تأثيرات متقابل اجزاى ماده، نيروى تفكر و درك در او پديد آورده و با پراكندگى اجزاء، آثار تفكر و حيات به كلى نابود مى شود.
در برابر اين نظر، نظر ديگرى است كه فلاسفه بزرگ جهان، بالأخص حكماى اسلامى، با دلايل روشن آن را ثابت كرده و به اصالت وجود جوهرى اصيل و مستقل، كه واقعيت انسان به آن بستگى كامل دارد، و ازماده و آثار آن، مجرد و پيراسته است، معتقد گرديده اند و بر وجود چنين جوهر به نام روح كه مبدأ حركت و احساس در حيوان، و تدبر و انديشه در انسان است، با دلايل فلسفى استدلال نموده اند.
در ميان آن همه دلايل، سه دليل روشنى دارند كه چون جنبه همگانى دارد، ما آن را نقل مى كنيم:
1ـ«من»يگانه با مضاف هاى متعدد
هر انسانى، ناخود آگاه، اعضاى بدن وحتى خود بدن را به واقعيت ديگرى به نام«من»نسبت مى دهد، و مى گويد: دستِ من، پاىِ من، مغزِ من، قلبِ من و بدنِ من.چنين نسبت، در حالت ناخودآگاهى، حاكى است كه هر فردى خود را به واقعيت ديگرى به نام«من»وابسته مى داند كه در پشت پرده شخصيت ظاهرى و مادى او قرار گرفته است و همه اعضا و حتى بدن خود را به آن نسبت مى دهد.
ممكن است، گفته شود كه چه بسا انسان روح و نفس خود را نيز به همان«من»نسبت مى دهد و مى گويد روحِ من و نفسِ من. آيا مى توان گفت كه روح انسان غير از«من»او است.
پاسخ اين سؤال روشن است، زيرا يك چنين تعبير از باب ضيق بيان است،و اگر مى گفت:«روح»، بى آنكه آن را به«من»نسبت دهد، معلوم
نمى شد كه به كدام روح اشاره مى كند و لذا ناچار است بگويد: به جانم سوگند و به روحم قسم.
فخر رازى در كتاب (النفس و الروح) از اين سؤال به شيوه ديگرى جواب داده و مى نويسد:
عرب، گاهى مى گويد نفسى و ذاتى، هرگاه مقصود از نفس، همان مرادف من در فارسى و أنا در عربى باشد، يك چنين تعبير و اضافه صحيح نخواهد بود ولى هرگاه مقصود از آن همان هيكل انسان و جثه بشرى باشد، چنان كه گاهى الفاظ نفس و ذات در آن به كار مى روند، در اين صورت انتساب صحيح خواهد بود.[1]
اين پاسخ در مثالهاى مورد نظر او صحيح است، امّا در مثالهايى كه ما يادآور شديم مانند: سوگند به جانم، سوگند به روحم و در قرآن مى فرمايد:(لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِى سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ)(حجر/72) هرگز صحيح نيست، زيرا نمى توان گفت مقصود از جان و روح همان بدن و جثه انسانى است و پاسخ صحيح و جامع همان است كه گفته شد.
2.«من»ثابت در جهان نا آرام
افرادى كه هفتاد يا هشتاد سال عمر مى كنند، شاهد يك واقعيت انكار ناپذير مى باشند و آن اينكه در طول زندگى همه چيزشان عوض شده، جز ذات و واقعيت آنان كه در گردونه هاى تحول ثابت مى باشد، او در مرحله تحليل، همه حوادث و دگرگونيها را به يك«من»ثابت نسبت مى دهد كه همه تبدلات بر سر او ريخته ولى او كوه آسا در مسير عوامل ويرانگر، باقى و پايدار است، مى گويد: كودك بودم، نوجوانى وجوانى را پشت سر نهادم و الآن پير شدم،
[1]النفس و الروح، ص 50.
