بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 181

من اين است كه هر وقت به اين شهرها مسافرت كردى بيا منزل ما و مهمان ما باش. من بعد از چند سال آن زن را ديدم كه اموالش همه تمام شده و غلامش نيز رفته، فرزندش مرده و خانه‌اش را هم فروخته است. اما با حالت خندان و بشاش به سر مى‌برد، من به او گفتم: اين همه گرفتارى برايت رخ داد چرا اين قدر خوشحالى؟ زن گفت: من وقتى در ناز و نعمت بودم حزن و اندوه فراوان داشتم كه اين به خاطر كم شكرى من است و امروز با اين حالت خوشحالم براى اين كه شكر نعمت صبر را خداوند به من عطا فرمود.

19- داستان بانويى ديگر كه مال و غلام و فرزندانش را از دست داد

از مسلم بن يسار حكايت شده است كه گفت: من وارد بحرين شدم و مهمان زنى شدم كه داراى فرزندان و غلام و مال زياد بود ولى حالتش را محزون ديدم. پس از مدت زيادى دو مرتبه به منزلش رفتم و هيچ يك از فرزندان و غلامش را نديدم. اجازه ورود گرفتم، زن اجازه داد و من وارد شدم. زن را با حالت بسيار خندان و مسرور ديدم گفتم: چرا اين چنين به سر مى‌برى؟ خبرى از غلام و فرزندان و اموالت نيست؟ زن گفت: همان موقع كه تو رفتى هر چه از اموال در دريا حمل و نقل كرديم غرق شد و هر چه معامله كرديم به ضرر منتهى شد تا اين كه به تدريج تمام اموالم و ثروتم از بين رفت و غلام هم رفت و فرزندانم همه مردند. من به او گفتم: اى زن! خدا تو را


صفحه 182

رحمت كند پس چگونه آن موقع كه مال و فرزندان و غلام داشتى محزون بودى ولى امروز كه تمام آنها از دستت رفت خوشحال هستى؟

زن گفت: بلى چون من در آن موقع كه در ناز و نعمت به سر مى‌بردم مى‌ترسيدم كه خدا حسناتم را در همين دنيا به من بدهد و چيزى در آخرت براى من ذخيره نكند از اين جهت محزون و نگران بودم اما وقتى كه مال و فرزندان و غلامم رفتند اميدوار شدم كه خداوند چيزى براى من در نزد خودش ذخيره مى‌كند، از اين جهت خوشحال و مسرورم.

20- داستان بانويى كه فرزندش در چاه آب غرق شد

يكى از محترمين مى‌گويد: من به اتفاق يكى از دوستانم به طرف بيابان سوزان حجاز مسافرت كرديم و راه گم كرديم. از سمت راست جاده خيمه‌اى را از دور ديديم و به همان نشان رفتيم تا به خيمه رسيديم، ديديم كه زنى در درون خيمه نشسته است. سلام نموديم؛ آن زن جواب سلام ما را داد و گفت: شما كيستيد؟ گفتيم: ما مسافريم و راه گم كرده‌ايم.

زن گفت: شما صورتتان را از من برگردانيد تا من حق ضيافت شما را ادا كنم. ما صورتمان را از او برگردانديم و او براى ما پلاسى پهن نمود و گفت: روى اين پلاس بنشينيد تا فرزندم بيايد و از شما پذيرايى كند.


صفحه 183

موقع آمدن فرزندش نزديك شد. او چند بار از داخل خيمه پرده يك طرف را بالا زد و به بيابان نگاه كرد، ولى يك بار كه پرده را بالا زد ناراحت شد و گفت: شتر فرزندم مى‌آيد ولى ديگرى بر آن سوار است.

وقتى سوار نزديك خيمه رسيد به صداى بلند گفت: امّ عقيل خدا در مورد فرزندت به تو اجر مرحمت كند. زن پرسيد مگر فرزندم مرد؟! جواب داد بلى، در كنار چاه آب بود شترها به هم ريختند و او در چاه افتاد.

زن مصيبت زده خود را نگهداشت و گفت: تو فعلا بيا و از مهمانها پذيرايى كن سپس گوسفندى آورد و به او داد تا ذبح كند، زن در حال مصيبت و داغدارى براى ما غذا تهيه كرد، پس از صرف غذا نزديك آمد و گفت: هيچ كدام از شما قرآن مى‌دانيد؟ گفتم: بلى.

زن گفت: براى تسلاى خاطر من در مصيبت فرزندم چند آيه بخوان! من گفتم: خداوند مى‌فرمايد:

وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ‌[1].

«اى پيامبر! به صابرين بشارت بده. آنها كه هنگامى كه مصيبتى به آنها برسد مى‌گويند: ما از آن خدا هستيم و به سوى او بازمى‌گرديم. اينها كسانى‌اند كه الطاف و رحمت خدا شامل حال آنان شده و آنها هستند هدايت يافتگان.»

[1]- بقره: آيه 155 تا 157


صفحه 184

زن با هيجان گفت: تو را به خدا قسم، اين كه خواندى قرآن بود؟ گفتم: آرى و اللَّه از قرآن است. زن گفت: درود بر شما و از جاى برخاست، چند ركعت نماز خواند سپس گفت:

«اللّهمّ انّى فعلت ما امرتنى به فانجز لى ما وعدتنى به».

