بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 96

هر چه وهم تو بر آن واقع شود و آن را بقوه وهميه ادراك نمائى بادراك كلى از هر چه باشد خداى تعالى خلاف آنست و چيزى باو شباهت ندارد و وهمها او را در نيابند و چگونه وهمها او را دريابند و حال آنكه آن جناب خلاف آن چيزيست كه تعقل مى‌شود و غير آن چيزيست كه در وهمها متصور ميگردد جز اين نيست كه چيزى توهم مى‌شود كه معقول و محدود نيست.

حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد اللَّه كوفى از محمد بن اسماعيل برمكى از حسين بن حسن از بكر بن صالح از حسين بن سعيد كه گفت از حضرت جواد7سؤال شد كه جائز است كه از براى خدا گفته شود كه آن جناب چيزيست فرمود آرى بيرون ميبرد او او را از دو حد يكى حد تعطيل و ديگرى حد تشبيه.

حديث كرد ما را جعفر بن محمد بن مسرور رحمه اللَّه گفت كه حديث كرد ما را محمد جعفر بن بطه گفت كه حديث كردند مرا چند نفر از اصحاب ما از محمد بن عيسى بن عبيد كه گفت امام رضا7بمن فرمود كه چه ميگوئى چون بتو گفته شود كه مرا خبر ده از خداى عز و جل كه آيا آن جناب چيزيست يا هيچ چيز نيست محمد ميگويد كه بآن حضرت عرض كردم كه خداى عز و جل خودش را چيزى ثابت نموده در آنجا ميفرمايدقُلْ أَيُّ شَيْ‌ءٍ أَكْبَرُ شَهادَةً قُلِ اللَّهُ شَهِيدٌ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ‌يعنى بگو كه چه چيز بزرگتر است از روى شهادت و گواهى بگو كه خدا گواهست در ميان من و ميان شما و ميگويم كه آن جناب چيزيست نه چون چيزها زيرا كه در نفى چيز بودن از او ابطال و نفى او است حضرت بمن فرمود كه راست گفتى و درست يافتى بعد از آن امام رضا7فرمود كه مردم را در توحيد سه مذهب است يكى نفى و ديگرى تشبيه و سيم اثبات بدون تشبيه پس مذهب نفى جائز نيست و مذهب تشبيه روا نباشد زيرا كه خداى تبارك و تعالى چيزى باو شباهت ندارد و راه درست در طريقه سيم باشد كه اثبات است بدون تشبيه.


صفحه 97

«باب هشتم» در ذكر آنچه در باب ديدن خداوند وارد شده‌

حديث كرد ما را محمد بن موسى بن متوكل رحمة اللَّه گفت كه حديث كرد ما را على بن ابراهيم بن هاشم از پدرش از نوفلى از سكونى از حضرت صادق از پدرانش:كه فرمود پيغمبر6بر مردى گذشت و او ديده‌اش را بسوى آسمان بلند كرده بود و دعا ميكرد رسول خدا6باو فرمود كه ديده‌ات را بر هم گذار كه تو هرگز او را نخواهى ديد و فرمود كه پيغمبر6بر مردى گذشت كه دستهايش بسوى آسمان بلند كرده بود و او دعا ميكرد رسول خدا6فرمود كه دستهايت را كوتاه كن كه تو هرگز او را نخواهى يافت.

حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق رحمه اللَّه گفت كه حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد اللَّه كوفى از على بن ابى القاسم از يعقوب بن اسحق كه گفت بحضرت امام حسن عسگرى7نوشتم و از او سؤال كردم كه چگونه بنده پروردگار خود را عبادت ميكند و حال آنكه او خدا را نمى‌بيند حضرت7فرمان همايونى نوشت كه اى ابو يوسف سيد و آقاى من و آنكه بر من و بر پدرانم انعام فرموده از آن بزرگوار تراست كه ديده شود و گفت كه از آن حضرت سؤال كردم كه آيا رسول خدا6پروردگار خود را ديد حضرت7در جواب نوشت كه خداى تبارك و تعالى برسول خود نمود بدلش از نور عظمت خويش آنچه را كه دوست ميداشت و ميخواست كه باو بنمايد يعنى آن را در دل او افكند كه بدل خود آن را ديد.