اكنون سؤال مى شود:«من پايدار»در مسير اين گردباد چيست؟ اگر واقعيت انسان را وجود مادى او تشكيل مى دهد، در اين فرض چيزى از آن باقى نمانده و پيوسته وجودى جايگزين وجود ديگر شده است در اين صورت چاره اى جز اين نيست كه بگوييم كه براى انسان علاوه بر اعضا و جوارح مادى، واقعيتى پشت سر آنها است، كه با تبدل و دگرگونى در جهات مادى، واقعيت او دگرگون نمى شود، و تغييرات مادى خراشى در آن ايجاد نمى كند، و آن جز روح و روان چيز ديگرى نيست.
اين نه تنها شعور فردى است كه آن را تأييد مى كند، بلكه شعور اجتماعى نيز پشت سر او مى باشد، اگر انسانى در دوران جوانى جنايتى كند، و محكوم گردد، و از چنگال عدالت فرار نمايد، سپس در دوران پيرى گرفتار شود، حكم دادگاه بدون چون و چرا در حقّ او اجرا مى گردد، ديگر به فكر كسى نمى رسد كه جنايت در دوران جوانى، چه ارتباطى با دوران پيرى دارد؟ اعضا و جوارح، چند بار عوض شده و دگرگونيهاى عميقى در جسم و بدن او پديد آمده است؟ بلكه همگان مى گويند: آنچه تحول و تبدل يافته، جنبه هاى ظاهرى او است و باطن به حال خود محفوظ است.
اين دليل، با دليل پيشين تفاوت روشن دارد، در بيان پيش از اين راه وارد شديم كه انسان همه افعال واعضاى بدن را به يك«من»نسبت مى دهد و اين حاكى است كه وراى بدن و اعضا وافعال، واقعيتى به نام«من»وجود دارد، در حالى كه در برهان دوم روى ثبات ذات در جهان نا آرام تكيه كرده و گفتيم كه در جهان حركت و ناآرام اين«من ثابت»چيست كه بسان سنگ زيرين آسياب تكان نخورده و همه تحولات را با ثبات خود پذيرفته است.
3.«من»آگاه در فضاى سراسر نا آگاه
وجود«من»آگاه در فضاى سراسر نا آگاه دليل بارز بر وجود روح و روان
است فرض كنيد انسان سالم و تندرستى در يك هواى نه سرد و نه گرم، در محيط دور از غوغا و كاملاً بى سر و صدا، فارغ از هرچيزى كه انسان را به خود مشغول مى سازد«دراز كش»بخوابد، او به خود چنين تلقين كند كه هم اكنون پديد آمده است به گونه اى كه رابطه خود را ازگذشته و خاطرات پيشين قطع كند. تا با نيروى انديشه، بدن و كليه اعضاى خود را به دست فراموشى بسپارد، و چيزى در فضاى ذهن او، خودنمايى نكند، در اين حالت كه در فضاى فراموشى بزرگ و درياى غفلت فرو رفته، احساس مى كند كه: همه چيز را فراموش كرده جز خود و ذات خويش را و به حكم اينكه، فراموش شده غير از فراموش نشده است بايد نتيجه گرفت در وجود ما گوهرى است غير از تن و اعضاى ما، كه مورد فراموشى قرار مى گيرند ولى آن هرگز در چنين هاله اى قرار نمى گيرد.
اين براهين سه گانه، در عين همگانى بودن، جنبه تجربى نيز دارند، و همه طبقات مى توانند از آن بهره بگيرند.
البته حكما براى اثبات روح و روان، دلايل ديگرى دارند، و ما برخى از آنها را در بخش«تجرد روح»مى آوريم و هدف در اين بخش اثبات خود روح است، و نظر به تجرد آن نداريم، هرچند همين براهين علاوه بر وجود روان، تجرد آنها را نيز ثابت مى نمايد.
با توجه به اين براهين سه گانه، اكنون وقت آن رسيده است كه از نظر قرآن درباره روح آگاه شويم و اينكه نظر اين كتاب آسمانى در باره آن چيست.[1]
آيا قرآن بر وجود گوهرى غير از بدن گواهى مى دهد؟! تصديق اين مطلب، نياز به دقت در مفاد آنها دارد. اينك با ذكر عناوينى كه بيانگر كيفيت دلالت آنها است، به نقل آنها مى پردازيم.
