بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 167

شدت يافته است؟ آيا مگر تو قبل از اين كه گنه‌كاران را خلق كنى غفار و آمرزنده نبودى و قبل از آفرينش خطاكاران رحمتت را خلق نكردى؟ و مگر به عطوفت و مهربانى دستور ندادى؟ يا اين كه مى‌خواهى بر اثر اين سخت‌گيرى قدرت و شوكت خودت را به ما نشان دهى يا اين كه مى‌ترسى فرصت از دستت برود و ما نميريم؟ لذا قبل از مردن ما در عقوبت تعجيل نمودى.؟» هنوز برخ نرفته بود كه باران رحمت الهى سرازير شد. برخ به حضرت موسى7گفت: ديدى چگونه با پروردگار مخاصمه كردم و او چگونه لطف كرد و باران رحمتش را فرستاد. در اينجا قدرى از موضوع بحث كه در مورد صبر زنهاى صابره بود جدا شديم و حال بازمى‌گرديم به موضوع بحث.

4- حكايت خون چكيدن از پستان اسماء بنت عميس در خبر شهادت فرزندش‌

روايت شده است كه وقتى خبر قتل دلخراش محمد بن‌[1]ابى بكر

[1]- محمد بن ابى بكر مرد جليل القدر و از خواص و حواريين امير المؤمنين بلكه به منزله فرزند آن حضرت بود چه آن كه مادرش اسماء بنت عميس كه اول زوجه جعفر بن ابى طالب بود بعد از جعفر زوجه ابى بكر شد و محمد را در سفر حجة الوداع متولد نمود و بعد از ابو بكر زوجه امير المؤمنين7شد لذا محمد در حجر امير المؤمنين7تربيت شد و پدرى غير از حضرت نشناخت حتى آن كه امير المؤمنين7فرمود: محمد فرزند من است از صلب ابو بكر.

محمد در جنگ جمل و صفين حضور داشت و بعد از جنگ صفين امير المؤمنين7او را حكومت مصر عطا فرمود. در سنه سى و هشتم معاويه عمر و بن عاص و معاويه بن خديج و ابو الاعور سلمى را با جماعت بسيار به مصر فرستاد آن جماعت با هواخواهان عثمان اجتماع كردند و با محمد جنگ نمودند و او را دستگير كردند. سپس معاويه بن خديج محمد را با لب تشنه گردن زد و جثه او را در شكم حمارى گذاشت و آتش زد.

محمد در آن وقت بيست و هشت سال از سنش گذشته بود. گويند چون اين خبر به مادرش رسيد از كثرت غصه و غضب خون از پستانش چكيد و عايشه خواهر پدرى محمد قسم خورده بود تا زنده است پختنى نخورد و بعد از هر نمازى بر معاويه و عمرو عاص و ابن خديج نفرين مى‌كرد و چون خبر شهادت محمد به امير المؤمنين رسيد حضرت بسيار محزون شد« منتهى الامال».


صفحه 168

را (كه با وضع فجيعى او را كشتند سپس در شكم الاغ گذاشتند و بعد آتش زدند) به مادرش اسماء بنت عميس دادند اسماء از جاى خود حركت كرد و رفت در مسجد خود نشست و خشم خود را فرو نشاند و اين قضيه به قدرى براى اسماء سخت بود كه از پستانش خون چكيد.

5- داستان بانويى كه خبر شهادت برادر و شوهرش را شنيد

در روايت است كه وقتى به زينب دختر جحش خبر قتل برادرش را داده‌اند گفت: خداوند او را رحمت كند «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ‌».

اندكى بعد به زينب گفتند: شوهرت نيز كشته شد. زينب گفت:

«وا حزناه». پيغمبر6فرمود:

«انّ للزّوج من المراة لشعبة ما هى لشي‌ء. [بشي‌ء]»؛

«شوهر در پيش زن مقامى دارد كه هيچ چيز ندارد» (بدين جهت زينب در خبر قتل شوهرش بيشتر محزون گشت و گفت: و وا حزناه).


صفحه 169

6- حكايت صبر صفيه در شهادت برادرش حمزه سيد شهداى احد

در روايت است كه صفيه دختر عبد المطلب به احد رفته تا جسد مثله شده برادرش حمزه را ببيند. پيامبر6به زبير (پسر صفيه) فرمود: برو مادرت را برگردان كه وضع دلخراش جسد مثله شده يعنى گوش و دماغ بريده و شكم پاره شده برادرش حمزه را نبيند.

