بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 170

عمه‌ات تذكر دهيد. صفيه گفت: حمزه را چه شده است؟ حضرت على7و زبير از باب توريه گفتند: ما نمى‌دانيم. صفيه رفت نزد پيامبر6حضرت فرمود: من مى‌ترسم بر عقل صفيه از شدت ناراحتى بر حمزه صدمه‌اى وارد شود. حضرت دستش را بر سينه صفيه گذاشت و براى او دعا فرمود: صفيه گفت:إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ‌و گريه كرد.

سپس حضرت رسول6كنار نعش مثله شده حمزه ايستاد، وقتى وضع دلخراش جسد عمويش حمزه را مشاهده كرد از شدت تاثر و ناراحتى گفت: اگر نه آن بود كه زنان عبد المطلب اندوهناك مى‌شدند او را به همين حالت مى‌گذاشتم كه درندگان صحرا و مرغان هوا گوشت او را بخورند تا روز قيامت از شكم آنها محشور شود زيرا كه مصيبت هر چه عظيم‌تر باشد ثوابش بزرگ‌تر است.

7- سخن مادر داغديده‌اى در شهادت فرزندش‌

جوانى از انصار به نام «خلاد» در غزوه بنى قريظه شهيد شد.

مادرش در شهادت فرزندش خوشحالى مى‌كرد. مردم به او اعتراض كردند كه چرا در شهادت فرزندت رسم ماتم برپا نمى‌كنى؟ مادر گفت: من به مصيبت فرزندم گرفتار شدم ولى دلم نمى‌خواهد كه دوستان او را ناراحت كنم. پيغمبر6براى فرزند او دعا كرد و به او فرمود: كه دو پاداش دارد زيرا اهل كتاب او را شهيد كردند.


صفحه 171

8- بانويى كه برادر، پدر، شوهر و پسرش در احد شهيد شدند

از انس بن مالك روايت شده است كه وقتى در جنگ احد شايع شد كه پيغمبر6كشته شد داد و فرياد مردم مدينه بلند شد. عده‌اى از زنهاى مدينه به طرف احد رفتند. از جمله آنها زنى از زنهاى انصار بود كه چهار شهيد داشت و معلوم نبود كه براى شهدا خودش آمد يا اين كه براى جستجوى حال پيغمبر6، وقتى از كنار جنازه چهار شهيدش عبور كرد گفت: اينها چيست؟ گفتند: جنازه برادر و پدر و شوهر و پسرت مى‌باشد، زن بدون اين كه كنترلش را از دست دهد و جزع و فزع كند گفت: پيغمبر خدا كجا است؟ گفتند: پيامبر جلوى شما است زن رفت و خودش را به حضرت رساند و به گوشه لباس پيامبر چنگ زد و مى‌گفت: پدر و مادرم به فدايت اى رسول خدا! تو زنده باشى تمام مشكلات براى ما آسان است.

9- خاطرات بانويى كه شوهر و پدر و برادرش در جنگ احد شهيد شدند

بانويى از قبيله «بنى دينار» كه شوهر و برادرش در احد شهيد شده بودند در ميان گروهى از زنان نشسته بود و اشك مى‌ريخت، زنان ديگر نيز نوحه سرايى مى‌كردند، پيامبر6از كنار آنان عبور كرد، اين بانوى داغديده از كسانى كه اطراف او بودند از حال پيامبر سراغ گرفت، همگى گفتند پيامبر بحمد اللَّه سالم است، وى گفت:

مايلم از نزديك پيامبر را ببينم. نقطه‌اى كه پيامبر ايستاده بود با محل‌


صفحه 172

آنان چندان فاصله نداشت، پيامبر را به وى نشان دادند.

وقتى چشم اين بانو به چهره پيامبر افتاد بى‌اختيار تمام مصيبت‌ها را فراموش كرد و از صميم قلب ندايى در داد كه انقلابى در اطرافيان خود به وجود آورد. عرض كرد:

اى رسول خدا! تمام ناگوارى‌ها و مصيبت‌ها در راه تو آسان است. يعنى شما زنده بمانيد هر فاجعه‌اى بر ما رخ دهد ما آن را كوچك مى‌شماريم‌[1].

10- گفتگوى مادر دو شهيد با پيامبر6‌

يكى ديگر از بانوانى كه دو فرزندش در احد شهيد شد «سمراء» دختر قيس است. وقتى رسول خدا را ملاقات كرد حضرت او را در شهادت دو پسرش تسليت گفت. سمراء به پيغمبر6عرض كرد:

هر مصيبتى بعد از تو آسان است (يعنى اگر تو سالم باشى تمام مصيبت‌ها قابل تحمل است) بعد گفت: به خدا قسم اين گرد و غبارى كه در جنگ احد به صورت تو نشست براى من از مصيبت دو فرزندم سخت‌تر است.

