بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 140

فصل در اين فصل مختصرى از حالات گذشتگان و صبر و بردبارى پيشينيان به هنگام مرگ فرزندان و دوستانشان ذكر مى‌گردد.

عرب زمان جاهليت (قبل از طلوع اسلام) با اين كه اميد و اعتقادى به ثواب و ترس و خوفى از عقاب و عذاب نداشتند با اين وصف براى صبر و بردبارى اهميت فراوان قايل بودند و صابران را تعريف و توصيف و بى‌صبران و جزع‌كنندگان در برابر مصيبت‌ها و مشكلات را، سرزنش و توبيخ مى‌كردند.

براى اين كه ذاتا صبر و بردبارى و تحمل مشكلات و مصيبت‌ها و ايثارگرى و از خودگذشتگى و مردانگى در برابر سختى‌ها نزد آنها ارزشمند بوده و بى‌تابى و جزع و فزع و داد و فرياد و آه و ناله به راه انداختن در برابر مصيبت‌ها، نزد آنها نكوهيده و ناپسند بوده است. حتى گاهى افراد عزيز و محبوب خود را از دست مى‌دادند و ذره‌اى حالتشان تغيير نمى‌كرد. وقتى اسلام آمد و نورش در آن سرزمين منتشر گرديد و ثواب صبر معلوم شد ميل و رغبت آنها در صبر و استقامت زيادتر گرديد و رتبه و مقام اهل بلا بالا گرفت‌


صفحه 141

1- حكايت ابن مسعود و سه فرزند عزيزش‌

أبو الاحوص مى‌گويد: ما روزى به اتفاق دوستان به منزل ابن مسعود رفتيم و ديديم كه سه كودك زيبا مانند سكه طلا نزد اويند، ما از زيبايى آنها به تعجب درآمديم. ابن مسعود گفت: مثل اين كه شما به زيبايى فرزندانم غبطه مى‌بريد؟[1]گفتيم: آرى، به خدا قسم هر مسلمانى بر چنين فرزندانى غبطه مى‌برد و آرزو مى‌كند كه خداوند همانند اينها نصيبش فرمايد.

ابن مسعود سرش را به طرف سقف كوتاه خانه كه پرنده‌اى در آن لانه و تخم‌گذارى كرده بود بلند كرد و گفت: قسم به آن كسى كه جانم در دست قدرت اوست اگر گرد و غبار قبر اين سه كودك را از دست خود بتكانم (كنايه از اين كه اين سه فرزند بميرند) بهتر است نزد من از اين كه لانه اين پرنده از سقف بيفتد و تخم آن بشكند.

يعنى ابن مسعود بسيار مشتاق ثواب داغ فرزندان بود و مى‌خواست كه آنها بميرند و او از ثواب داغ آنها برخوردار گردد.

2- حكايت ديگر از ابن مسعود و اشتياق او به داغ فرزند

روزى عبد اللّه بن مسعود رضي اللَّه عنه در مسجد در حالى كه دو زانو نشسته بود مشغول تعليم قرائت قرآن بود ناگهان زن ابن مسعود، فرزند

[1]- فرق حسد و غبطه اين است كه: حسد آرزوى زوال نعمت از برادر مسلمان خود است ولى غبطه آرزوى زوال نعمت نيست بلكه مثل آن را آرزو كردن است حسد مذموم است ولى غبطه در نعمتهاى دنيوى جايز و در نعمتهاى اخروى مطلوب است.


صفحه 142

كوچكش را آورد و كنار در مسجد ايستاد و به بچه اشاره كرد كه پدرت داخل مسجد است بچه به طرف پدر روانه شد و مردم راه را باز كردند. بچه پيش رفت و در دامن پدر نشست.

ابن مسعود فرزندش را نوازش كرد و مورد محبت قرار داد و گفت: مرحبا به كسى كه همنام او از او بهتر است (يعنى تو همنام پيغمبر هستى و من او را از تو بيشتر دوست دارم).