[1]شرح اشارات : 3/399.
1. دميدن روح پس از تسويه
مفاد قسمتى از آيات اين است كه خدا پس از تكميل آفرينش او، روحى از خود بر آن دميد چنانكه مى فرمايد:
الف:(ثُمَّ سَوّاهُ وَ نَفَخَ فِيهِ مِنْ رُوحِهِ وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الأَبصارَ وَ الأَفْئِدَةَ قَليلاً ما تَشْكُرونَ)(سجده/9).[1]
«سپس به آفرينش او (انسان)پرداخت و در او روحى از خود دميد و براى شما گوش وچشم و دل آفريد، كمتر سپاس مى گزاريد».
مقصود از تسويه در جمله(ثُمَّ سَوّاهُ)، همان خلقت اعضاى او است كه او را به حدّ اعتدال دور از افراط و تفريط آفريد، واين معنى، از آيات ديگر نيز به روشنى استفاده مى شود: مانند:(الّذى خَلَقَكَ فَسَوّاكَ...)(انفطار/7)
«تو را آفريده و خلقت تو را طبق مقتضاى حكمت دور از نقص و افراط قرار داد».
(الّذى خَلَقَ فَسَوّى)(اعلى/2)
«خدايى كه آفريد و به تسويه و تكميل آن پرداخت».
در لغت عرب به شخصى كه از نظر سيرت و صورت در حدّ اعتدال قرار گيرد، مى گويند: رَجلٌ سَوىٌّ.
خلاصه: مقصود از سوىّ در اين آيه و آيه هاى بعد، تكميل خلقت جسمانى و پرداخت به آفرينش ظاهرى او است. آنگاه خدا آفرينش روح را كه از نظر شرافت در حدّ والايى قرار دارد به خود نسبت مى دهد و مى گويد:
(و نفخ فيه من روحه)[2]
[1]به سوره حجر/29 .
[2]اضافه تشريفى، در زبان فارسى نيز وجود دارد، مثلاً به مسجد مى3گويند: خانه خدا و به مجلس شوراى اسلامى مى33گويند: خانه مردم و....
«از روح مربوط خود در او دميد».
مسلماً اين روح غير از بدن و غير از روح حيوانى است كه از لحظه نخستين با جنين در مراتب مختلف همراه مى باشد، زيرا انسان بر خلاف انديشه پيشينيان، از موجود جاندار پديد مى آيد وحيات حيوانى او، از نخستين لحظه هستى با او همراه بوده و آثار اين نوع از حيات كه همان احساس، حركت و توليد مثل است، از او جدا نبوده است، بلكه مقصود، حيات انسانى است كه پس از طى مراحلى و پس از شكل گيرى كامل در رحم، در او دميده مى شود، در حالى كه قبلاً از چنين روحى خبرى نبود.
روى اين اساس پس از مسئله نفخ روح، موضوع شنيدن، ديدن، تدبير و تفكر را يادآور مى شود و مى گويد:(وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الأَبْصارَ وَ الأَفئْدة...)هرچند در اين جمله از اعضاى آنها نام مى برد، ولى مقصود آثار آنها است كه همان شنيدن، ديدن و تفكر كردن است.
در هر حال اين آيه و آيات ديگر به روشنى بر وجود جوهر اصيلى به نام روح كه غير از بدن است، گواهى مى دهد اينك آيات ديگر:
ب: آفرينش ديگر
قرآن پس از بيان آفرينش مراتب خلقت انسان در رحم مادر، به اين نقطه مى رسد و مى فرمايد:(...فَكَسَونَا العِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناه خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللّهُ أَحْسَنُ الخالِقينَ). (مؤمنون/14)
«پس استخوان ها را با گوشت پوشانيديم، سپس به او خلقت ديگرى داديم، بزرگ است خدايى كه بهترين آفريدگاران است».
مرحله پوشش استخوان با گوشت: آخرين مرحله تكامل جسمى او است، پس از آن انسان آفرينش ديگرى پيدا مى كند اين آفرينش ديگر، همان
مرحله تعلق روح و دميدن روان انسانى در كالبد او است كه در آيات ديگر آن را با«نفخ روح»بيان كرده است.
