بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 85

هنوز به حد بلوغ نرسيده‌اند از آنها وفات كند الا اين كه خداوند به فضل و رحمت خويش آن زن و مرد را مى‌آمرزد.

من گفتم باز هم حديث بفرماييد ابو ذر گفت: از پيامبر خدا6شنيدم كه مى‌فرمود: هيچ بنده مسلمانى نيست كه از تمام مالش جفت جفت در راه خدا انفاق نمايد مگر اين كه دربانهاى بهشت به استقبالش مى‌آيند و هر كدام او را به طرف خود مى‌خوانند. من گفتم: چگونه مالش را جفت جفت انفاق مى‌كند؟! ابو ذر گفت: اگر مالش بنده هستند (در آن زمان بردگان مانند ساير چيزها خريد و فروش مى‌شدند) دو بنده در راه خدا آزاد كند و اگر شتر هستند دو شتر و اگر گاو هستند دو گاو، تا اين كه انواع و اقسام مال را شماره كرد. اين حديث را جماعتى از اصحاب نقل كرده‌اند.»

44-

«عن انس بن مالك قال:وقف رسول اللَّه على مجلس من بنى سلمة فقال: يا بنى سلمة ما الرّقوب فيكم؟ قالوا الّذى لا يولد له. قال: بل هو الّذى لا فرط له. قال: ما المعدم فيكم؟ قالوا الّذى لا مال له. قال: بل هو الّذى يقدّم و ليس له عند اللَّه خير.[1]»

«انس بن مالك مى‌گويد: پيامبر خدا6در يكى از مجالس قبيله بنى سلمه ايستاد و فرمود: اى طايفه بنى سلمه! شما به چه كسى رقوب مى‌گوييد؟ گفتند: رقوب به كسى مى‌گوييم كه صاحب اولاد نمى‌شود. حضرت فرمود: كسى كه صاحب‌

[1]- مسند احمد، ج 1، ص 383


صفحه 86

فرزند نمى‌شود رقوب نيست بلكه رقوب كسى است كه از پيش فرستاده نداشته باشد (يعنى فرزندى از او قبل از خودش وفات نكرده باشد.) سپس فرمود: به چه كسى معدم و فقير مى‌گوييد: عرض كردند: به كسى كه مال ندارد. حضرت فرمود: كسى كه مال ندارد معدم و فقير نيست بلكه فقير كسى است كه از پيش فرستاده‌اى داشته باشد ولى خيرى براى او در نزد خدا نباشد (يعنى بر اثر جزع و فزع اجر خود را از بين ببرد)».

حكايت زن داغديده‌اى كه پيامبر6به او تسليت داد

45-

«عن ابن مسعود قال:دخل رسول اللَّه6على امرأة يعزّيها بابنها فقال بلغنى انّك جزعت جزعا شديدا قالت: و ما يمنعني يا رسول اللَّه و قد تركنى عجوزا رقوبا. فقال لها رسول اللَّه6لست برقوب انّما الرّقوب الّتى تتوقّى و ليس لها فرط و لا يستطيع النّاس ان يعودون عليها من افراطهم فتلك الرّقوب.[1]»

«از ابن مسعود نقل شده است كه پيامبر خدا6به خانه زنى رفت تا او را در مرگ فرزندش تسليت دهد وقتى حضرت بر او وارد شد فرمود: اى زن! به من خبر رسيد كه تو در مرگ فرزندت جزع و فزع شديد و بيتابى نمودى. آن زن گفت: اى رسول خدا! مرا از جزع و بى‌تابى ممانعت نكن‌

