بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 193

و نيز خداوند متعال مى‌فرمايد:رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ‌[1]«خدا از آنها راضى و خشنود شد و آنها نيز از خدا راضى هستند.» بايد دانست كه رضا و خشنودى ثمره و نتيجه محبت خدا است.

- «من احبّ شيئا احبّ فعله.»؛ «كسى كه شخصى را دوست داشته باشد كار او را نيز دوست مى‌دارد.» و از كار او راضى است و محبت ثمره معرفت است چون كسى كه انسانى را به خاطر بعضى صفات نيكويش دوست بدارد، هر چه معرفت و شناختن در مورد آن انسان بيشتر شود دوستى‌اش نسبت به او نيز بيشتر مى‌گردد اگر چه آن نيكويى در آن انسان تصورى و خيالى باشد و واقعيت نداشته باشد.

پس اگر كسى به ديده بصيرت به جلال و عظمت خدا و كمال او نظر كند خدا را از همه بيشتر دوست مى‌دارد. و خداوند متعال مى‌فرمايد:وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ‌[2]، «آنها كه ايمان دارند محبتشان به خدا بيشتر و شديدتر است.» و وقتى انسان خدا را دوست بدارد تمام آثارى كه از او صادر

[1]- بيّنه: 8

[2]- بقره: 165


صفحه 194

شود نيكو مى‌شمارد و مقتضاى رضا و خشنودى چنين است.

پس بنا بر اين رضا و خشنودى ثمره‌اى است از ثمرات محبت بلكه هر كمالى ثمره محبت است و محبت فرع معرفت است.

و رجا و خشيت و شوق و انس و انبساط و توكل و رضا و تسليم از لوازم محبّت است. چون محبت با تصور رحمت محبوب، رجا و اميدوارى مى‌آورد و با تصور هيبت محبوب (يعنى خداوند متعال) خشيت مى‌آورد و انس زياد با محبوب انبساط و شادى مى‌آورد و اعتماد به محبوب توكل مى‌آورد و نيكو شمردن هر اثرى كه از محبوب صادر شود رضا مى‌آورد و تصور قصور و عجز خود و كمال احاطه قدرت او تسليم مى‌آورد. تمام اينها از لوازم و مقتضيات محبت است.

از تسليم مقامات عظيمى منشعب مى‌شود كه اهل معرفت و صاحبدلان آن را مى‌دانند و كسى كه در آن كمالات سير كند و وارد آنها شود به غايت كمال مى‌رسد و تمام توجه‌اش به محبوب مى‌گردد و خود را هيچ نمى‌بيند.

بدان كه رضا و خشنودى براى انسان فضيلت عظيمى است بلكه تمام فضايل است و تمام فضيلت‌ها به او بازگشت مى‌نمايد. خداوند متعال به اهميت و فضيلت آن اشاره فرموده و آن را مقرون به رضاى خود و علامت آن قرار داده است:رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ‌؛ «خدا از آنها راضى شد و آنها نيز از خدا راضى هستند.» و در جاى ديگرى فرمود:وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ؛ «مقام رضا و خشنودى خدا از هر نعمت، برتر و بزرگ‌تر است.»


صفحه 195

و اين نهايت احسان و غايت امتنان است. (در اين زمينه احاديث و روايات بسيار است كه چند نمونه‌اى از آنها در اين باب ذكر مى‌گردد از جمله آنها) 1-

«قيل‌انّ رسول اللَّه6مرّ بقوم فقال لهم: ما انتم عليه؟ فقالوا:

مؤمنون. فقال: ما علامة ايمانكم؟ قالوا: نصبر على البلاء و نشكر عند الرّخاء و نرضى بمواقع القضاء. فقال: مؤمنون بربّ الكعبة.[1]»

«پيامبر6بر عده‌اى گذر مى‌كردند. از آنان پرسيدند، شما چه كسانى هستيد؟ عرض كردند: مؤمنانيم، فرمود: علامت ايمانتان چيست؟ گفتند در وقت بلا صابريم و در هنگام نعمت و رخا شاكريم و به موارد قضا و قدر راضى هستيم.

حضرت فرمود: به خداى كعبه قسم كه مؤمنيد.» 2-

و قال النّبىّ6:«اذا احبّ اللَّه عبدا «ابتلاه، فان صبر اجتباه، فان رضى اصطفاه.[2]»

پيامبر6فرمود: «چون خدا بنده‌اى را دوست بدارد او را در دنيا مبتلا مى‌گرداند، پس اگر صبر كرد او را برمى‌گزيند و اگر راضى و خشنود شد او را به مرتبه اصفيا مى‌رساند.»