حديث كرد ما را حسين بن احمد بن ادريس رحمة اللَّه از پدرش از محمد بن عبد الجبار از صفوان بن يحيى از عاصم بن حميد كه گفت با حضرت صادق7مذاكره نموديم در باب آنچه از ديدن خدا روايت ميكنند و آن را ياد كرديم حضرت فرمود كه نور آفتاب يك جزو از هفتاد جزو از نور كرسى است كه روشنى كرسى هفتاد برابر آفتاب است و نور كرسى‌


صفحه 98

يك جزو از هفتاد جزو از نور عرش است و نور عرش يك جزو از هفتاد جزو از نور حجاب است و نور حجاب جزويست از هفتاد جزو از نور سر پس اگر راستگو باشند در باب ديدن آن جناب گو چشمهاى خود را از نور آفتاب پر كنند در حالى كه ابرى نزد آن نباشد كه حائل باشد.

مترجم گويد كه حجاب و سر هر دو بمعنى پرده است و مراد از آنها معنى حقيقى آنها كه معروف است نيست بلكه مقصود دو مقام از مقامات تجليات نور عظمت پروردگار است.

پدرم رحمه اللَّه گفت كه حديث كرد ما را محمد بن يحيى عطار از احمد بن محمد بن عيسى كه گفت حديث كرد ما را ابن ابى نصر از ابو الحسن حضرت امام رضا7كه فرمود رسول خدا6فرمود كه چون مرا بآسمان بردند جبرئيل7مرا بجانى رسانيد كه هرگز پا در آنجا نگذاشته بود و بآن مكان نرسيده بود بعد از آن پرده از برايم برداشته شد و خداى عز و جل از نور عظمت خود آنقدر كه دوست داشت و خواست بمن نمود.

پدرم رحمه اللَّه گفت كه حديث كرد ما را على بن ابراهيم بن هاشم از پدرش از على بن معبد از عبد اللَّه بن سنان از پدرش كه گفت در نزد حضرت باقر7حضور داشتم كه مردى از خوارج بر آن حضرت داخل شد و عرض كرد كه يا ابا جعفر چه چيز را مى‌پرستى فرمود كه خدا را مى‌پرستم عرض كرد كه او را ديده فرمود كه چشمها او را نديده بوضعى كه ديدها او را مشاهده نمايد يا مشاهده كه ديدن باشد و ليكن دلها او را بحقائق و اركان ايمان ديده و خدا بقياس شناخته نميشود و بحواس او را در نميتوان يافت و بمردم شباهت ندارد بلكه او را بآيات وصف ميكنند و بعلامات او را مى‌شناسند و در حكم خويش ستم نميكند اينست خدا كه خدائى نيست مگر او سنان گفت كه آن مرد خارجى بيرون رفت و ميگفت كه‌اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ‌يعنى خدا داناتر است بموضعى كه پيغام يا پيغام‌هاى خود را در آن قرار ميدهد يعنى آن جناب از همه كس داناتر است و بهتر ميداند كه كى قابليت و صلاحيت دارد كه محل رسالت و شاهد نبوت باشد پس او را برميگزيند و بآن‌


صفحه 99

مخصوص ميسازد پدرم رحمه اللَّه گفت كه حديث كرد ما را سعد بن عبد اللَّه گفت كه حديث كرد ما را احمد بن محمد بن عيسى از احمد بن محمد بن ابى نصر از ابو الحسن موصلى از حضرت صادق7كه فرمود يكى از علماى يهود بخدمت امير المؤمنين7آمد و عرض كرد كه يا امير المؤمنين آيا پروردگارت را ديده در هنگامى كه او را پرستيده حضرت فرمود كه واى بر تو عادت من اين نبوده كه پروردگارى را بپرستم كه او را نديده باشم سائل عرض كرد كه او را چون ديدى و بچه كيفيت بود حضرت فرمود كه واى بر تو چشمها او را نميتواند ديد در مشاهده ديدن يا ديدها و ليكن دلها او را بحقائق ايمان ديده‌اند.

