آتش از سنگ نه بلكه او خداى صمديست كه نه از چيزى است و نه در چيزى و مخترع چيزها است و آفريننده آنها و پديد آورنده چيزها است بقدرت خويش كه آنچه از براى فناء و نيستى آفريده بخواستش از هم ميپاشند و آنچه از براى بقاء و ماندن خلق كرده بعلمش باقى ميماند پس اين خداى صمديست كه نزاده و زاده نشده و داناى نهان و آشكار و بزرگيست صاحب برترى و هيچ كس او را همتا نبوده و نخواهد بود.
و وهب بن وهب قرشى گفت كه از حضرت صادق7شنيدم كه ميفرمود گروهى از اهل فلسطين بر حضرت باقر7وارد شدند و او را از مسائلى چند سؤال كردند و ايشان را جواب داد بعد از آن او را سؤال كردند از معنى صمد حضرت فرمود كه تفسيرش در خود آنست و الصمد پنج حرف است پس الف دليل است بر انيت و تحقق آن جناب و آن قول آن جناب عز و جل است كهشَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَيعنى گواهى داد خدا باينكه نيست خدائى مگر او و آن تنبيه و اشاره است بسوى غائب از دريافتن حواس و لام دليل بر الهيت و خدائى او است باينكه آن جناب خدا است و الف و لام مدغماند كه در يك ديگر داخل شدهاند و بر زبان ظاهر نميشوند و در گوش واقع نميشوند و در نوشتن ظهور دارند و دليلاند بر اينكه خدائيش بلطفى كه دارد نهان است كه نه بحواس دريافته مىشود و نه در زبان وصفكننده واقع مىشود و نه در گوش شنونده زيرا كه تفسير اللَّه همان كسى است كه خلق از دريافتن ماهيت و كيفيتش حيران شدهاند بحس يا بخيال نه بلكه او مخترع خيالها و آفريننده حاسها است و جز اين نيست كه آن در نزد نوشتن ظاهر مىشود و اين دليل است بر اينكه خداى سبحانه پروردگارى خود را در اختراع خلق و تركيب ارواح لطيفه ايشان در جسدهاى كثيفه ايشان آشكار فرموده پس چون بنده بسوى نفس خود نظر كند روحش را نبيند چنان كه لام الصمد ظاهر نميشود و در يك حاسه از حواس پنجگانه در نميآيد و چون بسوى نوشته نظر كند آنچه پنهان و لطيف بوده از برايش ظاهر گردد پس در هر زمان كه بنده در ماهيت آفريدگار و كيفيت او انديشه كند در او متحير و سرگردان شود و انديشهاش بچيزى كه از برايش متصور مىشود احاطه نكند زيرا كه آن جناب عز و جل آفريننده صورتها است و چون
بسوى آفرينش خود نظر كند از برايش ثابت شود و آن جناب عز و جل آفريننده ايشان و تركيب دهنده ارواح و اجساد ايشانست و اما صاد دليل است بر اينكه آن جناب عز و جل صادق و راستگو است و گفتارش صدق و سخنش صدق است و بندگانش را بسوى پيروى كردن صدق خوانده و بصدق خانه صدق را وعده فرموده و اما ميم دليل است بر ملك و پادشاهى او و آنكه او پادشاه حقى است كه هميشه بوده و هميشه خواهد بود و پادشاهيش برطرف نخواهد شد و اما دال دليل است بر دوام و هميشگى پادشاهيش و آنكه آن جناب عز و جل دائم و هميشه است و برتر است از بودن و زوال بلكه آن جناب عز و جل هستى دهنده صاحبان هستى است كه بهستى دادنش هر هستى دارنده هستى بهمرسانيده بعد از آن حضرت7فرمود كه اگر حاملانى چند را از براى علم خويش كه خداى عز و جل بمن عطاء فرموده مىيافتم هر آينه نشر