بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 74

بوده و انگلیس را عالی صحبت می کند. پرایور ترتیبی داد تا وی بتواند با ری ویکرز همسر خبرنگار وال استریت جورنال به طور خصوصی گفتگو نماید. به قرار اطلاع خانم ویکرز در پایان این ملاقات از اینکه این زن تحصیلکرده غرب خود را وقف نهضت اسلامی کرده و مشتاق است تا نقش زن در فرهنگ اسلامی را بپذیرد بسیار شگفت زده شد. (اظهارنظر: لازم به ذکر است که در نهضت اسلامی مشارکت عظیمی هم از لحاظ تعداد و هم از لحاظ اشتیاق به زنان وارد شده است. پایان اظهارنظر.)

5- پرایور خاطرنشان کرد که آیت الله طالقانی به دلیل اینکه تنها آیت اللهی است که به شکنجه ساواک محکوم شده و یک استاد دانشگاه است که توانست فلسفه سیاسی و اجتماعی اسلام را برای بسیاری از دانشجویان از احترام روشنفکرانه ای برخوردار نماید دارای ارزش و اعتبار خاصی می باشد. شکنجه های طالقانی (که ما معتقدیم گزارش شده اند اما بایستی به این نکته نیز توجه داشت که شیوع دائمی چنین اخباری در مورد ایشان و بسیاری از افراد دیگر عمدتاً به این علت است که جوّ مربوط به آنها همچنان گرم نگهداشته شود) ظاهراً عبارت بودند از: اجبار در مشاهده شکنجه شدن دخترش، ادرار کردن مأموران ساواک بر روی وی در هنگام نماز خواندن (یکی از منابع گفت شخص ثابتی این کار را می کرد)، اجبار به شنیدن ناله های جوانانی که در سلولهای مجاور ایشان شکنجه می شدند. یک منبع دیگر (دکتر صاحب الزمانی) می گوید طالقانی از اوایل سالهای 1940 یعنی قبل از سایر رهبران امروز نهضت اسلامی از جمله خمینی با کمونیستها در حال مبارزه بوده است.

6- پرایور در مورد تفاوتهای بین دیدگاههای مسیحیت و اسلام (حداقل تشیع) در مورد شهادت توضیح داد: شهید مسیحی بدون هیچ مقاومتی به دست دشمنان عقیدتی خود و به دلیل عقیده اش کشته می شود. مسلمان می تواند به دست مسلمان دیگری هم شهید شود مشروط بر اینکه تقریباً هر دلیلی که برای جنگیدن دارد توسط رهبر مذهبی خود به عنوان دفاع از عقیده پذیرفته شود و اعتقادات اسلامی به عنوان یک روش کامل (اخلاقی- اجتماعی، سیاسی) برای نوعی از زندگی پذیرفته شده است. (نظریه: ما در مورد اینکه این نظریه ممکن است تا اندازه ای برداشت معامله گرانه تشیع از شهادت در اسلام باشد تردید داریم) پرایور برای نشان دادن انعطاف پذیری در این نوع طرز تفکر، قضیه مربوط به دکتر نجات اللهی را بازگو نمود. وی یک استاد دانشگاه بود که چند ماه قبل هنگامی که از بالکن وزارت علوم و آموزش عالی بیرون آمده بود مورد هدف قرار گرفته و کشته شد. آنچه که برای بسیاری از افرادی که به وی احترام می گذارند نمی دانند این است که او یک یهودی بوده است. اولیای این استاد پس از غلبه بر ترس خود سراغ آیت الله طالقانی رفته و توضیح دادند که این استاد یک یهودی بوده و درخواست نمودند که در صورت امکان جسد وی را تحویل گیرند. طالقانی بلادرنگ موافقت کرده و گماشتگان خود را برای یافتن محلی که جسد نگهداری می شود اعزام کرد و سپس نماینده ای نزد خاخام اعظم فرستاد تا مقدمات بازگرداندن جنازه را فراهم کنند. خاخام پاسخ


