بمصيبة اعظم منها.[1]»
عبد اللّه بن وليد مىگويد: وقتى كه حضرت على7به شهادت رسيد امام حسن7نامهاى نوشت و به من داد تا در مدائن به امام حسين7بدهم. من نامه حضرت را در مدائن خدمت امام حسين7دادم وقتى كه امام حسين نامه برادرش را خواند و از شهادت پدرش مطلع شد گفت: چه مصيبت بزرگى بر من وارد شده با اين كه رسول خدا6فرمود: هر كس كه مصيبتى بر او وارد مىشود مصيبت مرا به ياد آورد زيرا هيچ مصيبتى از مصيبت فقدان پيغمبر6بزرگتر نيست (يعنى بعد از فقدان جدم پيغمبر6فقدان پدرم از بزرگترين مصيبتها است).
مصيبت حقيقى آن است كه مصيبت ديده از اجرش محروم گردد
5-
و روى اسحق بن عمّار عن الصّادق7انّه قال:«يا اسحق لا تعدّنّ مصيبة الّتي اعطيت عليها الصّبر و استوجبت من اللَّه عزّ و جلّ الثّواب انّما المصيبة الّتى يحرم صاحبها اجرها و ثوابها اذا لم يصبر عند نزولها.[2]»
اسحق بن عمار از امام صادق7روايت كرده است آن حضرت فرمود: «اى اسحق آن مصيبتى را كه در برابر آن صبر نمودى و سزاوار ثواب از طرف خدا شدى مصيبت مشمار بلكه مصيبت آن است كه صاحب آن از اجر و ثواب
[1]- الكافى، ج 3، ص 220
[2]- الكافى، ج 3، ص 225
آن محروم گردد و آن وقتى است كه در برابر آن مصيبت صبر نكند و بر اثر جزع و فزع اجر خودش را نابود كند.»
فرمايش امام صادق7به كسى كه از مصيبتش شكايت مىكرد
6-
«و عن ابى ميسرة قال:كنّا عند ابى عبد اللَّه7فجاء رجل و اشتكى اليه مصيبته فقال له اما انّك ان تصبر تؤجر و الّا تصبر يمضى عليك قدر اللَّه عزّ و جلّ الّذى قدر عليك و انت مذموم.[1]»
«از ابو ميسره روايت شده است كه مىگويد:
ما در خدمت امام صادق7بوديم كه مردى آمد و از مصيبت خود نزد آن حضرت شكايت كرد حضرت به آن مرد فرمود:
مگر نمىدانى كه اگر صبر كنى در نزد خدا مأجورى و اگر صبر نكنى آن مقدراتى كه خداوند عز و جل برايت معين كرده است بر تو جارى مىشود در حالى كه تو در نزد خدا مذمومى (يعنى چه صبر كنى و چه نكنى در هر دو صورت آن مقدرات بر تو جارى مىشود ولى اگر صبر كنى در نزد خدا اجر دارد ولى اگر صبر نكنى نه تنها اجر ندارى بلكه منفور درگاه خداوند مىشوى).»
انسان عمل خود را در قيامت مشاهده مىكند
7-
و عن جابر رضى اللَّه عنه قال: «قال رسول اللَّه6:قال لى
[1]- الكافى، ج 3، ص 225
جبرئيل7يا محمّد عش ما شئت فانّك ميّت و احبب من شئت فانّك مفارقه و اعمل ما شئت فانّك ملاقيه.[1]»
جابر بن عبد اللّه از رسول خدا6نقل مىكند كه آن حضرت فرمود:
«جبرئيل امين به من گفت: اى محمّد6هر طور كه ميل دارى زندگى كن، اما سرانجام بايد بميرى، هر كه را ميل دارى دوست داشته باش، ولى عاقبت بايد از وى جدا شوى.
هر عملى را كه مايلى در دنيا انجام بده، اما آنچه مىكنى در قيامت مشاهده خواهى كرد.»
داستان فقيه بنى اسرائيل و مرگ همسرش
8- در روايت است كه در قوم بنى اسرائيل فقيه عابد، عالم و مجتهدى بود؛ وى زنى داشت كه بسيار مورد علاقهاش بود. آن زن وفات كرد، مرد فقيه از وفات همسرش بسيار اندوهناك شد و از شدت ناراحتى خانه خلوتى اختيار كرد و درب خانه را به روى خودش بست؛ از مردم كنارهگيرى كرد و با كسى تماس نمىگرفت.
