مىگردد. وقتى در شعر يا نثر خويش محبوبهاى خود را توصيف مىكنند چگونه غرق در خواستههاى دوستشان مىگردند، در حالى كه تعريف و توصيفى كه از محبوب خود مىكنند معنى و حقيقتى ندارد. آنها فقط صورت ظاهر حال محبوب خود را به چشم خويش ديدهاند و اين زيبايى ظاهرى، جمال نيست، بلكه تركيباتى از پوست و گوشت و خونى است كه مشحون و مخلوط با نجاسات و كثافات است. ابتدايش نطفهاى بىارزش و انتهايش مردارى گنديده است[1]و بين دوران نطفه و مردارىاش نجاست حمل و نقل مىكند (يعنى دوران حيات آدمى شكم انسان منبع نجاست است) كسى كه اين جمال پست را توصيف كند بسيار پليد است. اين روش بسيارى از مردم است كه كوچك را بزرگ، بزرگ را كوچك، دور را نزديك، زشت را زيبا جلوه مىدهند (كوه را كاه و كاه را كوه نشان مىدهند) پس وقتى كه انسان استيلاى اين محبت افراط آميز افراد را نسبت به يك ديگر تصور كند چگونه اين مطلب را در مورد محبت جمال ازلى و ابدى خدايى كه اگر انسان به ديده بصيرت به آن توجه كند، جمالش بىپايان است، غير ممكن و محال بداند؟ بصيرت قلب غير از بصيرت چشم ظاهرى است چشم ظاهرى فقط جمال ظاهر را مىبيند ولى بصيرت قلب، باطن و حقيقت جمال
[1]- اشاره است به فرمايش حضرت على7كه فرمود:
ُ عجبت للمتكبر الذى كان بالامس نطفه، و يكون غدا جيفه
. يعنى تعجب مىكنم از متكبرى كه ديروز نطفهاى بىارزش بود و فردا مردار گنديدهاى است« نهج البلاغه حكمت 126».
را درك مىكند. لذا اگر به ديده بصيرت بنگرد مىفهمد كه پايان زندگى دنيا نابود شدن نيست بلكه از جاى كوچكتر به جاى بزرگتر رفتن و تغيير مكان دادن است و بعد از مرگ نزد خداوند زنده، خوشحال، مسرور و متنعم به نعمت خدا است، آگاهىهايش زيادتر مىگردد و چيزهايى بر او كشف مىگردد. اين مطلب امر روشن و واضحى است.
بسيارى از آثار و حالات و گفتار محبان خدا كه قسمتى از آنها در آينده ذكر مىگردد، دلالت بر اين مطلب دارد. اين مرتبه از رضا، رضاى مقربين است.
درجه نهايى رضا اين است كه شخص احساس خود را باطل و نابود نمايد و هيچ گونه احساس درد در برابر بلاها و مصيبت نكند.
مانند كسى كه در حال غضب مشغول جنگ است يا مثل كسى كه به شدت از صحنهاى بترسد چگونه وقتى جراحتى در اين حالات يعنى در حال جنگ يا در حال وحشت شديد بر او وارد مىشود هيچ متوجه نمىشود، وقتى خون از محل جراحت جارى مىگردد آن وقت متوجه مىشود كه جراحتى بر او وارد شده است.
يا اين كه براى كار بسيار مهمى مىدود و در حال دويدن خار به پايش مىرود و جراحتى بر پايش وارد مىشود ولى چون مشغول دويدن است متوجه نمىشود و درد آن را احساس نمىكند.
مثال ديگر اين كه، حجّام با تيغ كندى او را حجامت كند، و يا با تيغ كند موهاى سرش را بتراشد و او چون توجه به نتيجه و فوايد
حجامت و سر تراشيدن دارد، درد تيغ را احساس نمىكند، در تمام اين موارد كه گفته شد اگر انسان مستغرق در امر مهمى باشد ما وراى آن امر را درك نمىكند. (در روايت است كه تيرى كه در ميدان جنگ به پاى امير المؤمنين على7رفته بود هنگام نماز از پاى حضرت بيرون آوردند و حضرت متوجه نشدند چون غرق در عبادت و راز و نياز با پروردگار خويش بوده است).