«خدايا! من امر تو را اطاعت كردم و در مرگ فرزندم صبر مى‌كنم، تو نيز در باره من به وعده خود وفا كن» و گفت: اگر بنا باشد كسى براى ديگرى بماند لازم بود پيغمبر6براى امت بماند و از دنيا رحلت نفرمايد. وقتى ما از خيمه آن زن بيرون آمديم گفتم:

من هرگز زنى از اين كامل‌تر نديدم كه خدايش را به اكمل صفات جمال و جلال ياد كرده است. چون او به طور يقين دانست كه مرگ را نمى‌شود دفع كرد و از دستش رها شد و گريخت و نيز به يقين مى‌دانست كه جزع و بيتابى نيز در مرگ فرزند فايده‌اى ندارد و گريه هم ميت را برنمى‌گرداند. لذا خودش را به صبر جميل آراسته نمود و مصيبت مرگ فرزندش را به حساب خدا گذاشت كه ذخيره نافعى براى روز فقر و نيازمندى‌اش (يعنى روز قيامت باشد).

21- صبر بانويى در مرگ فرزند خويش‌

نظير قضيه پيشگفته از «ابن ابو الدنيا» نقل شده كه وى مى‌گويد:


صفحه 185

مردى در بسيارى از اوقات به نزد من مى‌آمد، تا اين كه روزى به من خبر رسيد كه او شكاك است (و زياد شك مى‌كند) جهت ارشاد و دفع شك او به منزلش رفتم، ديدم كه اين مرد تازه از دنيا رفته است و مادر پيرش در كنارش نشسته بود و به فرزندش نگاه مى‌كرد. تا اين كه چشم و صورت ميت را بستند و پارچه‌اى به روى او انداختند.

سپس مادرش گفت: خدا رحمت كند تو را اى فرزند عزيزم! تو فرزند نيكويى براى ما بودى و هميشه محبت و دلسوزى برايم مى‌نمودى پس خدا در فراق تو به من صبر عطا نمايد. فرزندم تو همواره نمازت را با تأنى و طمأنينه مى‌خواندى و بسيار روزه مى‌گرفتى.

خداوند ان شاء اللَّه تو را از آنچه كه از درگاه رحمتش اميد و آرزو داشتى محروم و نااميد نمى‌فرمايد.

22- حكايت شگفت انگيز صبر بانويى در مرگ دلخراش دو فرزند و شوهرش‌

بيهقى از «ذو النون مصرى» روايت كرده است كه مى‌گويد: من مشغول طواف خانه خدا بودم، ناگهان دو كنيز را ديدم كه يكى از آنها اشعار ذيل را انشا كرد و گفت:

صبرت و كان الصّبر خير مطيّة

و هل جزع منّى يجدى فاجزع‌


صفحه 186

صبرت على ما لو تحمّل بعضه‌

جبال برضوى اصبحت تتصدّع‌

ملكت دموع العين ثمّ رددتها

الى ناظرى فالعين في القلب تدمع‌

«صبر كردم در حالى كه صبر بهترين مركوب است. و اگر جزع و بى‌تابى فايده‌اى مى‌داشت بى‌تابى مى‌كردم بر مصيبتى» «صبر كردم كه اگر مقدارى از آن مصيبت بر كوه رضوى‌[1]وارد مى‌شد كوه با آن عظمت متلاشى مى‌شد و طاقت تحمل آن را نداشت.» «اشكهاى چشمم را كنترل كردم و آنها را به داخل ديدگانم برگرداندم و چشم دل گريان شد.» ذو النون مصرى مى‌گويد. من به او گفتم: از چه چيز نالان هستى اى كنيز! گفت: مصيبتى بر من وارد شد كه هرگز بر هيچ كس وارد نشد. گفتم: آن مصيبت چيست؟ كنيز گفت:

من دو جوان داشتم كه جلوى من مشغول بازى بودند و پدرشان نيز گوسفندى را ذبح كرد سپس يكى از دو فرزندانم به ديگرى گفت:

اى برادر! به تو نشان دهم چگونه پدر ما سر اين گوسفند را بريد؟ آن گاه حركت كرد و موهاى سر برادرش را گرفت و سر او را از بدن جدا و فرار كرد. پدرش قاتل را تعقيب كرد كه او را بگيرد وقتى او را پيدا كرد

[1]- رضوى اسم كوهى است كه اطراف مكه واقع شده است


صفحه 187

كه درنده‌اى او را دريده و خورده بود. پدر وقتى صحنه را ديد به طرف منزل بازگشت، ولى او نيز در بين راه از تشنگى و گرسنگى مرد.

بعضى اين روايت را با اضافاتى نقل كرده‌اند و آن اين كه ذو النون گفت: من زن نيكويى را ديدم كه هيچ گونه آثار حزن و اندوه در او مشاهده نمى‌شد و مى‌گفت: به خدا قسم كه گمان نمى‌كنم آن مصيبتى كه بر من وارد شده بر احدى وارد شده باشد. من از او سؤال كردم آن مصيبت چيست؟ زن ماجراى كشته شدن دو فرزند و شوهرش را كه قبلا مذكور گرديد نقل كرد. من به آن زن گفتم پس چرا در اين مصيبت بزرگ محزون و نالان نيستى؟ زن گفت: اگر جزع و بى‌تابى، فرزندان و شوهرم را بر مى‌گرداند و براى من فايده مى‌داشت هر آينه جزع و بى‌تابى مى‌كردم ولى مى‌دانم كه جزع و فزع و گريه و ناله هيچ فايده ندارد (و اگر جزع و گريه به عنوان اعتراض به مقدرات الهى باشد نه تنها فايده ندارد بلكه اجر و مزد انسان را از بين مى‌برد و مقام و منزلت آدمى را نزد خداوند پايين مى‌آورد).

23- سخن حكيمانه مادرى در مرگ فرزند خود

از بعضى اصحاب حكايت شده است كه: زنى فرزندش فوت شد و در مصيبت آن صبر و بردبارى پيشه كرد و گفت: طاعت خدا را كه صبر و بردبارى است بر طاعت شيطان كه جزع و بى‌تابى است ترجيح مى‌دهم.


صفحه 188

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة