بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 176

3.(...وَ كُلٌّ فِى فَلَك يسبَحُون). (يس/40)

«هر كدام، از آفتاب و ماه، در محورى شناورند».

هر يك از اين استعمال ها روى نكاتى است كه راز آن براى آشنا به فنون بلاغت مخفى و پنهان نمى باشد.

امام رازى پس از تفسير آيات به بتها، مى گويد: اگر مقصود از«ما»در جمله(ما لا يخلق)بتها است، چرا در جمله بعدى لفظ(يخلقون)با واو و نون كه از خصايص ذى عقل است، جمع بسته شده است.

آنگاه در پاسخ مى گويد:

از آنجا كه پرستندگان بت ها تصور مى كردند كه آنان عقل و تميز دارند، از اين جهت در آيه، مطابق نظر آنان سخن گفته شده است.[1]

سپس آيات ياد شده را مى آورد كه در آنها درباره افراد غير عاقل، ضماير، مخصوص به ذى العقل به كار رفته است.

سؤال ديگر

ممكن است گفته شود: اگر مقصود بت ها است چگونه خداوند درباره آنان مى گويد:

(إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ عبادٌ أَمْثالُكُمْ).

آيا صحيح است كه بت ها را با لفظ«عباد»توصيف كرد؟

پاسخ اين سؤال را مفسران اسلامى روشن كرده اند:

اوّلاً: قرآن در اين مورد از روش«حسن تخاطب»استفاده كرده و طبق

[1]لمّا اعتقد عابدوها انّها تعقل و تميِّز فورد هذا اللفظُ بناء على مايعتقدونه ويتصورونه. مفاتيح الغيب، ج4، ص 344.


صفحه 177

عقايد آنان سخن گفته است زيرا آنان با بتها آن چنان رفتار مى كردند كه تو گويى آنها عاقل و دانا هستند ازاين جهت قرآن بر طبق عقايد آنها سخن گفته است.[1]

ثانياً:ممكن است هدف از اين روش سخن گفتن، محكوم كردن آنها از آسان ترين طريق باشد، تو گويى قرآن مى خواهد برساند هرگاه ادعاى شما را درباره بت ها بپذيريم بيش از اين نخواهد بود كه بگوييم، زنده و عاقلند. در اين صورت مانند شما، بندگان خدا خواهند بود.(عِبادٌ أَمثالكم)ديگر جهت ندارد اطاعت آنها را بر گردن نهيد، در صورتى كه برترى بر شماندارند.

سپس بلا فاصله گام فراتر نهاده در آيه بعد«مثليت»و برابر بودن معبودان را با عابدان ابطال كرده و فرمود:(أَلَهُمْ أَرْجُلٌ يَمْشونَ بِها...)يعنى نه تنها برابر نيستند، بلكه شماها بر آنها برترى داريد.

گذشته از اين، از نظر ريشه شناسى، ماده«عبد»به معنى«ذلت»و خوارى است، واگر به انسانها«عبد»و«عباد»مى گويند به خاطر ذلت تكوينى است كه در برابر خالق خود دارند. موسى به فرعون در باره بنى اسرائيل چنين مى گويد:(وَتِلْكَ نِعْمَةٌ تَمُنُّها عَلَىَّ أَنْ عَبَّدْتَ بَنى إِسرائيلَ). (شعراء/22)

«اين كه بنى اسرائيل را خوار و ذليل كردى، و آنان را به خدمت گماردى، نعمتى است كه بر من منت مى گذارى؟».

عرب به راه هموار مى گويد: طَرِيقٌ معبَّد، تو گويى راه بر اثر هموار بودن، زير پاى انسان خوار و ذليل است. در اين صورت مقصود از«(عبادٌ أَمْثالكم)اين است كه آنها بسان تمام موجودات جهان مسخر امر الهى بوده و در برابر اراده او خوار و ذليل هستند و با توجه به اين كه همه ذرات جهان مقهور اراده الهى بوده و از فرمان او سرپيچى نمى كنند اين حقيقت روشن تر مى گردد.

[1]امام رازى مى3گويد: انّ المشركين لما ادعوا انّها تضر و تنفع وا عتقدوا كونها فاعلة و عاقلة و فاهمة فلا جرم وردت هذه الألفاظ على وفق معتقداتهم.مفاتيح الغيب، ج4، ص 345.


صفحه 178

قرآن در باره آسمان ها و زمين مى گويد:(...فقالَ لَها و َ لِلأَرْضِ ائْتِيا طَوعاً أَو كرهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعين). (فصلت/11)

«به آسمان ها و زمين فرمان داد، به رغبت و يا كراهت بياييد گفتند به رغبت آمديم».