عده‌اى در قيامت از قبرشان به طرف بهشت پرواز مى‌كنند

3- «

و قال6‌و اذا كان يوم القيامة انبت اللَّه تعالى لطائفة من امّتى‌

[1]- مجموعه ورام، ج 1، ص 229

[2]- همين مضمون در تحف العقول، ص 41


صفحه 196

اجنحة فيطيرون من قبورهم الى الجنان يسرعون فيها و يتنعّمون كيف شاءوا فتقول لهم الملائكة: هل رايتم الحساب؟ فيقولون ما راينا حسابا. فيقولون: هل جزتم الصّراط فيقولون ما رأينا صراطا فيقولون: هل رايتم جهنّم؟ فيقولون: ما راينا شيئا. فيقول الملائكة:

من امّة من انتم؟ فيقولون: من امّة محمّد6فيقولون:

نشدناكم اللَّه حدّثونا ما كانت اعمالكم في الدّنيا؟ فيقولون خصلتان كانتا فينا فبلغنا اللَّه تعالى هذه المنزلة بفضل رحمته.

فيقولون و ما هما؟ فيقولون كنّا اذا خلونا نستحيى ان نعصيه و نرضى باليسير ممّا قسّم لنا. فيقول الملائكة حقّ لكم هذا[1].»

«پيغمبر6فرمود: چون روز قيامت شود خداوند متعال به طايفه‌اى از امتم بالهايى عطا مى‌كند كه از قبرهايشان با سرعت به سوى بهشت پرواز مى‌كنند و آنچه دلشان بخواهد از نعمت‌هاى الهى متنعم و بهره‌مند مى‌گردند، ملائكه به آنها مى‌گويند: آيا موقف حساب و بازجويى را ديديد؟ يعنى بازجويى شديد. آنها در جواب ملائكه مى گويند: از ما حسابى نخواستند، يعنى بدون حساب و بازجويى آمديم ملائكه مى‌گويند: آيا از صراط گذشتيد و جهنم را ملاحظه نموديد؟ مى‌گويند: ما هيچ چيز نديديم ملائكه گويند شما چه طايفه‌ايد و از امت كدام پيغمبريد؟ گويند: ما از امت محمد6هستيم. ملائكه مى‌پرسند كه عمل شما در دنيا چه بوده است؟ گويند: در ما دو خصلت بود كه خدا به فضل و

[1]- مجموعه ورام، ج 1، ص 230


صفحه 197

رحمت خود ما را به اين مرتبه رسانيد؛ يكى آن كه چون در خلوت بوديم از خدا شرم داشتيم كه معصيت او را مرتكب شويم و ديگر آن كه به هر چه از براى ما قسمت كرده بود راضى بوديم. ملائكه گويند: پس سزاوار اين مرتبه هستيد.»

4-

و قال6:«أعطوا للّه الرّضا من قلوبكم تظفروا بثواب اللَّه تعالى يوم فقركم و الإفلاس‌[1].»

پيامبر خدا6فرمود: «از صميم قلب از خدا خشنود و راضى گرديد تا در روز فقر و تنگ‌دستيتان (يعنى روز قيامت) ظفرمند گرديد و به ثواب خداوند متعال نايل شويد.»

هر كس از خدا راضى باشد خدا نيز از او راضى است‌

5-

«و في اخبار موسى7‌انّهم قالوا اسأل لنا ربّك امرا اذا نحن فعلناه يرضى به عنّا فاوحى اللَّه تعالى اليه قل لهم يرضون عنّى حتّى ارضى عنهم.»

«در اخبار حضرت موسى7وارد شده است كه: قوم موسى به او گفتند: اى موسى! از خدايت بخواه كه دستورى به ما دهد كه هر گاه ما آن دستور العمل را انجام دهيم خدا از ما راضى گردد.

خداوند تبارك و تعالى به موسى7وحى فرمود كه به آنها بگو: از من راضى شويد يعنى هر پيش آمدى كه از طرف من به شما مى‌رسد به آن راضى باشيد تا من نيز از شما

[1]- همين مضمون در كافى، ج 2، ص 263 مجموعه ورام، ج 1، ص 230


صفحه 198

راضى شوم.»

«و نظيره ما روى عن نبيّنا6: انّه قال:من احبّ ان يعلم ما له عند اللَّه عزّ و جلّ فلينظر ما للَّه عزّ و جلّ عنده. فانّ اللَّه تعالى ينزل العبد منه حيث انزله العبد من نفسه‌[1].»

