بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 117

ممكن است گفته شود مقصود سؤال، از علماى يهود و نصارى است، چنانكه در آيه ديگر مى فرمايد:(فَإِنْ كُنْتَ فِى شَكّ مِمّا أنْزَلْنا إِلَيْكَ فَسْئَلِ الّذِينَ يَقْرَؤُنَ الكِتابَ مِنْ قَبْلِكَ لَقَدْ جاءَكَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ...).(يونس/94)

«اگر در آنچه به تو فرو فرستاديم شك و ترديد دارى از كسانى كه كتابى را كه پيش از تو نازل گرديده است مى خوانند بپرس، از جانب خدا، حق بر تو نازل گرديده است».

ولى پاسخ آن روشن است زيرا:

اوّلاً. تفسير يك آيه با آيه ديگر در صورتى صحيح است كه آيه نخست داراى ابهام باشد، ولى اگر آيه مورد نظر، از هر نوع ابهامى خالى باشد جهت ندارد از ظاهر آيه دست برداريم و بگوييم مقصود سؤال از دانشمندان يهود و نصارى است زيرا هيچ منافات ندارد كه پيامبر از هر دو گروه سؤال كند بالأخص كه اين دو راه براى دو گروه باشد سؤال از پيامبران پيشين، مخصوص خود پيامبر باشد و سؤال از علماى اهل كتاب مربوط به امت باشد به اين معنى كه خطاب به پيامبر است ولى هدف دعوت امت به سؤال كردن مى باشد.

گواه روشن بر اين كه خدا در اين دو آيه، دو راه پيش پاى پيامبر گذارده است اين است كه در آيه سوم راه سومى را نشان مى دهد و مى گويد:

(وَ لَقَدْآتَيْنا مُوسى تِسْعَ آيات بَيِّنات فَسْئَلْ بَنِى إِسرائيلَ إِذْ جاءَهُمْ فَقالَ لَهُ فِرْعَونُ إِنِّى لاَظُنُّكَ يا مُوسى مَسْحُوراً). (اسراء/101)

«ما به موسى نُه معجزه داده ايم، از فرزندان اسرائيل سؤال كن موقعى كه موسى به سوى آنان بازگشت فرعون به او گفت من تو را جادو شده مى انديشم».

در اين آيه سخن از خود بنى اسرائيل است نه گروه علما و افرادى كهكتاب مى خوانند.و هرگز ما حق نداريم كه بى جهت آيه سوم را نيز تأويل كنيم.


صفحه 118

ثانياً. آيه نخست حاكى است كه مقصود سؤال از تمام پيامبران پيشين مانند نوح و ابراهيم و ... است در حالى كه آيه دوم مربوط به دانشمندان يهود و نصارى است[1]كه مى توانند با مراجعه به كتابهاى عهدين سؤال پيامبر را پاسخ بگويند و آنچه خدا به پيامبران آنها دستور داده است در اختيار پيامبر ما و امت بگذارند در اين صورت جهت ندارد كه ما معنى وسيع آيه نخست را در محدوده علماى اهل كتاب يعنى يهود و نصارى كه پيوند آنان تنها با پيامبران خود باقى بود نه با پيامبران ديگر، منحصر كنيم.

پرسش

فايده سؤال از پيامبران پيشين چيست؟!

مقصود از(مَنْ أَرْسَلْنا)علما و دانشمندان اهل كتاب و گروه با ايمان آنان است، نه خود پيامبران و شاهد اين مطلب اين است كه اگر مقصود سؤال از خود پيامبران باشد، چنين سؤالى بى فايده خواهد بود زيرا پيامبر نيازى به سؤال ندارد ولى اگر مقصود سؤال از علما و دانشمندان آنان باشد، فايده سؤال در بن بست قرار دادن اهل كتاب و محكوم كردن آنان است نه روشن شدن خود پيامبر.

پاسخ

قرآن مجيد از نظر بلاغت، در عالى ترين درجه قرار دارد و يكى از پايه هاى بلاغت اين است كه لفظ قالب معنى باشد، نه فزون بر معنى و نه ناقص از آن، اگر مقصود اين است از علما و يا گروه با ايمان اهل كتاب سؤال كند عبارت آيه، قالب معنى نيست و هرگز عبارت اين مطلب را نمى رساند.

شما اين آيه را به دست هر عرب زبان و عربى دانى بدهيد و بگوييد اين

[1]در محيط زيست پيامبر تنها علماى يهود و نصارى زندگى مى3كردند و بس.


صفحه 119

كه خدا مى فرمايد:(وَسْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا...)مفاد اين جمله چيست؟ آيا مقصود سؤال از خود آنان است، يا مقصود سؤال از علما و مؤمنين آن گروه است؟ همگى مى گويند ظاهر آيه سؤال از خود پيامبران است نه پيروان آنها.

