بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 164

2- داستان زنى كه فرزندش پس از مرگ زنده شد

كتاب دلايل النبوه قضيه‌اى مشابه قضيه زن بنى اسرائيل را از انس بن مالك نقل كرده است. آن قضيه اين است: انس بن مالك مى‌گويد:

روزى با عده‌اى از دوستان به منزل يكى از انصار كه مريض و در حال احتضار بود رفتيم. هنوز ما در منزلش بوديم كه آن مرد دار دنيا را وداع كرد، پارچه‌اى به روى او انداختيم. اين شخص مادر پيرى داشت، بالاى سر فرزندش نشسته بود و متوجه نشد كه فرزندش وفات نمود ما به او تسليت داديم و گفتيم: اى زن! مصيبت مرگ فرزندت را به حساب خداوند عز و جل بگذار و صبر و شكيبايى پيشه كن.

پيرزن گفت: مگر فرزندم مرده است؟ گفتيم بلى فرزندت دار دنيا را وداع كرد.

گفت: راستى مرده است؟ گفتيم: آرى.

پيرزن دست به دعا برداشت و گفت:

«اللّهمّ انّك تعلم انّى اسلمت لك و هاجرت الى رسول اللَّه6.

رجاء ان تعيننى عند كلّ شدّة و رخاء فلا تحمل علىّ هذه المصيبة


صفحه 165

اليوم.» «خدايا! تو مى‌دانى كه من تسليم تو گرديدم و به سوى رسول خدا6هجرت نمودم به اميد اين كه مرا در هر سختى و آسانى يارى فرمايى، اين مصيبت را امروز براى من قرار مده (يعنى فرزندم را به قدرت خودت زنده كن).» سپس ميت به دست خود پارچه را از صورت برداشته، حركت كرد و نشست و مشغول غذا خوردن شد و ما نيز با او غذا خورديم. اين گونه دعاها كه ادلال بر خدا و استيناس با اوست براى بسيارى از محبين خدا واقع مى‌شود كه اين چنين دعا مى‌كنند و دعايشان قبول مى‌شود اگر چه اين گونه درخواست از غير محبان قبيح و بى‌ادبى است. در تأييد اين مطلب مباحث طولانى شده است و شواهد زيادى از كتاب و سنت دارد كه اگر در اينجا ذكر كنيم از موضوع بحث خارج مى‌گرديم.

3- داستان بنده سياه پوست و حضرت موسى7‌

و از جمله اتفاقات لطيف مناجات «برخ الاسود» است همان كسى كه خداوند متعال به حضرت موسى7امر فرمود كه از او درخواست دعا كند تا براى بنى اسرائيل باران بيايد.

بعد از اين كه هفت سال در بنى اسرائيل قحطى آمد حضرت موسى7با هفتاد هزار نفر بيرون رفتند تا دعا كنند كه باران بيايد.

خداوند متعال به موسى7وحى فرمود: اى موسى! چگونه اجابت كنم دعا جمعيتى را كه غرق در گناه هستند و گناهان بر ايشان سايه‌


صفحه 166

افكنده است و با خباثت باطن و غير يقين مرا مى‌خوانند و خود را از مجازات من ايمن مى‌دانند.

اى موسى! برگرد و برو به نزد يكى از بندگانم به نام «برخ» كه دعا نمايد تا دعاى او را استجابت كنم. حضرت موسى به جستجوى برخ رفت و او را پيدا نكرد تا اين كه روزى حضرت در خيابان مى‌رفت ناگهان به بنده سياه پوستى برخورد كرد كه در پيشانى‌اش آثار سجده نمايان بود و چادر شبى به خود پيچيده و گوشه‌هاى آن را به پشت گردنش گره زده بود. حضرت موسى7به نور خداوند او را شناخت، بر او سلام كرد و گفت: اسمت چيست؟ گفت: اسم من برخ است. حضرت موسى7گفت: مدتى در جستجوى تو بوديم حال بيا برويم بيرون و براى ما دعاى استسقا بخوان! برخ حركت كرد با حضرت موسى7رفتند در محل تجمع دعا و اين چنين دعا كرد: «اللّهم ما هذا من فعالك و ما هذا من حلمك و ما الّذى بدلك انقصت عليك عيونك ام عاندت الرّياح عن طاعتك ام نفد ما عندك ام اشتدّ غضبك على المذنبين الست كنت غفّارا قبل خلق الخاطئين خلقت الرّحمة و امرت بالعطف ام ترينا انّك ممتنع ام تخشى الفوت فتجعل بالعقوبة.» «خدايا! اين خشكى و قحطى از كارهاى تو نيست، و اين سخت‌گيرى بر بندگان از حلم و بردبارى تو نيست چه عاملى سبب شد و چه چيز بر تو آشكار شد كه اين چنين بندگان گنه‌كارت را در قحطى و شدت قرار دادى؟ آيا چشمه‌هاى تو كم آب شده است؟ و يا غضبت بر گنهكاران‌