[1]- مجمع الزوائد، ج 3، ص 8


صفحه 87

زيرا فرزندم مرد و مرا تنها گذاشت و من پيرزن رقوب و نازا هستم. حضرت به آن زن فرمود: تو رقوب نيستى بلكه رقوب آن زنى است كه بميرد و پيش فرستاده نداشته باشد و مردم هم قدرت اين كه پيش فرستاده خود را به او بدهند ندارند. پس چنين زن رقوب است نه تو كه از پيش فرستاده دارى.» تمام احاديثى كه در اين باب ذكر شد از اصول مستند نقل شده است و ما جهت اختصار اصل و سند آنها را ذكر نكرديم، زيرا خداوند سبحانه به فضل و رحمت خويش به كسى كه خبرى به او برسد و به آن عمل نمايد وعده ثواب داده است و لو اين كه آن خبر صحيح و مطابق با واقع نباشد و در اين زمينه احاديث زيادى از طريق شيعه و سنى وارد شده است.[1]

[1]- مرحوم كلينى در كتاب اصول كافى بابى در اين زمينه تحت عنوان« من بلغه ثواب من اللَّه على عمل» ذكر نموده است و در آن باب دو روايت از امام صادق7نقل نموده است.

1-

ُ\i عن ابى عبد اللَّه عليه و السّلام قال:من سمع شيئا من الثّواب على شى‌ء فصنعه كان له، و ان لم يكن على ما بلغه.الكافى، ج 2، ص 87.\E

امام صادق7فرمود: كسى كه بشنود كارى ثواب دارد و آن كار را انجام دهد آن ثواب را مى‌برد و اگر چه آنچه را كه شنيده واقعيت نداشته باشد.

2-

ُ\i عن محمّد بن مروان قال: سمعت ابا جعفر7يقول:من بلغه ثواب من اللَّه على عمل فعمل ذلك العمل التماس ذلك الثواب، اوتيه، و ان لم يكن الحديث كما بلغه.الكافى، ج 2، ص 87.\E

محمد بن مروان مى‌گويد از امام صادق شنيدم كه مى‌فرمود: به هر كس خبرى رسيد كه مثلا فلان عمل در نزد خدا ثوابى دارد و او آن عمل را به اميد آن ثواب انجام دهد آن پاداش به او داده مى‌شود اگر چه ان خبر صحت نداشته باشد.

مضمون اين دو روايت، روايات ديگرى هم وارد شده بحد استفاضه رسيده است. و مرحوم مجلسى برخى از آنها را در مرآت العقول ذكر مى‌كند. اين روايات به اخبار من بلغ معروف است و نتيجه و مضمون آنها به تسامح در ادله سنن مشهور گشته است، و حاصل اين روايات اين است كه:

چنانچه مسلمانى بشنود يا در كتابى ببيند كه اگر كسى مثلا چنين نمازى را بخواند، چنان پاداشى در دنيا يا در آخرت به او داده مى‌شود، پس اگر او آن نماز را گزارد، خدا آن پاداش را به او مى‌دهد. اگر چه واقع و حقيقت چنان نباشد و آن گوينده و صاحب آن كتاب دروغى جعل كرده و يا اشتباه كرده باشد، زيرا كرم و فضل خدا زياد است و بخود اجازه نمى‌دهد كه چون بنده‌اى به او حسن ظن پيدا كرد و اميدوار شد نااميدش كند.

از اين رو فقها و دانشمندان اسلامى گفته‌اند: در باره مستحبات لازم نيست كه هميشه دنبال خبرى صحيح و موثق بگرديم، بلكه به اخبار ضعيف و مجهول در اين باره مى‌توان استناد كرد، به خلاف واجبات و محرمات كه جز با خبر صحيح و موثق ثابت نگردد« شرح اصول كافى آقاى مصطفوى ج 3 ص 139»


صفحه 88

متعلقات باب اول‌

فصل در اين فصل قضايا و حكاياتى كه متعلق و متناسب اين باب است ذكر مى‌گردد.