آرى، گاهى لفظى در جمله اى به خاطر روشنى مقصود حذف مى گردد مثلاً مى گويند:«واسئل القرية». همگى مى دانيم كه مقصود اهل قريه است زيرا سنگ و گل قادر به سؤال نيست ولى در آيه چنين قرينه اى نيست اگر بگويند كه ما مى دانيم پيامبران گذشته قادر به جواب نيستند مى گوييم اين سخن عين مدعى است، و هرگز مدعاى طرف، دليل و قرينه بر معنى آيه اى نمى شود.

و امّا فايده اين سؤال چيست؟ فايده آن، بالا بردن مراتب ايمان و علم و آگاهى پيامبر است زيرا علم و ايمان داراى درجاتى است، و هر درجه بالاتر، تكميل كننده درجه پايين تر مى باشد و در قرآن مجيد به مراتب علم و ايمان در سوره«تكاثر»و غيره اشاره شده است چه مانع دارد كه ايمان پيامبر و آگاهى او از طريق سؤال پيامبران پيشين بالا برود، و تكميل گردد.

علم و آگاهى پيامبر علم ذاتى نيست كه از درون وجود او بجوشد در صفحه هستى تنها، يك فرد است كه علم او ذاتى است و از درون او وجود و قدرت و علم و حيات مى جوشد وآن خداوند بزرگ جهان است و موجودات ديگر، از طرق مختلفى كه همگى به خدا منتهى مى گردد، كسب علم و فيض مى كنند، پيامبر گرامى از طرق گوناگون كه قرآن و حديث بر آن گواهى مى دهند، علم و ايمان خود را افزايش مى دهد.

عقل و خرد پيامبر يكى از وسائل راهنمايى او بود. همچنانكه فرشته وحى، او را از مطالب و مسائلى آگاه مى ساخت، و براهين علمى و دقيق قرآن


صفحه 120

درباره معارف و عقايد، مايه تشديد ايمان و تكميل معرفت او بود. از اين جهت چه مانع دارد كه پيامبر از طريق سؤال از پيامبران پيشين، اعتقاد راسخ خود را راسخ تر سازد؟ گذشته بر اين راههاى آگاهى او منحصر به اين طريق هاى چهارگانه نيست باز طريق هاى ديگرى نيز در اختيار داشت.

علم و آگاهى پيامبر در روزهاى نخست به حدّى نرسيده بود كه از كسب معلومات، غنى و بى نياز گردد و گرنه خداوند به او دستور نمى داد كه بفرمايد:(...وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِى عِلماً)(طه/114):«پروردگارا! علم مرا افزايش ده».

اين قرآن است كه درباره پيامبر مى گويد:(وَعلَّمك ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَم).(نساء/113):«آنچه نمى دانستى به تو آموخت».


صفحه 121

نداشت، نمى تواند مفيد واقع شود.[1]

2. فرض كنيم كه محيط مكه از چنين افراد موج مى زد و در گوشه و كنار مكه حبر و راهبى بود، اگر هدف از سؤال از اهل كتاب درباره پرستش غير خدا، هدايت جامعه بت پرست عرب بود، بدبختانه جامعه بت پرست عرب، آنان را به رسميت نمى شناخت و زير بار سخن آنان نمى رفت.

اگر بگوييم مقصود از سؤال از آنان محكوم كردن خود اصحاب كتاب و در بن بست قرار دادن آنان است مضمون آيه اين احتمال را تكذيب مى كند، زيرا مى گويد:

(وَسْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا أَجَعَلْنا مِنْ دُونِ الرَّحْمنِ الِهَةً يُعْبَدُون).

«از آنان بپرس كه آيا ما به پرستش غير خداى رحمان فرمان داده ايم».

مضمون آيه چيزى نيست كه غالب پيروان اهل كتاب آن را نپذيرفته باشند، تا پيامبر آن را از علماى اهل كتاب بپرسد و در نتيجه آنان را از طريق گفتار خودشان محكوم نمايد، زيرا همان طور كه توجه داريد آيه مطلق است همه طوايف اهل كتاب از يهودى و نصرانى وغيره را شامل مى باشد، وطايفه خاصى از آن اراده نشده است.

اگر بنا باشد كه پيامبر از علماى اهل كتاب بپرسد، بايد در اين ميان از«حنيفان»حجاز كه پيرو ابراهيم بودند و احبار يهود نيز سؤال كند در صورتى كه هيچ كدام از پيروان آنان به جاى رحمان غير خداى رحمان را پرستش نمى كردند تا پيامبر از اين طريق آنان را هدايت نمايد.

در اين صورت براى تصحيح احتمال دوم بايد بگوييم مقصود نصارى

[1]روى اين اساس آيه3اى كه به پيامبر دستور مى3دهد كه از علماى اهل كتاب سؤال كند، (يعنى آيه 94 سوره يونس) در مدينه نازل گرديده است. به مجمع البيان، ج3، ص 87 مراجعه فرماييد.


صفحه 122

است كه مريم و حضرت عيسى را مى پرستيدند ولى اين مطلب از دو نظر درست نيست.