نظير روايت مذكور از پيغمبر ما6نيز روايت شده است كه حضرت فرمود:

كسى كه دوست دارد بداند مقام و رتبه‌اش نزد خدا چگونه است بايد نظر كند كه عظمت خدا در نزد او چگونه است؟ آيا از افعال خدا راضى هست يا اين كه موقع پيش آمدهاى سخت از كارهاى خدا نگران است؟ زيرا هر طورى كه خدا در نزد بنده مقام و منزلت داشته باشد خداوند نيز همان طور به او مقام و منزلت مى‌دهد.»

غم و اندوه بر متاع دنيا شيرينى مناجات را از دل مى‌برد

6-

«و في اخبار داود7:ما لأوليائى و الهمّ بالدّنيا انّ الهمّ يذهب حلاوة مناجاتى من قلوبهم يا داود انّ محبّتى من اوليائى ان يكونوا روحانيّين لا يغتمّون.»

«در اخبار داود7آمده است كه: خداوند به داود7فرمود:

اى داود! چه مى‌شود دوستان مرا كه در گرفتارى‌هاى دنيا اندوهگين مى‌شوند؟ زيرا غم و اندوه براى دنيا شيرينى مناجات مرا از قلوب بندگان بيرون مى‌برد.

[1]- اعلام الدين، ص 275. مستدرك حاكم، ج 1، ص 495. مجمع الزوائد، ج 10، ص 77


صفحه 199

اى داود محبت من از آن كسانى است كه روحانى شوند و غم و اندوه متاع دنيوى را نخورند.»

صبر و بردبارى در برابر مشكلات باعث خشنودى خدا است‌

7- «

و روى‌انّ موسى7قال: يا ربّ دلّنى على امر فيه رضاك فاوحى اللَّه تعالى اليه انّ رضاى في كرهك و انت ما تصبر على ما تكره قال يا ربّ دلّنى عليه قال: فانّ رضاى في رضاك بقضائى»

«حضرت موسى7عرض كرد پروردگارا! مرا به امرى راهنمايى نما كه در آن رضاى تو باشد. خداوند به او وحى فرمود كه رضاى من در آن است كه تو در برابر ناراحتيها صبر نمايى، موسى7عرض كرد: مرا بر آن راهنمايى كن. فرمود: رضاى من در آن است كه تو راضى به قضاى من شوى.»

اعتراض به مقدرات الهى باعث خشم خدا است‌

8-

«و في مناجات موسى7:اى ربّ اىّ خلقك احبّ اليك؟ قال:

من اذا اخذت حبيبه سالمنى.

قال: فاىّ خلق انت عليه ساخط؟ قال: يستخيرنى في الأمر فاذا قضيت له سخط قضائى.»

«حضرت موسى7در مناجاتش به پروردگار عرض مى‌كند: پروردگارا! كدام مخلوق نزد تو محبوب‌تر است؟


صفحه 200

خداوند تبارك و تعالى فرمود: آن مخلوقى كه وقتى محبوبش را از او بگيرم به من اعتراض نكند و تسليم من باشد.

سپس حضرت موسى7عرض كرد كدام مخلوق است كه تو او را دوست نمى‌دارى؟

خداوند متعال فرمود: آن كسى كه در كارهايش مرا برمى‌گزيند يعنى كارهايش را به من واگذار مى‌كند و قضاى مرا بر نظر خودش ترجيح مى‌دهد اما وقتى كه قضا و مقدرات من بر خلاف ميل و خواسته خودش جارى مى‌شود ناراحت مى‌شود.» پس كسى كه در برابر مقدرات الهى تسليم باشد و اعتراض و چون و چرا نكند محبوب خداست و كسى كه تسليم مقدرات الهى نباشد و به قضا و قدر الهى اعتراض و چون و چرا كند مبغوض خداست.

9- «

و روى‌ما هوا اشدّ منه و ذاك انّ اللَّه تعالى قال: انّا اللَّه لا اله الّا انا من لم يصبر على بلايى و لم يرض بقضائى فليتّخذ ربّا سوائى»[1]

«اين روايت از روايت بالا به مراتب شديدتر و كوبنده‌تر است و آن اين كه خداوند متعال فرمود:

من خدايى هستم كه جز من خدايى نيست. كسى كه بر بلاى من صبر نكند و به قضا و قدر من راضى نشود پس بايد خدايى غير از من اتخاذ كند.»

[1]- نهج الحق علامه حلى، ص 96