نظائر اين موارد در افراد زياد مشاهده گرديده است چه بسا افرادى بر اثر اشتغال به كارى مهم ساعتها گرسنه و تشنه بودند ولى اصلا گرسنگى و تشنگى و درد و رنج آن را احساس نكرده و متوجه نشدهاند كه گرسنگى و تشنهاند.
هم چنين عاشقى كه غرق در مشاهده محبوب خويش باشد هر درد و رنجى بر او وارد شود احساس نمىكند چون غرق در محبت محبوب است.
اين در مورد كسى است كه از غير محبوبش بلايى به او برسد، پس چگونه است اگر از طرف محبوبش بلايى برسد. واضح است كسى كه بلاى رسيده از طرف غير محبوب را به خاطر شدت علاقهاش به محبوب حس نمىكند بلايى را كه از طرف محبوب به او برسد با دل و جان مىپذيرد و به طريق اولى آن را احساس نمىكند، چون اشتغال قلبى به محبوب از بزرگترين اشتغالات است.
وقتى اين اشتغال و درك نكردن درد كوچك، به واسطه محبت كوچك تصور شود، درك نكردن درد بزرگ به خاطر محبت بزرگ قابل
تصور است، زيرا همان گونه كه دردها يك نواخت نيست و شدت و ضعف دارد محبت نيز شدت و ضعف دارد.
همان گونه كه دوستى صورت زيباى ظاهرى افراد كه به وسيله چشم ظاهر درك مىشود قوى است، دوستى صورتهاى زيباى باطنى كه به وسيله چشم باطنى الهى درك مىشود قوى است. بلكه چشم ظاهرى قابل مقايسه با چشم بصيرت باطنى نيست و كسى كه چيزى از جمال و زيبايىهاى خدا را با چشم باطنى درك كند مبهوت و مدهوش مىگردد و غش مىكند.
در بلا هم مىچشم لذات او
مات اويم مات اويم مات او
در نتيجه هر مصيبت و بلايى بر او وارد شود احساس نمىكند.
نمونه مطلب اين كه: زنى به زمين خورد و ناخن پايش شكست و قطع شد، آن زن به جاى اين كه آه و ناله كند خوشحال و خندان بود. به او گفتند مگر جاى ناخنت درد نمىكند؟ زن در جواب گفت: لذت ثوابى كه خداوند براى شكسته شدن ناخن من مقرر فرمود درد و رنج آن را از دلم بيرون برده است[1].
[1]- در حالات آمنه بيگم دختر علامه مجلسى كه از زنان صاحب كمال و مجتهده بود نوشتهاند كه وقتى اين مجلله از پله بالا مىرفت افتاد و سرش شكست و خون جارى شد، و ساق پايش نيز به سنگ خورد و استخوانش شكست و او با اين حال شاد و خندان بود. وقتى آمدند اطرافش و او را با حالت خنده مشاهده كردند تعجب كردند و گفتند مگر جاى جراحت سر و پايت درد نمىكند؟ فرمود: چون ثوابهايى كه خدا در برابر اين زحمت به من مىدهد به يادم آمد آرام شدم.
راستى اين بانوى اسلام راست گفته است شوق ثواب خدا زحمتها را آسان مىكند چون مسلمان معتقد است هر زحمتى كه بر آدمى وارد آيد خدا اجر مىدهد حتى اين كه پا به سنگ خوردن هم ثواب بر آن مترتب است در ملك خدا تو كه مهمان خدايى هر نوع ناراحتى بر تو وارد بيايد جبرانش با پروردگار عالم است تا برسد به موت اقارب و بستگان، دل داغديده جبرانش با صاحب عالم است اين قدر جبران مىشود كه اگر مىفهميديم اكنون صاحب آرامش قطعى نصيب مىشد مىفهميد زير پرده اين پيش آمد نفعش بوده و به خير و صلاحش تمام گرديده.« كتاب ايمان شهيد دستغيب جلد 1 صفحه 55»
يكى از بزرگان كه هميشه مردم را معالجه مىكرد و جراحت افراد را پانسمان مىنمود، وقتى بر خودش جراحت وارد شد خود را معالجه نمىكرد. از او پرسيدند چرا خودت را معالجه نمىكنى؟ در جواب گفت: زدن دوست درد و رنج ندارد تا نيازى به معالجه داشته باشد، بلايى كه از طرف خدا بر انسان وارد شود درد ندارد.
