علامت مؤمن اين است كه به مقدرات خدا راضى باشد
22-
«و قيل للصّادق7باىّ شيء يعلم [يعرف] المؤمن بانّه مؤمن؟
قال: بالتّسليم للَّه و الرّضا فيما ورد عليه من سرور أو سخط[1].»
مردى به امام صادق7عرض كرد: مؤمن به چه علامت شناخته مىشود؟ حضرت فرمود: به تسليم خدا بودن، و راضى بودن به آنچه برايش پيش مىآيد، چه آن چيزهايى كه مايه سرور است و چه چيزهايى كه مايه ناراحتى و نگرانى است (مؤمن در تمام حالات شادى و ناخرسندى، تسليم خدا است پس اگر در برابر بلاها از خدا راضى و خرسند باشد علامت اين است كه مؤمن است و اگر ناراحت شود و به كار خدا اعتراض كند علامت اين است كه مؤمن نيست).» در اسرائيليات روايت شده است كه: عابدى سالهاى طولانى خدا را عبادت مىكرد، شبى در خواب ديد كه فلان زن كه در دنيا خيلى اهل عبادت نبود در بهشت رفيق و همنشين او است شبها مشغول عبادت بود و روزها روزه داشت و آن زن شبها تا صبح مىخوابيد و روزه نمىگرفت. لذا عابد تعجب كرد و او را به مهمانى خود دعوت كرد تا از او سؤال كند كه چه عملى در دنيا داشت كه در اينجا رفيق و همنشين او است. وقتى با اصرار مهمانى عابد را پذيرفت عابد از او سؤال كرد كه چه عملى دارى آيا غير از آن چه من ديدم عملى ديگر هم داشتى؟ زن گفت: نه به خدا سوگند غير از آنچه
[1]- اصول كافى، ج 2، ص 62
ديدى من عملى نداشتم. عابد اصرار كرد كه فكر كن شايد يادت آيد زن گفت: من يك خصلت داشتم و آن اين كه هر گاه در شدت و سختى قرار مىگرفتم تمنا و آرزوى آسايش را نمىكردم و هر گاه در آفتاب قرار مىگرفتم آرزوى سايه را نمىكردم و هر گاه مريض مىشدم آرزوى سلامت را نمىكردم. عابد دستهايش را به سرش گذاشت و گفت: به خدا سوگند كه اين يك خصلت، خصلت عظيمى است كه بسيارى از بندگان خدا از به دست آوردن آن عاجز هستند.
[ملحقات باب سوم]
فصل
رتبه رضا بسيار بر رتبه صبر برترى دارد بلكه محققين گفتهاند:
صبر در برابر رضا مانند معصيت در برابر طاعت است (يعنى همان گونه كه معصيت و طاعت ضد يك ديگرند صبر و رضا نيز ضد يك ديگرند) زيرا لازمه دوستى و محبت اين است كه بلا ديده از بلا لذت ببرد زيرا او بلا را دليل بر عنايت و توجه محبوب مىداند و از الطاف خاصه محبوب مىشمارد، در نتيجه نه تنها ناراحت نمىشود بلكه به هنگام بلا قرب و انسش به محبوب زيادتر مى گردد. در صورتى كه لازمه صبر اين است كه از بلا ناراحت شود و آن را مشكل قلمداد نمايد ولى در برابر ناراحتى و سختى، صبر و تحمل كند و ناراحت شدن با انس محبوب منافات دارد. با اين بيان روشن گرديد كه محبت و صبر با يك ديگر منافات دارند و ضد يك ديگرند.
نيز صبر اظهار قدرت نمودن است و اين در مسلك محبت از بدترين منكرات و زشتىها است و از آشكارترين علامات عداوت و دشمنى است همان گونه كه شاعر گفت:
و يحسن اظهار التّجلّد للعدى
و يقبح الّا العجز عند الأحبّة
يعنى اظهار نيرومندى در برابر دشمنان نيكو است ولى در برابر دوست زشت است، در نزد دوست اظهار عجز نيكو است و اظهار نيرومندى بد است. به همين جهت است كه اهل حقيقت گفتهاند:
صبر براى عوام مردم از مشكلترين منزلها است و وحشتناكترين منزلها در طريق محبت و زشتترين منازل در راه توحيد است.