[1]- به لطف خدا در اين زمان نيز زنهاى با ايمان همانند زنهاى صدر اسلام فراوان هستند در جنگ تحميلى ايران و عراق مادرهايى هستند كه چهار نفر از فرزندانشان شهيد شدند حتى گفته‌اند بعضى از زنها هفت نفر از نزديكانش شهيد شدند كه چهار نفر از آنها فرزندان و شوهر و برادر و يك نفر ديگر از بستگانش مى‌باشند و اين زنها خم به ابرو نياوردند و همواره مانند زنهاى با ايمان زمان رسول خدا6محبتشان به رهبر كه پيرو همان پيغمبر است بيشتر مى‌شود.


صفحه 173

11- در شهادت فرزندم به من تبريك بگوييد

روايت شده است كه «صلت بن اشيم» يكى از رزمندگانى بود كه با فرزندش در جنگ احد شركت داشت. او به فرزندش گفت: پسر عزيزم! تو از من جلوتر به ميدان نبرد برو و با كفار و مشركين بجنگ تا شهيد شوى و من تو را به حساب خدا بگذارم. (يعنى تو جلوتر برو تا شهيد گردى و من بعد از تو شهيد شوم تا دو اجر ببرم يكى داغ فرزند، و دگر اجر شهادت).

اين فرزند حسب الأمر پدر به ميدان نبرد شتافت و به دشمنان اسلام حمله كرد تا اين كه به درجه رفيع شهادت نايل گرديد.

وقتى زنها براى تسليت به نزد مادر اين جوان مى‌رفتند مادرش به زنها مى‌گفت: اگر آمديد كه به من در شهادت فرزندم تبريك و تهنيت بگوييد مرحبا به شما و خوش آمديد و اگر براى غير تبريك آمديد برگرديد و برويد.

12- داستان پيرزنى در مرگ تنها فرزند خويش‌

در روايت است كه پيرزنى از طايفه «بنى بكر بن كلاب» كه به عقل و سداد معروف بود، فرزندى داشت كه مدت زيادى مريض بود. اين پيرزن به وجه احسن از او پرستارى مى‌كرد تا اين كه فرزند وفات كرد و زن با كمال آرامش در خانه نشست و خويشان او به حضور او رفتند.


صفحه 174

زن رو كرد به يكى از بزرگان قوم خود و گفت: سزاوار است كسى كه از نعمت سلامتى برخوردار است براى توفيق خودش قبل از مردنش كوتاهى نكند و سخنان ارزشمندى در اين زمينه گفت، سپس اشعارى گفت كه مضمونش اين است «فرزند من مونسم بود و خداوند او را برد پس اگر من صبر كنم نزد خدا اجر دارم و اگر صبر نكنم و گريه نمايم براى من فايده‌اى ندارد.» آن بزرگ گفت: ما هميشه از زنها به هنگام مصيبت، جزع و فزع مى‌شنيديم. اين روش تو براى زنها پندى است كه ديگر به هنگام مصيبت بى‌تابى نكنند واقعا تو صبر نيكويى نمودى، اصلا اين عمل تو شباهت به زنها ندارد و زنها هرگز نمى‌توانند در اين طور مواقع خود را كنترل كنند.

سپس آن زن سخنانى گفت كه خلاصه‌اش اين است «صبر هم ظاهرش نيكو و هم عاقبتش پسنديده است ولى جزع و بيتابى هم ظاهرش ناپسند است و هم در پيشگاه خدا گناه است و اگر صبر و جزع به صورت دو مردى درآيند صبر به صورت مرد زيبا و كريمى است و همين بس است در فضيلت صبر كه خداوند به صابران وعده‌هاى بزرگى داده است».

13- حكايت بانويى كه سه پسرش در جنگ خيبر شهيد شدند

در روايت است كه سه برادر در جنگ خيبر شهيد شدند وقتى كه خبر شهادت آنها به مادرشان رسيد مادر آنها گفت: فرزندانم در حال‌


صفحه 175

فرار و پشت كردن شهيد شدند يا در حال روبرو شدن با دشمن؟!! گفتند: فرزندانت در حال مقاومت رو در روى دشمن شهيد شدند. آن بانوى محترمه و صابره گفت: حمد و ستايش خدا را كه فرزندانم به فوز عظيم نايل شدند و به شرافت و عزت رسيدند. جان من و پدر و مادرم به فداى ايشان. (و هيچ گونه گريه و ناله‌اى از آن بانوى محترم صادر نشد).

