بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 110

در مفاد آيات سه گانه دقت كنيد:

آيه نخست، حاكى است كه قوم او، از او عذاب الهى درخواست كردند.

آيه دوم حاكى است كه عذاب الهى فرا رسيد و همه آنان را نابود كرد.

آيه سوم حاكى است كه حضرت صالح پس از مرگ و نابودى، با آنان چنين سخن گفت: من پيامهاى الهى را رسانيدم ولى شما نصيحت گويان را دوست نمى داريد.

گواه روشن بر اين كه او پس از نابودى با آنان چنين سخن مى گويد دو چيز است:

1. نظم آيات به شكلى كه گفته شد.

2. حرف«فا»در لفظ«فَتَولى»كه دالّ بر ترتيب است يعنى پس از نابودى آنان، از آنها روى برتافت و به آنان چنين گفت:

جمله(وَ لكِنْ لا تُحِبُّونَ الناصِحين)مى رساند كه آنان آنچنان در عناد و شقاوت فرو رفته بودند كه پس از مرگ نيز داراى چنين روحيه بودند كه افراد پند ده و اندرزگو را نيز دوست نمى داشتند.

صريح قرآن اين است كه او با ارواح امت خود به طور جدّى سخن مى گويد و آنان را طرف خطاب قرار مى دهد و از عناد مستمر آنان كه پس از مرگ نيز با آنان همراه بود خبر مى دهد، و مى گويد: هم اكنون نيز ناصحان را دوست نمى داريد.

روشن ترين مصداق تفسير به رأى، اين است كه كسى مفاد آيه را بر زبان حال حمل كرده و بگويد اين نوع خطاب، از قبيل خطابات عاشقان وغزل سرايان است كه، در و ديوار را مورد خطاب قرار مى دهند. يك چنين تفسير جز


صفحه 111

تفسير به رأى و پيشداورى غلط، چيزى نيست.

حقيقت تفسير به رأى اين است قبلاً عقيده اى را اتخاذ كنيم سپس به خاطر حفظ عقيده خويش، ظاهر آيه را تأويل و مطابق عقيده خود معنى كنيم.

پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)در حقّ اين گروه گفته است:

مَنْ فَسَّرَ القرآنَ بِرَأْيِهِ فَلْيَتَبَوَّء مَقْعَدَهُ مِنَ النار.[1]

هركس قرآن را به رأى پيشين خود تفسير كند جايگاهى براى خود از آتش اتخاذ كند.


صفحه 112

قرينه ديگر بر اين مطلب كه جمله(فَتَولّى عَنْهُم)است كه به معنى«از آنان دورى گزيد»اگر بناى مذاكره با آنان بود خوب بود كه قبل از آنكه دور شود با آنها سخن بگويد.

پاسخ

اوّلاً: اصل مسلّم در ميان عقلا در باب محاوره، تفهيم مخاطبى است كه با او سخن مى گويند خواه ديگرى هم از آن بهره مند شود يا نه، نه اين كه مخاطب ظاهرى، نمايى بيش نباشد، و هدف واقعى تفهيم ديگران گردد، يك چنين خطاب، جنبه استثنايى دارد، و تا قرينه اى بر اين كار نباشد، حمل سخن بر اين منوال، بر خلاف اصل مسلّم در باب محاوره و خلاف ظاهر آيه مى باشد، و در تفسير آيه و سخن، هر گوينده اى بايد از اصول مسلّم عقلايى در محاوره پيروى كرد، تا دليلى بر عدول از آن در كلام باشد.

ثانياً. فرض مى كنيم كه آيه مورد بحث از قبيل«إيّاك أعنى و اسمعى يا جاره»است و به تعبير سؤال كننده از سنخ آيه هاى(وَ لا تَحْسَبَنَّ الّذينَ قُتِلُوا فِى سَبِيلِ اللّهِ). و يا(لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ)مى باشد. كه ظاهر خطاب به پيامبر، و مقصود واقعى ديگران است.

باز آيه گواه بر مقصود مى باشد، زيرا در مَثَل«إيّاك أعنى»، و همچنين در دو آيه، مخاطب هاى ظاهرى به طور حقيقى مورد خطابند، هر چند هدف اصلى از اين خطاب حقيقى، تفهيم ديگران است، درست است كه مخاطب در«مَثَلْ»هرگز بر خلاف ميل او كارى انجام نمى دهد، ويا خدا مى داند كه شركى از پيامبر سر نخواهد زد، ولى اين علم قطعى، سبب نمى شود كه آنان مورد خطاب واقع نشود.

بلكه اين علم قطعى سبب مى شود كه خطاب در آنان توقف نكند بلكه وسيله گردد، كه خطاب از نظر ملاك و مناط ديگران را نيز بگيرد.


صفحه 113

اكنون ما مى پذيريم كه اين آيه بسان مثل معروف و يا آيه هاى ياد شده است در اين تشبيه بايد گروه عذاب ديده مانند مخاطب در مَثَل، مورد خطاب قرار گيرند و جدّاً با آنان مكالمه و مفاهمه شود، هرچند آنان از اين خطاب جز توبيخ و تقريع سودى نبرند، تنها آن گروه سود ببرند كه زنده مانده و جزو نجات يافتگان باشند. در اين صورت چنين احتمال نه تنها به مطلب ما ضرر نمى زند بلكه صحت خطاب و مكالمه با گذشتگان را ثابت مى كند.


صفحه 114

كه با دستورهاى الهى مخالفت مىورزند، جاى چنين احتمال وجود داشت ولى او جز توبيخ و مذمت آنان سخن ديگرى نگفت و دقت در لحن آيه مطلب را روشن مى سازد.

خامساً. ما مى بينيم كه حضرت صالح به آنان مى گويد:(وَ لكِنْ لا تُحِبُّونَ النّاصِحين):«هم اكنون نصيحت گران را دوست نمى داريد»، اگر هدف تفهيم نجات يافتگان بود، هرگز نبايد اين چنين سخن بگويد: بلكه بايد بفرمايد:«و لكن ما كنتم تحبُّون الناصحين»:«شماها نصيحت گران را دوست نمى داشتيد»تا گروه نجات يافته بداند، سرانجام كسانى كه در دوران حيات نصيحت گران را دوست نداشته باشند اين چنين است.

و امّا شاهدى كه در سؤال آمده است هيچ گونه دلالت ندارد زيرا جمله(فَتَولّى عَنْهُمْ)به معنى اعراض و روى برتافتن است كه حاكى از ابراز انزجار مى باشد. مانند:(وَتَولّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا أَسَفى عَلى يُوسُفَ...)(يوسف/84):«از فرزندان روى برتافت و ابراز تأسف بر يوسف كرد»و هرگز به معنى فاصله گرفتن و دور شدن نيست و اگر در برخى از موارد به معنى فاصله گرفتن تفسير شده است، طبعاً به خاطر قرينه اى است كه در كلام موجود مى باشد.

آيه سوم

شعيب با ارواح گذشتگان سخن مى گويد[1]

(فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِى دارِهِمْ جاثِمين).(اعراف/91)

«زمين لرزه آنان را فرا گرفت، و در خانه هاى خود هلاك شدند».

(الّذِينَ كَذَّبُوا شُعَيْباً كَأَنْ لَمْ يَغْنَوا فِيهَا الّذينَ كَذَّبُوا شُعَيْباً كانُوا هُمُ

[1]براى توضيح بيشتر، مجموع آياتى را كه در سوره اعراف درباره شعيب وارد شده، مطالعه بفرماييد، آيات مربوطه عبارتند از: 85ـ93.


صفحه 115

الْخاسِرينَ). (اعراف/92)

«گروهى كه شعيب را تكذيب كردند، تو گويى در آن ديار نبودند گروهى كه او را تكذيب كرده اند، زيانكاران بودند».

(فَتَولّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا قَومِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالاتِ رَبِّى وَنَصَحْتُ لَكُمْ فَكَيْفَ آسى عَلى قَوم كافِرينَ). (اعراف/93)

«از آنان روى برتافت و گفت:اى قوم من، من پيامهاى خدايم را رسانيدم و شماها را نصيحت كردم چگونه بر گروهى كه كافرند، اندوه بخورم؟».

شيوه استدلال در اين آيه با آيه هاى مربوط به صالح يكى است.در آيات ياد شده دو نوع سخن به ميان آمده است:

1. كلامى كه مى تواند بيدار كننده ديگران باشد.

2. سخنى كه مقصود از آن، توبيخ مخاطب باشد، و كارى با ديگران نداشته باشد، اين دو نوع سخن و يا دو نوع خطاب در آيه هاى سوره اعراف به روشنى به چشم مى خورد.

آيه(الَّذِينَ كَذَّبُوا شُعَيْباً كَأَنْ لَمْ يَغْنَوا ...)از آياتى است كه مى تواند به ديگران هشدار دهد كه سرانجام كافران چگونه است.