فصل
علاوه بر اين كه در پايان باب صبر، حالات عدهاى از صابران ذكر شد در اين فصل نيز حالات عدهاى ديگر از بزرگان سلف كه راضى به قضا و قدر الهى بودند ذكر مىگردد، با اين تفاوت كه بيشتر آنچه را در باب صبر در مورد حالات بزرگان ذكر شد مربوط به صبر و رضاى كسانى بود كه در خصوص مرگ فرزند صبر نمودند، ولى در اين باب به طور عموم داستان و حكايات كسانى كه به بلا مبتلا شدند ذكر مىشود خواه مصيبت مرگ فرزند باشد يا غير آن.
1- حكايت بلا و گرفتارى حضرت ايوب7
وقتى كه بلا و گرفتارى حضرت ايوب7شدت يافت عيال آن حضرت به او گفت: آيا دعا نمىكنى كه خداوند بلا را از تو برطرف نمايد؟
حضرت ايوب فرمود: اى زن! من هفتاد سال در حال رفاه و آسايش زندگى كردم، حال مايلم كه هفتاد سال در بلا و گرفتارى باشم تا شايد بتوانم شكر نعمتهاى گذشته را ادا كنم و صبر كردن در برابر بلا براى من سزاوارتر است.
2- حكايت مردى كه مرض جذام، دست و پا و چشم و كوشش را از بين برد
روايت شده است كه حضرت يونس به جبرئيل7گفت:
عابدترين فرد اهل زمين را به من نشان ده؟ جبرئيل7مردى را به او نشان داد كه مرض جذام دست و پايش را قطع نموده و چشم و گوشش را نيز از بين برده بود. با اين حالت مىگفت:
«الهى متعتنى بهما ما شئت و سلبتنى ما شئت و ابقيت لى فيك الأمل بابرّ باب الوصول.»
«خدايا! مشيّت و خواستهات بر اين تعلق گرفت كه مدتى مرا از دست و پا بهرهمند گردانى و باز مشيّت تو بر اين تعلق گرفت كه دست و پا و چشم و گوش را از من بگيرى و براى من آرزوى وصال درگاه خودت را باقى بگذارى.»
3- حكايت مرد نابينا، مفلوج و مجذوم با حضرت عيسى7
در روايت است كه روزى حضرت عيسى7به مرد نابيناى مفلوجى برخورد كرد كه علاوه بر فلج بودن مبتلا به مرض برص (يعنى پيسى) و جذام نيز بود، مرض جذام گوشت بدن او را متلاشى كرده بود و با اين حالت مىگفت:
«الحمد للَّه الّذى عافانى ممّا ابتلى به كثيرا من خلقه.»
«حمد و ثنا سزاوار آن خدايى است كه مرا از بلايى كه بيشتر مردم به آن مبتلا هستند عافيت داده است.»
حضرت عيسى7از آن مرد پرسيد آن بلا چيست كه خدا از تو بر طرف نموده است؟ گفت: اى روح اللَّه! من بهترم از كسى كه خداوند در قلب او آن چيزى را كه در قلب من است قرار نداده و آن چيز معرفت خدا است.
حضرت عيسى7فرمود: راست گفتى اى مرد. سپس حضرت عيسى به آن مرد گفت: دستت را به من بده؛ آن مرد دستش را به حضرت داد و به معجزه حضرت عيسى7به زيباترين صورت و قيافه در آمد و خداوند تمام آن امراضى را كه در او بود از بين برد و شفا داد. حضرت عيسى7با آن مرد رفيق شد و با هم عبادت مىكردند.
4- حكايت نابيناى مجذوم كه مورچهها گوشت بدنش را مىخوردند
يكى از محترمين مىگفت: من به مرد نابيناى مجذوم و مجنونى برخورد كردم كه در حال غش به سر مىبرد و مورچهها گوشت بدنش را مىخوردند. در همان حال ناگهان سرش را بلند كرد (مثل اين كه مىخواست با خداى خويش مناجات كند) من سر او را بر دامنم گذاشتم، پس از اين كه به هوش آمد متوجه شد كه سرش روى دامن است گفت: اين فضول كيست كه آمده است خودش را بين من و خدايم داخل كرده است. آن گاه گفت: «فو حقّه لو قطعنى اربا اربا ما ازددت الّا حبّا.» يعنى به حقانيت خدا قسم كه اگر مرا قطعه قطعه كند زياد نمىشود در من مگر محبت او (يعنى هر چه او مرا به بلاى