اين خبر به گوش يكى از زنان بنى اسرائيل رسيد. آن زن براى دلدارى به آن مرد فقيه به طرف خانه او روانه شد، وقتى به منزل رسيد به ملازمان خانه آن فقيه گفت:
من سؤالى دارم كه بايد خصوصى و شفاهى از فقيه بپرسم لذا
[1]- مجمع الزوائد، ج 10، ص 219
اجازهاش دادند كه خصوصى مسألهاش را از او سؤال كند.
زن وقتى وارد خانه شد گفت: من سؤالى دارم و آمدم از شما استفتا كنم. فقيه گفت: سؤال چيست؟ زن گفت: من زيور آلاتى از زن همسايهام عاريه گرفتم و مدتى از آن زيور آلات استفاده كردم بعد از مدتى همسايهام كسى را فرستاد و گفت: زيور آلاتى كه نزدت عاريه بود بده. من آمدم از شما استفتا كنم كه آيا بايد زيور آلات را به صاحبش رد كنم يا نه؟ فقيه گفت: بلى، بايد آن را به صاحبش برگردانى.
زن گفت: به خدا قسم آن زيور آلات مدت زيادى دست من بود چرا بايد به صاحبش برگردانم؟ چون مدت زيادى دست من بود مىبايست مال خودم شود؟ فقيه گفت: اگر مدت زيادى نزد تو است بايد سريعتر امانت را به صاحبش برگردانى و صاحبش از تو سزاوارتر است.
زن وقتى از آن فقيه اقرار گرفت كه برگرداندن امانت به صاحبش لازم است و اگر صاحب امانت امانتش را برد نبايد ناراحت شود به آن فقيه گفت:
اى فقيه! خدا تو را رحمت كند آيا ناراحتى از اين كه خداوند عز و جل عاريه و امانتش را از تو گرفت؟ حال اين كه خداوند از تو سزاوارتر است.
فقيه متنبه شد و به اشتباه خود پى برد و خداوند بدين وسيله به او عنايت نمود كه اشتباهش را برطرف نمايد.
تأثّر حضرت سليمان در مرگ فرزند و آمدن دو ملك
9- از ابو درداء روايت شده است كه سليمان بن داود7پسرى داشت. حضرت آن پسر را بسيار دوست مىداشت ولى محبوب آن حضرت مرد و حضرت سليمان از فوت فرزند عزيزش به شدت محزون و اندوهناك شد. خداوند متعال دو ملك را به صورت بشر براى متنبه نمودن حضرت سليمان به نزد او فرستاد. آن دو ملك به نزد آن حضرت رفتند، حضرت سليمان به آن دو گفت: چه كار داريد؟ آن دو ملك كه به صورت انسان بودند گفتند: ما دو نفر بر سر مسألهاى با هم نزاع داريم و آمديم نزد شما كه نزاع ما را حل نماييد و بين ما حكم فرماييد.
حضرت سليمان فرمود: در محكمه بنشينيد و همان گونه كه رسم و روش شاكى و متهم است نزاعتان را مطرح نماييد. آن دو ملك به امر سليمان نشستند و يكى از آنها كه شاكى بود گفت: من زراعتى كشت نمودم و اين شخص زراعت مرا از بين برد و به من خسارت وارد كرده است. حال من ادعاى خسارت مىكنم.
حضرت سليمان7رو كرد به متهم و گفت: شما چه مىگوييد؟
متهم گفت: اى سليمان! او وسط راه عمومى زراعت كاشته است و من هر چه به راست و چپ خيابان نگاه كردم ديدم همه زراعت است ناچار از وسط راه عمومى كه او زراعت كرده بود عبور كردم و از اين جهت به او خسارت وارد كردهام و زراعت او را لگدمال كردم.
حضرت سليمان رو كرد به شخص شاكى كرده و گفت: چرا در راه عموم زراعت كردى مگر نمىدانستى كه راه مال عموم مردم است و مردم ناچارند از آن عبور و مرور كنند و مسدود كردن راه مردم جايز نيست؟
يكى از آن دو ملك به حضرت سليمان7گفت: اى سليمان! مگر نمىدانى كه مرگ راه عموم مردم است و همه مردم ناچار بايد اين راه را بپيمايند.
