اعتراض به مقدرات خدا با بندگى سازگار نيست
16-
و قال الصّادق7:«صفة الرّضا ان يرضى المحبوب و المكروه. و الرّضا شعاع نور المعرفه، و الراضى فان عن جميع اختياره، و الراضى حقيقة هو المرضى عنه و الرّضا اسم يجتمع فيه معانى «انواع» العبوديه. و تفسير الرّضا سرور القلب.
سمعت ابى محمدا الباقر7يقول: تعلّق القلب بالموجود شرك و بالمفقود كفر. و هما خارجان عن سنة الرّضا. و العجب ممّن يدّعى العبوديّه للَّه كيف ينازعه في مقدوراته، حاشا الراضين العارفين عن ذلك[1].»
حضرت صادق7فرمود: «رضا آن است كه انسان از چيزى راضى باشد خواه آن چيز مطلوب او باشد و يا نامطلوب، و رضا شعاعى است از نور معرفت و شخص راضى كسى است كه از خواستهها و تمايلات خود دست بردارد و در مقابل خواسته خدا اعمال نظر نكند و تسليم خواسته خدا باشد، شخص راضى در حقيقت كسى است كه خدا از او راضى باشد، و رضا اسمى است كه جميع مراتب عبوديت و بندگى در او جمع است، و معنى رضا سرور قلب است.
از پدرم امام محمد باقر شنيدم كه فرمود: تعلق و وابستگى به چيزى كه موجود و حاضر است شرك مىباشد و دل بستن به آنچه كه مفقود است كفر مىباشد و اين دو (يعنى
[1]- مصباح الشريعة، ص 182
تعلق به چيز موجود و مفقود) از روش و طريق رضا بيرون است و تعجب مىكنم از كسى كه ادعاى بندگى مىكند با اين و صف به مقدرات خدا نيز اعتراض مىكند. چگونه بندگى با اعتراض سازگار است.
اشخاص راضى و بامعرفت، از اعتراض به كار خداوند حكيم منزهاند و هيچ گاه از حكيم ايراد نمىگيرند.»
حكايت جابر و امام باقر7در مورد رضا و تسليم
17-
«و روىانّ جابر بن عبد اللَّه الانصارى رضى اللَّه عنه ابتلى في آخره بضعف الهرم و العجز فزاره محمّد بن علىّ الباقر7فسأله عن حاله فقال انا في حالة احبّ فيها الشّيخوخة على الشّباب و المرض على الصّحة و الموت على الحيوة.
فقال7: امّا انا يا جابر فان جعلنى اللَّه شيخا احبّ الشّيخوخة و ان جعلنى شابّا احبّ الشّيبوبة و ان امرضنى احبّ المرض و ان شفانى احبّ الشفاء و الصّحة و ان اماتنى احبّ الموت و ان ابقانى احبّ البقاء.
فلمّا سمع جابر هذا الكلام منه قبّل وجهه و قال صدق رسول اللَّه6فانّه قال ستدرك لى ولدا اسمه اسمى يبقر العلم بقرا كما يبقر الثّور الأرض فلذلك سمىّ باقر علم الأوّلين و الآخرين اى شاقّه.»
روايت شده است كه جابر بن عبد اللَّه انصارى رضى اللَّه عنه در اواخر عمرش به ضعف پيرى و ناتوانى مبتلا شده بود.
امام باقر7به ديدنش رفت و احوالش را پرسيد، جابر گفت: من در حالى هستم كه پيرى را بر جوانى و مرض را بر سلامت و مرگ را بر زندگى ترجيح مىدهم. امام باقر7فرمود اى جابر! من اين چنين نيستم كه چيزى را بر چيز ديگر ترجيح دهم، پس اگر خدا مرا پير كند پيرى را دوست دارم و اگر جوان قرار دهد جوانى را دوست دارم و اگر مرا مريض كند مرض را دوست دارم و اگر شفايم دهد شفا و سلامت را دوست مىدارم و اگر بميراند مردن را دوست مىدارم و اگر زنده نگه دارد زندگى را دوست مىدارم خلاصه آن چه را كه خداوند بخواهد تسليم او هستم.
