جواب نوشت كه پاك و منزه است آنكه چيزى مثل او نيست نه جسم است و نه صورت.
حديث كرد ما را احمد بن محمد بن يحيى عطار رحمه الله از پدرش از سهل بن زياد آدمى از حمزة بن محمد كه گفت بحضرت ابو الحسن7نوشتم و او را از جسم و صورت سؤال كردم در جواب نوشت كه پاك و منزه است آنكه چيزى مثل او نيست.
حديث كرد ما را على بن احمد بن عبد اللَّه بن احمد بن ابى عبد اللَّه برقى «رضى» از پدرش از جدش احمد بن ابى عبد اللَّه از پدرش از عبد اللَّه بن بحر از ابو ايوب خزاز از محمد بن مسلم كه گفت حضرت باقر7را سؤال كردم از آنچه روايت ميكنند كه خداى عز و جل آدم را بر صورت خويش آفريد فرمود كه آن صورت صورتى بود كه خدا آن را احداث و خلق فرمود و خدا آن را برگزيد و بر سائر صورتهاى مختلفه كه خلق نموده اختيار فرمود پس آن صورت را بخود نسبت داد چنان كه خانه كعبه را بخود و روح را بخود نسبت داد و فرمود كه خانه من و فرمودوَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِييعنى و بدمم در آن از روح خويش.
حديث كرد ما را محمد بن موسى بن متوكل رحمة اللَّه گفت كه حديث كرد ما را عبد اللَّه بن جعفر حميرى از احمد بن محمد بن عيسى از حسن بن محبوب از يعقوب سراج كه گفت بحضرت صادق7عرض كردم كه بعضى از اصحاب ما گمان دارد و چنان ميداند كه خدا را صورتى است مثل انسان و ديگرى گفته كه آن جناب در صورت پسر ساده روى پيچيده موئى است كه مويش بغايت پيچيده و چين و شكن دارد حضرت صادق7بر رو در افتاد و بسجده رفت بعد از آن سرش را برداشت و فرمود پاك و منزه است خدائى كه چيزى مثل او نيست و ديدها او را در نيابد و دانشى باو احاطه نكند نزاده زيرا كه فرزند بپدرش ميماند و زاده نشده كه شباهت داشته باشد بكسى كه پيش از او بوده و هيچ كس او را همتا نبوده از خلقش و نخواهد بود و برتر است از صفت كسى كه غير از او است برترى بزرگ.
حديث كرد ما را محمد بن موسى بن متوكل «رضى» گفت كه حديث كرد ما را على
بن ابراهيم بن هاشم از پدرش از صقر بن دلف كه گفت أبو الحسن حضرت على بن محمد بن على بن موسى الرضا7را از توحيد سؤال نمودم و باو عرض كردم كه من بقول هشام بن حكم قائلم حضرت7غضب فرمود و فرمود كه شما را بقول هشام بن حكم چه كار بدرستى كه از ما نيست كسى كه گمان كند كه خداى عز و جل جسم است و ما در دنيا و آخرت از او بيزاريم اى پسر دلف بدرستى كه جسم محدث است كه كسى آن را احداث كرده و پديد آورده و خدا پديد آورنده و جسم گرداننده آنست.
