ایالات متحده اسرائیل و بدتر شدن روابط شخصی او با وزیر خارجه آباابان و سلسله مراتب وزارتخانه
مشخص شد. رابین با روش ساده و بی پرده خود به دنبال هدفهای اولیه اش در ایالات متحده یعنی
تسلیحات و حمایت اقتصادی برای اسرائیل و اطمینان از اینکه ایالات متحده یک بازدارنده اتحاد
شوروی در مدیترانه باقی بماند، بود. رابین احساس می کرد که یک سفیر کبیر باید کمک کند که به سیاست
شکل بدهد نه اینکه فقط دستورات را اجرا نماید. او از نیرنگهای تشریفاتی وزارتخانه انتقاد می کرد. او
اغلب از ابان می گذشت که مستقیماً در مورد موضوعات مهم با نخست وزیر روبرو شود و نخست وزیر به او
به خاطر داشتن درک عمیق سیاستهای آمریکا و فهم خوب روابط اسرائیل ایالات متحده اعتبار می داد.
در ژوئن 1972 رابین با عباراتی به کاندیداهای ریاست جمهوری ایالات متحده رجوع کرد که هیچ
شکی باقی نمی گذاشت که او فکر می کرد، ریچارد نیکسون تا جایی که مربوط به اسرائیل می شود بهترین
رئیس جمهور خواهد بود. ابان حس می کرد که اسرائیل باید خارج از سیاستهای ایالات متحده باقی
بماند. رابین همچنین بعضی اعضای مؤسسه یهودیان آمریکایی را به واسطه امتناع از استفاده از آنها به
عنوان واسطه در رودررویی با دولت آمریکا از خود رنجاند. یک مقام ایالات متحده گفت که رابین
می تواند گاهی اوقات یک S.O.B به نظر آید ولی او یک S.O.B مؤثر می باشد. یک مقام عالی رتبه ایالات
متحده به رابین با نیرومند بودن در مبادلات دو طرفه دیپلماتیک و استاد حقایق بودن اعتبار می دهد، با
استعداد در تحلیل، ماهر در ارائه نظرات و متقاعد کننده در بحث.
قهرمان مهاجرت دسته جمعی
قهرمان مهاجرت دسته جمعی
اسحاق رابین در اول مارس 1922 در اورشلیم متولد شد. او می خواست که یک کشاورز شود.
بنابراین به کالج کادوری که یک مدرسه شبانه روزی کشاورزی است وارد شد. به محض فارغ التحصیل
شدن در سال 1940 رابین یک جایزه بورس از کمیسیونر انگلیسی فلسطین دریافت نمود. بعداً در همان
سال ایگال آلون فرمانده پالماچ (گروه حمله هاگانه، سازمان زیرزمینی یهودی) او را استخدام نمود که به
سازمان ملحق شود. در طول جنگ جهانی دوم جهانی رابین برای انگلیسیها جنگید و در مناطق ویشی
فرانسه در لبنان و سوریه در جنگهایی شرکت کرد.
در 1946 یک بار دیگر با پالماچ او به مدت ششماه به وسیله انگلیسی ها به اتهام قاچاق پناهندگان به
فلسطین زندانی شد. کارهای برجسته او در طول 481946 شامل حملاتی برای آزادی بازداشتیهایی که
به طور غیرقانونی مهاجرت کرده بودند، خیلی از وقایعی را که بعداً لئون اوریس کاراکتر داستانی آری بن
کانن را در کتابش به نام مهاجرت (دسته جمعی یهودیان) توصیف کرد القاء نمود.
در طول جنگ 1948 اعراب اسرائیل رابین فرماندهی یک تیپ که جاده منتهی به اورشلیم را
حفاظت می کرد برعهده داشت. او همچنین افسر اجرائی ستاد برای آلون و بعداً رئیس پالماچ بود. در
زمانی در طول جنگ در نژو، رابین و رئیس جمهور مصر جمال عبدالناصر و بعد یک افسر ارتش ملاقات
کردند و راجع به موقعیت نظامی بحث کردند و ظرف میوه ای را تقسیم نمودند. رابین نماینده ای در
گفتگوهای صلح موقت اعراب و اسرائیل در جزیره رودز در 1949 بود. در آن مناسبت گمان می رود که
اولین باری بود که رابین کراوات می زد.
