بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 143

3- گفتار ابو ذر در مرگ فرزندان خويش‌

فرزندان ابو ذر رضى اللَّه عنه در سن كودكى وفات مى‌كردند به او مى‌گفتند فرزندانت باقى نمى‌مانند ابو ذر مى‌گفت:


صفحه 144

«الحمد للَّه الّذى يأخذهم من دار الفناء و يدّخرهم في دار البقاء»

«خداى را سپاس كه فرزندانم را از دار فانى مى‌برد و در دار باقى آنها را ذخيره مى‌نمايد.»

4- شخصى كه هفت فرزندش در يك روز به مرض طاعون مرده‌اند

هفت فرزند از عبد اللّه بن عامر مازنى رضى اللَّه عنه در يك روز به مرض طاعون‌[1]مردند و او مى‌گفت: «انى مسلم مسلّم»؛ «من مسلمانم و در برابر اين مصيبت‌ها تسليم امر پروردگار هستم.» آرى مسلمان بايد در برابر مصيبت‌ها و مشكلات تسليم مقدرات الهى باشد و چون چرا و اعتراض و جزع و فزع ننمايد.

5- سخنان حكمت‌آميز معاذ در مرگ فرزند خويش‌

عبد الرحمن بن تميم مى‌گويد: روزى به اتفاق دوستان به منزل معاذ رفتيم ديديم كه او كنار سر فرزندش نشسته و فرزندش در حال‌

[1]- طاعون بيمارى واگيردار و خطرناكى است كه ميكرب آن در سال 1894 به وسيله شخصى به نام يرسن كشف شد، اين بيمارى از زمانهاى قديم شناخته شده و در تاريخ مصريهاى قديم در خاندان اول فراعنه ذكر آن آمده است.

در سال 18 هجرى در زمان خلافت عمر در شام شيوع يافت و بسيارى از صحابه تلف شدند، در اروپا در اوائل قرن 14 بيمارى طاعون 25 ميليون نفر را هلاك كرد، در سال 1664 بار ديگر بيمارى طاعون در اروپا شيوع يافت و تنها در لندن صد هزار نفر را به ديار عدم فرستاد، در زمان محمد على پاشا در مصر ظاهر شد و ثلث مردم قاهره را تلف كرد، از قرن 19 به بعد به واسطه اكتشافات طبى و برقرارى اصول بهداشت از شيوع آن در شهرهاى بزرگ جلوگيرى شد( فرهنگ عميد)


صفحه 145

احتضار به سر مى‌برد، وقتى آن صحنه را مشاهده كرديم نتوانستيم خودمان را كنترل كنيم همگى گريستيم و يك نفر در ميان ما با صداى بلند گريه مى‌كرد، معاذ او را منع كرد و گفت: ساكت باش! به خدا قسم كه او مى‌داند من به اين مصيبت راضى هستم و ارزش اين در نزد من بهتر است از تمام جنگ‌هايى كه همراه رسول خدا6با دشمنان اسلام جنگيده‌ام زيرا من از خود آن حضرت شنيدم كه مى‌فرمود: هر كس در مرگ فرزند عزيز خويش براى رضاى خدا صبر كند خداوند متعال به ميت، خانه و قرارگاهى بهتر از خانه و قرارگاه خودش مى‌دهد و به مصيبت ديده نيز صلوات، رحمت، مغفرت و رضوان عطا مى‌فرمايد! عبد الرحمن بن تميم مى‌گويد: ما هنوز در منزل معاذ بوديم كه هنگام اذان ظهر روح فرزند او از بدنش جدا شد. رفتيم مسجد نماز خوانديم و بلافاصله برگشتيم ديديم كه خود معاذ فرزندش را غسل داد و حنوط نمود و كفن كرد و آماده حركت دادن به طرف قبرستان مى‌باشد بدون اين كه منتظر حاضر شدن برادران و همسايگان شود.

ما به معاذ گفتيم: خدا تو را رحمت كند چرا صبر نكردى كه ما از نماز فارغ شويم و در تجهيز برادرزاده خود حاضر گرديم؟ معاذ گفت:

مأموريم كه مردگان را چه شب بميرند و چه روز منتظر نگذاريم و زودتر كفن و دفن آنها را فراهم كنيم.