به قدرى فرزند خود را نوازش مى‌كرد و مى‌بوسيد كه حتى نزديك بود كه آب دهن او را بخورد. سپس رو به طفل خود كرد و گفت:

به خدا قسم مرگ تو و برادرانت بر من از اين مگس آسان‌تر است. اطرافيان به ابن مسعود ايراد گرفتند و گفتند:

براى چه چنين آرزويى مى‌نمايى؟

ابن مسعود در جواب گفت: من از اين گفتار قصد خير نمودم، چون اگر فرزندانم بميرند من از اجر و پاداش مرگ آنها بهره‌مند مى‌شوم و اگر بمانند بر آنها ترسناكم؛ زيرا از رسول خدا6شنيدم كه مى‌فرمود:

زمانى بر شما مى‌آيد كه مرد بر فراغت حال غبطه مى‌برد همان گونه كه به كثرت مال و فرزندان غبطه برده مى‌شود[1].

[1]- جناب ابن مسعود از بزرگان صحابه پيغمبر6و از قاريان و حافظين قرآن است كسى است كه هفتاد سوره قرآن را مستقيما از رسول خدا6شنيد و ضبط نمود و از اصحاب بدر است، در بيشتر غزوه‌ها در ركاب پيامبر خدا6حاضر بود در جنگ بدر سر ابو جهل را بريد و نزد پيغمبر6آورد.

او از دوازده نفرى است كه هنگام تصدى خلافت توسط ابو بكر به او اعتراض نمود و گفت: مى‌ترسم شما برگرديد به زمان جاهليت مگر نه پيغمبر6على7را برگزيد و وصى خود قرار داد و از هر جهت او افضل از تو است.

پس از جمع‌آورى قرآنها، عبد اللّه بن مسعود از دادن قرآنش خوددارى كرد عثمان با ضربات لگد پهلويش را شكست كه به مرگش منجر شد.

او از جمله هفت نفرى است كه از امير المؤمنين منقول است كه فرمود: به وجود اين هفت نفر بركات آسمان نازل مى‌شود: سلمان، ابو ذر، عمار، مقداد، حذيفه، ابن مسعود و امامشان منم.

ابن مسعود وقتى بر جنازه ابو ذر نماز خواند و او را دفن كرد عثمان او را احضار نمود و از او بازخواست كرد كه چرا بر ابو ذر كه مورد خشم من است نماز خواندى و او را دفن نمودى چهل تازيانه به او زد.

و از مفاخر ابن مسعود اين است كه وقتى حضرت زهرا عليها السّلام از دنيا رفت از جمله اشخاص انگشت شمارى است كه على7او را اجازه داد بر جنازه زهرا حاضر شود و نماز بخواند.

بالاخره ابن مسعود در اثر ضربات لگد عثمان در سن شصت و چند سالگى در بستر مرگ افتاد، عثمان به عيادتش رفت و گفت: اى پسر مسعود! دردت چيست؟ ابن مسعود بدون معطلى گفت: درد من گناهانم هست.

عثمان گفت: چه ميل دارى؟ گفت: رحمت خدا را آرزومندم.

عثمان گفت: آيا مى‌خواهى برايت طبيب بياورم؟ پاسخ داد: طبيب مرا بيمار كرده است.

عثمان گفت: مى‌خواهى آنچه را كه از تو بازداشتم برگردانم( چون او را از حقوق بيت المال محروم كرده بود و مدتها بود كه درهمى دريافت نمى‌كرد) در جواب گفت: آن وقت كه لازم داشتم ندادى حالا كه مى‌خواهم بميرم به دردم نمى‌خورد.