رابین، جوانترین سرهنگ ارتش اسرائیل به مسئولیت مدرسه آموزش فرماندهان ارتشی گمارده شد،
او همچنین به عنوان رئیس عملیات در ستاد کل ارتش عمل می نمود. پس از حضور در کالج ستاد در
کمبریج انگلستان بین 531952 رابین به عنوان رئیس آموزش نظامی منصوب شد. او به عنوان فرمانده
فرماندهی شمال از 1956 تا 1959 خدمت نمود که در آن موقع او رئیس عملیات ستاد کل شد. او در
1960 قبل از اینکه به اسرائیل بازگردد 2 ماه یک دوره آشنایی با سلاحهای مدرن را در تگزاس گذراند که
پس از آن به قائم مقامی رئیس ستاد منصوب شد. در 1964 رابین به مقام ریاست ستاد نیروهای دفاعی
اسرائیل ترفیع پیدا نمود. او که یک متخصص فنون جنگی با استعداد است مدرنیزه کردن نیروهای دفاعی
اسرائیل را هدایت نمود و استراتژی اساسی که با موفقیت در جنگ 1967 اعراب و اسرائیل به کار گرفته
شد را تهیه نمود.
رابین مردی که بندرت احساسات خود را بروز می دهد عمیقاً به وسیله مسئولیتهایش در 1967 تحت
تأثیر قرار گرفته بود. فشار ناشی از تقاضاهایی که در روزهای سخت پیش از جنگ از او می شد شروع به
ظاهر شدن روی رئیس ستاد کردند: او کم می خوابید و به طور مداوم سیگار می کشید. در 23 می رابین
دیگر قادر به انجام وظایفش نبود (یا به خاطر از حال رفتن و غش کردن که از طرف وایزمن ادعا شد، یا به
خاطر مسمومیت از نیکوتین که به وسیله کارمندان او گزارش شده و یا به خاطر خستگی فوق العاده که به
وسیله خود او قبول شده است و یا مجموعه ای از هر سه) و او از معاون خود خواست که مسئولیت را به
عهده بگیرد. عصر روز بعد رابین فرماندهی را مجدداً از سرگرفت و اعتبار نهائی برای پیروزی اسرائیل در
جنگ ژوئن 1967 به نیروهای نظامی که به وسیله او بنیاد نهاده و هدایت شد داده شده است.
اعتقاد قوی و احتیاط فوق العاده
اعتقاد قوی و احتیاط فوق العاده
شخصیت نخست وزیر به عنوان مجموعه ای از اعتقاد قوی و احتیاط فوق العاده توصیف شده است. او
معروفیتی برای درون گرایی و برای مشاهده یک مشکل به طور دایره وار و برای گرایش به نگران بودن
دارد، ولی برای اقدام به طور مصمم وقتی که تصمیمی گرفته شده است نیز معروف است. رابین که یک فرد
سمج در مورد جزئیات و یک کمال گرای باحافظه ای نظیر دائره المعارف است اصرار دارد وقتیکه متقاعد
می شود که حق با اوست کارها به طریق او انجام شوند و او شخصاً آنها را چنین می بیند (که به طریق او
انجام شوند). در عین حال او حتی از نظر دادن در مورد موضوعاتی که او با آنها آشنا نیست خودداری
می ورزد. رابین در پست جدیدش که تلفن را برای ارتباط ترجیح می دهد، معمولاً در حدود ساعت 7 صبح
به دفترش وارد می شود و یکسره تا ساعت 11 شب کار می کند. رابین که یک درون گراست در اجتماعات
ناراحت است. او در محفلهای اجتماعی کم حرف است و در حرفهای بیهوده مشارکت نمی جوید، اگرچه
در جمع دوستان نزدیک او مرکز توجه، پرحرف و اجتماعی است. وقتی فرزندانش متولد شدند به طوری
که گفته شده، رابین تمام شب را خارج از بیمارستان صبر کرد و خجالت می کشید که وارد شود. او از
تشریفات خوشش نمی آید و پیراهن های یقه باز و سیب خوردن، سمبولهای او به عنوان متصدی ریاست
ستاد شد. رابین از شوخیهای بی مزه متنفر است و مشروبات الکلی نمی خورد. قبلاً یک سیگارکش قهار
بود که تلاش نموده است این عادت را کم کند. او یک عکاس آماتور تربیت شده است و از فیلم های
پرهیجان لذت می برد ولی به ندرت وقت آن را دارد که که فیلم ببیند.