1- حكايت اندوه حضرت داود بر مرگ فرزند خويش‌

از زيد بن اسلم نقل شده است كه مى‌گويد: يكى از فرزندان حضرت داود7وفات كرد و آن حضرت بر مرگ فرزند خويش خيلى‌


صفحه 89

محزون و اندوهگين گرديد، سپس خداوند متعال به داود7وحى نمود و فرمود: اى داود! اين فرزند در نزد تو معادل و برابر چه بود؟

داود7عرض كرد پروردگارا! اين فرزند در نزد من معادل و برابر دنياى پر از طلا بود. خداوند متعال فرمود: پس عوض آن در قيامت به اندازه دنيا پر از طلا پاداش خواهم داد.

2- حكايت خواب داود بن هند پيرامون ميزان حساب‌

از داود بن هند نقل شده است كه مى‌گويد: من در عالم رؤيا ديدم كه قيامت برپا شده است و مردم به سوى حساب خوانده مى‌شوند، من به ميزان حساب نزديك شدم و حسنات و خوبى‌ها هم را در يك كفه ميزان و سيئات و بدى‌هايم را در كفه ديگر ميزان گذاشتم ولى گناهان من بر حسنات فزونى يافت. در اين هنگام من به حالت ناراحتى و غم فرو رفته بودم كه ناگهان دستمال يا پارچه پيچيده سفيدى به من دادند و من آن را بر روى كفه حسناتم گذاشتم آنگاه حسنات بر سيئات فزونى يافت.

سپس به من گفتند: آيا مى‌دانى اين پارچه پيچيده چه بود؟ گفتم نه. گفتند: اين فرزند سقط شده تو بود. گفتم اين پسر من بود يا دخترم؟ گفتند: اين دخترت بود كه تو آرزوى مرگ او را مى‌نمودى.

3- حكايت كسى كه براى مرگ فرزندش دعا كرد و قومش آمين گفتند

از ابو شوذب حكايت شده است كه مى‌گويد: مردى پسرى داشت كه هنوز به حد بلوغ نرسيده بود، روزى آن مرد به خويشان‌


صفحه 90

خود سفارش كرد كه به منزل من بياييد با شما كارى دارم. اقوام او همه آمدند و گفتند چه كار داريد؟ گفت: من مى‌خواهم دعا كنم كه خداوند متعال اين فرزندم را از من بگيرد و شما آمين بگوييد. از او سؤال كردند براى چه؟ يعنى به چه علت مرگ فرزند محبوبت را از خدا طلب مى‌كنى؟ آن مرد گفت: علتش اين است كه در خواب ديدم قيامت برپا شده است و مردم در صحراى محشر جمع شدند و تشنگى شديدى بر آنها عارض شده است، ناگهان كودكان با جام‌هايى آب از بهشت بيرون آمدند و در ميان آنها برادر زاده من نيز بود، از او درخواست كردم كه قدرى از آبى كه در دست دارد به من بياشاماند ولى او از آب دادن امتناع كرد و به من گفت: اى عمو! ما جز به پدران خويش به كسى آب نمى‌دهيم.

بدين جهت است كه گفتم دعا مى‌كنم و شما آمين بگوييد براى اين كه دوست دارم خداوند اين فرزندم را از من بگيرد و از پيش فرستاده برايم قرار دهد. آن مرد دعا كرد و قومش آمين گفتند، طولى نكشيد كه فرزندش از دنيا رفت.

اين حكايت را بيهقى در كتاب شعب الايمان نقل كرده است‌[1]

[1]- بيهقى يكى از بزرگان علما اهل سنت است. اسم او احمد و مرد زاهدى بوده است. او همان كسى است كه وقتى گفتند معاويه بخاطر جنگ با على از ايمان بيرون رفته است گفت: معاويه وارد ايمان نشده بود تا از آن بيرون رفته باشد، بلكه در زمان پيامبر6از كفر به نفاق وارد شد و سپس به همان كفر اصلى برگشت. بيهقى سال 458 در نيشابور وفات كرد و او را به بيهق كه مكانى است در نزديكى سبزوار بردند.( مشاهير دانشمندان اسلام ج 3 ص 107)