صفحه 167

شدت يافته است؟ آيا مگر تو قبل از اين كه گنه‌كاران را خلق كنى غفار و آمرزنده نبودى و قبل از آفرينش خطاكاران رحمتت را خلق نكردى؟ و مگر به عطوفت و مهربانى دستور ندادى؟ يا اين كه مى‌خواهى بر اثر اين سخت‌گيرى قدرت و شوكت خودت را به ما نشان دهى يا اين كه مى‌ترسى فرصت از دستت برود و ما نميريم؟ لذا قبل از مردن ما در عقوبت تعجيل نمودى.؟» هنوز برخ نرفته بود كه باران رحمت الهى سرازير شد. برخ به حضرت موسى7گفت: ديدى چگونه با پروردگار مخاصمه كردم و او چگونه لطف كرد و باران رحمتش را فرستاد. در اينجا قدرى از موضوع بحث كه در مورد صبر زنهاى صابره بود جدا شديم و حال بازمى‌گرديم به موضوع بحث.

4- حكايت خون چكيدن از پستان اسماء بنت عميس در خبر شهادت فرزندش‌

روايت شده است كه وقتى خبر قتل دلخراش محمد بن‌[1]ابى بكر

[1]- محمد بن ابى بكر مرد جليل القدر و از خواص و حواريين امير المؤمنين بلكه به منزله فرزند آن حضرت بود چه آن كه مادرش اسماء بنت عميس كه اول زوجه جعفر بن ابى طالب بود بعد از جعفر زوجه ابى بكر شد و محمد را در سفر حجة الوداع متولد نمود و بعد از ابو بكر زوجه امير المؤمنين7شد لذا محمد در حجر امير المؤمنين7تربيت شد و پدرى غير از حضرت نشناخت حتى آن كه امير المؤمنين7فرمود: محمد فرزند من است از صلب ابو بكر.

محمد در جنگ جمل و صفين حضور داشت و بعد از جنگ صفين امير المؤمنين7او را حكومت مصر عطا فرمود. در سنه سى و هشتم معاويه عمر و بن عاص و معاويه بن خديج و ابو الاعور سلمى را با جماعت بسيار به مصر فرستاد آن جماعت با هواخواهان عثمان اجتماع كردند و با محمد جنگ نمودند و او را دستگير كردند. سپس معاويه بن خديج محمد را با لب تشنه گردن زد و جثه او را در شكم حمارى گذاشت و آتش زد.

محمد در آن وقت بيست و هشت سال از سنش گذشته بود. گويند چون اين خبر به مادرش رسيد از كثرت غصه و غضب خون از پستانش چكيد و عايشه خواهر پدرى محمد قسم خورده بود تا زنده است پختنى نخورد و بعد از هر نمازى بر معاويه و عمرو عاص و ابن خديج نفرين مى‌كرد و چون خبر شهادت محمد به امير المؤمنين رسيد حضرت بسيار محزون شد« منتهى الامال».


صفحه 168

را (كه با وضع فجيعى او را كشتند سپس در شكم الاغ گذاشتند و بعد آتش زدند) به مادرش اسماء بنت عميس دادند اسماء از جاى خود حركت كرد و رفت در مسجد خود نشست و خشم خود را فرو نشاند و اين قضيه به قدرى براى اسماء سخت بود كه از پستانش خون چكيد.

5- داستان بانويى كه خبر شهادت برادر و شوهرش را شنيد

در روايت است كه وقتى به زينب دختر جحش خبر قتل برادرش را داده‌اند گفت: خداوند او را رحمت كند «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ‌».

اندكى بعد به زينب گفتند: شوهرت نيز كشته شد. زينب گفت:

«وا حزناه». پيغمبر6فرمود:

«انّ للزّوج من المراة لشعبة ما هى لشي‌ء. [بشي‌ء]»؛

«شوهر در پيش زن مقامى دارد كه هيچ چيز ندارد» (بدين جهت زينب در خبر قتل شوهرش بيشتر محزون گشت و گفت: و وا حزناه).


صفحه 169

6- حكايت صبر صفيه در شهادت برادرش حمزه سيد شهداى احد

در روايت است كه صفيه دختر عبد المطلب به احد رفته تا جسد مثله شده برادرش حمزه را ببيند. پيامبر6به زبير (پسر صفيه) فرمود: برو مادرت را برگردان كه وضع دلخراش جسد مثله شده يعنى گوش و دماغ بريده و شكم پاره شده برادرش حمزه را نبيند.