اما اين كه صبر براى عامه مردم مشكل است براى اين كه شخص عامى خود را به رياضت و سختى تمرين نداده است و خويشتن را به صبر و استقامت در برابر بلا نيازموده و نفس را به سركوبى عادت نداده است لذا طاقت تحمل بلا را ندارد و از اهل محبت نشده است كه از بلا لذت ببرد. و هر گاه خدا او را به بلا امتحان كند چون او در مقام نفس و خواهشهاى نفسانى است بلا را نمىتواند تحمل كند و جزع و فزع بر او غلبه مىكند و خويشتن دارى بر او دشوار مىشود و نمىتواند خودش را كنترل كند زيرا آرامش قلب ندارد.
اما اين كه صبر براى عوام از وحشتناكترين منازل محبت است براى اين است كه لازمه محبت مأنوس شدن با محبوب و خاص محبوب گشتن است. به عبارت ديگر بلا را يكى از الطاف خاصه محبوب محسوب مىدارد، در صورتى كه لازمه صبر همان طور كه قبلا گفته شد ناخرسندى از بلا است. بنا بر اين صبر و محبت با يك ديگر منافات دارند و ضد يك ديگرند.
و اما اين كه صبر براى عوام از زشتترين منازل راه توحيد است براى اين است كه شخص صابر مدعى قوّت و ثبات است و ادعاى
قوّت و ثبات از خواستههاى نفس است، در صورتى كه لازمه توحيد فناى نفس است، نه اظهار قوّت و ثبات آن، پس از زشتترين منكرات است براى اين كه اثبات نفس در طريق توحيد از قبيحترين زشتىها است بلكه رضا با آن همه قدر و عظمت و بلندى رتبهاش نزد اهل تحقيق در توحيد از اوايل راههاى توحيد است. براى اين كه روش اهل تحقيق در توحيد، اين است كه ذات خود را فنا مىكنند در صورتى كه رضا، فناى اراده است در اراده حق تعالى و توقف صادقانه در برابر اراده او است. يعنى اهل رضا در برابر اراده حق تعالى ارادهاى ندارند و هر چه را خدا بخواهد همان را مىخواهند.
«پسندند آنچه را جانان پسندند» در حالى كه فناى صفت قبل از فناى ذات است، يعنى تسليم اراده خدا بودن قبل از فناى خود در خدا است.
بنا بر اين رضا با آن عظمتش اولين منزل توحيد است كه اراده خود را فنا در اراده خدا مىكند و در منازل بعد خودش را فناى در خدا مىسازد[1].
با اين بيان معلوم گرديد كه بين صبر و رضا فاصله زيادى است.
[1]- معنى فنا در خدا يكى شدن با خدا نيست كما اين كه عدهاى چنين گمان كردهاند بلكه معنىاش اين است خدا را بدون تكليف ببينند نه مثل آن كه عدهاى مىگويند هر چه جز اوست از اوست. پس همه يكى است بلكه هم چنان كه به نور تجلى حق تعالى بينا مىشود غير او را نبيند.
فصل
رضا درجاتى دارد. درجه پايين رضا اين است كه شخص بلا را درك مىكند و دردش را احساس مىنمايد ولى به آن بلا راضى مىشود، بلكه ميل و رغبت به آن پيدا مىكند. چون وقتى در ثمره و نتيجه بلا تعقل مىنمايد عقلش او را وامىدارد كه به بلا اشتياق پيدا كند، براى اين كه به ثواب خداوند متعال نايل گردد و نزد خداوند متعال تقرب جويد و به بهشتى فائز آيد كه وسعت آن به اندازه آسمانها و زمين است همان پاداشى كه خداوند به متقين وعده داده است:
وَ سارِعُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ[1]و اين قسم رضا، رضاى متّقين است، مثل اين كه شخصى مبتلا به مرضى گردد و به طبيب حاذقى كه كاملا به مرض او وارد است مراجعه كند و آن طبيب حاذق معالجه مرض او را رگ زدن و حجامت تشخيص دهد و نزد حجّام رود و حجامت نمايد. اين شخص درد رگ زدن و حجامت نمودن را احساس مىكند ولى به اين درد راضى مىشود و با ميل و رغبت تن به اين كار مىدهد چون سلامت خود را
[1]- آل عمران: 133
در گرو حجامت مىداند و از حجّام نيز اظهار تشكر مىنمايد.
