كه خدا مى فرمايد:(وَسْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا...)مفاد اين جمله چيست؟ آيا مقصود سؤال از خود آنان است، يا مقصود سؤال از علما و مؤمنين آن گروه است؟ همگى مى گويند ظاهر آيه سؤال از خود پيامبران است نه پيروان آنها.
آرى، گاهى لفظى در جمله اى به خاطر روشنى مقصود حذف مى گردد مثلاً مى گويند:«واسئل القرية». همگى مى دانيم كه مقصود اهل قريه است زيرا سنگ و گل قادر به سؤال نيست ولى در آيه چنين قرينه اى نيست اگر بگويند كه ما مى دانيم پيامبران گذشته قادر به جواب نيستند مى گوييم اين سخن عين مدعى است، و هرگز مدعاى طرف، دليل و قرينه بر معنى آيه اى نمى شود.
و امّا فايده اين سؤال چيست؟ فايده آن، بالا بردن مراتب ايمان و علم و آگاهى پيامبر است زيرا علم و ايمان داراى درجاتى است، و هر درجه بالاتر، تكميل كننده درجه پايين تر مى باشد و در قرآن مجيد به مراتب علم و ايمان در سوره«تكاثر»و غيره اشاره شده است چه مانع دارد كه ايمان پيامبر و آگاهى او از طريق سؤال پيامبران پيشين بالا برود، و تكميل گردد.
علم و آگاهى پيامبر علم ذاتى نيست كه از درون وجود او بجوشد در صفحه هستى تنها، يك فرد است كه علم او ذاتى است و از درون او وجود و قدرت و علم و حيات مى جوشد وآن خداوند بزرگ جهان است و موجودات ديگر، از طرق مختلفى كه همگى به خدا منتهى مى گردد، كسب علم و فيض مى كنند، پيامبر گرامى از طرق گوناگون كه قرآن و حديث بر آن گواهى مى دهند، علم و ايمان خود را افزايش مى دهد.
عقل و خرد پيامبر يكى از وسائل راهنمايى او بود. همچنانكه فرشته وحى، او را از مطالب و مسائلى آگاه مى ساخت، و براهين علمى و دقيق قرآن
درباره معارف و عقايد، مايه تشديد ايمان و تكميل معرفت او بود. از اين جهت چه مانع دارد كه پيامبر از طريق سؤال از پيامبران پيشين، اعتقاد راسخ خود را راسخ تر سازد؟ گذشته بر اين راههاى آگاهى او منحصر به اين طريق هاى چهارگانه نيست باز طريق هاى ديگرى نيز در اختيار داشت.
علم و آگاهى پيامبر در روزهاى نخست به حدّى نرسيده بود كه از كسب معلومات، غنى و بى نياز گردد و گرنه خداوند به او دستور نمى داد كه بفرمايد:(...وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِى عِلماً)(طه/114):«پروردگارا! علم مرا افزايش ده».
اين قرآن است كه درباره پيامبر مى گويد:(وَعلَّمك ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَم).(نساء/113):«آنچه نمى دانستى به تو آموخت».
نداشت، نمى تواند مفيد واقع شود.[1]
2. فرض كنيم كه محيط مكه از چنين افراد موج مى زد و در گوشه و كنار مكه حبر و راهبى بود، اگر هدف از سؤال از اهل كتاب درباره پرستش غير خدا، هدايت جامعه بت پرست عرب بود، بدبختانه جامعه بت پرست عرب، آنان را به رسميت نمى شناخت و زير بار سخن آنان نمى رفت.
اگر بگوييم مقصود از سؤال از آنان محكوم كردن خود اصحاب كتاب و در بن بست قرار دادن آنان است مضمون آيه اين احتمال را تكذيب مى كند، زيرا مى گويد:
(وَسْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا أَجَعَلْنا مِنْ دُونِ الرَّحْمنِ الِهَةً يُعْبَدُون).
«از آنان بپرس كه آيا ما به پرستش غير خداى رحمان فرمان داده ايم».
مضمون آيه چيزى نيست كه غالب پيروان اهل كتاب آن را نپذيرفته باشند، تا پيامبر آن را از علماى اهل كتاب بپرسد و در نتيجه آنان را از طريق گفتار خودشان محكوم نمايد، زيرا همان طور كه توجه داريد آيه مطلق است همه طوايف اهل كتاب از يهودى و نصرانى وغيره را شامل مى باشد، وطايفه خاصى از آن اراده نشده است.