وقتى جابر اين كلام را از امام شنيد (پى به اشتباه خود برد و فهميد كه ترجيح دادن در برابر خواسته خدا اعمال نظر كردن است) برخاست و صورت حضرت را بوسيد و گفت:
حقا كه رسول خدا6راست گفت كه فرمود: اى جابر! تو زنده مىمانى و پسرم را كه هم اسم من است مىبينى و او علم را مىشكافد همان گونه كه گاو زمين را مىشكافد و به همين جهت شكافنده علم اولين و آخرين ناميده شده است.»
بالاترين طاعت صبر و خرسندى از كار خدا است
18-
و روى الكلينى باسناده الى ابى عبد اللَّه7قال:«راس طاعة اللَّه الصّبر و الرّضى عن اللَّه فيما احبّ العبد او كره و لا يرضى عبد عن اللَّه فيما احبّ او كره الّا كان خيرا له فيما
احبّ او كره[1].»
امام صادق7فرمود: «رأس طاعت خدا صبر و رضايت از او است در آنچه بنده آن را دوست دارد يا كراهت دارد و هر بندهاى نسبت به آنچه دوست دارد يا ناپسند دارد از خدا راضى باشد، خيرش در همان است.»
داناترين مردم كسى است كه به مقدرات خدا راضىتر باشد
19-
و باسناده عنه7قال:«انّ اعلم النّاس باللَّه ارضاهم بقضاء اللَّه عزّ و جلّ[2].»
امام صادق7فرمود: «داناترين مردم به خداى متعال، راضىترين آنها است از خداى عز و جل (يعنى هر كس از خدا بيشتر راضى و خشنود باشد داناتر است)».
20-
و باسناده عنه7قال:قال اللَّه عزّ و جلّ: «عبدى المؤمن لا اصرفه في شىء الّا جعلته خيرا له، فليرض بقضائى و ليصبر على بلايى و ليشكر نعمائى اكتبه يا محمّد من الصّديقين عندى[3].»
امام صادق7گفت: خداى عزّ و جلّ فرمود: «بنده مؤمنم را به هر سو بگردانم برايش خير است، پس بايد به قضا من راضى باشد و بر بلاى من صبر كند و نعمتهايم را سپاس
[1]- اصول كافى، ج 2، ص 60. كتاب ايمان و كفر باب رضا به قضا حديث 1
[2]- اصول كافى، ج 2، ص 60. كتاب ايمان و كفر باب رضا به قضا روايت 6
[3]- اصول كافى، ج 2، ص 61. كتاب ايمان و كفر باب رضا به قضا روايت 6
گزارد تا او را اى محمد در زمره صديقين نزد خود ثبت كنم.»
تمام خوشىها و ناخوشىها براى مؤمن خير و لطف خداست
21- «
و عنه7قال:فيما اوحى اللَّه عزّ و جلّ الى موسى7يا موسى بن عمران ما خلقت خلقا احبّ الىّ من عبدى المؤمن فانّى انّما ابتليه لما هو خير له و اعافيه لما هو خير له و ازوى لما هو خير له و انا اعلم بما يصلح عليه عبدى فليصبر على بلائى و ليشكر نعمائى و ليرض بقضائى، اكتبه في الصّدّيقين عندى اذا عمل برضائى و اطاع امرى[1].»
«و نيز از امام صادق7روايت شده است كه فرمود:
خداوند عز و جل به موسى بن عمران وحى نمود اى موسى! هيچ مخلوقى از مخلوقاتم نزد من از بنده مؤمنم محبوبتر نيست براى اين كه او را به چيزى مبتلا و گرفتار مىكنم كه خير او در آن است و نيز عافيت مىدهم او را بر چيزى كه خير او در آن است.
آنچه براى او بد است از او دور مىگردانم براى آنچه خير او در آن است و من به مصلحت بندهام داناترم، پس بايد بر بلاى من صبر كند و بر نعمتهايم شكر كند و به قضاى من راضى باشد، اگر او به رضاى من كار كند و امر مرا اطاعت كند من او را در نزد خود در شمار صديقان مىنويسم.»
