بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 154

مجسمه هاى زيبايى را مى پرستند، پرسيد اين ها چه هستند گفتند اين بتهاخدايان ما مى باشند و ما آنها را مى پرستيم و براى ما باران مى فرستند وگرفتاريهاى ما را برطرف مى كنند. عمرو كه شيفته خواص و فوايد بتها شده بود درخواست كرد كه بتى در اختيار او بگذارند، تا همراه خود ببرد، آنان پذيرفتند و بت زيبايى به نام هُبَل به او دادند، عمرو آن را به مكه آورد و مردم را براى پرستش و احترام آن تشويق نمود و دستور داد تا براى«هبل»قربانى كنند.[1]

از آن زمان به تدريج بت پرستى جاى خداپرستى را گرفت و در سراسر مكه و حجاز، بت پرستى آيين رسمى گرديد.

جامعه عرب علاوه بر بت هاى كوچك و بزرگ، خانگى و قبيلگى داراى بتهاى مشهورى به شرح ذيل بودند:

1. هُبَلْ

برجسته ترين بت هاى عرب، و از نظر قيمت گرانبهاترين آنها بود و در فتح مكه اين بت از پشت بام كعبه سرنگون گرديد و به دست على(عليه السلام)شكسته شد.

2و3. إساف و نائله

اينها يك جفت خدانما بودند كه در كنار كعبه نزديك چاه زمزم نگهدارى مى شدند.

4. لات

لات گرامى ترين بت جامعه عرب، و مايه افتخار مردم طايف بود و در آن جا در بتكده مخصوص نگهدارى مى شد.

[1]سيره ابن هشام، ج1 ص 78ـ81.


صفحه 155

5. عُزّى

عُزّى بت مشترك قريش و بنى كنانه و در محلى به نام«نخيله»نصب شده و قبيله شيبانى از آن پاسدارى مى كردند.

6. منات

منات بت قبايل اوس و خزرج بود، موقعيت اين بتها (لات و عزى و منات) در نظر مردم به اندازه اى بود كه آنها را دختران خدا مى دانستند حتى هنگام طواف نام آنها را مى بردند.

قرآن مجيد در انتقاد از عقايد آنان مى فرمايد:

(أَفَرَأَيْتُمُ اللاّتَ وَالعُزّى*وَ مَناةَ الثالِثَةَ الأُخرى* أَلَكُمْ الذَّكَرُ وَ لَهُ الأُنثى* تِلْكَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِيزى).(نجم/19ـ22).

«آيا بتهاى لات و عزّى و سومين آنها«منات»را ديد، آيا براى شما جنس ذكور و براى خدا جنس اناث است اين تقسيم ناروا است».

7. عميانس

اين بت متعلّق به قبيله عميانس بود،و آنان از فراورده هاى كشاورزى و دامدارى سهمى براى خدا و سهمى براى بتها معين مى كردند سپس سهم خدا را به شركاء داده ولى سهم شركا ءبه خدا نمى رسيد.

8. سعد

اين بت متعلّق به قبيله بنى ملكان بود، و آن بر فراز تپه اى قرار داشت كه مردم به عنوان بتِ سعد مى پرستيدند.

9. ذو الخلصة

تخته سنگ سفيد و زيبايى كه تاجى بر سر داشت ميان مكه و يمن در محلى به نام«تباله»نصب شده بود اين بت از آن قبائل دوس و خثعم و بجله


صفحه 156

بود.

10. مناف

يكى از بتهاى مشهور عرب مناف بود و ميان قريش محبوبيت داشت ولى محل نصب آن معلوم نيست. گذشته از اينها، بت هاى ديگرى بود كه مورد پرستش جامعه عرب بود كه از ملتهاى مجاور يا زمانهاى پيشين به عرب جاهلى رسيده بود.

مانند فلس، بعل، يعوث، نسر، وَدّ و سُواع كه نام برخى در قرآن آمده است. بت هاى تراشيده را اصنام و اوثان، و به سنگهايى كه در صحرا و بيابان مورد پرستش بودند انصاب مى گفتند.[1]

هنگامى كه پيامبر مردم را به پرستش خداى يگانه دعوت كرد آنان مى گفتند:(أجََعَلَ الالِهَةَ إِلهاً واحِداً...)(ص/5).

«آيا خدايان متعددى را يكى قرار داد».