اگر بنا باشد كه پيامبر از علماى اهل كتاب بپرسد، بايد در اين ميان از«حنيفان»حجاز كه پيرو ابراهيم بودند و احبار يهود نيز سؤال كند در صورتى كه هيچ كدام از پيروان آنان به جاى رحمان غير خداى رحمان را پرستش نمى كردند تا پيامبر از اين طريق آنان را هدايت نمايد.
در اين صورت براى تصحيح احتمال دوم بايد بگوييم مقصود نصارى
[1]روى اين اساس آيه3اى كه به پيامبر دستور مى3دهد كه از علماى اهل كتاب سؤال كند، (يعنى آيه 94 سوره يونس) در مدينه نازل گرديده است. به مجمع البيان، ج3، ص 87 مراجعه فرماييد.
است كه مريم و حضرت عيسى را مى پرستيدند ولى اين مطلب از دو نظر درست نيست.
اوّلاً. آنان غير از خدا، فقط دو نفر را مى پرستيدند به گواه آيه(... أنْتَ قُلْتَ لِلنّاسِ اتَّخِذُونى وَ أُمّى إِلهَيْن...)(مائده/116):«آيا تواى عيسى گفتى كه تو و مادرت را دو معبود اتخاذ كنند». در صورتى كه آيه از آلهه سخن مى گويد. و ظاهر آيه خدايان زيادى است كه عرب و ملت هاى جهان آن را مى پرستيدند و اطلاق«آلهه»بر دو خدا بدون قرينه صحيح نيست و يا لااقل خلاف ظاهر است.
و با مراجعه به آياتى كه در آنها لفظ«آلهه»وارد شده است به طور قطع مى توان گفت كه مقصود در اين آيه، بت هايى است كه ملت هاى جهان مى پرستيدند، نه حضرت مسيح و مادرش مريم، زيرا در غالب و يا همه موارد، مقصود از آن همان بت هاى مصنوعى جامعه ها است.
و ما بايد در صورتى به احاديث مراجعه كنيم كه در آيه اجمالى باشد، در اين موقع جا دارد از خاندان وحى حقيقت آن را بپرسيم مانند آيه:(وَ السَّارِقُ وَ السارِقةُ فَاقْطَعُوا أَيْديَهُما...)(مائده/38)، زيرا معلوم نيست كه مقصود از«يد»در آيه، كدام قسمت از دست است، مقصود بريدن از بند انگشتان، از مچ، از آرنج، از كتف، از كدام نقطه است؟ ! ولى آيه مورد بحث، اجمال و ابهامى ندارد كه به حديث مراجعه كنيم.
فرض كنيم كه در اين مورد به حديث مراجعه نموديم و ثابت شد كه پيامبر در شب معراج با پيامبران سخن گفته است ولى بايد توجه نمود كه معراج رسول خدا جسمانى بود، نه روحانى و قرائنى كه در آيات معراج وجود دارد، و احاديثى كه در اين مورد وارد شده است، همگى بر جسمانى بودن معراج گواهى مى دهند.
مقصود از معراج جسمانى اين است كه پيامبر با همين بدن، اين كره خاكى را ترك گفت، امّا از عوالم جسمانى بيرون نرفت و تمام گفت و شنود او در جهان اجسام و ماده بوده است.
در اين صورت معراج در وضع پيامبر جز تغيير مكان زندگى، اثر ديگرى ننهاد، اگر جسم و ماده مانع از ارتباط در اين جهان است اين شرايط در معراج نيز محفوظ بود.
اگر ارتباط از اين نظر ممكن نيست كه اموات قابل اسماع نيست همچنانكه طرفداران«تز»امتناع مى گويند با عوض شدن مكان پيامبر، اسماع موتاى محال، رنگ امكان به خود نخواهد گرفت.
خلاصه: معراج جز تغيير محل زندگى و مشاهده آفاق ديگر هستى چيزى نبوده است، بنابر اين معراج نمى تواند در آيه ايجاد تخصيص كند.
