بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 89

محزون و اندوهگين گرديد، سپس خداوند متعال به داود7وحى نمود و فرمود: اى داود! اين فرزند در نزد تو معادل و برابر چه بود؟

داود7عرض كرد پروردگارا! اين فرزند در نزد من معادل و برابر دنياى پر از طلا بود. خداوند متعال فرمود: پس عوض آن در قيامت به اندازه دنيا پر از طلا پاداش خواهم داد.

2- حكايت خواب داود بن هند پيرامون ميزان حساب‌

از داود بن هند نقل شده است كه مى‌گويد: من در عالم رؤيا ديدم كه قيامت برپا شده است و مردم به سوى حساب خوانده مى‌شوند، من به ميزان حساب نزديك شدم و حسنات و خوبى‌ها هم را در يك كفه ميزان و سيئات و بدى‌هايم را در كفه ديگر ميزان گذاشتم ولى گناهان من بر حسنات فزونى يافت. در اين هنگام من به حالت ناراحتى و غم فرو رفته بودم كه ناگهان دستمال يا پارچه پيچيده سفيدى به من دادند و من آن را بر روى كفه حسناتم گذاشتم آنگاه حسنات بر سيئات فزونى يافت.

سپس به من گفتند: آيا مى‌دانى اين پارچه پيچيده چه بود؟ گفتم نه. گفتند: اين فرزند سقط شده تو بود. گفتم اين پسر من بود يا دخترم؟ گفتند: اين دخترت بود كه تو آرزوى مرگ او را مى‌نمودى.

3- حكايت كسى كه براى مرگ فرزندش دعا كرد و قومش آمين گفتند

از ابو شوذب حكايت شده است كه مى‌گويد: مردى پسرى داشت كه هنوز به حد بلوغ نرسيده بود، روزى آن مرد به خويشان‌


صفحه 90

خود سفارش كرد كه به منزل من بياييد با شما كارى دارم. اقوام او همه آمدند و گفتند چه كار داريد؟ گفت: من مى‌خواهم دعا كنم كه خداوند متعال اين فرزندم را از من بگيرد و شما آمين بگوييد. از او سؤال كردند براى چه؟ يعنى به چه علت مرگ فرزند محبوبت را از خدا طلب مى‌كنى؟ آن مرد گفت: علتش اين است كه در خواب ديدم قيامت برپا شده است و مردم در صحراى محشر جمع شدند و تشنگى شديدى بر آنها عارض شده است، ناگهان كودكان با جام‌هايى آب از بهشت بيرون آمدند و در ميان آنها برادر زاده من نيز بود، از او درخواست كردم كه قدرى از آبى كه در دست دارد به من بياشاماند ولى او از آب دادن امتناع كرد و به من گفت: اى عمو! ما جز به پدران خويش به كسى آب نمى‌دهيم.

بدين جهت است كه گفتم دعا مى‌كنم و شما آمين بگوييد براى اين كه دوست دارم خداوند اين فرزندم را از من بگيرد و از پيش فرستاده برايم قرار دهد. آن مرد دعا كرد و قومش آمين گفتند، طولى نكشيد كه فرزندش از دنيا رفت.

اين حكايت را بيهقى در كتاب شعب الايمان نقل كرده است‌[1]

[1]- بيهقى يكى از بزرگان علما اهل سنت است. اسم او احمد و مرد زاهدى بوده است. او همان كسى است كه وقتى گفتند معاويه بخاطر جنگ با على از ايمان بيرون رفته است گفت: معاويه وارد ايمان نشده بود تا از آن بيرون رفته باشد، بلكه در زمان پيامبر6از كفر به نفاق وارد شد و سپس به همان كفر اصلى برگشت. بيهقى سال 458 در نيشابور وفات كرد و او را به بيهق كه مكانى است در نزديكى سبزوار بردند.( مشاهير دانشمندان اسلام ج 3 ص 107)


