مى باشند حل و گشوده مى شود و كسانى كه با قرآن آشنايى كامل داشته باشند از وجود مانند اين آيات بى خبر نخواهند بود. عين اين بيان در مسئله تبشير شهيدان راه حق، جارى و حكم فرما است و تبشير آنان به وسيله خداى بزرگ در اختيار ما قرار مى گيرد.
خلاصه: اگر بشارت آنان به وسيله قرآن براى ما نمى رسيد. جا داشت كه سؤال شود كه فايده دادن اين بشارت چيست؟ ولى اگر سخن آنان به وسيله خدا و پيامبر او به ما برسد فايده بشارت، خود به خود روشن مى گردد، و اگر آنان بشارت نمى دادند، صحيح نبود كه خداوند چنين بشارتى را از آنان نقل نمايد.
سربازان اسلام براى فداكارى در ميدان جهاد است و اين كه آنان از علاقه و دلبستگى خود نسبت به زندگى مادى بكاهند و بدانند زندگى بهترى در آن جهان براى آنان است حتى آنان كه رفته اند گروههاى نپيوسته را چنين و چنان بشارت مى دهند.
در چنين هدفى، دوستى سابق، هم جبهه بودن و ديگر پيوندهاى دنيوى مطرح نيست بلكه آنچه مطرح است پيشگامان در شهادت به گروهى كه نپيوسته اند بشارت و گواهى مى دهند نه تنها به شهيدان هم عصر خود چنين بشارت مى دهند بلكه به كليه مجاهدان راه حق را در اين راه گام نهاده ولباس پر افتخار جهاد بر تن كردند چنين بشارت را مى دهند و تمام اينها از اطلاق آيه و اينكه هيچ نوع قيدى در آن نيست استفاده مى شود.
و اين مطلب در صورتى به خوبى جلوه مى كند كه بدانيم هدف تحريك تمام فداكاران جهان اسلام به شركت در نبرد، در هر عصر و دوره است و تحريك خصوص گروه نهصد نفرى كه در نبرد اُحد دور پيامبر بودند، براى قرآن مطرح نيست.
2. پاداشى كه در اين آيه از آن ياد شده است يعنى جمله:(لا خَوفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُون)از آن مجاهدى است كه از روى ايمان و اخلاص قدم به ميدان نبرد نهد و شربت شهادت بنوشد و الاّ فرد عارى از ايمان كه با شرك و ترديد در دل همراه باشد ولى به عللى در جهاد شركت نمايد و يا با داشتن ايمان امّا به خاطر دست يابى بر اموال و ثروت با مجاهدان همگام گردد، چنين اجر و پاداشى نخواهد داشت.
روى اين بيان بشارت آنان در محدوده اى خواهد بود كه بدانند كه اين افراد،،با سلاح ايمان و اخلاص مجهزند، از پاكى روح و خلوص نيت برخوردارند، و شناسايى چنين افراد با اين منويات، نياز به آگاهى وسيع و
ارتباط وثيق و محكمى دارد كه هرگز چنين آگاهى در جهان طبيعت براى آنان ميّسر نبوده است.
در مفاد آيات سه گانه دقت كنيد:
آيه نخست، حاكى است كه قوم او، از او عذاب الهى درخواست كردند.
آيه دوم حاكى است كه عذاب الهى فرا رسيد و همه آنان را نابود كرد.
آيه سوم حاكى است كه حضرت صالح پس از مرگ و نابودى، با آنان چنين سخن گفت: من پيامهاى الهى را رسانيدم ولى شما نصيحت گويان را دوست نمى داريد.
گواه روشن بر اين كه او پس از نابودى با آنان چنين سخن مى گويد دو چيز است:
1. نظم آيات به شكلى كه گفته شد.
2. حرف«فا»در لفظ«فَتَولى»كه دالّ بر ترتيب است يعنى پس از نابودى آنان، از آنها روى برتافت و به آنان چنين گفت:
جمله(وَ لكِنْ لا تُحِبُّونَ الناصِحين)مى رساند كه آنان آنچنان در عناد و شقاوت فرو رفته بودند كه پس از مرگ نيز داراى چنين روحيه بودند كه افراد پند ده و اندرزگو را نيز دوست نمى داشتند.
صريح قرآن اين است كه او با ارواح امت خود به طور جدّى سخن مى گويد و آنان را طرف خطاب قرار مى دهد و از عناد مستمر آنان كه پس از مرگ نيز با آنان همراه بود خبر مى دهد، و مى گويد: هم اكنون نيز ناصحان را دوست نمى داريد.
روشن ترين مصداق تفسير به رأى، اين است كه كسى مفاد آيه را بر زبان حال حمل كرده و بگويد اين نوع خطاب، از قبيل خطابات عاشقان وغزل سرايان است كه، در و ديوار را مورد خطاب قرار مى دهند. يك چنين تفسير جز
تفسير به رأى و پيشداورى غلط، چيزى نيست.
حقيقت تفسير به رأى اين است قبلاً عقيده اى را اتخاذ كنيم سپس به خاطر حفظ عقيده خويش، ظاهر آيه را تأويل و مطابق عقيده خود معنى كنيم.
پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)در حقّ اين گروه گفته است:
مَنْ فَسَّرَ القرآنَ بِرَأْيِهِ فَلْيَتَبَوَّء مَقْعَدَهُ مِنَ النار.[1]
هركس قرآن را به رأى پيشين خود تفسير كند جايگاهى براى خود از آتش اتخاذ كند.
قرينه ديگر بر اين مطلب كه جمله(فَتَولّى عَنْهُم)است كه به معنى«از آنان دورى گزيد»اگر بناى مذاكره با آنان بود خوب بود كه قبل از آنكه دور شود با آنها سخن بگويد.
پاسخ
اوّلاً: اصل مسلّم در ميان عقلا در باب محاوره، تفهيم مخاطبى است كه با او سخن مى گويند خواه ديگرى هم از آن بهره مند شود يا نه، نه اين كه مخاطب ظاهرى، نمايى بيش نباشد، و هدف واقعى تفهيم ديگران گردد، يك چنين خطاب، جنبه استثنايى دارد، و تا قرينه اى بر اين كار نباشد، حمل سخن بر اين منوال، بر خلاف اصل مسلّم در باب محاوره و خلاف ظاهر آيه مى باشد، و در تفسير آيه و سخن، هر گوينده اى بايد از اصول مسلّم عقلايى در محاوره پيروى كرد، تا دليلى بر عدول از آن در كلام باشد.
ثانياً. فرض مى كنيم كه آيه مورد بحث از قبيل«إيّاك أعنى و اسمعى يا جاره»است و به تعبير سؤال كننده از سنخ آيه هاى(وَ لا تَحْسَبَنَّ الّذينَ قُتِلُوا فِى سَبِيلِ اللّهِ). و يا(لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ)مى باشد. كه ظاهر خطاب به پيامبر، و مقصود واقعى ديگران است.
باز آيه گواه بر مقصود مى باشد، زيرا در مَثَل«إيّاك أعنى»، و همچنين در دو آيه، مخاطب هاى ظاهرى به طور حقيقى مورد خطابند، هر چند هدف اصلى از اين خطاب حقيقى، تفهيم ديگران است، درست است كه مخاطب در«مَثَلْ»هرگز بر خلاف ميل او كارى انجام نمى دهد، ويا خدا مى داند كه شركى از پيامبر سر نخواهد زد، ولى اين علم قطعى، سبب نمى شود كه آنان مورد خطاب واقع نشود.
بلكه اين علم قطعى سبب مى شود كه خطاب در آنان توقف نكند بلكه وسيله گردد، كه خطاب از نظر ملاك و مناط ديگران را نيز بگيرد.
اكنون ما مى پذيريم كه اين آيه بسان مثل معروف و يا آيه هاى ياد شده است در اين تشبيه بايد گروه عذاب ديده مانند مخاطب در مَثَل، مورد خطاب قرار گيرند و جدّاً با آنان مكالمه و مفاهمه شود، هرچند آنان از اين خطاب جز توبيخ و تقريع سودى نبرند، تنها آن گروه سود ببرند كه زنده مانده و جزو نجات يافتگان باشند. در اين صورت چنين احتمال نه تنها به مطلب ما ضرر نمى زند بلكه صحت خطاب و مكالمه با گذشتگان را ثابت مى كند.
كه با دستورهاى الهى مخالفت مىورزند، جاى چنين احتمال وجود داشت ولى او جز توبيخ و مذمت آنان سخن ديگرى نگفت و دقت در لحن آيه مطلب را روشن مى سازد.
خامساً. ما مى بينيم كه حضرت صالح به آنان مى گويد:(وَ لكِنْ لا تُحِبُّونَ النّاصِحين):«هم اكنون نصيحت گران را دوست نمى داريد»، اگر هدف تفهيم نجات يافتگان بود، هرگز نبايد اين چنين سخن بگويد: بلكه بايد بفرمايد:«و لكن ما كنتم تحبُّون الناصحين»:«شماها نصيحت گران را دوست نمى داشتيد»تا گروه نجات يافته بداند، سرانجام كسانى كه در دوران حيات نصيحت گران را دوست نداشته باشند اين چنين است.
و امّا شاهدى كه در سؤال آمده است هيچ گونه دلالت ندارد زيرا جمله(فَتَولّى عَنْهُمْ)به معنى اعراض و روى برتافتن است كه حاكى از ابراز انزجار مى باشد. مانند:(وَتَولّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا أَسَفى عَلى يُوسُفَ...)(يوسف/84):«از فرزندان روى برتافت و ابراز تأسف بر يوسف كرد»و هرگز به معنى فاصله گرفتن و دور شدن نيست و اگر در برخى از موارد به معنى فاصله گرفتن تفسير شده است، طبعاً به خاطر قرينه اى است كه در كلام موجود مى باشد.
آيه سوم
شعيب با ارواح گذشتگان سخن مى گويد[1]
(فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِى دارِهِمْ جاثِمين).(اعراف/91)
«زمين لرزه آنان را فرا گرفت، و در خانه هاى خود هلاك شدند».
(الّذِينَ كَذَّبُوا شُعَيْباً كَأَنْ لَمْ يَغْنَوا فِيهَا الّذينَ كَذَّبُوا شُعَيْباً كانُوا هُمُ
[1]براى توضيح بيشتر، مجموع آياتى را كه در سوره اعراف درباره شعيب وارد شده، مطالعه بفرماييد، آيات مربوطه عبارتند از: 85ـ93.