بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 130

در قرآن مجيد در جاهاى متعدد وارد شده است:

(...إِنِ الحُكْمُ إِلاّ للّهِ...)(انعام/57، يوسف/40و67) آنان براى متزلزل ساختن پايه هاى حكومت حق و عدالت امير مؤمنان، آيه را ورد زبان خود كرده بودند و مى خواستند كه بگويند مقصود اين است كه امارت و فرمانروايى بر بشر از آن خداست و هيچ بشرى حق حكومت بر كسى ندارد و از اين راه يك مسئله ضرورى را كه براى همه ملموس است و اينكه هيچ اجتماعى نمى تواند بدون حكومت زندگى كند، انكار مى كردند در صورتى كه اين آيات هدف ديگرى را تعقيب مى كنند كه در جاى خود روشن گرديده است.

2. با وجود آيات بى شمارى كه پيرامون بت پرستى وارد شده است كه گويى تمام پيامبران براى درهم كوبيدن مرام بت پرستى مبعوث گرديده اند و نخستين اصل از قانون اساسى آنان مبارزه با بت پرستى بوده است مع الوصف برخى از عرفا با آفريدن احتمالات دور از واقع، آيات مربوط به شرك را به نحوى تفسير كرده كه نتيجه آن مفاد اين شعر است:

مسلمان گر بدانستى كه بت چيست


صفحه 131

بنى اسرائيل تفرقه انداختى و سفارش مرا به كار نبستى.

با تمام تصريحاتى كه قرآن در اين باره دارد، محيى الدين عربى مى گويد: كه تندى موسى نسبت به برادر خود، به خاطر اين بود كه چرا پرستش را به گوساله مخصوص نموده و اگر انحصارى در كار نبود، پرستش گوساله مانعى نداشت.

اين نوع تلاعب و بازيگرى با مفاد آيات قرآن سبب مى شود كه كلام خدا، هدايت و راهنمايى خود را از دست بدهد.

آرى هر گاه دلايل قطعى با ظهور ابتدايى آيه اى ناسازگار باشد، قطعاً خود قرينه مى شود كه آيه در آن معنى ظهور پيدا نكند.و در غير اين صورت ظاهر قرآن براى ما حجت و دليل قاطع است. در بهره بردارى از قرآن نبايد در انتظار آن باشيم كه در آيه احتمال بسيار دور از ذهن نباشد بلكه بايد در انتظار آن باشيم كه در آيه احتمال ديگرى كه مساوى با معنى برگزيده و متفاهم عرفى است، وجود نداشته باشد.

بنابراين ظهور و متفاهم عرفى آيات در اثبات ارتباط كافى است و احتمالات ديگرى كه دور از فهم ظاهرى آيه ها است علاوه بر اينكه پاسخ هر يك را گفتيم، چون با ظواهر آيه ناسازگارند، حجت و متبع نخواهند بود.


صفحه 132

9ارتباط با ارواح از نظر احاديث

در اين بخش از احاديث مورد اتفاق ميان دانشمندان شيعه و اهل تسنن بهره مى گيريم.[1]

روايات و احاديثى كه حاكى از بقاء و ارتباط و امكان مكالمه است بيش از آن است كه در اين صفحات نقل گردند و ما براى نمونه مواردى را يادآور مى شويم:

1. شما از آنان شنواتر نيستيد

جنگ بدر به پايان رسيد، و قريش با دادن هفتاد كشته و هفتاد اسير پا به فرار نهادند. پيامبر اسلام دستور داد كشته هاى مشركان را در چاهى بريزند وقتى اجساد آنان در ميان چاه ريخته شد، پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)آنان را يك يك به نام صدا زد و گفت: عتبه، شيبه، اميه، ابو جهل و... آيا آنچه را كه پروردگار شما وعده داده بود، حق و پابرجا يافتيد، من آنچه را كه پروردگارم وعده كرده بود حق و حقيقت يافتم در اين موقع گروهى از مسلمانان به پيامبر گفتند: آيا كسانى را كه مرده اند صدا مى زنيد، پيامبر فرمود: شماها از آنان شنواتر نيستيد آنان قدرت بر جواب ندارند.

ابن هشام مى گويد: پيامبر در آن لحظه با آنان نيز چنين سخن گفت:

[1]و در پايان بخش به موارد يك رشته روايات ديگر اشاره مى3كنيم، علاقمندان مى3توانند به آن مدارك نيز مراجعه نمايند.