صفحه 91

4- حكايت مرگ پسر 11 ساله حافظ قرآن و جريان خواب پدر او

از محمد بن ابى خلف نقل شده كه مى‌گويد: ابراهيم حربى‌[1]پسر يازده ساله‌اى داشت كه حافظ قرآن بود و علاوه بر اين مقدار زيادى از فقه و حديث نيز به او ياد داده بود، اين فرزند وفات كرد. من به نزدش رفتم تا او را بر مرگ فرزندش تسليت گويم. وقتى به او تسليت گفتم گفت: من خودم مشتاق مرگ او بودم. من از گفته او تعجب كردم و به او گفتم: اى ابا اسحق! تو كه عالم هستى چگونه اين حرف را در مورد مرگ فرزند نجيبى كه حافظ قرآن بود و علاوه بر اين حديث و فقه زيادى نيز به او ياد داده بودى مى‌زنى؟ ابراهيم حربى گفت: بلى در خواب ديدم كه قيامت بر پا شده است و اطفال در حالى كه ظرف‌هايى از آب بهشتى در دست دارند به استقبال مردم مى‌آيند كه به آنها آب بياشامانند، روز بسيار گرمى بوده من به يكى از آن اطفال گفتم قدرى از آن آب به من بده آن طفل نگاهى به من كرد و گفت: تو پدر من نيستى، من گفتم شما كيستيد؟ گفتند ما اطفالى هستيم كه در دنيا قبل از پدرانمان مرديم و حال به استقبالشان مى‌رويم تا به آنها آب دهيم.

بدين جهت بود كه آرزوى مرگ فرزندم را مى‌نمودم.

5- حكايت خواب شخصى كه حاضر نمى‌شد ازدواج كند

از غزالى در اخبار روايت شده است: مدتى بود به يكى از افراد

[1]- ابو اسحق ابراهيم حربى از علما اهل تسنن و مرد زاهدى بود او در سال 198( متولد و در سال 285 در بغداد وفات كرد.


صفحه 92

صالح هر چه براى ازدواج اصرار مى‌كردند قبول نمى‌كرد و حاضر نبود ازدواج نمايد، تا اين كه روزى از خواب بيدار شد و به بستگان و دوستانش گفت مى‌خواهم ازدواج نمايم آنها هم بلافاصله براى او زن اختيار كردند و او را تزويج نمودند، سپس از علت اين تصميم فورى سؤال كرده به او گفتند: چرا قبلا هر چه اصرار مى‌كرديم كه ازدواج نمايى قبول نمى‌كردى و اكنون تصميم گرفتى؟ آن مرد در جواب گفت: ازدواج كردم اميد است خدا فرزندى نصيبم فرمايد و سپس او را از من بگيرد تا در آخرت پيشتاز من باشد.

سپس گفت: من در خواب ديدم كه قيامت برپا شده است، گويا من هم از جمله خلائق در موقف حساب هستم، به قدرى تشنه شدم كه نزديك بود جگرم از تشنگى پاره شود هم‌چنين ساير مردم نيز در تشنگى شديد بسر مى‌بردند.

در اين هنگام ناگهان كودكانى را ديدم كه در ميان جمعيت محشر هستند با قنديلهاى نور، در حالى كه كوزه و ليوانهايى از نقره و طلا در دست دارند مردم را به ترتيب آب مى‌دهند، اكثر مردم اهل محشر را آب دادند سپس من دستم را به طرف يكى از آن اطفال دراز كردم و گفتم به من هم آب دهيد كه تشنگى مرا بى‌طاقت كرده است، آن طفل در جواب من گفت: تو در ميان ما فرزندى ندارى تا به تو آب دهد و ما فقط به پدرانمان آب مى‌دهيم، من گفتم شما كيستيد؟ گفتند ما اطفال وفات يافته مسلمين هستيم (اين بود علت تصميم فورى من در ازدواج).