توحيد و اسلام و ايمان و دين و شريعتها از لفظ الصمد ميكردم و چگونه اين امر مرا ميسر شود و جدم امير المؤمنين حاملانى را از براى علم خويش نيافت حتى آنكه چنان بود كه آه سرد از سينه پر درد بر ميكشيد و بر سر منبر ميفرمود كه از من بپرسيد پيش از آنكه مرا نيابيد پس بدرستى كه در ميان دندههاى من علم بسياريست آه آه آگاه باشيد كه كسى را نمىيابم كه آن را بردارد و آگاه باشيد كه من بر شما از جانب خدا حجت رسايم پس دوست مداريد گروهى را كه خدا بر ايشان خشم كرده بحقيقت كه از آخرت نوميد شدهاند چنان كه كافران از صاحبان قبرها كه مردگانند نوميد شدهاند بعد از آن حضرت باقر7فرمود كه حمد از براى خدائيست كه بر ما منت نهاده و ما را از براى پرستش خود توفيق داده يگانه صمدى كه نزاده و زاده نشده و هيچ كس او را همتا نبوده و نخواهد بود و ما را از پرستش بتان دور گردانيده حمد هميشه و شكرى واجب و قول آن جناب عز و جللَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْميفرمايد كه خداى عز و جل نزاده تا او را فرزندى باشد كه پادشاهيش را از او ارث برد و زاده نشده كه او را پدرى باشد كه با او در پروردگارى و پادشاهيش شركت كند و كسى او را همتا نبوده تا او را در سلطنتش يارى دهد.
حديث كرد ما را پدرم «رضى» گفت كه حديث كرد مرا سعد بن عبد الله گفت كه
حديث كرد ما را محمد بن عيسى بن عبيد از يونس بن عبد الرحمن از ربيع بن مسلم كه گفت شنيدم از حضرت أبو الحسن7و از صمد سؤال شده بود كه فرمود صمد آنست كه اندرون ندارد.
حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن يحيى عطار از محمد بن احمد بن يحيى بن عمران اشعرى از على بن اسماعيل از صفوان بن يحيى از ابو ايوب از محمد بن مسلم از حضرت صادق7كه فرمود يهود از رسول خدا6سؤال كردند و گفتند كه پروردگارت را از براى مانست ده و نژاد او را بيان كن پس سه روز درنگ نمود كه ايشان را جواب نميفرمود بعد از آن اين سوره تا آخرش نازل شد من بآن حضرت عرض كردم كه صمد چيست فرمود كه آنكه مجوف و ميان تهى نيست.
پدرم رحمه اللَّه گفت كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه گفت كه حديث كرد مرا محمد بن عيسى از يونس بن عبد الرحمن از حسين بن ابى السرى از جابر بن يزيد گفت كه حضرت باقر7را از چيزى از توحيد سؤال كردم فرمود بدرستى كه خدا كه نامهايش كه بآنها خوانده مىشود مبارك و در علو كنهش برترى دارد يكيست كه در توحيد خويش بتوحيد يگانه شده پس آن را بر خلقش جارى ساخته پس او است يگانه و پناه نيازمندان كه بغايت پاكست از هر عيب و وصفى كه باو لايق نباشد و هر چيزى او را مىپرستد و هر چيزى بسوى او قصد ميكند و هر چيزى را فرا گرفته از روى دانش.
حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن يعقوب از على بن محمد از سهل بن زياد از محمد بن وليد و لقبش شباب صيرفى است از داود بن قاسم جعفرى كه گفت بحضرت جواد7عرض كردم كه فداى تو گردم معنى صمد چيست فرمود سيد و بزرگى كه تمام خلق بسوى او قصد كنند در اندك و بسيار.