عبد الرحمن مى‌گويد: وقتى بچه را به قبرستان بردند، خود معاذ و شخص ديگرى داخل قبر شدند، وقتى معاذ خواست از قبر


صفحه 146

بيرون بيايد من دستم را دادم كه او را از قبر بيرون آورم، معاذ از گرفتن دست من امتناع ورزيد و گفت: نمى‌خواهم دست مرا بگيريد زيرا خودم قوّت بالا آمدن را دارم و خوش ندارم كه افراد نادان مرا ببينند كه شما زير بال مرا گرفتيد و گمان كنند كه مصيبت مرا از پا درآورده و سست كرده است.

سپس به مجلس رفت و درخواست كرد كه روغن و عطر و سرمه و لباس فاخر براى او بياورند. او روغن و عطر به خود زد و سرمه به چشمان خود كشيد و لباس فاخر پوشيد و در آن روز از همه روزها خوشحال‌تر و با تبسم‌تر بود. سپس گفت:

«إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ‌في اللَّه خلف عن كلّ هالك هلك و عزاء من كلّ مصيبة و دركا لكلّ ما فات.» «ما از خداييم و به سوى او بازگشت مى‌كنيم. خدا هر چه را بگيرد عوض آن را مى‌دهد (يا خداوند هر هالكى را نجات مى‌دهد) و عوض هر مصيبتى تسليت و دلدارى عطا مى‌فرمايد و هر چه از آدمى فوت شود تدارك و جبران مى‌نمايد.

6- حكايت افتادن سيخ كباب به سر فرزند امام سجاد7و مرگ آن فرزند

در روايت است كه عده‌اى نزد امام سجاد7بودند كه خادم آن حضرت سيخ كباب را با عجله از تنور بيرون آورد ولى سيخ از دستش‌


صفحه 147

افتاد و به سر بچه امام سجاد7اصابت كرد و مرد. امام سجاد7از منزل شتابان بيرون آمد وقتى بچه را ديد كه مرده است رو كرد به غلام خود و فرمود:

انت حرّ لوجه اللَّه‌

تو در راه خدا آزادى! زيرا تو عمدا اين كار را نكردى. سپس حضرت شروع به تجهيز و كفن و دفن فرزندش نمود[1].

7- داستان حلم و بردبارى قيس بن عاصم هنگام مشاهده جسد مقتول فرزندش‌

احنف بن قيس به دوستان خود سفارش مى‌كرد و مى‌گفت: شما علم و حلم و صبر را بياموزيد زيرا من آن را آموخته‌ام؟ گفتند: تو از كه آموخته‌اى؟ گفت: از قيس بن عاصم آموخته‌ام. گفتند: حلم را چگونه از او آموختى؟ احنف بن قيس گفت: ما با جمعى از دوستان در نزد قيس بن عاصم بوديم و او مشغول صحبت بود كه ناگهان جسد مقتول پسرش را با قاتل او در حالى كه دست بسته بود آوردند.

قيس بن عاصم با مشاهده اين صحنه دلخراش ذره‌اى حالتش تغيير نكرد حتى دستش را كه به زانويش حلقه زده بود رها نكرد و صحبتش را قطع نكرد تا اين كه صحبتش تمام شد.

سپس با كمال متانت رو كرد به قاتل فرزندش و گفت: اى پسر برادرم! چه چيز تو را وادار كرد كه چنين كارى كنى؟

قاتل گفت: غضب مرا به اين جنايت واداشت.

[1]- كشف الغمّه، ج 2، ص 81


صفحه 148

قيس گفت: آيا هر گاه غضبناك مى‌شوى بايد به نفس خودت اهانت كنى و معصيت پروردگارت را مرتكب شوى و عدد طايفه خودت را كم كنى؟! برو من تو را آزاد كردم.

آنگاه رو به فرزندان خود كرد و گفت: عزيزان من! برادر خود را غسل دهيد و كفن كنيد آنگاه با خبرم سازيد تا بر جنازه او نماز بخوانم.

قيس بن عاصم بعد از دفن فرزندش به پسرانش گفت: مادر اين فرزند مقتولم از طايفه شما نيست و از طايفه ديگر است و من گمان نمى‌كنم مادرش راضى شود كه بدون ديه و خون‌بها قاتل پسرش رها شود پس شما ديه او را از مال من به مادر او بپردازيد.