صفحه 133

چه بستگان بدى براى پيامبر بوديد، مرا تكذيب كرديد، و ديگران مرا تصديق نمودند، مرا از زادگاهم بيرون كرديد، مردم ديگر مرا جا دادند، با من به جنگ برخاستيد و ديگران مرا كمك كردند آيا آنچه را كه پروردگار وعده كرده بود حق و پا برجا يافتيد.

شعر به مطلب رنگ ابديت مى دهد

اين مطلب از نظر تاريخ و حديث اسلامى مسلّم است و محدثان و مورخان اهل تسنن و شيعه همگى نقل كرده اند و در پايان به برخى از مدارك اشاره مى كنيم:

حسان بن ثابت شاعر عصر رسالت كه در بيشتر وقايع اسلامى شعر مى گفت از طريق بيان و شعر، اسلام و مسلمانان را كمك مى كرد و خوشبختانه ديوان او نيز چاپ شده است. درباره واقعه بدر، قصيده اى دارد و در ضمن آن به اين حقيقت اشاره مى كند و مى گويد:

يُنادِيهم رسولُ اللّه لمّا


صفحه 134

نمى تواند گوياتر از اين باشد كه پيامبر آنان را يك يك به نام هاى مخصوص خويش صدا بزند و با آنان بسان دوران حياتشان سخن بگويد.

هيچ مسلمانى حق ندارد كه يك چنين تاريخ مسلّم اسلامى را به خاطر يك پيشداورى غلط انكار كند و بگويد چون با عقل قاصر مادى من سازگار نيست، پس صحيح نيست. ما در اين جا، متن قسمتى از اين مكالمه را نقل مى كنيم تا افرادى كه كاملاً به زبان عربى آشنايى دارند ببينند كه عبارت پيامبر در اين قسمت چقدر گويا و روشن است:

«فلمّا ألقاهم فى القليبِ وَقفَ عليهم رسُولُ اللّهصلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم فقال: يا أهلَ قليب هَلْ وَجدتُم ما وعدكُم ربُّكم حقّاً فانّى قد وجدتُ ما وعدنى ربّى حقّاً فقال له أصحابه يا رسول اللّه أتكلّم قوماً موتى؟! فقال لهم: لقد علموا انّ ما وعدهم ربّهم حقّاً...».[1]

2. پيامبر در بقيع سخن مى گويد

در آخرين روزهاى زندگى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، پيش از آنكه تب بر بدن او عارض گردد، نيمه شب همراه امير مؤمنان(عليه السلام)و يا شخص ديگر رهسپار قبرستان بقيع مى گرديد و پس از ورود به بقيع با آنان چنين سخن مى گفت:

«السَّلام عَليكُم دارَ قوم مؤمنين، أنتم لنا فُرَط و انّا بكم لاحقون».

[1]سخن گفتن پيامبر گراميصلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم با سران شرك كه اجساد آنان در چاهى ريخته شده بود از مسلّمات تاريخ و حديث است، از ميان محدثان گروهى آن را نقل كرده3اند كه به برخى اشاره مى3كنيم.
صحيح بخارى، ج5 در سرگذشت جنگ بدر، ص 97، 98و 110; صحيح مسلم، ج4، كتاب«جنت»، ص 77; سنن نسائى، ج4، ص 89و 90; مسند امام احمد، ج2، ص 131; سيره ابن هشام، ج1، ص 639; مغازى واحدى، ج1، غزوه بدر; بحار الانوار، ج19، ص 346.


صفحه 135

درود بر شما كه در جايگاه افراد با ايمان قرار گرفته ايد شما بر ما سبقت جسته ايد، و ما هم به زودى به شما مى پيونديم.

به طور مسلّم سخن گفتن با ارواح اختصاص به حضور در قبرستان ندارد ولى علت اين كه پيامبر از جايگاه خود برخاسته و به قبرستان آمده آن است كه آمادگى بيشترى براى برقرارى ارتباط و مكالمه داشته باشد و الاّ روح و روان افراد در ميان خاك و سنگها نيست علاوه بر اين، زيارت قبور خود يك نوع مايه توجه به آخرت است.

مدارك اين حديث بيش از آن است كه در اين جا نقل شود ولى به مداركى در ذيل اشاره مى كنيم.[1]

3. پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)با مادر امام على(عليه السلام)سخن مى گويد

خبر فوت مادر امام به پيامبر رسيد، پيامبر در هاله اى از غم فرو رفت، به پاس حقوقى كه وى در گردن پيامبر داشته او را با دست خود به قبر نهاد.

ثمّ انكبَّ عليها طويلاً يناجيها و يقول:«اِبنَك ابنك ثمّ خرج و سوّى عليها التراب».

سپس خم شد و آهسته با او سخن مى گفت و لفظ فرزندت فرزندت را تكرار مى كرد سپس از قبر خارج شد و خاك به روى آن ريخت.