14- حكايت شگفت انگيز مادر شهيدى كه گيسوانش را براى بند اسب رزمندگان هديه كرد

ابو قدامه شامى مى‌گويد: من در يكى از غزوات فرمانده لشكر بودم، وارد يكى از شهرها شدم، مردم را به شركت در جنگ دعوت كردم و آنها را به جهاد در راه خدا تشويق و ترغيب نمودم و فضيلت شهادت را براى آنها بازگو كردم، سپس مردم متفرق شدند. من بر اسبم سوار شدم و به طرف منزل خود روانه شدم در اين هنگام ناگهان زن خوش‌سيمايى مرا صدا زد و گفت: اى ابى قدامه! من به راه خود ادامه مى‌دادم و جواب او را ندادم، سپس گفت: روش مردان صالح و نيكوكار اين چنين نيست كه كسى كه آنها را صدا زند و كارى داشته باشد اجابت نكنند ابو قدامه مى‌گويد: من ايستادم آن زن آمد و نامه و تكه پارچه‌اى گره زده به من داد و گريه كنان برگشت. من به نامه‌اش نگاه كردم ديدم كه در آن نوشته است اى ابو قدامه! تو ما را به جهاد در راه خدا فرا خواندى و به ثواب آن ما را تشويق كردى و من زنى هستم‌


صفحه 176

كه قدرت شركت در جهاد را ندارم لذا گيسوان خود را كه بهترين چيز من بود بريدم و براى شما در راه خدا فرستادم تا شما آن را طناب و بند اسبت قرار دهى اميد است كه خدا مرا بيامرزد.

صبحگاهان هنگام درگيرى و جنگ ناگهان جوانى را در خط مقدم جبهه با سر برهنه و بدون كلاه خود ديدم كه مشغول جنگ مى‌باشد، من پيش او رفتم و گفتم اى جوان! تو نو نهال و كم تجربه و پياده هستى و من مى‌ترسم دشمن به تو حمله كند و تو را در زير دست و پاى اسبان خود خورد كنند بهتر است كه برگردى.

آن جوان نو نهال گفت: آيا مرا به برگشتن و پشت كردن به جنگ امر مى‌كنى و حال اين كه خداوند متعال فرمود:يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفاً فَلا تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبارَ[1]«اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد هنگامى كه با انبوه كافران در ميدان نبرد روبرو شديد به آنها پشت نكنيد.» آن جوان دنباله آيات را كه در مورد مجازات كسى كه پشت به جنگ كند مورد غضب خدا است و جايگاه او جهنم است قرائت كرد. ابو قدامه گفت: من آن جوان را سوار بر شترى كه به همراه داشتم نمودم جوان گفت: اى ابى قدامه! آيا سه تير به من قرض مى‌دهى؟

من گفتم حالا وقت تير قرض دادن است؟ او خيلى اصرار ورزيد كه من تير به او بدهم.

[1]- انفال: 15


صفحه 177

وقتى ديدم كه خيلى اصرار و پافشارى مى‌كند گفتم: به اين شرط به تو تير مى‌دهم كه اگر خداوند بر تو منت گذاشت و تو را به درجه شهادت نايل فرمود مرا شفاعت كنى. جوان پذيرفت و من سه تير به او دادم، و جوان تير اول را در كمان خود گذاشت و يك نفر رومى را كشت، و با تير دوم يك نفر رومى ديگر را كشت و تير سوم را زد، سپس با ابو قدامه وداع كرد و گفت: «السّلام عليك يا ابا قدامة» در اين هنگام تيرى از طرف دشمن آمد و بين دو چشمان آن جوان اصابت كرد و جوان سرش را بر زين اسب گذاشت. من به نزد او رفتم و به او گفتم: وعده‌اى كه دادى فراموش نكنى، جوان گفت به وعده‌ام وفا مى‌كنم ولى اكنون با تو كارى دارم و آن اين كه وقتى به شهر رفتى برو نزد مادرم و اين خرجين را به او بده و به به او بگو فرزندت شهيد شد مادرم همان كسى است كه گيسوانش را بريد و به تو داد كه با آن اسبت را ببندى، سلام مرا به مادرم برسان.

او سال گذشته به مصيبت شهادت پدرم مبتلا شد. امسال نيز به مصيبت شهادت من مبتلا مى‌شود سپس روحش از بدنش جدا شد.

من زمين را حفر نمودم و او را دفن كردم. همين كه خواستم از قبرش جدا شوم ديدم زمين او را بيرون انداخت دوستانش گفتند اين جوان بى‌تجربه بود شايد براى اين كه بدون اجازه مادرش به جبهه آمد خاك او را قبول نمى‌كند. ابو قدامه گفت: چگونه خاك او را قبول نكند و حال آن كه گناهكاران را قبول مى‌كند، من ايستادم و دو ركعت نماز خواندم و به درگاه خدا دعا كردم سپس صدايى به گوشم رسيد كه‌