صفحه 75

داده بود که «نه شما آن را بگیرید. وی هدیه ما به اهداف (انقلاب- م) می باشد.» طالقانی موضوع را به خمینی اطلاع می دهد و وی عمیقاً تحت تأثیر قرار گرفته و «دسته گل بزرگی» برای خانواده نجات اللهی ارسال نمودند. بدین ترتیب نجات اللهی یک شهید ماند و نهضت در نظر دارد پس از کسب پیروزی دانشگاه فنی آریامهر را به نام ایشان کند. (ما تاکنون تأیید این خبر را از طریق منابع خود در نهضت مذهبی ایران به دست آورده ایم.) پرایور افزود که حداقل دو ارمنی «[به قول مسلمانان] شهید» نیز می شناسد و خاطرنشان نمود که نشریات روزانه ای که توسط روزنامه های اصلی منتشر می شود با چاپ دهها آگهی پرشور و حرارت تسلیت نیز به حفظ پویایی روحیه نهضت اسلامی کمک می کنند. در بسیاری از قسمتهای شهر دیوارها با پوسترهایی به عنوان احترام به شهدای مختلف پر شده است.

7- پرایور دریافته است که کیفیتهای لازم برای یک آیت الله عبارتند از: زهد، تیزهوشی و روحانیت شخصی. اینها خصوصیاتی هستند که برای یک رهبر مذهبی احترام می آورند و به مردم نشان می دهد که مشکلاتشان را نزد او ببرند. (تذکر: یک بازاری سرشناس در گفتگوی جداگانه ای به کارمند سفارت گفت هنگامی که یک رهبرمذهبی به داشتن چنین ویژگی هایی مشهور شود تجار بیشتر و بیشتری و همچنین «مردم» وی را به عنوان رهبر خود قبول می کنند و اعانات خود را به او می دهند. رهبر مذهبی این پولها را در راههای خوب و به منظور تأمین طلاب مدارس علمی خود مصرف می کند. هنگامی که درآمدهای وی از راه این اعانات به اندازه ای زیاد شود که وی بتواند تعداد قابل توجهی طلبه را تأمین نماید احتمالاً یک آیت الله خواهد شد. بازاری ها این روش را «تنها شیوه رأی گیری صادقانه در ایران» می دانند. شخص ممکن است در مورد رابطه آزادی و صداقت مسئله دار شود با این حال اخبار متعددی دریافت کرده ایم مبنی بر اینکه «جمع کنندگان» اعانات برای خمینی در طول چند سال گذشته مبالغ فوق العاده زیادی پول از بازارهای مهم گرفته و به خمینی داده اند. آنها به افرادی که پولشان را جمع می کنند رسید می دهند و گفته می شود که این رسیدها از نظر دارندگان آن بسیار محترم می باشد. آیا چنین کاری می تواند نظام مالیاتی در اسلام را به صورت تقریبی نشان دهد؟)

8- پرایور متوجه شده که اکثر یا تقریباً تمامی آیت الله ها مصداق بارز چنین خصوصیت هایی بوده اند اما در عین حال ملاهای معمولی چنین خصوصیاتی ندارند. بر عکس افکار عمومی به طور کلی این افراد را رفاه طلب، کوته فکر و مسلماً مادی گرا می دانند. البته در گذشته درصد عمده ای از کدخداهای روستاها ملا بوده و این کدخداها از لحاظ سنتی اختیار قضاوت در مناقشات معمولی روستائیان را داشته اند. بر اساس دیدگاه پرایور یکی از مهم ترین و محبوب ترین اصلاحات شاهانه ایجاد دادگاههای محلی («خانه عدل») بود تا وظایف ملاها را به عهده بگیرند (ملاها می گویند وظایف را غصب کرده اند.) (وکلای مخالف نیز به این اصلاحات حمله می کنند.)

9- تئوریهای توطئه فراماسونها: کارمندان سفارت حجم تعجب آوری از این نوع اخبار را از