امير مؤمنان در نهج البلاغه در موارد متعددى از گسترش عميق بت پرستى در جامعه عرب پرده برداشته و درباره جامعه عرب (نه خصوص مكه) چنين مى فرمايد:

«والأَصنامُ فيكم منصوبة و الآثام فيكم معصوبة»(نهج البلاغه خطبه 26).

بتها در ميان شما نصب شده و انواع گناهان رواج داشت.

اين بحث گسترده ما را به واقعيت اين معبودهاى دروغين رهبرى مى كند و به روشنى مى رساند كه معبودهاى دروغين جامعه عرب همين بتها بودند.

[1]در تنظيم اين بخش از كتابهاى: الاصنام كلبى، سيره ابن هشام و بلوغ الارب نگارش الوسى استفاده شده است.


صفحه 157

با شيوع عميق و دامنه دار بت پرستى در ميان عرب هدف آيات روشن مى گردد، وقاطعانه مى توان گفت كه مقصود همين اصنام و اوثان است.

اگر مى گويد:(...لا يَخْلُقُونَ شَيئاً وَ هُم يُخْلَقُونَ)مقصود همين بتهاى چوبى و فلزى است.

اگر مى فرمايد:(أَمواتٌ غير احياء)باز مقصود همين بت ها است اگر قرآن چنين موجوداتى را مرده مى خواند هرگز دليل نمى باشد كه ارواح اولياء وشهيدان راه خدا كه به حكم قرآن حى و زنده هستند، اموات و مرده مى باشند.

در آيات قرآن تناقض نيست

ما فعلاً كار با مسئله امكان ارتباط نداريم، خواه ارتباط ميان ما و آنان امكان پذير باشد يا نه، بالأخره ارواح مقدس اوليا و انبيا و شهيدان راه خدا، حى و زنده هستند و ما آيات مربوط به حيات آنان را در گذشته خوانديم هرگاه مقصود از اين معبودها كه در آيه اموات خوانده شده اند روح اولياء و انبياء باشد نتيجه آن جز تناقض در مضامين آيات چيزى ديگر نخواهد بود.

قرآن مجيد، در آيه 169 آل عمران درباره شهيدان راه خدا مى گويد:

(وَ لا تَحْسَبَنَّ الّذينَ قُتِلُوا فِى سَبِيلِ اللّهِ أَمْواتاً...).

«آنان كه در راه خدا كشته شده مرده مپندار...»

درباره مؤمن سوره يس چنين حكايت مى كند:

(قِيلَ ادْخُلِ الجَنَّـةَ قالَ يا لَيْتَ قَومِى يَعْلَمُونَ *بِما غَفَر لِى رَبِّى وَ جَعَلَنى مِنَ المُكْرَمينَ). (يس/26ـ27).

«به او گفته شد كه وارد بهشت شو (مقصود بهشت برزخى است) او گفت اى كاش قوم من مى دانستند كه خدايم گناهانم را بخشيد و گراميم داشت».


صفحه 158

در حالى كه همين قرآن درباره معبودهاى بت پرستان حجاز مى گويد(أَمْواتٌ غَيرُ اَحياء)و به حكم اين كه در قرآن تناقضى نيست، بايد گفت مقصود: ارواح مقدس شهيدان و اولياى الهى مانند مؤمن سوره يس نيست و در غير اين صورت جز تناقض نتيجه اى ندارد(...وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اختِلافاً كَثيراً).(نساء/82)

5. ضمير مخصوص به ذوى العقل چرا؟

ممكن است گفته شود: اگر مقصود از(الّذين يدعونَ مِنْ دُونِ اللّه)بتهاى سنگى و فلزى و چوبى است پس چرا ضمايرى كه در موجودات ذى شعور به كار مى رود، در باره آنها به كار رفته است مانند ضماير يدعون، يخلقون و يشعرون.

پاسخ

يكى از شيوه هاى زيبايى در سخن در زبان عرب وشايد ديگر زبانهاى جهان، موضوع«مشاكله»است و مقصود اين است كه متكلم، سخن خود را با سخن مخاطب همگون سازد، هرچند اگر سخن مخاطب نبود يك چنين سخن گفتن درست نبود و اين نوع سخن گفتن از محسنات بديعيه است مانند:

قالوا اقترحْ شيئاً نُجِدْ لكَ طَبْخَه


صفحه 159

وَيَمْكُرُ اللّه وَ اللّهُ خَيْرُ الماكِرينَ)(انفال/30).