مترجم گويد كه مؤلف رحمة اللَّه بعد از ذكر اين حديث ميگويد كه من دليل بر حدوث اجسام را در باب دليل بر حدوث عالم از اين كتاب ذكر ميكنم ان شاء اللَّه تعالى
«باب هفتم» در بيان اينكه خداى تبارك و تعالى چيزيست
پدرم رحمه اللَّه گفت كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه گفت كه حديث كرد ما را احمد بن محمد بن خالد از محمد بن عيسى از كسى كه او را ذكر كرده كه گفت از حضرت باقر7سؤال شد كه آيا جائز است كه گفته شود كه خداى عز و جل چيزيست فرمود آرى بيرون ميبرد او را از دو حد يكى حد تعطيل و ديگرى حد تشبيه و تعطيل در لغت بمعنى بيكار كردن و فرو گذاشتن و بىزيور نمودن و چيزى را تعهد و پايندانى نكردن و خرابه ساختن زمين است و مراد از آن در اين مكان اينست كه آن جناب را بيرون برند از وجود و هستى ذاتى و از صفات كماليه ذاتيه و فعليه و اضافيه و مراد از حد تشبيه اتصاف آن جناب است بصفات ممكنات و اشتراك با ايشان در حقيقت صفات پدرم رحمه اللَّه گفت كه حديث كرد ما را على بن ابراهيم از پدرش از عباس بن عمرو از هشام بن حكم از حضرت صادق7كه در هنگامى كه زنديق از آن حضرت سؤال كرد كه خدا چيست فرمود كه آن جناب چيزيست بخلاف چيزها و باز ميگردم بگفتار
خويش بسوى ثابت نمودن مقصود از لفظ و آنكه او چيزيست كه موصوف است بحقيقت چيز بودن مگر آنكه آن جناب نه جسم است و نه صورت.
حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد رحمه اللَّه گفت كه حديث كرد ما را محمد بن حسن صفار از احمد بن محمد بن خالد از پدرش از نضر بن سويد از يحيى حلبى از ابن مسكان از زراره كه گفت شنيدم از حضرت صادق7كه ميفرمود خداى تبارك و تعالى از خلق خود خالى است و خلقش از او خالىاند و هر چه نام چيز بر آن واقع شود و آن را چه توان گفت غير از خداى عز و جل مخلوق است و خدا خالق هر چيزيست در ابتداء و بزرگوار و كثير الخير و برتر است آن خدائى كه چيزى مانند او نيست و مانند صفت او صفتى نه.
حديث كرد ما را حمزة بن محمد علوى رحمة اللَّه گفت كه خبر داد ما را على بن ابراهيم بن هاشم از پدرش از ابن ابى عمير از على بن عطيه از خيثمه از حضرت باقر7كه فرمود خداى تبارك و تعالى از خلق خود خالى و خلقش از او خالىاند و هر چه اسم چيز بر آن واقع شود غير از خداى عز و جل مخلوق است و خداى تعالى خالق هر چيزيست.
حديث كرد ما را محمد بن على ماجيلويه رحمة اللَّه گفت كه حديث كرد ما را على بن ابراهيم بن هاشم از محمد بن عيسى از يونس بن عبد الرحمن از ابو المغراء و آن را مرفوع ساخته از حضرت باقر7گفت كه آن حضرت فرمود كه خداى تبارك و تعالى از خلق خود خالى و خلقش از او خالىاند و هر چه اسم چيز بر آن واقع شود مخلوق است غير از خداى عز و جل.
حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد رحمة اللَّه گفت كه حديث كرد ما را محمد بن صفار از محمد بن عيسى بن عبيد از عبد الرحمن بن ابى نجران كه گفت از حضرت جواد7سؤال كردم از توحيد و عرض كردم كه چيزى را توهم ميكنم و تصور مينمايم حضرت فرمود آرى او را چيزى توهم و تصور ميكنى در حالتى كه درك كنه ذاتش بادرك كلى بعقل نيست و بحدود عقلى يا حسى محدود و معين نميشود چه
هر چه وهم تو بر آن واقع شود و آن را بقوه وهميه ادراك نمائى بادراك كلى از هر چه باشد خداى تعالى خلاف آنست و چيزى باو شباهت ندارد و وهمها او را در نيابند و چگونه وهمها او را دريابند و حال آنكه آن جناب خلاف آن چيزيست كه تعقل مىشود و غير آن چيزيست كه در وهمها متصور ميگردد جز اين نيست كه چيزى توهم مىشود كه معقول و محدود نيست.
حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد اللَّه كوفى از محمد بن اسماعيل برمكى از حسين بن حسن از بكر بن صالح از حسين بن سعيد كه گفت از حضرت جواد7سؤال شد كه جائز است كه از براى خدا گفته شود كه آن جناب چيزيست فرمود آرى بيرون ميبرد او او را از دو حد يكى حد تعطيل و ديگرى حد تشبيه.
حديث كرد ما را جعفر بن محمد بن مسرور رحمه اللَّه گفت كه حديث كرد ما را محمد جعفر بن بطه گفت كه حديث كردند مرا چند نفر از اصحاب ما از محمد بن عيسى بن عبيد كه گفت امام رضا7بمن فرمود كه چه ميگوئى چون بتو گفته شود كه مرا خبر ده از خداى عز و جل كه آيا آن جناب چيزيست يا هيچ چيز نيست محمد ميگويد كه بآن حضرت عرض كردم كه خداى عز و جل خودش را چيزى ثابت نموده در آنجا ميفرمايدقُلْ أَيُّ شَيْءٍ أَكْبَرُ شَهادَةً قُلِ اللَّهُ شَهِيدٌ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْيعنى بگو كه چه چيز بزرگتر است از روى شهادت و گواهى بگو كه خدا گواهست در ميان من و ميان شما و ميگويم كه آن جناب چيزيست نه چون چيزها زيرا كه در نفى چيز بودن از او ابطال و نفى او است حضرت بمن فرمود كه راست گفتى و درست يافتى بعد از آن امام رضا7فرمود كه مردم را در توحيد سه مذهب است يكى نفى و ديگرى تشبيه و سيم اثبات بدون تشبيه پس مذهب نفى جائز نيست و مذهب تشبيه روا نباشد زيرا كه خداى تبارك و تعالى چيزى باو شباهت ندارد و راه درست در طريقه سيم باشد كه اثبات است بدون تشبيه.
«باب هشتم» در ذكر آنچه در باب ديدن خداوند وارد شده
حديث كرد ما را محمد بن موسى بن متوكل رحمة اللَّه گفت كه حديث كرد ما را على بن ابراهيم بن هاشم از پدرش از نوفلى از سكونى از حضرت صادق از پدرانش:كه فرمود پيغمبر6بر مردى گذشت و او ديدهاش را بسوى آسمان بلند كرده بود و دعا ميكرد رسول خدا6باو فرمود كه ديدهات را بر هم گذار كه تو هرگز او را نخواهى ديد و فرمود كه پيغمبر6بر مردى گذشت كه دستهايش بسوى آسمان بلند كرده بود و او دعا ميكرد رسول خدا6فرمود كه دستهايت را كوتاه كن كه تو هرگز او را نخواهى يافت.
حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق رحمه اللَّه گفت كه حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد اللَّه كوفى از على بن ابى القاسم از يعقوب بن اسحق كه گفت بحضرت امام حسن عسگرى7نوشتم و از او سؤال كردم كه چگونه بنده پروردگار خود را عبادت ميكند و حال آنكه او خدا را نمىبيند حضرت7فرمان همايونى نوشت كه اى ابو يوسف سيد و آقاى من و آنكه بر من و بر پدرانم انعام فرموده از آن بزرگوار تراست كه ديده شود و گفت كه از آن حضرت سؤال كردم كه آيا رسول خدا6پروردگار خود را ديد حضرت7در جواب نوشت كه خداى تبارك و تعالى برسول خود نمود بدلش از نور عظمت خويش آنچه را كه دوست ميداشت و ميخواست كه باو بنمايد يعنى آن را در دل او افكند كه بدل خود آن را ديد.