فوراً پس از جنگ 1967 یک دکترای افتخاری از طرف دانشگاه هیبرو به او اعطاء شد. او همچنین 4
درجه افتخاری از مدارس ایالات متحده دریافت کرد. او دوست دارد که شنا کند و تنیس بازی کند. رابین
انگلیسی را بجز مواردی که عصبی است به طور سلیس صحبت می کند.
یک خانواده جنگی (جنگجو)
یک خانواده جنگی (جنگجو)
پدر و مادر رابین در روسیه به دنیا آمدند. پدر او، نهیمیا، قبل از داوطلب شدن برای خدمت در لژیون
یهودیان در فلسطین در زمان جنگ اول جهانی، 15 سال را در ایالات متحده بسر برد. در آنجا او رزا کاهن
دختر یک تاجر ثروتمند چوب را ملاقات کرد و با او ازدواج کرد. هردو آنها در جنبش کارگری یهودیان و
هاگانا فعال بودند. رزا در هاگانا یک فرمانده بود. او که به پرستار رزا معروف بود مقاومت یهودیان را در
طول آشوبهای 1920 اعراب ترغیب نمود و تسلیحاتی به طور قاچاق برای واحدهای دفاع از خود
یهودیان فراهم کرد. او همچنین یکی از بنیانگذاران سیستم بانکی تعاونی بود. اسحاق و خواهرش اغلب به
حال خود تقریباً تا درجه غفلت رها می شدند. ولی با این حال اسحاق مادرش را ستایش می کرد. وقتی او
17 ساله بود مادرش مرد. نهیمیا رابین تا زمان مرگش در سال 1971 با دخترش راشل در کیبوتز مانارا
زندگی کرد.
همسر نخست وزیر، لیه شلاسبرگ نیز در پالماچ فعال بود که او پس از فارغ التحصیل شدن از دبیرستان
در 1974 به آن پیوسته بود. او در آلمان متولد شد و با خانواده اش در 1933 به فلسطین مهاجرت نمود.
خانم رابین که یک برون گرای فعال است ادعا می کند که هرگز برایش اتفاق نیفتاده که برای خود بترسد. در
زمان مأموریت شوهرش به عنوان سفیر کبیر در ایالات متحده، او فعالیتهای سفارت را از ترس وقایع
احتمالی کم نمی کرد. او می گوید به این خاطر که رضایت دادن به تروریستها برای متوقف کردن کارها
"خیلی زیاد است".
خانم رابین که به طور دلپذیری صریح است در پی حمایت برای خواست اتحاد یهودیان و تضمینهای
اسرائیلی در سراسر ایالات متحده مسافرت نموده است. او اصرار دارد که سخنرانیهایش را خودش
بنویسد. خانم رابین که به بازی تنیس علاقه دارد، می گوید تنها سودی که از آموزشهای سخت پالماچ برای
او مانده است، این است که به او کمک می کند در زمین تنیس راحت نفس بکشد. خانم رابین انگلیسی،
آلمانی و فرانسوی سلیسی را صحبت می کند.
خانواده رابین خیلی به هم نزدیک هستند. آنها دو فرزند دارند (یک دختر، دالیا، که بیست و چند سال
دارد و یک پسر یوال که 19 ساله است. دالیا با یک افسر نیروهای دفاعی اسرائیل ازدواج کرده و انتظار
اولین فرزندش را دارد. یوال درست پیش از جنگ 1973 به خدمت نظام وارد شده و گفته می شود که به
خاطر این که به او به جای یک پست در خط مقدم جبهه، پست نگهبانی داده شده خیلی ناراحت بود.
خواهر خانم رابین آویوا با سرتیپ آوراهام یوفه ازدواج کرده است. یوفه که رئیس امور منابع طبیعی از
سال 1964 بوده است در سال 1973 به نمایندگی کنیسه به عنوان عضوی از گروه لیکود انتخاب شد.
