با مردمان بآنچه مى‌شناسند حديث كرد ما را حسين بن ابراهيم بن احمد بن هشام مكتب دار «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد اللَّه كوفى گفت كه حديث كرد ما را موسى بن عمران نخعى از عمويش حسين بن يزيد نوفلى از على بن سالم از ابو بصير از حضرت صادق7كه فرمود هر كه يك مرتبه سوره‌قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌرا بخواند گويا كه ثلث قرآن و ثلث تورات و ثلث انجيل و ثلث زبور را خوانده.

باب پنجم در بيان معنى توحيد و عدل‌

حديث كرد ما را أبو الحسن محمد بن سعيد بن عزيز سمرقندى فقيه در زمين بلخ گفت كه حديث كرد ما را ابو احمد محمد بن محمد زاهد سمرقندى باسناد خويش و آن را مرفوع ساخته بسوى حضرت صادق7كه مردى از او سؤال كرد و باو عرض نمود كه اساس و بنياد دين توحيد و عدل است و علمش بسيار يا بزرگ و عاقل را از آن چاره نيست پس ذكر كن آنچه را كه وقوف و اطلاع بر آن آسان و حفظش آماده و مهيا باشد حضرت7فرمود اما توحيد آنست كه روا ندارى بر پروردگارت آنچه را بر تو روا باشد و اما عدل آنست كه نسبت ندهى بسوى آفريدگارت آنچه ترا بر آن ملامت و سرزنش فرموده.

حديث كرد ما را محمد بن احمد سنائى مكتب دار «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد اللَّه كوفى گفت كه حديث كرد ما را سهل بن زياد آدمى از عبد العظيم بن عبد اللَّه حسنى از امام على بن محمد از پدرش محمد بن على از


صفحه 86

پدرش امام على بن موسى الرضا7كه فرمود ابو حنيفه روزى از نزد حضرت صادق7بيرون آمد و موسى بن جعفر7رو باو آمد ابو حنيفه بآن حضرت گفت كه اى پسر گناه از كيست فرمود كه از سه قسم خالى نيست يا آنست كه از خداى عز و جل ميباشد و از او نيست پس كريم را نسزد كه بنده خود را عذاب كند بآنچه آن را نميكند و يا آنست كه از خداى عز و جل و از بنده ميباشد و چنين نيست پس شريك قوى را نسزد كه بر شريك ضعيف ظلم كند و يا آنست كه از بنده ميباشد و حال آنكه گناه از اوست پس اگر خدا او را باز خواست كند بگناه او است و اگر از او عفو كند بكرم وجود او است.

حديث كرد ما را ابو الحسن على بن احمد بن حرابخت جيرفتى نسابه گفت كه حديث كرد ما را احمد بن سليمان بن حسن گفت كه حديث كرد ما را جعفر بن محمد صائغ گفت كه حديث كرد ما را خالد عرنى گفت كه حديث كرد ما را هيثم گفت كه حديث كرد ما را ابو سفيان مولاى مزينه از كسى كه حديث كرد از سلمان فارسى رحمة اللَّه، كه مردى بنزد وى آمد و گفت كه يا ابا عبد اللَّه، من در شب قوت بر نماز ندارم فرمود كه در روز خدا را نافرمانى مكن و مردى بخدمت امير المؤمنين7آمد و عرض كرد كه يا امير المؤمنين7من در شب از نماز محروم شده‌ام امير المؤمنين7باو فرمود كه تو مردى هستى كه گناهانت تو را مقيد ساخته.

باب ششم در بيان آنكه خداى عز و جل جسم و صورت هيچ يك نيست.

حديث كرد ما را حمزة بن محمد علوى رحمه اللَّه گفت كه خبر داد ما را على بن ابراهيم بنى هاشم از محمد بن عيسى از يونس بن عبد الرحمن از محمد بن حكيم كه گفت قول هشام جواليقى را از براى حضرت كاظم7وصف كردم و آنچه ميگويد در جوان مستوى الخلقه چنان كه مذكور خواهد شد و قول هشام بن حكم را نيز از برايش وصف كردم فرمود كه خداى عز و جل چيزى باو شباهت ندارد.