يا مثل كسى كه براى منفعت مسافرت مىنمايد اين شخص نيز تمام رنجهاى سفر را احساس مىكند ولى علاقه به ثمره اين مسافرت مشقّت سفر را برايش آسان مىنمايد و به سختىهاى سفر راضى مىشود.
بنا بر اين هر گاه از طرف خداوند متعال بلايى به او برسد و يقين داشته باشد به اين كه ثوابى كه خدا در برابر اين بلا برايش ذخيره كرده است فوق آنچه كه از دست او رفته است مىباشد، به آن بلا راضى مىشود و ميل و رغبت به آن پيدا مىكند و به آن علاقهمند مىگردد و از خداوند متعال در برابر بلا تشكر مىنمايد. همان گونه كه از طبيب تشكر مىكند.
رضاى مقرّبين
درجه بالاتر رضا اين است كه مانند درجه پايين رضا، درد را احساس مىكند ولى بلا را دوست دارد نه از جهت اين كه به ثواب نايل شود بلكه از جهت اين كه بلا مطابق خواسته محبوب و مورد رضايت او است.
چون هر كس محبوبش را زياد دوست داشته باشد تمام مقاصد و خواستههايش در خواسته محبوبش خلاصه مىشود و هر چه محبوبش بخواهد آن را مىخواهد «پسندد آنچه را جانان پسندد». اين مطلب در بين انسانها كه نسبت به يك ديگر محبت دارند نيز مشاهده
مىگردد. وقتى در شعر يا نثر خويش محبوبهاى خود را توصيف مىكنند چگونه غرق در خواستههاى دوستشان مىگردند، در حالى كه تعريف و توصيفى كه از محبوب خود مىكنند معنى و حقيقتى ندارد. آنها فقط صورت ظاهر حال محبوب خود را به چشم خويش ديدهاند و اين زيبايى ظاهرى، جمال نيست، بلكه تركيباتى از پوست و گوشت و خونى است كه مشحون و مخلوط با نجاسات و كثافات است. ابتدايش نطفهاى بىارزش و انتهايش مردارى گنديده است[1]و بين دوران نطفه و مردارىاش نجاست حمل و نقل مىكند (يعنى دوران حيات آدمى شكم انسان منبع نجاست است) كسى كه اين جمال پست را توصيف كند بسيار پليد است. اين روش بسيارى از مردم است كه كوچك را بزرگ، بزرگ را كوچك، دور را نزديك، زشت را زيبا جلوه مىدهند (كوه را كاه و كاه را كوه نشان مىدهند) پس وقتى كه انسان استيلاى اين محبت افراط آميز افراد را نسبت به يك ديگر تصور كند چگونه اين مطلب را در مورد محبت جمال ازلى و ابدى خدايى كه اگر انسان به ديده بصيرت به آن توجه كند، جمالش بىپايان است، غير ممكن و محال بداند؟ بصيرت قلب غير از بصيرت چشم ظاهرى است چشم ظاهرى فقط جمال ظاهر را مىبيند ولى بصيرت قلب، باطن و حقيقت جمال
[1]- اشاره است به فرمايش حضرت على7كه فرمود:
ُ عجبت للمتكبر الذى كان بالامس نطفه، و يكون غدا جيفه
. يعنى تعجب مىكنم از متكبرى كه ديروز نطفهاى بىارزش بود و فردا مردار گنديدهاى است« نهج البلاغه حكمت 126».