حديث كرد ما را حسين بن احمد بن ادريس از پدرش از احمد بن اسحق كه گفت بحضرت امام على نقى7نوشتم و او را سؤال كردم از ديدن خدا و آنچه مردم در آن ميباشند حضرت در جواب نوشت كه ديدن جائز و ممكن نباشد مادامى كه ميانه بيننده و ديده شده هوائى نباشد كه بينائى در آن نفوذ تواند كرد باينكه شفاف باشد پس هر گاه هواء از بيننده و آنكه ديده ميتواند شد بريده شود ديدن ميسر نشود و در اين توسط هواء و روشنى ميانه اين دو تشابه هر يك از اينها بديگرى باشد كه بايد مانند يك ديگر باشند در احتياج بمتوسط و بودن در سمت و جهت زيرا كه بيننده در هر زمان كه با آنچه ديده مى‌شود مساوى باشند در سببى كى موجب ديدن مى‌شود در ميانه ايشان لازم آيد كه مانند يك ديگر باشند و اعتبار مشابهت مماثلت و مستلزم تشبيه است زيرا كه چاره نيست از اينكه اسباب بمسببات خود متصل باشند و تخلف آنها از يك ديگر ممكن نيست.

حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن يعقوب گفت كه حديث كرد ما را احمد بن ادريس از احمد بن محمد بن عيسى از على بن سيف از محمد بن عبيده كه گفت به ابو الحسن حضرت امام رضا7نوشتم و او را سؤال كردم از ديدن خدا يعنى در آخرت و آنچه سنى و شيعه آن را روايت ميكنند از جواز و عدم آن و از او درخواستم كه اين مطلب را برايم شرح و بيان فرمايد حضرت7


صفحه 100

بخط شريف خود در جواب نوشت كه همه امت اتفاق كرده‌اند بوضعى كه در ميان ايشان تمانعى نيست كه يكى از ايشان ديگرى را منع كند كه معرفتى كه از راه ديدن باشد بديهى است پس هر گاه جائز باشد كه خدا بچشم ديده شود بالبديهه معرفت واقع مى‌شود بعد از آن اين معرفت خالى از اين نيست كه يا ايمان خواهد بود يا ايمان نيست پس اگر اين معرفت كه از روى ديدنست ايمان باشد آن معرفتى كه در دار دنيا از روى اكتساب و استدلال بهمرسيده ايمان نخواهد بود زيرا كه اين معرفت ضد آنست پس در دار دنيا مؤمنى نباشد زيرا كه ايشان خداى تعالى ذكره را نديده‌اند و اگر اين معرفت كه از راه ديدن بهمرسيده ايمان نباشد معرفتى كه از راه استدلال بمرسيده ناچار بايد كه برطرف شود چه محال است كه معرفت بديهى و معرفتى كه حصولش بفكر و استدلال باشد با هم جمع شوند و حال آنكه معرفتى كه باستدلال حاصل شده در معاد زائل نميگردد چه حشر مؤمن بدون ايمان باتفاق كسانى كه بمعاد قائل‌اند باطل است پس آنچه مذكور شد دليل بر آنكه خداى عز ذكره بچشم ديده نميشود زيرا كه چشم و ديدن بآن ميكشاند بسوى آنچه ما آن را وصف كرديم.

حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق رحمه اللَّه گفت كه حديث كرد ما را محمد بن يعقوب كلينى از احمد بن ادريس از محمد بن عبد الجبار از صفوان بن يحيى كه گفت ابو قره محدث از من خواهش كرد كه او را بخدمت حضرت امام رضا7برسانم و بر آن حضرت داخل گردانم من در اين باب از حضرت اذن خواستم و مرا اذن داد بعد از آن ابو قره بخدمت آن حضرت رسيد و او را از حلال و حرام و احكام خدا سؤال نمود تا آنكه سؤال او بتوحيد و خداشناسى رسيد ابو قره عرض كرد كه روايت بما رسيده كه خدا ديدن و سخن گفتن را در ميانه دو پيغمبر قسمت فرموده پس قسمت موسى را سخن گفتن و قسمت محمد را ديدن قرار داده حضرت فرمود كه پس كيست آنكه تبليغ رسالت نموده از جانب خدا بسوى ثقلين از جن و انس كه‌لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماًولَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‌ءٌآيا رساننده محمد نيست ابو قره عرض كرد كه بلى حضرت فرمود كه چگونه مردى مى‌آيد بسوى همه خلائق و ايشان را خبر ميدهد