کتاب دوازدهم (1)
دخالتهای آمریکا در ایران (2)
دخالتهای آمریکا
در ایران (2)
بسم اللّه الرحمن الرحیم
هرچند که اکنون چهره کریه شیطان بزرگ برای تمام مردم مسلمان و انقلابی ایران چهره ای آشنا است،
بر آن شدیم که به دنبال انتشار اسناد تحلیلی لانه جاسوسی، مربوط به سال 1977 و پیش از آن در «کتاب
شماره 8 اسناد لانه جاسوسی»، تحت عنوان «دخالتهای آمریکا در ایران» دنباله آن اسناد را در کتاب
شماره 12 در دو جلد و تحت همان عنوان منتشر کنیم. امیدواریم که این اسناد که توسط عوامل شیطان
بزرگ تهیه شده اند، وسیله ای باشد برای بهتر شناختن چهره امپریالیسم آمریکا و نقشه های پلیدش.
دانشجویان مسلمان پیرو خط امام
بسم اللّه الرحمن الرحیم
امام خمینی:
... تا قطع تمام وابستگیها به تمام ابرقدرتهای شرق و غرب مبارزات آشتی ناپذیرانه ملت ما علیه
مستکبرین ادامه دارد، همه می دانیم که جهان اسلام در انتظار به ثمر رسیدن کامل انقلاب ما است.
با توجه به نقش آمریکا در سیاستهای مختلفی که در ایران پیاده می شد، برای بررسی چگونگی
برخورد آمریکا با انقلاب اسلامی ایران در هریک از مراحل رشد تا پیروزی، ابتدا باید اهداف آمریکا در
ایران مورد توجه قرار گیرند و کلیه موضعگیریهای آمریکا در قبال انقلاب اسلامی ایران باید در این رابطه
مورد بررسی قرار گیرند. کتاب حاضر تا حدی این مسئله را با توجه به اسنادی که از لانه جاسوسی آمریکا
در تهران به دست آمده اند، مورد بررسی قرار داده است. لازم به تذکر است که اسناد این کتاب عمدتاً «جنبه
تحلیلی» دارند.
بعد از کودتای آمریکایی سال 1332 که شاه بار دیگر در ایران به تخت سلطنت می نشیند و رژیم
پلیسی او بر تمام ارگانهای مملکت سایه می گستراند و چنان اختناقی بر کشور حاکم می کند که خود و
اربابش امکان هیچ گونه حرکتی از جانب ملت مسلمان ایران را نمی دهند، محیطی به وجود می آید که
آمریکا به راحتی می تواند در آن به اهدافش که عمدتاً شامل دسترسی به منابع اقتصادی و به ویژه نفت برای
خود و دوستان اروپاییش و استمرار دسترسی به بازار در حال توسعه ایران می باشند، برسد؛ و در این بین
اهدافی نظامی مانند حق پرواز بر فراز ایران و دسترسی به بنادر ایران برای کشتیهای نیروی دریایی آمریکا
را که در جهت بسط سلطه نظامی و سیاسیش در منطقه است را نیز دنبال می کند و در این راه شاه را به عنوان
بهترین مهره داخلی برای رسیدن به این اهداف می داند و اذعان می دارد که شاه از عهده حفاظت منافع
اصلی امنیتی آمریکا در ایران برمی آید و بدین منظور آمریکا حتی حاضر است با وجود اختلاف مواضعی
که با شاه دارد (بر سر قیمت گذاری نفت) از شاه و برنامه های اصلاحی او که منتهی به شرایط اساسی
دنبال گیری اهداف آمریکا می باشد، به عنوان الگوی قدرت و سمبل وحدت ملی دفاع کند.