صفحه 93

6- حكايت مردى كه نامه نوشت كه آن را كنار سر پيامبر دفن كنند

شيخ ابو عبد اللّه بن نعمان در كتاب «مصباح الظلام» از بعضى از موثقين حكايت مى‌كند: كه مردى به يكى از دوستانش كه عازم حج خانه خدا بود سفارش كرد كه سلام او را به پيامبر خدا6برساند و كاغذى مهر و موم كرده نيز به او داد و گفت: آن را كنار سر شريف آن حضرت دفن كند. آن شخص هم مطابق سفارش رفيقش عمل كرد.

وقتى كه از حج مراجعت كرد آن مردى كه به او سفارش كرده بود از آن حاجى بسيار تشكر و قدردانى كرد و گفت: خدا به تو جزاى خير دهد كه به سفارش من عمل كردى؛ آن مرد حاجى از اين پيشگويى او تعجب كرد و گفت: قبل از اين كه من به تو خبر دهم از كجا متوجه شدى كه من به سفارشت عمل كرده‌ام يا نه؟

آن مرد جريان را بازگو كرد و گفت: قضيه از اين قرار است كه من برادرى داشتم كه وفات كرد و از او پسرى صغيرى مانده است، من متكفل تربيت او شدم و به بهترين وجه او را تربيت نمودم اين بچه قبل از اين كه به حد بلوغ برسد وفات كرد، من شب در خواب ديدم كه قيامت برپا شده است و همه مردم محشور شدند و تشنگى شديدى بر اثر شدت تلاش و كوشش بر مردم محشر عارض شده است. در اين حال ديدم در دست برادرزاده‌ام يعنى همين كه تازه وفات نموده بود آبى است و من از او درخواست كردم كه به من آب دهد او از آب دادن امتناع ورزيد و به من آب نداد، گفت: پدر من به اين آب از تو سزاوارتر است. من فريادى كشيدم و از خواب بيدار


صفحه 94

شدم، چون صبح شد چند دينارى صدقه دادم و از خداوند درخواست كردم كه پسرى نصيبم فرمايد، خداوند دعايم را مستجاب فرمود و پسرى به من عطا نمود، اتفاقا شما هم در همان موقع عازم حج بوديد اين بود كه آن نامه را نوشتم و گفتم آن را كنار سر حضرت رسول6دفن كن، مضمون آن نامه اين بود كه به وسيله پيامبر6از خداوند عز و جل خواستم كه اين فرزند را از من قبول كند و او را قبض روح كرده و از من بگيرد تا اميد روز قيامت من كه روز فزع اكبر است باشد، طولى نكشيد كه اين بچه وفات كرد و وفات اين بچه مصادف بود با روزى كه شما به مدينه رسيديد، از اين جهت متوجه شدم كه شما به سفارش من عمل كرديد و كاغذ را بالاى سر حضرت رسول6دفن نموديد.


صفحه 95

باب دوم در مورد صبر


صفحه 96

باب دوم: در مورد صبر صبر در لغت به معنى خوددارى كردن از داد و فرياد در برابر ناراحتى‌ها است. صابر حقيقى كسى است كه ظاهرا و باطنا خويشتن دار باشد، يعنى از اعضاى ظاهريش حركات غير عادى و نامناسب سر نزند و باطنش نيز مضطرب و متزلزل نباشد و آن بر سه نوع است:

1- صبر عوام 2- صبر پرهيزكاران 3- صبر عارفان 1- صبر عوام عبارت است از خويشتن دارى و اظهار ثبات و پايدارى نمودن ظاهرى؛ يعنى شخص عامى در برابر مصيبت‌ها و مشكلات خود را ظاهرا صابر نشان مى‌دهد (ولى قلبا مضطرب و ناراحت است) تا حالتش نزد خردمندان و عموم مردم پسنديده باشد و مورد سرزنش آنها قرار نگيرد.

يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ‌[1].

«اكثر مردم تنها به ظواهر و نمودهايى از زندگى دنيا آگاهى دارند. و از آخرت (يعنى جهان ما وراى نمودها و پديده‌ها)

[1]- روم: 7