صفحه 76

رابطینی که در اینجا از ارتباطات نسبتاً قدرتمند برخوردارند و از مسئولین نسبتاً روشنفکر می شنوند. افراطی ترین تئوری در این زمینه به شرح زیر است: فراماسونها عوامل انگلیسی هستند که از زمان خاتمه جنگ جهانی دوم تاکنون دولتهای ایران را به طور کلی اداره می کرده اند. آنها شامل افرادی نظیر هویدا، شریف امامی، علم و اکثر «سیاستمداران» برجسته ایران طی 25 سال اخیر می باشند. بعضی می گویند شاه فراماسون اعظم است و سایرین وی را به طور مؤکد مستثنی می دانند. آنهایی که شاه را از فراماسونها جدا می دانند بحران فعلی را به صورت توطئه فراماسونهای عامل انگلیس و توده ای های عامل شوروی به منظور حذف نفوذ آمریکا در ایران تجسم می کنند. وحی منزل این فیلسوفهای سیاسی سه جلد کتاب چاپ شده برادر پرویز رائین در آسوشیتدپرس تحت عنوان فراماسونها در ایران، می باشد. کارمند سفارت در مقابل سخنان پرایور و سایر رابطین با اظهار تعجب گفت ممکن است چنین ایده هایی جدی تلقی شوند. پرایور خاطرنشان نمود در حالی که این تئوری های توطئه گرانه ممکن است نامعقول باشد ولی مبانی آنها این است که نهضت ماسیونهای قابل توجهی وجود دارد که بسیاری از افراد سرشناس را به عنوان عضو در خود پذیرفته اند. یک ماسیونر آمریکایی نقش مهمی در احیای فراماسیون در طی سالهای 1930 داشته است اما پس از جنگ جهانی دوم انگلیسی های مقیم ایران در برپایی مجدد آن نقش داشته اند. وی گفت یک دیدگاه مشترک این است که شاه و انورسادات رئیس جمهور مصر هر دو فراماسیون هستند و مبنای دوستی گرم و نامقدس آنها همین موضوع است. منابع ایرانی نزدیک به شریف امامی تأیید می کنند که شریف امامی در واقع رهبر فراموسیون در ایران بوده و هفت لژ فراماسیونی بزرگ در تهران وجود که بسیاری از افراد سرشناس در آن عضو هستند. وی گفت کتاب رائین بسیاری را از قلم انداخته و نام افراد بسیاری را نیز اشتباهاً به عنوان فراماسیون ذکر کرده است. منبع گفت ایده ای که در بین فراماسیونها رواج دارد این است که بحران فعلی توسط آمریکاییها طراحی شده تا از شر شاه خلاصی یافته و نهضت اسلامی را به عنوان سدی در مقابل کمونیسم جایگزین آن نماید. این یادداشت پایانی در مورد فراماسونها به این دلیل گزارش گردید که رابطه افکار بعضی از مخالفین را با ایده مداخله خارجیان از طریق گروههای مذهبی یا نیمه مذهبی (که ممکن است فراماسونها باشند) نشان می دهد. سولیوان

نامه کنسول ایالات متحده در تبریز به سفارت

سند شماره 50

محرمانه11 فوریه 1979 22 بهمن 1357

تبریز ایران

موضوع: نامه کنسول ایالات متحده در تبریز به سفارت

مسیر امور در این جا به سمتی می روند که دیگر تبریزی وجود نخواهد داشت که من در آنجا کنسول باشم. زد و خورد در این جا از عصر دیروز به طور مداوم در جریان بوده و این


صفحه 77

بدان معنی است که همه آن چیزی که کسی می تواند از خارج بشنود تیراندازی و فریادهای گاه و بیگاه و صدای دویدن مردم است. تانکها به آنچه که صداهای عادی به شمار می روند گاهگاهی قطع و وصل موقتی می دهند، ولی علیرغم انطباق سمعی با جنگی که در شهر جریان دارد 24 ساعت جنگ بدون وقفه حتی برای من نیز کافی است. شهر بار دیگر در آتش می سوزد که شاید تا اندازه ای شگفت آور باشد زیرا در واقع به نظر می رسید که پس از آتش سوزی بار قبل چیزی برای سوختن باقی نمانده باشد. آیا آن آتش سوزی، چند روز قبل بود یا چند هفته قبل؟ دیگر نمی توانم چیزی را به خاطر بیاورم.

هنگامی که من حدود نیم ساعت قبل از داخل ساختمان به باغ پشت ساختمان آمدم، شش فقره آتش سوزی را شمردم. از جایی که من الآن نشسته ام و به طرف جلوی کنسولگری نگاه می کنم هاله ای از دود همه جا را فرا گرفته است. لازم به گفتن نیست که مردم در اینجا وضعیت روحی خوبی ندارند. آخرین نفری که تلفنی صحبت کرد (حدود نیم ساعت قبل) بغض گلویش را گرفت و گویی تلفن را زمین گذاشت. من در حال حاضر حالم خوب است، زیرا سی سرباز در اطراف ساختمان هستند، ولی هنوز روشن نیست که اینها چه مدت در اینجا خواهند ماند.