(سند شماره 1)
امپریالیسم آمریکا در هر زمانی برای رسیدن به این اهداف کلی خود سیاستی مناسب با زمان اختیار
می کرده است. چنانچه بعد از درگیریهای نظامی آمریکا و شکست فاحش آنها در جنگ ویتنام و در نتیجه
بدنام شدن آمریکا در خارج و مورد اعتراض واقع شدن دست اندرکاران حکومت آمریکا در داخل کشور
خود، گردانندگان امپریالیسم آمریکا که دیگر نمی توانستند با قدرت نظامی حاکمیت خود را بر کشورهای
مختلف اعمال کنند، ساز دیگری کوک کرده و چهره کریه خود را در زیر پوششی زیبا به نام دفاع از حقوق
بشر پنهان کردند. مسلم است که تغییر موضعگیریهای آنها در جهان بر روی موضعگیریهای ایادی آنها،
منجمله شاه، تأثیر فراوان داشت. چنانچه اجرای برنامه حقوق بشر را «ظریفترین جنبه روابطشان با ایران»
می دانستند (سند شماره 5) و برای این کار نه تنها از راه صحبت با مقامات ایرانی و به ویژه شاه وارد
می شدند، بلکه گاهی به صورت مخفی و به شکل یک سازمان حقوق بشر به ظاهر ایرانی وارد عمل شده و
پیشنهادهای مردم فریبی را ارائه می دادند. چنانچه سولیوان، جاسوس آمریکایی چنین می گوید: «یک راه
مؤثرتری که من برای درافتادن با این مسئله پیدا کرده ام این است که از طریق میانجیگری یک سازمان
خصوصی غیردولتی کار کنیم. یک نماینده برجسته آن سازمان که نسبت به پیشنهادات من تأثیرپذیر است
به نام خودش طرحهایی برای اصلاح حقوق بشر به مقامات ایرانی ارائه می دهد. البته با وجود اینکه او در
مورد تاکتیکهایش با من مشورت می کند ولی خودش مسئولیت تمام پیشنهاداتش را به عهده می گیرد. به
این وسیله ایرانیها می توانند و توانسته اند که اجرای حقوق بشر را توسعه دهند بدون اینکه اینجا نشان داده
شود که آنها توسط یک دولت خارجی، اگرچه دوست، به این لاف زدنها پرداخته اند.» (سند شماره 5)
با پیاده شدن سیاست آمریکایی حقوق بشر در ایران با این هدف که چهره آمریکا و ایادی داخلیش در
زیر این ماسک پر زرق و برق پوشانده شود، اینها به خیال خودشان نه تنها مشروعیتی برای رژیم عامل
امپریالیسم کسب می کنند، بلکه می خواهند بدین وسیله جلوی ایجاد هرگونه هسته حرکت انقلابی را
بگیرند و حتی بعد از قیام مردم مسلمان قم در 19 دی ماه 1356 نیز اینها خیال می کنند که با ادامه این
سیاست احتمال سازماندهی دوباره مردم مسلمان توسط رهبران مذهبی و ترتیب دادن تظاهرات دیگری
وجود ندارد، ولی به این نکته پی می برند که باید بر روی مسئله جدایی انقلابیون مسلمان از سیاستمداران
سازشکار تکیه داشته باشند و به همین دلیل نه تنها در تحلیل هایشان از این مسئله صحبت می کنند، بلکه
در عمل سعی در جدا نگهداشتن رهبران مذهبی خواستار تغییرات اساسی، از غیر مذهبیون طرفدار
مدرنیزه شدن بودند. (سند شماره 6) مسلم است که افرادی که می توانستند در داخل ایران در جهت آمریکا
کار کنند نمی توانستند از گروه اول یعنی روحانیون، باشند. به همین جهت آمریکای جنایتکار بر روی
حرکتی که آشکارا برای منزوی کردن روحانیت بیدار و مبارز و محو اسلام به طور منظم در ایران
طرحریزی شده بود صحه می گذارد و آن را به عنوان یک عمل دلسوزانه و مفید معرفی می کند (سند شماره
6 در ظرف 15 سال). بنابراین در این زمان امید امپریالیسم به گروه دوم یعنی غیرمذهبیون طرفدار مدرنیزه
شدن و نیز جناح میانه رو و به ظاهر مذهبی است تا با حرکت دقیق در خط آمریکا بتوانند شاه و از آن مهمتر
موقعیت استراتژیک و نفت ایران را برای آمریکا حفظ کنند و قابل توجه است که برای تکمیل این حرکت،
این جاسوس کهنه کار، فعالیت گروهی را که او آنها را مارکسیست اسلامی می نامد، لازم می داند: «به
هرحال مشکل بتوان پیش بینی کرد که وضع موجود تا چه حد قابل دوام است مگر این که زمانی برسد که
آیت اللّه های مترقی قادر به اعمال نفوذ باشند و این نفوذ را به طرزی دقیق و اکید روی مقلدین خود از طریق
وضع مقررات سخت پیاده کنند و این مسئله به خاطر تجارب گذشته محتمل به نظر می رسد، خصوصاً اگر
این وسط مارکسیستهای اسلامی آب را گل آلود کنند.» (سند شماره 6) همان طور که دیدیم پیش بینی
آمریکا در مورد این گروه صحیح بود و برق سیاستهای عوام فریبانه حقوق بشر چشم گروهی که در ایران
همواره از ناآگاهی مردم می نالیدند را خیره کرده بود. به طوری که حتی بعضی معتقد بودند که می توان با
واسطه قرار دادن آمریکا، شاه را به برآوردن خواستهای آزادیخواهانه شان وادار کنند !! امری که به گفته
عامل سرسپرده CIA، «سولیوان»، آمریکا یا نمی خواهد و یا در بعضی موارد نمی تواند انجام دهد! (سند
شماره 8: اگر عناصر مخالف همان طور که بسیاری از افراطیون...).