زبير رفت و به مادرش گفت: اى مادر! پيامبر خدا6فرمود:

برگرد! صفيه گفت: شنيده‌ام كه برادرم را مثله كرده‌اند او در راه خداوند عز و جل راضى بود كه به چنين وضعى شهيد شود چرا من راضى نباشم؟ من هم اين مصيبت را به حساب خدا مى‌گذارم و براى خدا صبر مى‌كنم. وقتى زبير آمد خدمت پيامبر6و گفته مادرش را به حضرت خبر داد پيامبر6فرمود: مانعش نشويد تا او برود سر نعش برادرش. آنگاه به صفيه اجازه دادند كنار نعش برادر برود. صفيه رفت به جنازه برادر نگاه كرد و بر او نماز خواند و استرجاع نمود يعنى گفت:إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ‌. و براى برادر شهيدش طلب مغفرت كرد.

در روايت ديگر از ابن عباس نقل شده است كه چون حمزه رضوان اللَّه عليه در جنگ احد شهيد شد صفيه (خواهر حمزه) آمد كه وضع نعش برادر خود را ببيند اما خبر نداشت كه برادرش را بعد از شهادت مثله كرده‌اند.

صفيه به حضرت على7و زبير برخورد كرد. حضرت على7به زبير فرمود: به مادرت تذكر و دلدارى بده زبير عرض كرد شما به‌


صفحه 170

عمه‌ات تذكر دهيد. صفيه گفت: حمزه را چه شده است؟ حضرت على7و زبير از باب توريه گفتند: ما نمى‌دانيم. صفيه رفت نزد پيامبر6حضرت فرمود: من مى‌ترسم بر عقل صفيه از شدت ناراحتى بر حمزه صدمه‌اى وارد شود. حضرت دستش را بر سينه صفيه گذاشت و براى او دعا فرمود: صفيه گفت:إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ‌و گريه كرد.

سپس حضرت رسول6كنار نعش مثله شده حمزه ايستاد، وقتى وضع دلخراش جسد عمويش حمزه را مشاهده كرد از شدت تاثر و ناراحتى گفت: اگر نه آن بود كه زنان عبد المطلب اندوهناك مى‌شدند او را به همين حالت مى‌گذاشتم كه درندگان صحرا و مرغان هوا گوشت او را بخورند تا روز قيامت از شكم آنها محشور شود زيرا كه مصيبت هر چه عظيم‌تر باشد ثوابش بزرگ‌تر است.

7- سخن مادر داغديده‌اى در شهادت فرزندش‌

جوانى از انصار به نام «خلاد» در غزوه بنى قريظه شهيد شد.

مادرش در شهادت فرزندش خوشحالى مى‌كرد. مردم به او اعتراض كردند كه چرا در شهادت فرزندت رسم ماتم برپا نمى‌كنى؟ مادر گفت: من به مصيبت فرزندم گرفتار شدم ولى دلم نمى‌خواهد كه دوستان او را ناراحت كنم. پيغمبر6براى فرزند او دعا كرد و به او فرمود: كه دو پاداش دارد زيرا اهل كتاب او را شهيد كردند.


صفحه 171

8- بانويى كه برادر، پدر، شوهر و پسرش در احد شهيد شدند

از انس بن مالك روايت شده است كه وقتى در جنگ احد شايع شد كه پيغمبر6كشته شد داد و فرياد مردم مدينه بلند شد. عده‌اى از زنهاى مدينه به طرف احد رفتند. از جمله آنها زنى از زنهاى انصار بود كه چهار شهيد داشت و معلوم نبود كه براى شهدا خودش آمد يا اين كه براى جستجوى حال پيغمبر6، وقتى از كنار جنازه چهار شهيدش عبور كرد گفت: اينها چيست؟ گفتند: جنازه برادر و پدر و شوهر و پسرت مى‌باشد، زن بدون اين كه كنترلش را از دست دهد و جزع و فزع كند گفت: پيغمبر خدا كجا است؟ گفتند: پيامبر جلوى شما است زن رفت و خودش را به حضرت رساند و به گوشه لباس پيامبر چنگ زد و مى‌گفت: پدر و مادرم به فدايت اى رسول خدا! تو زنده باشى تمام مشكلات براى ما آسان است.

9- خاطرات بانويى كه شوهر و پدر و برادرش در جنگ احد شهيد شدند

بانويى از قبيله «بنى دينار» كه شوهر و برادرش در احد شهيد شده بودند در ميان گروهى از زنان نشسته بود و اشك مى‌ريخت، زنان ديگر نيز نوحه سرايى مى‌كردند، پيامبر6از كنار آنان عبور كرد، اين بانوى داغديده از كسانى كه اطراف او بودند از حال پيامبر سراغ گرفت، همگى گفتند پيامبر بحمد اللَّه سالم است، وى گفت:

مايلم از نزديك پيامبر را ببينم. نقطه‌اى كه پيامبر ايستاده بود با محل‌