صفحه 91

4- حكايت مرگ پسر 11 ساله حافظ قرآن و جريان خواب پدر او

از محمد بن ابى خلف نقل شده كه مى‌گويد: ابراهيم حربى‌[1]پسر يازده ساله‌اى داشت كه حافظ قرآن بود و علاوه بر اين مقدار زيادى از فقه و حديث نيز به او ياد داده بود، اين فرزند وفات كرد. من به نزدش رفتم تا او را بر مرگ فرزندش تسليت گويم. وقتى به او تسليت گفتم گفت: من خودم مشتاق مرگ او بودم. من از گفته او تعجب كردم و به او گفتم: اى ابا اسحق! تو كه عالم هستى چگونه اين حرف را در مورد مرگ فرزند نجيبى كه حافظ قرآن بود و علاوه بر اين حديث و فقه زيادى نيز به او ياد داده بودى مى‌زنى؟ ابراهيم حربى گفت: بلى در خواب ديدم كه قيامت بر پا شده است و اطفال در حالى كه ظرف‌هايى از آب بهشتى در دست دارند به استقبال مردم مى‌آيند كه به آنها آب بياشامانند، روز بسيار گرمى بوده من به يكى از آن اطفال گفتم قدرى از آن آب به من بده آن طفل نگاهى به من كرد و گفت: تو پدر من نيستى، من گفتم شما كيستيد؟ گفتند ما اطفالى هستيم كه در دنيا قبل از پدرانمان مرديم و حال به استقبالشان مى‌رويم تا به آنها آب دهيم.

بدين جهت بود كه آرزوى مرگ فرزندم را مى‌نمودم.

5- حكايت خواب شخصى كه حاضر نمى‌شد ازدواج كند

از غزالى در اخبار روايت شده است: مدتى بود به يكى از افراد

[1]- ابو اسحق ابراهيم حربى از علما اهل تسنن و مرد زاهدى بود او در سال 198( متولد و در سال 285 در بغداد وفات كرد.


صفحه 92

صالح هر چه براى ازدواج اصرار مى‌كردند قبول نمى‌كرد و حاضر نبود ازدواج نمايد، تا اين كه روزى از خواب بيدار شد و به بستگان و دوستانش گفت مى‌خواهم ازدواج نمايم آنها هم بلافاصله براى او زن اختيار كردند و او را تزويج نمودند، سپس از علت اين تصميم فورى سؤال كرده به او گفتند: چرا قبلا هر چه اصرار مى‌كرديم كه ازدواج نمايى قبول نمى‌كردى و اكنون تصميم گرفتى؟ آن مرد در جواب گفت: ازدواج كردم اميد است خدا فرزندى نصيبم فرمايد و سپس او را از من بگيرد تا در آخرت پيشتاز من باشد.

سپس گفت: من در خواب ديدم كه قيامت برپا شده است، گويا من هم از جمله خلائق در موقف حساب هستم، به قدرى تشنه شدم كه نزديك بود جگرم از تشنگى پاره شود هم‌چنين ساير مردم نيز در تشنگى شديد بسر مى‌بردند.

در اين هنگام ناگهان كودكانى را ديدم كه در ميان جمعيت محشر هستند با قنديلهاى نور، در حالى كه كوزه و ليوانهايى از نقره و طلا در دست دارند مردم را به ترتيب آب مى‌دهند، اكثر مردم اهل محشر را آب دادند سپس من دستم را به طرف يكى از آن اطفال دراز كردم و گفتم به من هم آب دهيد كه تشنگى مرا بى‌طاقت كرده است، آن طفل در جواب من گفت: تو در ميان ما فرزندى ندارى تا به تو آب دهد و ما فقط به پدرانمان آب مى‌دهيم، من گفتم شما كيستيد؟ گفتند ما اطفال وفات يافته مسلمين هستيم (اين بود علت تصميم فورى من در ازدواج).