آن طور که پیدا بود و قبلاً نیز ذکر شد، آمریکا اوائل و حتی بعد از قیام مردم مسلمان قم، به این حرکت
اسلامی بهایی نمی داده است و نه تنها این حرکت را چیزی نمی شمارد بلکه احتمال حرکت مشابه دیگری را
نداده و به فکرش نمی رسد که انقلابی در حال تکوین است، بلکه آن را حادثه ای می داند که برای شاه قابل
کنترل بوده و می توان جلوی حرکات مشابه را با قدرت کامل گرفت. ولی پس از چندی با ادامه حرکت
مردم قم در تبریز و دیگر شهرهای ایران، به فکر بررسی حرکت می افتد و برای این کار ابتدا رهبری آن را
مورد مطالعه قرار می دهد تا شاید بتواند از این راه یا انقلاب را از بین برده و یا آن را از مسیر اصلی منحرف
سازد. طبق تحلیل آنها ثبات داخلی ایران توسط اتحاد نیروهای محافظه کار مذهبی و نخبگان متجدد
رژیم پهلوی تأمین می شد و هر شکافی بین این دو گروه جداً به عدم ثبات داخلی منتهی شده و شرایطی به
وجود می آمد که جناح قدیمی مخالف سلطنت و جبهه ملی از آن استفاده نمایند و برداشت آنها از رهبری
جنبش نیز چنین است که: «خمینی در عراق نشسته و یک جریان افراطی به راه انداخته است و رهبران
محافظه کار سودمند تشخیص داده اند که با وی همراه شوند، گرچه انگیزه آنها متفاوت است. این رهبران
بیشتر می خواهند تا توجهات را به شکایاتشان جلب کنند و به همین دلیل تا وقتی که دولت توجه کمی به
آنان می نمود، آنها دلیلی برای خودداری از حمایت از خمینی نداشتند!!»(1)
آنچه مهم است این است که تا این مراحل هنوز روی شاه به عنوان بهترین حامی منافع آمریکا در ایران
حساب می شد، بنابراین هرگونه برنامه ای در قالب سلطنت شاه ریخته می شد، زیرا شاه را «مناسبترین فرد
برای رهبری مردم به سوی یک سیستم دمکراتیک تر» (سند شماره 48) و سلطنت را مهمترین نهاد
اجتماعی ایران می دانستند و می خواستند زمینه را به شکلی آماده کنند که شاه، دور از دسترس مردم و با
چهره ای دمکراتیک خدمت به آمریکا را ادامه دهد. ولی آمریکا همزمان با پشتیبانی از شاه سعی در
استفاده از اختلاف نظر بین افرادی داشت که در رهبری انقلاب نقش مؤثری داشتند، و می خواست که
شخص محافظه کار، مذهبی یا غیرمذهبی را به عنوان رهبر انقلاب به مردم معرفی کند: «میانه روهایی مانند
آیت اللّه شریعتمداری در این زمان خودشان را برای مخالفت آشکارا با خمینی توانا نمی بینند. اگرچه به
1- از همین اختلاف انگیزه ها می توان ریشه های مخالفتهای جناح محافظهکار (مذهبی یا غیرمذهبی) با خط اصیل انقلاب یعنی همان رهبری سازش ناپذیر امام را شناخت.