حديث كرد ما را حسين بن احمد بن ادريس رحمة اللَّه از پدرش از محمد بن عبد الجبار از صفوان بن يحيى از عاصم بن حميد كه گفت با حضرت صادق7مذاكره نموديم در باب آنچه از ديدن خدا روايت ميكنند و آن را ياد كرديم حضرت فرمود كه نور آفتاب يك جزو از هفتاد جزو از نور كرسى است كه روشنى كرسى هفتاد برابر آفتاب است و نور كرسى
يك جزو از هفتاد جزو از نور عرش است و نور عرش يك جزو از هفتاد جزو از نور حجاب است و نور حجاب جزويست از هفتاد جزو از نور سر پس اگر راستگو باشند در باب ديدن آن جناب گو چشمهاى خود را از نور آفتاب پر كنند در حالى كه ابرى نزد آن نباشد كه حائل باشد.
مترجم گويد كه حجاب و سر هر دو بمعنى پرده است و مراد از آنها معنى حقيقى آنها كه معروف است نيست بلكه مقصود دو مقام از مقامات تجليات نور عظمت پروردگار است.
پدرم رحمه اللَّه گفت كه حديث كرد ما را محمد بن يحيى عطار از احمد بن محمد بن عيسى كه گفت حديث كرد ما را ابن ابى نصر از ابو الحسن حضرت امام رضا7كه فرمود رسول خدا6فرمود كه چون مرا بآسمان بردند جبرئيل7مرا بجانى رسانيد كه هرگز پا در آنجا نگذاشته بود و بآن مكان نرسيده بود بعد از آن پرده از برايم برداشته شد و خداى عز و جل از نور عظمت خود آنقدر كه دوست داشت و خواست بمن نمود.
پدرم رحمه اللَّه گفت كه حديث كرد ما را على بن ابراهيم بن هاشم از پدرش از على بن معبد از عبد اللَّه بن سنان از پدرش كه گفت در نزد حضرت باقر7حضور داشتم كه مردى از خوارج بر آن حضرت داخل شد و عرض كرد كه يا ابا جعفر چه چيز را مىپرستى فرمود كه خدا را مىپرستم عرض كرد كه او را ديده فرمود كه چشمها او را نديده بوضعى كه ديدها او را مشاهده نمايد يا مشاهده كه ديدن باشد و ليكن دلها او را بحقائق و اركان ايمان ديده و خدا بقياس شناخته نميشود و بحواس او را در نميتوان يافت و بمردم شباهت ندارد بلكه او را بآيات وصف ميكنند و بعلامات او را مىشناسند و در حكم خويش ستم نميكند اينست خدا كه خدائى نيست مگر او سنان گفت كه آن مرد خارجى بيرون رفت و ميگفت كهاللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُيعنى خدا داناتر است بموضعى كه پيغام يا پيغامهاى خود را در آن قرار ميدهد يعنى آن جناب از همه كس داناتر است و بهتر ميداند كه كى قابليت و صلاحيت دارد كه محل رسالت و شاهد نبوت باشد پس او را برميگزيند و بآن
مخصوص ميسازد پدرم رحمه اللَّه گفت كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه گفت كه حديث كرد ما را احمد بن محمد بن عيسى از احمد بن محمد بن ابى نصر از ابو الحسن موصلى از حضرت صادق7كه فرمود يكى از علماى يهود بخدمت امير المؤمنين7آمد و عرض كرد كه يا امير المؤمنين آيا پروردگارت را ديده در هنگامى كه او را پرستيده حضرت فرمود كه واى بر تو عادت من اين نبوده كه پروردگارى را بپرستم كه او را نديده باشم سائل عرض كرد كه او را چون ديدى و بچه كيفيت بود حضرت فرمود كه واى بر تو چشمها او را نميتواند ديد در مشاهده ديدن يا ديدها و ليكن دلها او را بحقائق ايمان ديدهاند.