ياران پيامبر سؤال كردند كه با مادر امام چه مى گفتى؟ فرمود: فرشته اى آمد، از خدا و پيامبر وامام او سؤال كرد او در پاسخ سومى ماند، تلقين كردم كه

[1]طبقات ابن سعد، ج2، ص 204; سيره ابن هشام، ج2، ص 642و در اين مدرك اضافه مى3كند كه پيامبر علاوه بر جمله پيش افزود:ليهنىء لكم ما أصبحتم فيه»بر شما گوارا باد نعمتى كه در آن قرار داريد ; ارشاد مفيد، ص 95; مناقب ابن شهر آشوب، ج1، ص 201; اعلام الورى، ص82.


صفحه 136

بگويد امام او پسرش على است.[1]

4. امير مؤمنان(عليه السلام)با پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)سخن مى گويد

پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)درگذشت، موضوع غسل پيامبر پيش آمد طبق وصيت پيامبر كه نزديك ترين فرد بايد او را غسل دهد، امير مؤمنان تغسيل او را بر عهده گرفت،و موقع غسل با او چنين سخن گفت:

پدر ومادرم فداى تو باد، با فوت تو رشته نبوت و وحى الهى و اخبار آسمانها كه هرگز با مرگ كسى بريده نمى شود، قطع گرديد اگر نبود كه ما را به شكيبايى در برابر ناگواريها دعوت فرموده اى آنچنان در فراق تو اشك مى ريختم كه سرچشمه اشك را مى خشكانيدم ولى حزن و اندوه ما در اين راه پيوسته است و اين اندازه در راه تو بسيار كم است و جز اين چاره نيست پدر و مادرم فداى تو باد ما را در سراى ديگر يادآورى كن و در خاطر خود نگاهدار.[2]

چه جمله اى بالاتر و روشن تر از اينكه امام مى گويد:

«أُذكرنا عندَ ربِّك واجعلنا من بالك»:ما را پيش پروردگار ياد كن، و ما را به خاطر بسپار.

آيا يك خردمندى اجازه مى دهد كه بگويد امام اين جمله را به عنوان، تسكين دل مى گفت.

5. امير مؤمنان(عليه السلام)باز سخن مى گويد

دخت گرامى پيامبر اسلام، از رنجها و اندوههايى كه بسان پاره هاى شب

[1]اصول كافى، ج1، ص 453.
[2]بأبى أنت و أُمّى يا رسول اللّه لقد انقطع بموتك مالم ينقطع بموت غيرك من النبوة و الأنباء و أخبار السماء.... نهج البلاغه عبده، خطبه 230.


صفحه 137

تاريك، آسمان زندگى او را فرا گرفته بود آزاد گرديد و به پدر بزرگوار خود پيوست.

امام در دل شب او را غسل داد و در موقع خاك سپارى با پيامبر گرامى چنين سخن مى گويد:

درود بر تواى پيامبر خدا، از من و دخترت كه در جوار تو فرود آمد و به تو پيوست،اى پيامبر خدا! بردبارى و شكيبايى من از جدايى دختر برگزيده تو، كم گرديد و از تاب و توان من كاست، براى من جاى شكيبايى در مرگ دخترت پس از مفارقت و جدايى تو باقى است زيرا مصيبت تو جانگدازتر بود (چون در آن شكيبايى نمودم جا دارد كه در اين مصيبت نيز شكيبا باشم) در حالى كه سر تو را در آرامگاهت نهادم و روح تو در حالى كه سرت بين گلو و سينه من بود، پرواز نمود(چرا صبر نكنم) ما مملوك خدا هستيم و به سوى او باز مى گرديم.

اى پيامبر گرامى، امانت پس گرفته شد و گروگان دريافت گرديد، اندوه من جاودانى است بيدارى من در شب دايمى است تا روزى كه خداوند سرايى را كه در آن اقامت گزيده ايد، براى من بگزيند.

اى پيامبر خدا، دخترت تو را، از اجتماع امت بر پايمال كردن حقوق او آگاه خواهد ساخت، از او تحقيق كن و اوضاع را بپرس (اين كارها موقعى انجام گرفت) كه از رفتن تو زمانى نگذشته وياد تو از ميان نرفته است. درود من بر شما، مانند درود وداع كننده نه درود كسى كه خشمگين است و يا ملول اگر خاك شما را ترك كنم نه از روى بى علاقگى است و اگر بمانم نه از بدگمانى است بلكه به خاطر آنچه كه خدا به شكيبايان وعده كرده است.[1]

[1]نهج البلاغه، خطبه 179.