حديث كرد ما را ابو نصر احمد بن حسين مروانى گفت كه حديث كرد ما را ابو احمد محمد بن سليمان در فارس گفت كه حديث كرد ما را محمد بن يحيى گفت كه حديث كرد ما را محمد بن عبد اللَّه رقاشى گفت
كه حديث كرد ما را جعفر بن سليمان از يزيد رشك از مطرف بن عبد اللَّه از عمران بن حصين كه پيغمبر6لشكرى را بجائى فرستاد و على7را بر ايشان سردار كرد و چون برگشتند از ايشان احوال پرسيد عرض كردند كه همه خوبى را بجا آورد غير از آنكه در هر نمازى با ما سورهقُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌرا خواند پيغمبر6فرمود كه يا على چرا چنين كردى عرض كرد كه بجهت آنكه سورهقُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌرا دوست ميدارم پيغمبر6فرمود كه آن را دوست نداشته تا آنكه خداى عز و جل ترا دوست داشته.
حديث كرد ما را محمد بن موسى بن متوكل رحمه اللَّه گفت كه حديث كرد ما را محمد بن يحيى عطار گفت كه حديث كرد ما را محمد بن احمد بن يحيى بن عمران اشعرى از احمد بن هلال از عيسى بن عبد اللَّه از پدرش از جدش كه گفت رسول خدا6فرمود كه هر كه سورهقُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌرا بخواند در هنگامى كه خوابگاه خود را فرا ميگيرد خداى عز و جل گناه پنجاه ساله را از برايش بيامرزد.
حديث كرد ما را پدرم «رضى» گفت كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه از ابراهيم بن هاشم از حسين بن يزيد نوفلى از اسماعيل بن ابى زياد سكونى از حضرت جعفر بن محمد از پدرش8كه پيغمبر6بر سعد بن معاذ نماز كرد و فرمود كه از فرشتگان بقدر هفتاد هزار فرشته بجهت نماز بر او آمدند و جبرئيل7در ميان ايشان بود كه بر او نماز ميكردند من گفتم كه اى جبرئيل بچه چيز استحقاق نماز شما را بر او بهمرسانيد گفت بخواندن سورهقُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌدر حالى كه ايستاده و نشسته و سواره و پياده و رونده و آينده بود.
حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن حسن صفار از احمد بن محمد بن عيسى از على بن سيف بن عميره از محمد بن عبيد كه گفت بر امام رضا7داخل شدم حضرت بمن فرمود كه بعباسى بگو تا از سخن گفتن در توحيد و غير آن باز ايستد و با مردم بآنچه مىشناسند سخن گويد و از آنچه انكار مىنمايند و نمىدانند باز ايستد و چون ترا از توحيد سؤال كنند بگو چنان كه خداى عز و جل فرموده كهقُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ
و چون ترا از كيفيت و چگونگى سؤال كنند بگو چنان كه خداى عز و جل فرموده كهلَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌيعنى چيزى در ذات و صفات مانند او نيست و چون ترا از شنيدن خدا سؤال كنند چنان كه خداى عز و جل فرموده كههُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُيعنى او است شنواى دانا و سخن كن با مردمان بآنچه مىشناسند حديث كرد ما را حسين بن ابراهيم بن احمد بن هشام مكتب دار «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد اللَّه كوفى گفت كه حديث كرد ما را موسى بن عمران نخعى از عمويش حسين بن يزيد نوفلى از على بن سالم از ابو بصير از حضرت صادق7كه فرمود هر كه يك مرتبه سورهقُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌرا بخواند گويا كه ثلث قرآن و ثلث تورات و ثلث انجيل و ثلث زبور را خوانده.
باب پنجم در بيان معنى توحيد و عدل
حديث كرد ما را أبو الحسن محمد بن سعيد بن عزيز سمرقندى فقيه در زمين بلخ گفت كه حديث كرد ما را ابو احمد محمد بن محمد زاهد سمرقندى باسناد خويش و آن را مرفوع ساخته بسوى حضرت صادق7كه مردى از او سؤال كرد و باو عرض نمود كه اساس و بنياد دين توحيد و عدل است و علمش بسيار يا بزرگ و عاقل را از آن چاره نيست پس ذكر كن آنچه را كه وقوف و اطلاع بر آن آسان و حفظش آماده و مهيا باشد حضرت7فرمود اما توحيد آنست كه روا ندارى بر پروردگارت آنچه را بر تو روا باشد و اما عدل آنست كه نسبت ندهى بسوى آفريدگارت آنچه ترا بر آن ملامت و سرزنش فرموده.