ريزه كاريها و اشارات دقيق اين آيه را در بخش سوم«موقعيت روح انسان نسبت به او»خواهيد خواند.
ج: قبض روح ستمگران
(...وَ لَوْ تَرى إِذِ الظّالِمُونَ فِى غَمَراتِ المَوتِ وَالمَلائِكَةُ باسِطُوا أَيديهم أخرِجوا أَنْفُسَكُمْ...). (انعام/93)
«اگر ببينى كه ستمگران در گردابهاى مرگ قرار دارند و فرشتگان دستهاى خويش را گشوده اند (و به آنان مى گويند) جان هاى خويش را بيرون كنيد».
اين آيه به روشنى مى رساند كه جان، گوهرى است كه گاهى با بدن، همراه است و گاهى از آن بيرون مى رود،و ذيل آيه حاكى است كه هدف از گرفتن روح، عذاب كردن آن است آنجا كه مى فرمايد:(...اَلْيَومَ تُجْزَونَ عَذابَ الهُونِْ...):«امروز به سزاى خود كه عذاب توأم با خفت و خوارى است، مى رسيد».
4. خود فراموشى
(وَ لا تَكُونُوا كَالّذينَ نَسُوا اللّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِكَ هُمُ الفاسِقُونَ). (حشر/19)
«مانند كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند پس خدا آنها را به نسيان خويشتن و«خود فراموشى»مبتلا ساخت، آنان گروه فاسق هستند».
آيا مى توان گفت كه مقصود از«انفس»همان بدن هاى انسان است، به طور مسلّم نه زيرا آنچه كه گروه عصيان گر هيچ گاه آن را فراموش نمى كنند همان بدن و لذايذ زود گذر آن است، بلكه مقصود از ياد بردن«انفس»روح انسانى است كه به سعادت و خوشبختى نياز كامل دارد. و چون به نيازهاى واقعى روح
خود توجه ندارند مثل اين است كه آن را فراموش كرده اند.
5. الهام بديها و خوبيها
(وَ نَفْس وَ ما سَوّاها * فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها).(شمس/7ـ8)
«سوگند به جان و آن را كه به طور كامل آفريد، بدكارى و پرهيزكار بودن را به او الهام كرد».
آيه حاكى است كه انسان داراى گوهرى دانا و تواناست. دانا است زيرا به او الهام مى شود: توانا است زيرا مبدأ يك رشته كارهايى است كه مايه پرهيزگارى و يا تبهكارى است.
اين گوهر آگاه و توانا چيست؟ هيچ عضوى از بدن ما داراى چنين مقام و موقعيت نيست، ناچار موجود اصيلى است كه با بدن همراه مى باشد.
مفاد اين نوع آيات،با انكار روح و انحصار شخصيت انسان در بدن و پيكر، سازگار نيست و تعبير(أخْرِجُوا أَنْفسَكُمْ)يا(فَأَنْساهُمْ أَنْفُسهُمْ)يا(فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها)با انحصار شخصيت انسان در بدن كه بسان يك ماشين كار مى كند،قابل جمع نمى باشد.
آياتى كه گواهى مى دهند كه روح جوهر مستقلى است كه با بدن همراه مى باشد، به آنچه كه منعكس كرديم، منحصر نيست، بلكه آن گروه از آياتى كه به روشنى گواهى مى دهند كه روح پس از مفارقت از بدن، زنده و آثار حيات دارد،رزق و روزى مى خورد، شادمان و خوشحال مى باشد، بشارت مى دهد و يا در انتظار وصول بشارت به سر مى برد و... همگى از دلايل اين بخش از بحث نيز مى باشند، ولى چون همه اين آيات را در بخش ششم خواهيم آورد، به خاطر اختصار از نقل آنها و همچنين از نقل آياتى كه در بخش هشتم خواهد آمد و ارتباط ما را با جهان ارواح روشن خواهد نمود، خوددارى گرديد.