«مكر مىورزند، خدا نيز حيله مىورزد خدا بهترين حيله ورزان است».

مقام خدا پيراسته تر از آن است كه از در مكر و حيله وارد شود ولى چون بازتاب اعمال آنان به زودى دامن آنان را مى گيرد به خاطر همرنگى در سخن، چنين بازتاب را حيله خوانده است. روى اين اصل تعجب نخواهيد كرد كه چرا در اين آيات به بتهايى كه فاقد شعورند ضمير ذوى العقول بازگشته است.

اوّلاً: ذات خدا جامع هر نوع كمال است از اين جهت در مورد او لفظ«من»و ضمير«هو»به كار رفته است و به خاطر مشاكله، درباره بتها نيز همان دو لفظ را به كار برده و فرموده است:(أَفَمَنْ يَخْلُقُ كَمَنْ لاَ يَخْلُق أَفَلا تَذَكَّرُونَ). (نحل/17)

روى همين مشاكله در آيه بيستم نيز لفظ«الذين يدعون ـ يخلقون»به كار رفته است.

ثانياً: مشركان و بت پرستان آنها را موجودات مقدس و پيراسته از نقص و عيب و مدبر جهان و داراى حق شفاعت مى دانستند به خاطر حسن تخاطب الفاظ ذوى العقول در آنها به كار برده است اين[1]نوع استعمال در قرآن بسيار وارد است و در آيات ديگرى كه بعداً مورد بررسى قرار مى گيرد ملاحظه خواهيد فرمود.

6. مرجع ضميرها«يشعرون، يبعثون»يكى است يا دوتا؟

پاسخ

بدون ترديد مرجع ضمير«يشعرون»بتها است ولى مرجع ضمير«يبعثون»

[1]تفسير مفاتيح الغيب، ج5، ص 309.


صفحه 160

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 161

(وَ تُخْرِجُ الحَىَّ مِنَ المَيِّتِ وَ تُخْرجُ المَيِّتَ مِنَ الحَىّ). (آل عمران/27)

«زنده را از مرده، و مرده را از زنده بيرون مى آورد».

و نيز مى فرمايد:

(كَيْفَ تَـكْفُرونَ باللّهِ وَكُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ...).(بقره/28)

«چگونه بر خدا كفر مىورزيد در حالى كه مرده بوديد سپس شماها را زنده كرد».

گذشته از اين سخن در اين مورد بر وفق معتقد مشركان است.چون آنان بت ها را معبودهاى مقدس و مدبر و شفيع خود مى دانستند، در چنين زمينه، به آنها گفته مى شود كه آنان ميت و مرده اند، چگونه مى توانند مصدر چنين كارهايى باشند و اين نوع سخن گفتن در تمام زبانها رايج است.

ممكن است گفته شود: قرآن درباره بتها، از باب«استعاره»لفظ«اموات»را به كار برده و آنها را از طريق ادعا از مصاديق«مردگان»خوانده است اكنون بايد ديد، وجه تشبيه اين دو به هم چيست، اگر وجه شبه نا آگاهى وناشنوايى هر دو باشد، اين خود مى رساند كه«ميت»طبعاًناشنوا و ناآگاه است و اگر بتان رانيز«اموات»خوانده اند براى اين است كه آنها نيز ناشنوا و ناآگاهند.

اگر اطلاق«ميت»بر بت روى اين اصل است كه«ميت»ناشنوا و ناآگاه است در اين صورت خود گواه بر عدم امكان ارتباط خواهد بود، آن هم به خاطر فقد مقتضى در طرف، نه وجود مانع.

پاسخ

1. وجه شبه، به قرينه ما قبل، عجز و ناتوانى اموات است نه ناشنوايى و ناآگاهى به گواه اينكه در آيه قبل فرمود:(...لا يَخْلُقُونَ شَيئاً وَ هُمْ يُخْلَقُونَ...):«در حالى كه چيزى را نمى آفريند، خود آفريده شده هستند».

2. سلب شنوايى و ناآگاهى از ميت، يك حكم طبيعى واقتضايى است ولى چنين حكمى مانع از آن نخواهد بود كه بخشى از اموات در پرتو الطاف الهى، داراى منزلتى باشند كه آگاه و شنوا باشند.