در تهران ارتش به سمت نیروی هوایی روی آورده است و آنها سرگرم کشتن یکدیگر هستند. اکنون وقت مناسبی نیست که هر کس هر یونیفورمی که می خواهد بپوشد و من کاملاً درک میکنم اگر همه آنها یونیفورم خود را به یک سو پرتاب کنند و به جستجوی خانواده هایشان بروند. وقتی که آن حادثه قابل پیش بینی رخ دهد، شما باور خواهید کرد من آن کسی نیستم که بخواهم نامم به عنوان فردی با افکار بزرگ، با مرمر در سرسرای وزارت امور خارجه ثبت شود.

روز گذشته فرمانده محل به دیدن من در خانه آمد و هنگام صرف فنجان چای (او به علت زخم معده مشروب نمی نوشد) به من گفت که رولور را به کمرم ببندم، زیرا او نمی تواند همه چیز را تضمین کند. دانش من درباره سلاحها به طور اعم و رولورم به طور اخص، از دانستن طرز به کار بردن آنها و یا آن فراتر نمی رود، بنابراین یک نوع حالت مکث و درنگی به من دست داد. یکی از این روزها تصور می کنم ناگزیر خواهم بود با این رولور تیراندازی کنم. فقط به این علت که ببینم گلوله ها چگونه خارج می شوند، ولی ترجیح می دهم شانس خود را با فرار آزمایش کنم.

امید است که اوضاع به چنین مرحله ای نکشد زیرا دویدن هرگز بهترین ورزش من نبوده است.

در ضمن در حالی که این اوضاع مغشوش در اطراف ما در جریان است، بعضی از کارگران ما مرتکب اشتباه آمدن به کنسولگری شده اند، بنابراین من هم از آنها خواستم تا لوازم روشنایی جدید را در سرسرای اصلی نصب کنند. اگر این لوازم خرد شود لااقل من چند روزی از آنها


صفحه 78

برخوردار خواهم بود.

یک روز و اندی بعد...

من نمی دانم امروز چه روزی است و کسی هم نیست که از او بپرسم هر چند تفاوت چندانی ندارد زیرا ایران و تبریز در چنان وضعی هستند که دانستن زمان مطلقاً اهمیت ندارد. روز گذشته چند هزار نفر به کنسولگری آمده و خواستار آن شدند که آرم ایالات متحده بر سر در اصلی (که در حدود یک تن وزن دارد) برچیده شود. سپس موقعی که این کار مختصر انجام گرفت (این کار توسط جمعی از کارگران انجام شد که بدون شک کارهای مشابهی را نیز انجام داده اند؟ زیرا مهارت حرفه ای در انجام آن را نشان دادند.) آنها خواستند که نشان روی در اصلی دفتر برچیده شود. از این دستور هم متابعت شد. آن گاه خواستار شدند که کنسول به آنها تحویل داده شود. سربازان در این مرحله تقاضای آنها را رد کردند. لازم به گفتن نیست که تأسف من از این که این دو آرم را از دست داده بودم به علت این امر که خودم به جمعیت تحویل داده نشدم، تسکین یافت.

سربازان این جا (حدود 30 نفر) اوایل بامداد امروز از سوی ژنرال محلی، که به حکومت خمینی روی آورده است، دستور گرفتند که بروند و فرمانده آنها خیلی هم دلش می خواست بدون کلمه ای فرار کند، ولی گروهی از سربازان که من با آنها دوست شده بودم از اطاعت فرمان او، تا زمانی که در وضع امنی قرار گرفتم و لوازم شخصی و اسناد اداری را جمع آوری کردم، سرپیچی کردند. در واقع یک مسابقه داد و فریاد بین فرمانده و سربازان صورت گرفت و سرانجام تعدادی از آنها مرا در یک جیپ گذاشتند و ما به پایگاه به سراغ ژنرال مسئول امور رفتیم. من تصور می کنم ژنرال نیز از شور و هیجان سربازان نسبت به من مانند هر چیز دیگری تحت تأثیر قرار گرفته بود. (لازم به گفتن نیست که آنها بیشتر کرد بودند) و او به سربازان گفت که می توانند تا زمانی که بستن بارم را تمام کنم، با من بمانند.