زبير رفت و به مادرش گفت: اى مادر! پيامبر خدا6فرمود:

برگرد! صفيه گفت: شنيده‌ام كه برادرم را مثله كرده‌اند او در راه خداوند عز و جل راضى بود كه به چنين وضعى شهيد شود چرا من راضى نباشم؟ من هم اين مصيبت را به حساب خدا مى‌گذارم و براى خدا صبر مى‌كنم. وقتى زبير آمد خدمت پيامبر6و گفته مادرش را به حضرت خبر داد پيامبر6فرمود: مانعش نشويد تا او برود سر نعش برادرش. آنگاه به صفيه اجازه دادند كنار نعش برادر برود. صفيه رفت به جنازه برادر نگاه كرد و بر او نماز خواند و استرجاع نمود يعنى گفت:إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ‌. و براى برادر شهيدش طلب مغفرت كرد.

در روايت ديگر از ابن عباس نقل شده است كه چون حمزه رضوان اللَّه عليه در جنگ احد شهيد شد صفيه (خواهر حمزه) آمد كه وضع نعش برادر خود را ببيند اما خبر نداشت كه برادرش را بعد از شهادت مثله كرده‌اند.

صفيه به حضرت على7و زبير برخورد كرد. حضرت على7به زبير فرمود: به مادرت تذكر و دلدارى بده زبير عرض كرد شما به‌


صفحه 170

عمه‌ات تذكر دهيد. صفيه گفت: حمزه را چه شده است؟ حضرت على7و زبير از باب توريه گفتند: ما نمى‌دانيم. صفيه رفت نزد پيامبر6حضرت فرمود: من مى‌ترسم بر عقل صفيه از شدت ناراحتى بر حمزه صدمه‌اى وارد شود. حضرت دستش را بر سينه صفيه گذاشت و براى او دعا فرمود: صفيه گفت:إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ‌و گريه كرد.

سپس حضرت رسول6كنار نعش مثله شده حمزه ايستاد، وقتى وضع دلخراش جسد عمويش حمزه را مشاهده كرد از شدت تاثر و ناراحتى گفت: اگر نه آن بود كه زنان عبد المطلب اندوهناك مى‌شدند او را به همين حالت مى‌گذاشتم كه درندگان صحرا و مرغان هوا گوشت او را بخورند تا روز قيامت از شكم آنها محشور شود زيرا كه مصيبت هر چه عظيم‌تر باشد ثوابش بزرگ‌تر است.

7- سخن مادر داغديده‌اى در شهادت فرزندش‌

جوانى از انصار به نام «خلاد» در غزوه بنى قريظه شهيد شد.

مادرش در شهادت فرزندش خوشحالى مى‌كرد. مردم به او اعتراض كردند كه چرا در شهادت فرزندت رسم ماتم برپا نمى‌كنى؟ مادر گفت: من به مصيبت فرزندم گرفتار شدم ولى دلم نمى‌خواهد كه دوستان او را ناراحت كنم. پيغمبر6براى فرزند او دعا كرد و به او فرمود: كه دو پاداش دارد زيرا اهل كتاب او را شهيد كردند.


صفحه 171

8- بانويى كه برادر، پدر، شوهر و پسرش در احد شهيد شدند

از انس بن مالك روايت شده است كه وقتى در جنگ احد شايع شد كه پيغمبر6كشته شد داد و فرياد مردم مدينه بلند شد. عده‌اى از زنهاى مدينه به طرف احد رفتند. از جمله آنها زنى از زنهاى انصار بود كه چهار شهيد داشت و معلوم نبود كه براى شهدا خودش آمد يا اين كه براى جستجوى حال پيغمبر6، وقتى از كنار جنازه چهار شهيدش عبور كرد گفت: اينها چيست؟ گفتند: جنازه برادر و پدر و شوهر و پسرت مى‌باشد، زن بدون اين كه كنترلش را از دست دهد و جزع و فزع كند گفت: پيغمبر خدا كجا است؟ گفتند: پيامبر جلوى شما است زن رفت و خودش را به حضرت رساند و به گوشه لباس پيامبر چنگ زد و مى‌گفت: پدر و مادرم به فدايت اى رسول خدا! تو زنده باشى تمام مشكلات براى ما آسان است.

9- خاطرات بانويى كه شوهر و پدر و برادرش در جنگ احد شهيد شدند

بانويى از قبيله «بنى دينار» كه شوهر و برادرش در احد شهيد شده بودند در ميان گروهى از زنان نشسته بود و اشك مى‌ريخت، زنان ديگر نيز نوحه سرايى مى‌كردند، پيامبر6از كنار آنان عبور كرد، اين بانوى داغديده از كسانى كه اطراف او بودند از حال پيامبر سراغ گرفت، همگى گفتند پيامبر بحمد اللَّه سالم است، وى گفت:

مايلم از نزديك پيامبر را ببينم. نقطه‌اى كه پيامبر ايستاده بود با محل‌


صفحه 172

آنان چندان فاصله نداشت، پيامبر را به وى نشان دادند.