راوى حديث مىگويد: براى حضرت سليمان كشف شد كه آن دو نفر مأمور الهى و براى تنبيه او بودند. لذا بعد از اين واقعه هيچ گاه براى مرگ فرزندش اظهار ناراحتى نكرد.
تأثر قاضى بنى اسرائيل در مرگ فرزند خويش و آمدن دو ملك
10- نيز روايت شده است كه: در قوم بنى اسرائيل قاضىاى بود كه بين مردم قضاوت مىنمود. فرزند اين قاضى وفات كرد، آن قاضى به شدت از مرگ فرزندش ناراحت شد و جزع و فزع و داد و فرياد مىكرد.
دو ملك به صورت انسان به نزد او رفتند و گفتند ما دعوايى داريم و آمديم نزد تو كه بين ما قضاوت نمايى. قاضى گفت من از قضاوت فرار كردم و آن را رها نمودم.
در هر صورت يكى از آن دو گفت: اى قاضى! اين شخص گوسفندانش را در زراعت من ريخت و زراعت مرا از بين برد و به من
خسارت وارد كرده است، حال من از ايشان ادعاى خسارت مىكنم؟
شخص متهم گفت: اى قاضى! او ما بين كوه و نهر كه محل عبور عموم مردم است زراعت نموده است و گوسفندان من راهى جز عبور از آن محل را نداشتند لذا ناچار گوسفندانم را از آنجا عبور دادهام و از اين جهت به زراعت او ضرر وارد كردم.
قاضى به شاكى گفت: آيا تو هنگامى كه ما بين كوه و نهر زراعت مىكردى نمىدانستى كه آنجا راه عبور و مرور مردم است و اگر آنجا زراعت كنى راه مردم مسدود مىگردد و بستن راه عبور مردم نيز جايز نيست؟
يكى از دو نفر به قاضى گفتند: اى قاضى! آيا تو به هنگامى كه فرزندت متولد شد مگر نمىدانستى كه روزى خواهد مرد؟
سپس گفت: برو به كار قضاوتت ادامه بده و به خاطر مرگ فرزند آنقدر اندوهگين نشو كه كار قضاوتت معطّل گردد.
سپس آن دو شخص از انظار غايب شدند و به آسمان عروج كردند و معلوم شد كه آن دو ملك بودند. (و براى تنبّه قاضى آمده بودند).
جوانى كه هر روز پدر و مادر مفلوج خود را به مسجد مىبرد
11- طبرانى روايت كرده كه در مكه معظمه زن و شوهر مفلوج و فقيرى بودند آنها پسر جوانى داشتند به نام «هذيل» او هر روز صبح پدر و مادر مفلوج خود را به مسجد مىبرد و بعد براى تأمين معاش و
رفع نيازمندى پدر و مادر خود كار مىكرد. شب كه از محل كار بر مىگشت به مسجد مىرفت و پدر و مادر خود را به منزل مىبرد، مدتى اين كار ادامه داشت. روزى رسول خدا6ديد كه آن زن و شوهر مفلوج در مسجد نيستند، حضرت از اصحاب سؤال كرد و فرمود: چه شده است آن زن و شوهر مفلوج امروز در مسجد نيستند؟
اصحاب عرض كردند: فرزندشان هذيل فوت كرده است و كسى ندارند كه آن دو را به مسجد بياورند.
رسول خدا6فرمود: اگر بنا بود كسى براى ديگرى بماند از همه لازمتر و سزاوارتر بود كه هذيل براى پدر و مادر مفلوج خود كه به شدت نياز به او داشتند بماند.
نيز از ابن أبو الدنيا روايت شده است كه: اگر بنا بود چيزى به خاطر احتياج و نيازمندى بماند از همه سزاوارتر بود كه «هذيل» براى پدر و مادرش بماند.
كوچك شدن مصيبتها با ياد آتش جهنم
12- از يكى از زنهاى عابده نقل شده است كه مىگويد: هر مصيبتى كه به من مىرسيد به ياد مىآوردم مصيبت آتش جهنّم را، آن گاه آن مصيبت در مقابل من بسيار كوچك مىشد و تحمل آن آسان مىگرديد.