ما از میان یک صحنه کاملاً وحشیانه به کنسولگری بازگشتیم. شهر پس از این همه روز جنگ خیابانی در وضع وحشتناکی است، و زمان تصفیه حسابهای خصوصی پیش روی ما است. دو مقام سابق دولت در این جا در یک خیابان اصلی، بامداد امروز به درخت آویزان شده بودند و دیگران نیز سرگرم سوزاندن خانه های آنها بودند. زمانی که من همه چیز را بسته بندی کردم، «سربازانی» از کمیته تبریز (یعنی غیرنظامیان بسیار جوان با ادعای مأمور پلیس بودن) فرا رسیدند.

کنسولگری به عنوان محلی که نباید غارت یا سوزانده شود، تحت قرق مذهبی قرار گرفت و این امری است که من دلم می خواست در اداره تشریفات مورد بحث قرار دهند. غارتگران سرخورده و ولگردها از آن زمان به بعد به دروازه اصلی می آمدند و اعلامیه را می خواندند و راه خودشان را کشیده و می رفتند، شاید به این تصور که روز دیگری بازگردند. در ضمن بعضی از دوستان من در این جا برای رفاه من فعالانه سرگرم چانه زدن هستند شاید چیزهای


صفحه 79

مهمتر دیگری نیز برای من فراهم کنند، و ظرف چند دقیقه قرار است من تلفنی با کمیته روحانیون در شهر تماس بگیرم تا ببینم چه تصمیمی گرفته شده است.

در هیچ جایی در آئین نامه امور خارجه یک چنین پیام تلفنی تشریح نشده است. «هلو من کنسول آمریکا هستم، ببخشید از این که مزاحم می شوم ولی می خواستم بدانم که آیا تصمیم بر این گرفته اید که من دشمن مردم هستم و یا این که ترجیح می دهید که من کنسولگری را باز کنم و امور چند هزار تبریزی را که میل دارند موقتاً برای تسکین اعصابشان به لاس وگاس عزیمت کنند سر و سامان دهم». من در انتظار تلفن نیستم و دلم می خواست که در حال حاضر خودم نیز در لاس و گاس یا دیسنی لند بودم.

(توجه: مراتب فوق از یک یادداشت روزانه حوادث که من شروع به نگهداشتن آن کرده بودم اقتباس شده است ولی همه صفحات قبل و بعد هنگامی که کنسولگری به تاراج رفت ناپدید شد.)

هنگامی که به گذشته نگاه می کنم پی می برم که حوادث تشریح شده بایستی در روز 13 فوریه روی داده باشند زیرا «پاسداران اسلامی» تازه چند ساعتی بود که در محوطه اقامت داشتند که در تلویزیون اعلام شد زندان شهر آتش گرفته و داوطلبان فوق العاده «برای نجات جان زندانیان» مورد نیاز هستند.

چهار آمریکایی در زندان بودند که من از اوایل تابستان آنها را ملاقات می کردم (جان بورچیل، پت تیارت، لروی کولیر و تام اسمیت) و با رؤیاهای وحشتناکی که در مخیله من می گذشت، کتی به تن کردم و از دروازه اصلی بیرون جستم که در آن لحظه یک اتومبیل متوقف شد و دو نفر از آنها از اتومبیل خارج شدند. این دو شهروند آمریکایی که همچنان پیژامه های زندان را به تن داشتند همراه با دو زندانی سابق آلمان غربی بودند. آنها به من اطمینان دادند که دو آمریکایی دیگر (همراه با یک استرالیایی و یک اتریشی) به زودی خواهند رسید. نتیجه این شد که آنها بعداً تلفن کردند و روز بعد با یک عضو «کمیته» که در خانه او اقامت داشتند در محل کنسولگری حاضر شدند. با توجه به بوروکراسی ایرانی از من تقاضا شد که برای هر هشت نفر آنها «قبض رسیدی» امضاء کرده و مهر بزنم.