عثمان گفت: آن را براى دخترهايت معين كن فرمود: دخترانم احتياجى به حقوق مستمرى تو ندارند من به آنها گفتم: هر شب سوره واقعه را بخوانيد چون از حبيبم محمد6شنيدم كه فرمود: هر كس سوره واقعه را در شب بخواند تا آخر عمر فقر و فلاكت به او راه نيابد.( با تلخيص از سراى ديگر صفحه 14 تا 16)


صفحه 143

3- گفتار ابو ذر در مرگ فرزندان خويش‌

فرزندان ابو ذر رضى اللَّه عنه در سن كودكى وفات مى‌كردند به او مى‌گفتند فرزندانت باقى نمى‌مانند ابو ذر مى‌گفت:


صفحه 144

«الحمد للَّه الّذى يأخذهم من دار الفناء و يدّخرهم في دار البقاء»

«خداى را سپاس كه فرزندانم را از دار فانى مى‌برد و در دار باقى آنها را ذخيره مى‌نمايد.»

4- شخصى كه هفت فرزندش در يك روز به مرض طاعون مرده‌اند

هفت فرزند از عبد اللّه بن عامر مازنى رضى اللَّه عنه در يك روز به مرض طاعون‌[1]مردند و او مى‌گفت: «انى مسلم مسلّم»؛ «من مسلمانم و در برابر اين مصيبت‌ها تسليم امر پروردگار هستم.» آرى مسلمان بايد در برابر مصيبت‌ها و مشكلات تسليم مقدرات الهى باشد و چون چرا و اعتراض و جزع و فزع ننمايد.

5- سخنان حكمت‌آميز معاذ در مرگ فرزند خويش‌

عبد الرحمن بن تميم مى‌گويد: روزى به اتفاق دوستان به منزل معاذ رفتيم ديديم كه او كنار سر فرزندش نشسته و فرزندش در حال‌

[1]- طاعون بيمارى واگيردار و خطرناكى است كه ميكرب آن در سال 1894 به وسيله شخصى به نام يرسن كشف شد، اين بيمارى از زمانهاى قديم شناخته شده و در تاريخ مصريهاى قديم در خاندان اول فراعنه ذكر آن آمده است.

در سال 18 هجرى در زمان خلافت عمر در شام شيوع يافت و بسيارى از صحابه تلف شدند، در اروپا در اوائل قرن 14 بيمارى طاعون 25 ميليون نفر را هلاك كرد، در سال 1664 بار ديگر بيمارى طاعون در اروپا شيوع يافت و تنها در لندن صد هزار نفر را به ديار عدم فرستاد، در زمان محمد على پاشا در مصر ظاهر شد و ثلث مردم قاهره را تلف كرد، از قرن 19 به بعد به واسطه اكتشافات طبى و برقرارى اصول بهداشت از شيوع آن در شهرهاى بزرگ جلوگيرى شد( فرهنگ عميد)


صفحه 145

احتضار به سر مى‌برد، وقتى آن صحنه را مشاهده كرديم نتوانستيم خودمان را كنترل كنيم همگى گريستيم و يك نفر در ميان ما با صداى بلند گريه مى‌كرد، معاذ او را منع كرد و گفت: ساكت باش! به خدا قسم كه او مى‌داند من به اين مصيبت راضى هستم و ارزش اين در نزد من بهتر است از تمام جنگ‌هايى كه همراه رسول خدا6با دشمنان اسلام جنگيده‌ام زيرا من از خود آن حضرت شنيدم كه مى‌فرمود: هر كس در مرگ فرزند عزيز خويش براى رضاى خدا صبر كند خداوند متعال به ميت، خانه و قرارگاهى بهتر از خانه و قرارگاه خودش مى‌دهد و به مصيبت ديده نيز صلوات، رحمت، مغفرت و رضوان عطا مى‌فرمايد! عبد الرحمن بن تميم مى‌گويد: ما هنوز در منزل معاذ بوديم كه هنگام اذان ظهر روح فرزند او از بدنش جدا شد. رفتيم مسجد نماز خوانديم و بلافاصله برگشتيم ديديم كه خود معاذ فرزندش را غسل داد و حنوط نمود و كفن كرد و آماده حركت دادن به طرف قبرستان مى‌باشد بدون اين كه منتظر حاضر شدن برادران و همسايگان شود.