درست است كه مضمون اين آيه را شعيب نگفته است ولى خود اين كلام از نوع سخنان بيدار كننده و هشدار دهنده است، و اگر شعيب با اين جمله و يا مشابه به آن، با عذاب شدگان سخن مى گفت، جا داشت كه گفته شود كه اين نوع سخن،از قبيل«إيّاك أعنى وَ اسمعى يا جاره»است.در حالى كه خطاب(فَتَولّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا قَومِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالاتِ رَبِّى...)داراى چنين احتمال و يك چنين قابليت و استعداد نيست.

دقت در اين سخن مى تواند به شناسايى دو نوع سخن كمك شايانى كند


صفحه 116

و انسان با لطف قريحه، سخنى را كه هدف از آن ديگرى است، از سخنى كه هدف از آن خود، مخاطب است تميز مى دهد. و نتيجه اين مى شود كه هدف از(فَتَولّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا قَومِ...)، توبيخ عذاب ديدگان است نه تفهيم ديگران و حاضران و نجات يافتگان.

آيه چهارم

پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)با ارواح انبياء سخن مى گويد

(وَسْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا أَجَعَلْنا مِنْ دونِ الرَّحْمنِ الِهَةً يُعْبَدُونَ).(زخرف/45)

«از پيامبران پيشين بپرس آيا غير از خداى رحمان، خدايى قرار داديم كه مور پرستش قرار گيرد».

ظاهر آيه اين است كه پيامبر مى تواند از همين نشأت طبيعى، با پيامبرانى كه در نشأت ديگر بسر مى برند تماس بگيرد تا روشن شود كه دستور خداوند در تمام قرنها و اعصار به تمام پيامبران اين بود كه جز خداى يگانه كسى را نپرستند.

و در آيه ديگر نيز به يك نواخت بودن برنامه پيامبران تصريح كرده و مى فرمايد:

(وَ لَقَدْبَعَثْنا فِى كُلِّ أُمَّة رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَاجْتَنِبُوا الطّاغُوت). (نحل/36)

«براى تمام امت ها پيامبر فرستاديم كه خدا را بپرستند و از طاغوت بپرهيزند».

ظاهر آيه مورد بحث اين است كه پيامبر از رسولان گذشته بپرسد و تا دليل عقلى بر امتناع سؤال از آنان گواهى ندهد ما حق نداريم دست از اين ظاهر برداريم.


صفحه 117

ممكن است گفته شود مقصود سؤال، از علماى يهود و نصارى است، چنانكه در آيه ديگر مى فرمايد:(فَإِنْ كُنْتَ فِى شَكّ مِمّا أنْزَلْنا إِلَيْكَ فَسْئَلِ الّذِينَ يَقْرَؤُنَ الكِتابَ مِنْ قَبْلِكَ لَقَدْ جاءَكَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ...).(يونس/94)

«اگر در آنچه به تو فرو فرستاديم شك و ترديد دارى از كسانى كه كتابى را كه پيش از تو نازل گرديده است مى خوانند بپرس، از جانب خدا، حق بر تو نازل گرديده است».

ولى پاسخ آن روشن است زيرا:

اوّلاً. تفسير يك آيه با آيه ديگر در صورتى صحيح است كه آيه نخست داراى ابهام باشد، ولى اگر آيه مورد نظر، از هر نوع ابهامى خالى باشد جهت ندارد از ظاهر آيه دست برداريم و بگوييم مقصود سؤال از دانشمندان يهود و نصارى است زيرا هيچ منافات ندارد كه پيامبر از هر دو گروه سؤال كند بالأخص كه اين دو راه براى دو گروه باشد سؤال از پيامبران پيشين، مخصوص خود پيامبر باشد و سؤال از علماى اهل كتاب مربوط به امت باشد به اين معنى كه خطاب به پيامبر است ولى هدف دعوت امت به سؤال كردن مى باشد.

گواه روشن بر اين كه خدا در اين دو آيه، دو راه پيش پاى پيامبر گذارده است اين است كه در آيه سوم راه سومى را نشان مى دهد و مى گويد:

(وَ لَقَدْآتَيْنا مُوسى تِسْعَ آيات بَيِّنات فَسْئَلْ بَنِى إِسرائيلَ إِذْ جاءَهُمْ فَقالَ لَهُ فِرْعَونُ إِنِّى لاَظُنُّكَ يا مُوسى مَسْحُوراً). (اسراء/101)

«ما به موسى نُه معجزه داده ايم، از فرزندان اسرائيل سؤال كن موقعى كه موسى به سوى آنان بازگشت فرعون به او گفت من تو را جادو شده مى انديشم».

در اين آيه سخن از خود بنى اسرائيل است نه گروه علما و افرادى كهكتاب مى خوانند.و هرگز ما حق نداريم كه بى جهت آيه سوم را نيز تأويل كنيم.