زندانیان در جریان حمله و آتش سوزی از خارج و شورش از داخل زندان سرگذشت وحشتناکی داشته و پس از چند ساعت تیراندازی و هرج و مرج عمومی سرانجام از روی دیوار به خارج راه یافته بودند. لازم به گفتن نیست که عده زیادی از مردم خارج از زندان در انتظار بودند تا به آنها کمک کنند. معذالک ورود آنها به کنسولگری هم زمان با افزایش شدت زد و خوردهای خیابانی بود و آنها به جای آن که در یک خانه آسوده با تختخواب بخوابند، ناگزیر بر روی کف یک زیرزمین خوابیدند (زیرا اتاقهای خواب در معرض تیراندازی قرار گرفته بود).

شب دوم اقامت آنها، شهر در یک وضعیت جنگی علنی قرار گرفته بود. فرمانده ارتش


صفحه 80

حکومت نظامی سابق تبریز، یعنی ژنرال بیدآبادی، رسماً رژیم بازرگان را پذیرفته بود، ولی پس از دو یا سه روز هرج و مرج وسیع در شهر، توده ای از جمعیت پایگاه را مورد هجوم قرار دادند و زرادخانه را به تاراج بردند به طوری که چندین هزار تفنگ به دست یک جمعیت مملو از احساسات افتاد.

اگر هرج و مرج را بتوان اندازه گرفت باید گفت که این هرج و مرج پس از انحلال ارتش و پراکنده شدن سربازان به بالاترین اوج خود رسید. عصر روزی که پایگاه سقوط کرد، شماره شلیکها را در دقیقه می شمردیم. 47 شلیک در یک زمان شصت ثانیه ای و این طور که معلوم شد، آن دقیقه یک دقیقه نسبتاً عادی در شهر بود.

ظهور قارچ مانند گروههای رقیب هشیار که از لحاظ نظری مسئول حفظ نظم بودند به فروریختن نظم در تبریز کمک کردند. مأمورین پلیس و ساواک تحت تعقیب قرار می گرفتند. دشمنان قدیمی می کوشیدند انتقام بگیرند. دو گروه «کمیته» (یکی تحت ریاست آیت الله قاضی طباطبایی و دیگری تحت رهبری ملائی بنام بنابی) می کوشیدند هر یک بر دیگری تفوق یابند، چندین نبرد حاد در کلانتریهای مختلف و بیمارستان و دانشگاه و ایستگاه تلویزیون در جریان بود و همچنین توده های انتقام جوی مجازاتگر به مقیاس کامل سرگرم عملیات بودند (12 مأمور پلیس و ساواک و دیگران در یک دوران دوروزه از درختها بدار آویزان شده بودند.)

همچنین سیستم مخابراتی از هم پاشیده شده بود، مأمورین سابق و گروه کثیری از دیگران از خانه ای به خانه دیگر حرکت می کردند و در جستجوی یک محل «امن» برای گذراندن شب بودند. تلفنها را یا جواب نمی دادند و یا خطوط قطع می شدند و تماس گرفتن با هر کسی که حداقل برای آن روز مسئول امنیت بود، را تقریباً غیرممکن می ساختند. پاسداران غیرنظامی (کمیته) کنسولگری گاه ظاهر می شدند و پس از آن ناپدید می گردیدند و صراحتاً مدعی بودند که از ماندن در آنجا هراسناکند.

در جریان شب 15 فوریه هیچ کدام از پاسداران کمیته در محل کنسولگری حاضر نشدند و پاسداران نیروی هوایی ایران که در محوطه کنسولگری حاضر نشدند و پاسداران نیروی هوایی ایران که در محوطه خارج کنسولگری سرگرم گشت بودند نیز ناپدید شدند. من کوشیدم که به ستاد کمیته و منزل آیت الله قاضی طباطبایی و دفتر ژنرال ایمانیان تلفن کنم ولی علیرغم وعده ها و اطمینان دادنها از همه جوانب، موفقیتی برای به دست آوردن یک نیروی پاسدار کسب نکردم. نگهبانان پست شب خودم که دو نفر بودند (دو مستخدم قراردادی غیرمسلح) سرکار آمدند و با توجه به وضع خیابانها و موقعیت خانه (که در گوشه دور افتاده محوطه بود) هشت زندانی و من بر روی کف ساختمان اداری خوابیدیم.