ما به معاذ گفتيم: خدا تو را رحمت كند چرا صبر نكردى كه ما از نماز فارغ شويم و در تجهيز برادرزاده خود حاضر گرديم؟ معاذ گفت:

مأموريم كه مردگان را چه شب بميرند و چه روز منتظر نگذاريم و زودتر كفن و دفن آنها را فراهم كنيم.

عبد الرحمن مى‌گويد: وقتى بچه را به قبرستان بردند، خود معاذ و شخص ديگرى داخل قبر شدند، وقتى معاذ خواست از قبر


صفحه 146

بيرون بيايد من دستم را دادم كه او را از قبر بيرون آورم، معاذ از گرفتن دست من امتناع ورزيد و گفت: نمى‌خواهم دست مرا بگيريد زيرا خودم قوّت بالا آمدن را دارم و خوش ندارم كه افراد نادان مرا ببينند كه شما زير بال مرا گرفتيد و گمان كنند كه مصيبت مرا از پا درآورده و سست كرده است.

سپس به مجلس رفت و درخواست كرد كه روغن و عطر و سرمه و لباس فاخر براى او بياورند. او روغن و عطر به خود زد و سرمه به چشمان خود كشيد و لباس فاخر پوشيد و در آن روز از همه روزها خوشحال‌تر و با تبسم‌تر بود. سپس گفت:

«إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ‌في اللَّه خلف عن كلّ هالك هلك و عزاء من كلّ مصيبة و دركا لكلّ ما فات.» «ما از خداييم و به سوى او بازگشت مى‌كنيم. خدا هر چه را بگيرد عوض آن را مى‌دهد (يا خداوند هر هالكى را نجات مى‌دهد) و عوض هر مصيبتى تسليت و دلدارى عطا مى‌فرمايد و هر چه از آدمى فوت شود تدارك و جبران مى‌نمايد.

6- حكايت افتادن سيخ كباب به سر فرزند امام سجاد7و مرگ آن فرزند

در روايت است كه عده‌اى نزد امام سجاد7بودند كه خادم آن حضرت سيخ كباب را با عجله از تنور بيرون آورد ولى سيخ از دستش‌


صفحه 147

افتاد و به سر بچه امام سجاد7اصابت كرد و مرد. امام سجاد7از منزل شتابان بيرون آمد وقتى بچه را ديد كه مرده است رو كرد به غلام خود و فرمود:

انت حرّ لوجه اللَّه‌

تو در راه خدا آزادى! زيرا تو عمدا اين كار را نكردى. سپس حضرت شروع به تجهيز و كفن و دفن فرزندش نمود[1].

7- داستان حلم و بردبارى قيس بن عاصم هنگام مشاهده جسد مقتول فرزندش‌

احنف بن قيس به دوستان خود سفارش مى‌كرد و مى‌گفت: شما علم و حلم و صبر را بياموزيد زيرا من آن را آموخته‌ام؟ گفتند: تو از كه آموخته‌اى؟ گفت: از قيس بن عاصم آموخته‌ام. گفتند: حلم را چگونه از او آموختى؟ احنف بن قيس گفت: ما با جمعى از دوستان در نزد قيس بن عاصم بوديم و او مشغول صحبت بود كه ناگهان جسد مقتول پسرش را با قاتل او در حالى كه دست بسته بود آوردند.

قيس بن عاصم با مشاهده اين صحنه دلخراش ذره‌اى حالتش تغيير نكرد حتى دستش را كه به زانويش حلقه زده بود رها نكرد و صحبتش را قطع نكرد تا اين كه صحبتش تمام شد.

سپس با كمال متانت رو كرد به قاتل فرزندش و گفت: اى پسر برادرم! چه چيز تو را وادار كرد كه چنين كارى كنى؟

قاتل گفت: غضب مرا به اين جنايت واداشت.

[1]- كشف الغمّه، ج 2، ص 81