صفحه 101

كه از جانب خدا آمده است باينكه ايشان را بسوى خدا دعوت ميكند بفرموده خدا ميگويد كه‌لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماًولَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‌ءٌبعد از آن ميگويد كه من او را بچشم خود ديده‌ام و بذات او از روى دانش احاطه كرده‌ام و او بر صورت آدمى است آيا شرم نميكنند كه اين نوع نسبتها بپيغمبر و خدا ميدهند زنادقه نتوانستند كه آن حضرت را متهم كنند باينكه چنين باشد كه از نزد خدا چيزى را بياورد بعد از آن خلاف آن را بياورد از راه ديگر چه از احوال آن حضرت بر هر كه او را شناخته معلوم است كه ساحت معرفتش بغبار اين نوع اتهام آلوده نميگردد و ميتواند كه كلام خبر نباشد بلكه استفهام باشد و معنى آن اين باشد كه آيا زنديقان نتوانستند كه آن حضرت را متهم كنند تا آخر يعنى وجوه اتهام بسيار است چرا اين وجه را كه بطلانش ظاهر و هويدا است برگزيدند ابو قره عرض كرد كه آن جناب مى‌فرمايد كه و لقد راه نزلة اخرى يعنى و هر آيينه بحقيقت كه ديد پيغمبر او را يك بار ديگر حضرت امام رضا7فرمود كه بعد از اين آيه چيزى هست كه دلالت ميكند بر آنكه چه ديده در آنجا كه فرموده‌ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى‌يعنى دروغ نگفت دل آنچه را كه ديد حضرت فرمود كه خدا مى‌فرمايد كه دروغ دل محمد آن چيزى را كه چشمهاى آن حضرت ديد و اين آيه در قرآن مجيد پيش از آيه اوليست نه بعكس چنان كه در اين حديث است و وجه آن اينست كه يا راوى اشتباه كرده يا كاتب غلط نوشته يا در قرآن اهل بيت:چنين است و حضرت فرمود كه خدا بعد از آن بآنچه پيغمبر ديده خبر داده و فرموده كه‌لَقَدْ رَأى‌ مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى‌يعنى هر آينه بحقيقت كه ديد محمد6از نشانهاى پروردگار خويش نشانه بزرگتر يا از نشانهاى بزرگترين او را از حيثيت دلالت بر كمال قدرت حضرت عزت مانند ديدن جبرئيل بصورت اصلى و غير آن كه در تفاسير مذكور است و حضرت فرمود كه پس آيات و نشانهاى خدا غير خدا است چه مضاف و مضاف اليه غير يك ديگراند و حال آنكه خدا فرموده كه‌وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماًيعنى و احاطه نميتوانند نمود بذات خدا از روى علم و دانش پس هر گاه چشمها او را ببيند و احاطه نموده از روى علم و معرفت خدا واقع شود ابو قره عرض كرد كه پس روايتها را تكذيب ميكنى و آنها را بدروغ نسبت ميدهى‌


صفحه 102

حضرت فرمود كه هر گاه روايات با قرآن مخالفت داشته باشد آنها را تكذيب ميكنم با آنچه مسلمانان بر آن اجماع كرده‌اند كه احاطه نميشود باو از روى علم و چشمها او را در نيابند و هيچ چيز مانند او نيست.