بامداد روز بعد نگهبانان پست بعد سر کار حاضر نشدند ولی من نگهبانان پست شب را مرخص کردم و بار دیگر کوشیدم تا یک نیروی پاسدار کمیته به دست آورم که باز هم بدون نتیجه ماند. در ساعت 15/10 بامداد در حالی که «زندانیان» سرگرم آماده کردن صبحانه


صفحه 81

دیروقت در خانه بودند و من در سرسرای دفتر نشسته بودم (و سرانجام با تهران تماس گرفته و بامداد بی حادثه تبریز را تشریح کردم) متوجه شدم چهار یا پنج نفر از بالای دیوار عقبی محوطه خالی «اصل چهار» به داخل محوطه گاراژ پریدند. آنها بلافاصله آتش گشودند و گلوله های آنها گاه و بیگاه به دفتر اصابت می کرد.

من بلافاصله به طرف سرسرای تحت حفاظت دویدم و از تنها شماره تلفنی که اتفاقاً در جیب داشتم و متعلق به یک دوست «انقلابی» بود که تمامی اعضای خانواده او عضو کمیته بودند، استفاده کردم. مادر او به تلفن پاسخ داده و من توضیح دادم که گروه ناشناسی به کنسولگری حمله کرده اند. او وعده داد که کمک بفرستد و من گوشی را گذاشته و به سرسرا بازگشتم. تیراندازی حدود 15 دقیقه ادامه داشت و ناگهان گروه به ساختمان اداری حمله ور شد. من فریاد زدم که من تنها هستم و غیرمسلح و به محض آن که گروه متوجه شدند که من کنسول هستم (با پرسیدن و آنگاه با خواندن فارسی ورقه هویت وزارت امور خارجه ایران که همراه داشتم)، دستهای مرا بسته و در حالی که دو نفر از آنها عکسها را خرد می کردند و بر روی اثاثیه لگد می زدند و غیره و غیره... دیگران طنابی به دست آورده و حلقه ای به دور گردن من انداختند (فحش می دادند، فریاد می زدند و در عین حال هل داده و سیلی می زدند).

آنها در جستجوی محلی بودند که سر دیگر طناب را از آن آویزان کنند که در این هنگام گروه بزرگتری از «میلیشیا» از طریق در محوطه هجوم آورده وارد سرسرای دفتر شدند. دو گروه ظاهراً به خوبی با یکدیگر آشنا بودند و رهبر گروم دوم (که یا در نتیجه پیام تلفنی من برای کمک آمده بود، یا جزئی از یک جریان قبلاً طرح ریزی شده برای نجات زندگی من بود؟ که من هنوز نمی دانم) بلافاصله مراسم «دار زدن» را متوقف کرد. گروه دوم به گروه اول ملحق شده، شروع به غارت دفتر کردند و مرا به تهدید اسلحه وادار نمودند درهای محوطه طاقداری را که مربوط به قسمت «امنیتی» است باز کنم.

پس از ریختن کلیه کپسولهای گاز اشک آور و تفنگ و رولور و گلوله ها و رادیوها در کیسه ها، آنها همچنین مهرهای کنسولگری و استامپهای روادید را بردند. آنها قبلاً کیف مرا با گذرنامه سیاسی و کارت هویت وزارت امور خارجه گرفته بودند. پس از یک بازرسی طولانی از همه اتاقها در ساختمان، گروه مرا به طرف خانه هدایت کرد و هشت زندانی سابق را تحت محاصره درآورد. یک اتوبوس ویژه از سوی کمیته به محوطه کنسولگری فرستاده شده بود و پس از این که ما را وادار کردند (البته تمامی جریان به تهدید اسلحه صورت می گرفت) تا کف اتوبوس دراز بکشیم، ما نه نفر را به ستاد کمیته بردند (کاخ جوانان سابق در مرکز شهر). در آنجا ما را در اتاقی قرار دادند که توسط دو نفر که به عنوان مأمورین دستگیر شده ساواک معرفی شدند، و نگهبانانی که تفنگهای خود را به سوی ما نشانه رفته بودند، قبلاً اشغال شده بود.

شاید دو ساعت بعد بود که یک بازپرس سرانجام وارد شد. او شرح حوادث روز را از