حديث كرد ما را حسين بن احمد بن ادريس از پدرش از احمد بن اسحق كه گفت بحضرت امام على نقى7نوشتم و او را سؤال كردم از ديدن خدا و آنچه مردم در آن ميباشند حضرت در جواب نوشت كه ديدن جائز و ممكن نباشد مادامى كه ميانه بيننده و ديده شده هوائى نباشد كه بينائى در آن نفوذ تواند كرد باينكه شفاف باشد پس هر گاه هواء از بيننده و آنكه ديده ميتواند شد بريده شود ديدن ميسر نشود و در اين توسط هواء و روشنى ميانه اين دو تشابه هر يك از اينها بديگرى باشد كه بايد مانند يك ديگر باشند در احتياج بمتوسط و بودن در سمت و جهت زيرا كه بيننده در هر زمان كه با آنچه ديده مىشود مساوى باشند در سببى كى موجب ديدن مىشود در ميانه ايشان لازم آيد كه مانند يك ديگر باشند و اعتبار مشابهت مماثلت و مستلزم تشبيه است زيرا كه چاره نيست از اينكه اسباب بمسببات خود متصل باشند و تخلف آنها از يك ديگر ممكن نيست.
حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن يعقوب گفت كه حديث كرد ما را احمد بن ادريس از احمد بن محمد بن عيسى از على بن سيف از محمد بن عبيده كه گفت به ابو الحسن حضرت امام رضا7نوشتم و او را سؤال كردم از ديدن خدا يعنى در آخرت و آنچه سنى و شيعه آن را روايت ميكنند از جواز و عدم آن و از او درخواستم كه اين مطلب را برايم شرح و بيان فرمايد حضرت7
بخط شريف خود در جواب نوشت كه همه امت اتفاق كردهاند بوضعى كه در ميان ايشان تمانعى نيست كه يكى از ايشان ديگرى را منع كند كه معرفتى كه از راه ديدن باشد بديهى است پس هر گاه جائز باشد كه خدا بچشم ديده شود بالبديهه معرفت واقع مىشود بعد از آن اين معرفت خالى از اين نيست كه يا ايمان خواهد بود يا ايمان نيست پس اگر اين معرفت كه از روى ديدنست ايمان باشد آن معرفتى كه در دار دنيا از روى اكتساب و استدلال بهمرسيده ايمان نخواهد بود زيرا كه اين معرفت ضد آنست پس در دار دنيا مؤمنى نباشد زيرا كه ايشان خداى تعالى ذكره را نديدهاند و اگر اين معرفت كه از راه ديدن بهمرسيده ايمان نباشد معرفتى كه از راه استدلال بمرسيده ناچار بايد كه برطرف شود چه محال است كه معرفت بديهى و معرفتى كه حصولش بفكر و استدلال باشد با هم جمع شوند و حال آنكه معرفتى كه باستدلال حاصل شده در معاد زائل نميگردد چه حشر مؤمن بدون ايمان باتفاق كسانى كه بمعاد قائلاند باطل است پس آنچه مذكور شد دليل بر آنكه خداى عز ذكره بچشم ديده نميشود زيرا كه چشم و ديدن بآن ميكشاند بسوى آنچه ما آن را وصف كرديم.
حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق رحمه اللَّه گفت كه حديث كرد ما را محمد بن يعقوب كلينى از احمد بن ادريس از محمد بن عبد الجبار از صفوان بن يحيى كه گفت ابو قره محدث از من خواهش كرد كه او را بخدمت حضرت امام رضا7برسانم و بر آن حضرت داخل گردانم من در اين باب از حضرت اذن خواستم و مرا اذن داد بعد از آن ابو قره بخدمت آن حضرت رسيد و او را از حلال و حرام و احكام خدا سؤال نمود تا آنكه سؤال او بتوحيد و خداشناسى رسيد ابو قره عرض كرد كه روايت بما رسيده كه خدا ديدن و سخن گفتن را در ميانه دو پيغمبر قسمت فرموده پس قسمت موسى را سخن گفتن و قسمت محمد را ديدن قرار داده حضرت فرمود كه پس كيست آنكه تبليغ رسالت نموده از جانب خدا بسوى ثقلين از جن و انس كهلا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماًولَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌآيا رساننده محمد نيست ابو قره عرض كرد كه بلى حضرت فرمود كه چگونه مردى مىآيد بسوى همه خلائق و ايشان را خبر ميدهد