وقتى چشم اين بانو به چهره پيامبر افتاد بى‌اختيار تمام مصيبت‌ها را فراموش كرد و از صميم قلب ندايى در داد كه انقلابى در اطرافيان خود به وجود آورد. عرض كرد:

اى رسول خدا! تمام ناگوارى‌ها و مصيبت‌ها در راه تو آسان است. يعنى شما زنده بمانيد هر فاجعه‌اى بر ما رخ دهد ما آن را كوچك مى‌شماريم‌[1].

10- گفتگوى مادر دو شهيد با پيامبر6‌

يكى ديگر از بانوانى كه دو فرزندش در احد شهيد شد «سمراء» دختر قيس است. وقتى رسول خدا را ملاقات كرد حضرت او را در شهادت دو پسرش تسليت گفت. سمراء به پيغمبر6عرض كرد:

هر مصيبتى بعد از تو آسان است (يعنى اگر تو سالم باشى تمام مصيبت‌ها قابل تحمل است) بعد گفت: به خدا قسم اين گرد و غبارى كه در جنگ احد به صورت تو نشست براى من از مصيبت دو فرزندم سخت‌تر است.

[1]- به لطف خدا در اين زمان نيز زنهاى با ايمان همانند زنهاى صدر اسلام فراوان هستند در جنگ تحميلى ايران و عراق مادرهايى هستند كه چهار نفر از فرزندانشان شهيد شدند حتى گفته‌اند بعضى از زنها هفت نفر از نزديكانش شهيد شدند كه چهار نفر از آنها فرزندان و شوهر و برادر و يك نفر ديگر از بستگانش مى‌باشند و اين زنها خم به ابرو نياوردند و همواره مانند زنهاى با ايمان زمان رسول خدا6محبتشان به رهبر كه پيرو همان پيغمبر است بيشتر مى‌شود.


صفحه 173

11- در شهادت فرزندم به من تبريك بگوييد

روايت شده است كه «صلت بن اشيم» يكى از رزمندگانى بود كه با فرزندش در جنگ احد شركت داشت. او به فرزندش گفت: پسر عزيزم! تو از من جلوتر به ميدان نبرد برو و با كفار و مشركين بجنگ تا شهيد شوى و من تو را به حساب خدا بگذارم. (يعنى تو جلوتر برو تا شهيد گردى و من بعد از تو شهيد شوم تا دو اجر ببرم يكى داغ فرزند، و دگر اجر شهادت).

اين فرزند حسب الأمر پدر به ميدان نبرد شتافت و به دشمنان اسلام حمله كرد تا اين كه به درجه رفيع شهادت نايل گرديد.

وقتى زنها براى تسليت به نزد مادر اين جوان مى‌رفتند مادرش به زنها مى‌گفت: اگر آمديد كه به من در شهادت فرزندم تبريك و تهنيت بگوييد مرحبا به شما و خوش آمديد و اگر براى غير تبريك آمديد برگرديد و برويد.

12- داستان پيرزنى در مرگ تنها فرزند خويش‌

در روايت است كه پيرزنى از طايفه «بنى بكر بن كلاب» كه به عقل و سداد معروف بود، فرزندى داشت كه مدت زيادى مريض بود. اين پيرزن به وجه احسن از او پرستارى مى‌كرد تا اين كه فرزند وفات كرد و زن با كمال آرامش در خانه نشست و خويشان او به حضور او رفتند.


صفحه 174

زن رو كرد به يكى از بزرگان قوم خود و گفت: سزاوار است كسى كه از نعمت سلامتى برخوردار است براى توفيق خودش قبل از مردنش كوتاهى نكند و سخنان ارزشمندى در اين زمينه گفت، سپس اشعارى گفت كه مضمونش اين است «فرزند من مونسم بود و خداوند او را برد پس اگر من صبر كنم نزد خدا اجر دارم و اگر صبر نكنم و گريه نمايم براى من فايده‌اى ندارد.» آن بزرگ گفت: ما هميشه از زنها به هنگام مصيبت، جزع و فزع مى‌شنيديم. اين روش تو براى زنها پندى است كه ديگر به هنگام مصيبت بى‌تابى نكنند واقعا تو صبر نيكويى نمودى، اصلا اين عمل تو شباهت به زنها ندارد و زنها هرگز نمى‌توانند در اين طور مواقع خود را كنترل كنند.

سپس آن زن سخنانى گفت كه خلاصه‌اش اين است «صبر هم ظاهرش نيكو و هم عاقبتش پسنديده است ولى جزع و بيتابى هم ظاهرش ناپسند است و هم در پيشگاه خدا گناه است و اگر صبر و جزع به صورت دو مردى درآيند صبر به صورت مرد زيبا و كريمى است و همين بس است در فضيلت صبر كه خداوند به صابران وعده‌هاى بزرگى داده است».

13- حكايت بانويى كه سه پسرش در جنگ خيبر شهيد شدند

در روايت است كه سه برادر در جنگ خيبر شهيد شدند وقتى كه خبر شهادت آنها به مادرشان رسيد مادر آنها گفت: فرزندانم در حال‌