حديث كرد ما را محمد بن احمد سنائى مكتب دار «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد اللَّه كوفى گفت كه حديث كرد ما را سهل بن زياد آدمى از عبد العظيم بن عبد اللَّه حسنى از امام على بن محمد از پدرش محمد بن على از
پدرش امام على بن موسى الرضا7كه فرمود ابو حنيفه روزى از نزد حضرت صادق7بيرون آمد و موسى بن جعفر7رو باو آمد ابو حنيفه بآن حضرت گفت كه اى پسر گناه از كيست فرمود كه از سه قسم خالى نيست يا آنست كه از خداى عز و جل ميباشد و از او نيست پس كريم را نسزد كه بنده خود را عذاب كند بآنچه آن را نميكند و يا آنست كه از خداى عز و جل و از بنده ميباشد و چنين نيست پس شريك قوى را نسزد كه بر شريك ضعيف ظلم كند و يا آنست كه از بنده ميباشد و حال آنكه گناه از اوست پس اگر خدا او را باز خواست كند بگناه او است و اگر از او عفو كند بكرم وجود او است.
حديث كرد ما را ابو الحسن على بن احمد بن حرابخت جيرفتى نسابه گفت كه حديث كرد ما را احمد بن سليمان بن حسن گفت كه حديث كرد ما را جعفر بن محمد صائغ گفت كه حديث كرد ما را خالد عرنى گفت كه حديث كرد ما را هيثم گفت كه حديث كرد ما را ابو سفيان مولاى مزينه از كسى كه حديث كرد از سلمان فارسى رحمة اللَّه، كه مردى بنزد وى آمد و گفت كه يا ابا عبد اللَّه، من در شب قوت بر نماز ندارم فرمود كه در روز خدا را نافرمانى مكن و مردى بخدمت امير المؤمنين7آمد و عرض كرد كه يا امير المؤمنين7من در شب از نماز محروم شدهام امير المؤمنين7باو فرمود كه تو مردى هستى كه گناهانت تو را مقيد ساخته.
باب ششم در بيان آنكه خداى عز و جل جسم و صورت هيچ يك نيست.
حديث كرد ما را حمزة بن محمد علوى رحمه اللَّه گفت كه خبر داد ما را على بن ابراهيم بنى هاشم از محمد بن عيسى از يونس بن عبد الرحمن از محمد بن حكيم كه گفت قول هشام جواليقى را از براى حضرت كاظم7وصف كردم و آنچه ميگويد در جوان مستوى الخلقه چنان كه مذكور خواهد شد و قول هشام بن حكم را نيز از برايش وصف كردم فرمود كه خداى عز و جل چيزى باو شباهت ندارد.
حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن يعقوب گفت كه حديث كرد ما را على بن محمد و آن را مرفوع ساخته از محمد بن فرج رخجى كه گفت عريضه بامام موسى كاظم7نوشتم و او را سؤال كردم از آنچه هشام بن حكم در باب جسم و هشام بن سالم در باب صورت گفتند حضرت7در جواب نوشت كه سرگشتگى سر گردان را واگذار و آن را از خود دور كن و از شر شيطان بخدا پناه بجو كه آنچه دو هشام گفتهاند گفتار حق و درست نيست و ميتواند كه معنى كلام اين باشد كه هشامها اين قول را نگفتهاند و اين بهتانى است كه بر ايشان بستهاند چه هشامها از عدول و رؤساء اصحاب آن حضرتاند.
حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن حسن صفا و از سهل بن زياد از حمزة بن محمد كه گفت عريضه بامام موسى كاظم7نوشتم و او را از جسم و صورت كه مشبهه ميگويند سؤال نمودم حضرت7در جواب نوشت كه پاك و منزه است آنكه چيزى مانند او نيست نه جسم است و نه صورت.