اوّلاً. آنان غير از خدا، فقط دو نفر را مى پرستيدند به گواه آيه(... أنْتَ قُلْتَ لِلنّاسِ اتَّخِذُونى وَ أُمّى إِلهَيْن...)(مائده/116):«آيا تواى عيسى گفتى كه تو و مادرت را دو معبود اتخاذ كنند». در صورتى كه آيه از آلهه سخن مى گويد. و ظاهر آيه خدايان زيادى است كه عرب و ملت هاى جهان آن را مى پرستيدند و اطلاق«آلهه»بر دو خدا بدون قرينه صحيح نيست و يا لااقل خلاف ظاهر است.

و با مراجعه به آياتى كه در آنها لفظ«آلهه»وارد شده است به طور قطع مى توان گفت كه مقصود در اين آيه، بت هايى است كه ملت هاى جهان مى پرستيدند، نه حضرت مسيح و مادرش مريم، زيرا در غالب و يا همه موارد، مقصود از آن همان بت هاى مصنوعى جامعه ها است.


صفحه 123

و ما بايد در صورتى به احاديث مراجعه كنيم كه در آيه اجمالى باشد، در اين موقع جا دارد از خاندان وحى حقيقت آن را بپرسيم مانند آيه:(وَ السَّارِقُ وَ السارِقةُ فَاقْطَعُوا أَيْديَهُما...)(مائده/38)، زيرا معلوم نيست كه مقصود از«يد»در آيه، كدام قسمت از دست است، مقصود بريدن از بند انگشتان، از مچ، از آرنج، از كتف، از كدام نقطه است؟ ! ولى آيه مورد بحث، اجمال و ابهامى ندارد كه به حديث مراجعه كنيم.

فرض كنيم كه در اين مورد به حديث مراجعه نموديم و ثابت شد كه پيامبر در شب معراج با پيامبران سخن گفته است ولى بايد توجه نمود كه معراج رسول خدا جسمانى بود، نه روحانى و قرائنى كه در آيات معراج وجود دارد، و احاديثى كه در اين مورد وارد شده است، همگى بر جسمانى بودن معراج گواهى مى دهند.

مقصود از معراج جسمانى اين است كه پيامبر با همين بدن، اين كره خاكى را ترك گفت، امّا از عوالم جسمانى بيرون نرفت و تمام گفت و شنود او در جهان اجسام و ماده بوده است.

در اين صورت معراج در وضع پيامبر جز تغيير مكان زندگى، اثر ديگرى ننهاد، اگر جسم و ماده مانع از ارتباط در اين جهان است اين شرايط در معراج نيز محفوظ بود.

اگر ارتباط از اين نظر ممكن نيست كه اموات قابل اسماع نيست همچنانكه طرفداران«تز»امتناع مى گويند با عوض شدن مكان پيامبر، اسماع موتاى محال، رنگ امكان به خود نخواهد گرفت.

خلاصه: معراج جز تغيير محل زندگى و مشاهده آفاق ديگر هستى چيزى نبوده است، بنابر اين معراج نمى تواند در آيه ايجاد تخصيص كند.

از اين گذشته اين كه مى گويند: ارتباط با ارواح گذشتگان از اين نشأت


صفحه 124

ممكن نيست زيرا آنان غير قابل تفهيم و غير قابل اسماع هستند و آنان در جهان برزخند و ما در جهان ماده. آيه روشن ترين پاسخ است براى اين سؤال زيرا پيامبر در شب معراج ازا ين نشأت خارج نشده و به جهان برزخ نرفته بود، مع الوصف توانست در اين نشأت، با نشأت ديگر سخن بگويد و با آنان مفاهمه و مكالمه نمايد.

اگر ما خود را از هر نوع پيش داورى تجريد نماييم، بايد بگوييم مقصود آيه، سخن گفتن با ارواح پيامبران است.

مؤيد اين نظر اين كه، محدثان هر دو گروه شيعه و سنى احاديثى را پيرامون آيه نقل كرده اند و هر دو گروه مى گويند آيه مربوط به معراج است كه پيامبر در آن شب با ارواح پيامبران سخن گفت.[1]

آيه پنجم

قرآن بر پيامبران درود مى فرستد

قرآن مجيد در مواردى، بر پيامبران سلام و درود فرستاده است و هرگز اين سلام ها و درودها تحيات خشك و تعارف هاى بى معنى نيست.

زهى دور از انصاف است كه معانى عالى قرآن را در سطحى پياده كنيم كه رنگ ابتذال به خود بگيرد، درست است امروز ماترياليست هاى جهان كه براى روح و روان اصالتى قائل نيستند، در نطق هاى خود براى تعظيم رهبران و پايه گذاران مكتب ماديگرى، درود و سلام مى فرستند ولى آيا صحيح است كه مفاهيم عالى قرآن را كه حاكى از يك حقيقت و واقعيت است در اين سطح پياده كنيم و بگوييم تمام اين درودها كه قرآن بر پيامبران فرستاده و ما مسلمانان

[1]تفسير برهان، ج2، ص 197; تفسير نور الثقلين، ج3، ص 319; الدر المنثور، ج6، ص 19 نقل از سعيد بن جبير و ابن زيد.