پدرم رحمة اللَّه، گفت كه حديث كرد ما را محمد بن يحيى عطار از احمد بن محمد بن عيسى از ابن ابى نجران از عبد اللَّه، بن سنان از حضرت صادق7كه در قول خداى عز و جل‌لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُفرمود كه وهم و خيال او را احاطه نميكند آيا نظر نميكنى بسوى فرموده آن جناب‌قَدْ جاءَكُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ‌يعنى بحقيقت كه آمد شما را بينائيها و آنچه موجب بينائى و دانش شما است از نشانهاى روشن و دلائل ظاهره از جانب پروردگار كه مقصود خدا ديدن بچشمها نيست چه بصيرت و بينائى از براى نفس ناطقه چون بصر و چشم است از براى بدن پس آنكه گفته كه وضوح دلائل بر وجهى است كه گويا قوه باصره آن را ميتواند ديد درست نديده‌فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ‌يعنى پس هر كه بينا شود پس از براى خود او است يعنى منفعت بينائى بخودش عائد گردد و حضرت فرمود كه مقصود خدا ديدن بچشم خويش نيست‌وَ مَنْ عَمِيَ فَعَلَيْهايعنى و هر كه نابينا شود پس بر نفس اوست يعنى ضرر و وبال نابينائى بر آنست و نيز حضرت فرمود كه مقصود خدا كورى چشمها نيست بلكه نابينائى در مقابل بينائى است كه از براى نفس است و فرمود جز اين نيست كه مقصود خدا از آيه اينست كه وهم و خيال باو احاطه نميكند چنان كه ميگويند كه فلانى بينا است بشعر و فلانى بينا است بفقه و فلانى بينا است بدرمها و فلانى بينا است بجامها چه معلوم است كه مراد اين نيست كه ايشان شعر و فقه و درم و جامه را مى‌بينند بلكه مقصود اينست كه در اينها مهارت دارند و احوال اينها را خوب ميدانند و در آن صاحبان سر رشته‌اند و خدا از آن بزرگتر است كه بچشم سر ديده شود و مقصود حضرت اينست كه مرئى نشدن خدا امرى است بديهى كه احتياج ببيان ندارد و رد آن كس كه خلاف آن را گمان كرده ضرورى نيست و اما ادراك آن جناب بوهم و خيال گاهست كه از براى عوام محل شبهه شود و احتمال دارد كه مراد اين باشد كه هر گاه ادراك آن جناب بعقل ميسر نشود بچشم سر بطريق اولى ميسر نخواهد شد.


صفحه 103

حديث كرد ما را محمد بن حسن بن احمد بن وليد «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن حسن صفار گفت كه حديث كرد ما را احمد بن محمد از ابو هاشم جعفرى از ابو الحسن حضرت امام رضا7كه گفت آن حضرت را سؤال كردم از خداى عز و جل كه آيا وصف مى‌شود يعنى روا باشد كه او را وصف كنند و نشان دهند فرمود كه آيا نميتوانى كه قرآن را بخوانى يا آن را نميخوانى عرض كردم بلى ميتوانم يا ميخوانم فرمود آيا فرموده خداى عز و جل را كه‌لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَنميخوانى عرض كردم بلى ميخوانم فرمود كه ابصار را مى‌شناسيد و ميدانيد كه معنى آن چيست عرض كردم بلى مى‌شناسم فرمود كه ابصار چيست عرض كردم كه ابصار عبارت از چشمها است فرمود كه وهمها و خيالها كه در دلها سر ميزند از ديدن چشمها بزرگتر و بيشتر است و آن جناب چنانست كه خيالها او را در نيابند و او خيالها را دريابد و همه را بداند.

حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق رحمة اللَّه گفت كه حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد اللَّه كوفى از آنكه او را ذكر كرده از محمد بن عيسى از داود بن قاسم يعنى ابو هاشم جعفرى كه گفت به ابو جعفر پسر حضرت امام رضا يعنى امام محمد تقى8عرض كردم كه‌لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَفرمود كه اى ابو هاشم خيالها كه در دل سر ميزند از ديدن چشمها باريكتر و وسيعتر است و گاه باشد كه تو بخيال خود سند و هند و شهرهائى را كه در آنها داخل نشده درك ميكنى و نميتوانى كه بچشمت آنها را دريابى و خيالات كه در دل سر ميزند نميتواند كه خدا را دريابد پس حال چشمها چگونه باشد.

حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «رضى» گفت كه حديث كرد ما را محمد بن ابى عبد اللَّه كوفى از محمد بن اسماعيل برمكى از حسين بن حسن از بكر بن صالح از حسين بن سعيد از ابراهيم بن محمد خزاز و محمد بن حسين كه گفتند بر ابو الحسن حضرت امام رضا7داخل شديم و حكايت نموديم از برايش آنچه را كه روايت شده و مشبهه ميگويند كه محمد6پروردگار خود را ديد در هيئات و صورت‌