پدرم رحمة اللَّه گفت كه حديث كرد ما را احمد بن ادريس گفت كه حديث كرد ما را محمد بن عبد الجبار از صفوان بن يحيى از على بن ابى حمزه كه گفت بحضرت صادق7عرض كردم كه شنيدم از هشام بن حكم كه از شما روايت ميكرد كه خدا جسمى است تو پر كه ميان ندارد و نورانيست و معرفتش بديهى است كه احتياج بنظر و استدلال ندارد و بآن منت ميگذارد بر هر كه خواهد از خلق خود حضرت7فرمود كه پاك و منزه است آنكه هيچ كس نميداند كه او چگونه است مگر خودش و چيزى ماند او نيست و او است شنواى بينا كه باندازه در نميآيد و محسوس نميشود و بباريك بينى او را نميتوان شناخت و سوده نميشود و حواس او را در نمييابند و چيزى باو احاطه نميكند نه جسم است و نه صورت و نه خط يا سطحى كه خطها بر آن فرض شود يا جوان نو خط نميباشد و او را محدود نميتوان ساخت باينكه جسم تو پر يا غير آنست.
حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن حسن صفار از سهل بن زياد از محمد بن اسماعيل بن بزيع از محمد بن زيد كه گفت
بخدمت امام رضا7آمدم كه او را از توحيد خدا سؤال كنم پس آن حضرت بر من املاء نمود كه از بر فرمود و من نوشتم كه هر ستايش و سپاسى كه بود و هست و خواهد بود ثابت است از براى خدا كه چيزها را شكافته و پديد آورده از كتم عدم بعرصه وجود پديد آوردنى بدون ماده و مثال و نمونه و آنها را اختراع فرموده و از سر نو پيدا نموده اختراعى بدون علت و صورت بقدرت و حكمت خويش نه آنها را از چيزى آفريده كه اختراع باطل شود و نه بجهت علتى خلق فرموده كه ابتداع صحيح نباشد چه اختراع از نو چيزى پيدا كردن و ابتداع چيز نو آوردنست آنچه را كه خواسته آفريده بآن كيفيتى كه خواسته در حالتى كه متوحد و تنها است باين آفرينش بجهت اظهار استوارى كارى و درست كردارى و حقيقت پروردگارى خويش و عقلها او را ضبط نتوانند نمود و خيالها باو نميرسند و ديدها او را در نيابند و اندازه باو احاطه نكند عبادت و سخن در نزد بيان وصف او باو نرسيده درمانده و ديدها و در نزد او كند و وامانده و گردشهاى صفات در او گمراه شد و راهى نجسته و در پرده رفته بىپرده كه از نظرها دور باشد و پنهان شده بىپوششى كه مستور باشد چه در عين خفاء كمال ظهور دارد شناخته شده بغير ديدن و وصف شده بغير صورت و منعوت است بغير جسم كه نه جسم است و نه صورت نيست خدائى مگر او كه بزرگواريست عظيم الشأن و برتر از همه يا بلند مرتبه است.
حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عبد اللَّه بن احمد بن ابى عبد اللَّه برقى «رضى» از پدرش از جدش احمد بن ابى عبد اللَّه از احمد بن محمد بن ابى نصر از محمد بن حكيم كه گفت قول هشام جواليقى را از براى حضرت كاظم7وصف كردم و قول هشام بن حكم را كه خدا جسم است از برايش حكايت نمودم حضرت7فرمود كه چيزى بخداى تعالى نميماند كدام سخن زشت و ناسزا يا بيهوده بزرگتر است از گفتار كسى كه وصف ميكند آفريننده همه چيز را بجسم يا صورت يا بيكى از آفريدگانش يا بتحديد و اندازه نمودن يا باعضاء كه از براى او عضوها را قرار دهد برتر است خدا از اين عيب كه ايشان ميگويند برترى بزرگ.
حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق رحمه اللَّه گفت كه حديث