8- سخنان ابو ذر سر قبر فرزند خويش‌

مرحوم صدوق در كتاب من لا يحضره الفقيه روايت مى‌كند كه وقتى «ذر» (پسر ابو ذر) وفات كرد ابو ذر رحمة اللَّه عليه سر قبر او ايستاد و دستش را بر خاك قبر ماليد و گفت: «رحمك اللَّه يا ذر» خدا رحمت كند تو را اى ذر! به خدا قسم تو براى من فرزند خوبى بودى، حال تو از من جدا شدى من از تو خشنودم، به خدا قسم كه من از رفتن تو ناراحت نيستم و نقصانى به من نرسيد و به غير از حق تعالى به احدى نياز ندارم و اگر هول مطلع (يعنى جاهاى هولناك عالم پس از مرگ نمى‌بود) خيلى خوشحال بودم كه من به جاى تو رفته باشم (ولى مى‌خواهم چند روزى تلافى گذشته را بنمايم و تهيه آن عالم را ببينم).

به تحقيق كه اندوه از براى تو مرا مشغول ساخته است از اندوه بر


صفحه 149

تو (يعنى هميشه در غم آنم كه عبادات و طاعاتى كه براى تو نافع است انجام دهم و اين معنى مرا بازداشته است كه غم مردن و جدايى تو را بخورم).

و اللّه براى مردن و جداشدنت گريه نكرده‌ام بلكه گريه‌ام بر حالت تو كه چه بر تو خواهد گذشت بوده است. اى كاش مى‌دانستم كه چه گفتى و به تو چه گفتند. خداوندا حقوقى را كه من بر او داشتم و تو بر او واجب نمودى من همه را به او بخشيدم پس تو هم حقوق خود را به او ببخش! زيرا تو به جود و كرم از من سزاوارترى (اين روايت را مرحوم شهيد ثانى با دو سند ديگر با مختصر تغييرى نقل كرده است ولى چون مفهوم هر سه روايت يكى است از ترجمه آن دو صرف نظر گرديد).

9- حكايت ثروتمندى كه در يك شب همه چيزش از دست رفت‌

گروهى از طايفه بنى عبس به نزد يكى از خلفا رفتند در ميان آنها مرد نابينايى بود، خليفه از او سؤال كرد كه چگونه و به چه علت دو چشمانت نابينا شده است؟ مرد نابينا گفت: شبى با خانواده‌ام در بيابانى خوابيدم و در ميان طايفه بنى عبس از من ثروتمندتر وجود نداشت ناگهان سيل آمد اهل و عيال و مال و فرزندان مرا برد و من با يك شتر سركش و يك بچه شيرخوار مانديم، شتر سركش فرار كرد من بچه را به زمين گذاشتم و به تعقيب شتر رفتم همين كه قدرى به دنبال شتر دويدم ناگهان صداى فرياد بچه به گوشم رسيد، بلافاصله برگشتم‌


صفحه 150

ديدم كه سر گرگ در شكم بچه است و مشغول خوردن او مى‌باشد دوباره به طرف شتر رفتم وقتى كه نزديك آن رسيدم و مى‌خواستم آن را بگيرم لگد محكمى به صورتم زد كه من به زمين افتادم و چشمانم كور شد.

پس صبح كردم در حالى كه نه مال داشتم نه عيال نه فرزند و نه بينايى چشم.

10- سخنان عياض در مرگ فرزند خويش‌

در روايت است كه فرزند عياض بن عقبه فهرى وفات كرد وقتى كه او را در قبر فرزند خود وارد شد مردى به او گفت: اگر چه سيد لشكر بودى ولى براى رضاى خدا صبر كن و او را به حساب خدا بگذار.

عياض گفت: چرا چنين نكنم در حالى كه ديروز زينت زندگى دنيا بود و امروز از باقيات صالحات مى‌باشد.

11- گفتار حكيمانه فضيل در مرگ فرزند خود

ابو على رازى مى‌گويد: من با فضيل بن عياض مدت سى سال رفاقت و همنشينى داشتم و در اين مدت هيچ گاه او را در حال خنده و تبسم نديدم مگر روزى كه فرزندش على وفات كرد. در آن روز خندان بود علتش را از او پرسيدم گفت: هر كارى را كه خداوند متعال دوست بدارد من هم دوست مى‌دارم.