[1]- اصول كافى، ج 2، ص 61. كتاب ايمان و كفر باب رضا به قضا روايت 7
علامت مؤمن اين است كه به مقدرات خدا راضى باشد
22-
«و قيل للصّادق7باىّ شيء يعلم [يعرف] المؤمن بانّه مؤمن؟
قال: بالتّسليم للَّه و الرّضا فيما ورد عليه من سرور أو سخط[1].»
مردى به امام صادق7عرض كرد: مؤمن به چه علامت شناخته مىشود؟ حضرت فرمود: به تسليم خدا بودن، و راضى بودن به آنچه برايش پيش مىآيد، چه آن چيزهايى كه مايه سرور است و چه چيزهايى كه مايه ناراحتى و نگرانى است (مؤمن در تمام حالات شادى و ناخرسندى، تسليم خدا است پس اگر در برابر بلاها از خدا راضى و خرسند باشد علامت اين است كه مؤمن است و اگر ناراحت شود و به كار خدا اعتراض كند علامت اين است كه مؤمن نيست).» در اسرائيليات روايت شده است كه: عابدى سالهاى طولانى خدا را عبادت مىكرد، شبى در خواب ديد كه فلان زن كه در دنيا خيلى اهل عبادت نبود در بهشت رفيق و همنشين او است شبها مشغول عبادت بود و روزها روزه داشت و آن زن شبها تا صبح مىخوابيد و روزه نمىگرفت. لذا عابد تعجب كرد و او را به مهمانى خود دعوت كرد تا از او سؤال كند كه چه عملى در دنيا داشت كه در اينجا رفيق و همنشين او است. وقتى با اصرار مهمانى عابد را پذيرفت عابد از او سؤال كرد كه چه عملى دارى آيا غير از آن چه من ديدم عملى ديگر هم داشتى؟ زن گفت: نه به خدا سوگند غير از آنچه
[1]- اصول كافى، ج 2، ص 62
ديدى من عملى نداشتم. عابد اصرار كرد كه فكر كن شايد يادت آيد زن گفت: من يك خصلت داشتم و آن اين كه هر گاه در شدت و سختى قرار مىگرفتم تمنا و آرزوى آسايش را نمىكردم و هر گاه در آفتاب قرار مىگرفتم آرزوى سايه را نمىكردم و هر گاه مريض مىشدم آرزوى سلامت را نمىكردم. عابد دستهايش را به سرش گذاشت و گفت: به خدا سوگند كه اين يك خصلت، خصلت عظيمى است كه بسيارى از بندگان خدا از به دست آوردن آن عاجز هستند.
[ملحقات باب سوم]
فصل
رتبه رضا بسيار بر رتبه صبر برترى دارد بلكه محققين گفتهاند:
صبر در برابر رضا مانند معصيت در برابر طاعت است (يعنى همان گونه كه معصيت و طاعت ضد يك ديگرند صبر و رضا نيز ضد يك ديگرند) زيرا لازمه دوستى و محبت اين است كه بلا ديده از بلا لذت ببرد زيرا او بلا را دليل بر عنايت و توجه محبوب مىداند و از الطاف خاصه محبوب مىشمارد، در نتيجه نه تنها ناراحت نمىشود بلكه به هنگام بلا قرب و انسش به محبوب زيادتر مى گردد. در صورتى كه لازمه صبر اين است كه از بلا ناراحت شود و آن را مشكل قلمداد نمايد ولى در برابر ناراحتى و سختى، صبر و تحمل كند و ناراحت شدن با انس محبوب منافات دارد. با اين بيان روشن گرديد كه محبت و صبر با يك ديگر منافات دارند و ضد يك ديگرند.
نيز صبر اظهار قدرت نمودن است و اين در مسلك محبت از بدترين منكرات و زشتىها است و از آشكارترين علامات عداوت و دشمنى است همان گونه كه شاعر گفت:
و يحسن اظهار التّجلّد للعدى
و يقبح الّا العجز عند الأحبّة