از اين گذشته اين كه مى گويند: ارتباط با ارواح گذشتگان از اين نشأت
ممكن نيست زيرا آنان غير قابل تفهيم و غير قابل اسماع هستند و آنان در جهان برزخند و ما در جهان ماده. آيه روشن ترين پاسخ است براى اين سؤال زيرا پيامبر در شب معراج ازا ين نشأت خارج نشده و به جهان برزخ نرفته بود، مع الوصف توانست در اين نشأت، با نشأت ديگر سخن بگويد و با آنان مفاهمه و مكالمه نمايد.
اگر ما خود را از هر نوع پيش داورى تجريد نماييم، بايد بگوييم مقصود آيه، سخن گفتن با ارواح پيامبران است.
مؤيد اين نظر اين كه، محدثان هر دو گروه شيعه و سنى احاديثى را پيرامون آيه نقل كرده اند و هر دو گروه مى گويند آيه مربوط به معراج است كه پيامبر در آن شب با ارواح پيامبران سخن گفت.[1]
آيه پنجم
قرآن بر پيامبران درود مى فرستد
قرآن مجيد در مواردى، بر پيامبران سلام و درود فرستاده است و هرگز اين سلام ها و درودها تحيات خشك و تعارف هاى بى معنى نيست.
زهى دور از انصاف است كه معانى عالى قرآن را در سطحى پياده كنيم كه رنگ ابتذال به خود بگيرد، درست است امروز ماترياليست هاى جهان كه براى روح و روان اصالتى قائل نيستند، در نطق هاى خود براى تعظيم رهبران و پايه گذاران مكتب ماديگرى، درود و سلام مى فرستند ولى آيا صحيح است كه مفاهيم عالى قرآن را كه حاكى از يك حقيقت و واقعيت است در اين سطح پياده كنيم و بگوييم تمام اين درودها كه قرآن بر پيامبران فرستاده و ما مسلمانان
[1]تفسير برهان، ج2، ص 197; تفسير نور الثقلين، ج3، ص 319; الدر المنثور، ج6، ص 19 نقل از سعيد بن جبير و ابن زيد.
نيز آنها را شب و روز مى خوانيم، يك مشت تعارفات خشك و بى معنى است آنجا كه مى فرمايد:
1.(سَلامٌ عَلى نُوح فِى العالَمين).
2.(سَلامٌ عَلى إِبْراهيم).
3.(سَلامٌ عَلى مُوسى و هارُون).
4.(سَلامٌ عَلى إل ياسين).
5.(وَسَلامٌ عَلَى المُرْسَلين).[1]
اگر به راستى ارتباط و پيوند ما با پيامبر، مقطوع و بريده است يك چنين سلام آن هم به صورت خطاب چه معنى دارد.
ما براى جلب اطمينان خوانندگان، صورت تشهد نماز را از نظر مذاهب چهارگانه اهل تسنن در اين جا منعكس مى كنيم تا روشن گردد كه تمام مسلمانان جهان بدون استثناء در تشهد نماز به پيامبر به طور خطاب سلام مى كنند و اگر ارتباط ما با پيامبر بريده شده است، اين سلامها به طور خطاب چه معنى مى تواند داشته باشد.
حنفى ها در تشهد مى گويند:«التحياتُ للّه و الصلوات و الطيّبات السَّلام عليك أيّها النبىّو رحمة اللّه و بركاته».
شافعى ها مى گويند:«التحيات المباركات الصلوات الطيّبات للّه السّلام عليك أيّها النبىّ و رحمة اللّه و بركاته».
حنبلى ها مى گويند:«التحياتُ للّه و الصلوات والطيّبات السّلام عليك أيّها النبىّ و رحمة اللّه و بركاته».[1]
ما فعلاً در واجب و مستحب بودن اين سلام بحثى نمى كنيم بلكه بحث ما روى اصل اين خطاب است كه حاكى از بقاى پيوند ميان ما و روح پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)است.
امّا علما و دانشمندان شيعه همگى به اتّفاق آراء سلام بر پيامبر را به صورت خطاب در تشهد مايه فضيلت و برترى تشهد مى دانند و در ميان آنان برخى قائل به وجوب آن نيز شده اند.[2]
اكنون كه يك ميليارد مسلمان نماز خود را به شكل بالا مى خوانند و هيچ
[1]الفقه على المذاهب الأربعة، ج1، ص 165ـ166.
[2]حدائق، ج8، ص 498.