صفحه 179

ولى همين الفاظ در آيه به مناسبتى در معانى ديگرى كه معانى مجازى به شمار مى روند به كار رفته اند، كه به ترتيب عبارتند از: كافر و مؤمن، ايمان وكفر، مخصوصاً الفاظ«حى»و«ميت»و«من فى القبور»علاوه بر معنى حقيقى در معنى مجازى نيز بكار مى روند، مانند مؤمن و كافر.

2. هرگاه لفظى از راه تشبيه در معنى مجازى به كار رود، هدف اين خواهد بود كه آثار فرد حقيقى بر فرد مجازى ثابت گردد. مثلاً اگر لفظ ميت در فرد مجازى (كافر) به كار رفت هدف اين است كه ويژگى فرد حقيقى«مرده»بر چنين فرد مجازى (كافر) ثابت شود و يكى ازويژگيهاى ميّت، همان عدم اسماع آن است. طبعاً چنين حكمى بر فرد غير حقيقى نيز ثابت مى گردد.

3. اثر فرد حقيقى بايد آن چنان روشن و مسلم باشد كه حكم فرد مجازى از اين طريق معلوم گردد. مثلاً عدم اسماع مردگان در قبور آن چنان روشن است كه از طريق به كار بردن اين لفظ درباره كافران لجوج و عنود،معلوم مى شود كه كافران نيز حكم«من فى القبور»را دارند.

4. مقصود از اسماع در آيه، هدايت و رهبرى است چيزى كه هست در مرده حقيقى، نخستين مرحله هدايت كه همان شنيدن است، وجود ندارد و در فرد مجازى، اسماع نتيجه بخش وجود ندارد و وجود سماع به معنى رسيدن امواج صوتى به پرده گوش آنان، بر اثر بى نتيجه بودن، به حكم عدم، فرض شده است و نتيجه اين مى شود كه آنان قابل هدايت نيستند.

با توجّه به اين نكات چهار گانه مى توتن هدف آيه را بصورت موجز چنين بيان كرد و آن اينكه: اِسماع مردگان حقيقى، مانند نفى هدايت مرده نماها، به صورت مطلق نفى نشده است،بلكه اِسماع در باره گروه نخست، و هدايت در باره گروه دوم مقيّد است، در نتيجه پيامبر بدون اذن الهى بر اين دو كار قادر نيست، و امّا در پرتو اذن او بر هر دو امكان و قدرت دارد.


صفحه 180

به ديگر سخن از اينكه صريح آيات آينده، هدايت مقيّد را از پيامبر سلب مى كند، نه مطلق هدايت را، مى توان كيفيّت نفى اِسماع را نيز بدست آورد، و ما بايد نحوه دوّمى را، از اوّلى بدست بياوريم.

اينك توضيح مطلب:

قرآن در آياتى، اسماع و (هدايت) را از آن خدا مى داند و آن را در ذات خداوند منحصر مى كند مانند:

1.(إِنَّ اللّهَ يُسْمِعُ مَنْ يَشاء). (فاطر/22)

«خداوند سخن خود را به گوش هر كس بخواهد مى رساند».

2.(لَيْسَ عَلَيكَ هُداهُمْ وَلكنَّ اللّهَ يَهْدى مَنْ يَشاء...).(بقره/272)

«هدايت آنان بر تو نيست، ولى خداوند هركس را بخواهد هدايت مى كند».

3.(إِنَّكَ لاتَهْدى مَنْ أَحْبَبْتَ وَلكِنَ اللّهَ يَهْدِى مَنْ يَشاء...). (قصص/56)

«تو هر كس را بخواهى نمى توانى هدايت كنى، ولى خدا هركس را بخواهد هدايت مى كند».

4.(...وَ اللّهُ يَقُولُ الحَقّ وَهُوَ يَهْدى السَبيل)(احزاب/4)

«خدا حق را مى گويد و او به راه راست رهبرى مى نمايد».

در اين آيات كه در قرآن نظاير زيادى دارد، اسماع و هدايت از آن خود خدا دانسته شده و به ذات خود خداوند منحصر گرديده است.

ولى در آيات ديگر، بر خلاف اين آيات، اولياى الهى را هاديان حق و راهنمايان واقعى خوانده است، چنانكه مى فرمايد:

1.(...إِنْ تُسْمِعُ إِلاّ مَنْ يُؤْمِنُ ب آياتِنا...).(نمل/81 و روم/53)


صفحه 181

«آن كسى را مى شنوانى كه به آيات ما ايمان دارد».

2.(وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا...). (سجده/24).

«از آنان پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما هدايت مى كنند».

3.ابراهيم به پدر خود مى گويد:(...فَاتَّبِعْنى أَهْدِكَ صِراطاً سَوياً). (مريم/43)

«از من پيروى كن تا تو را به راه سالم هدايت كنم».

4. خداوند به موسى دستور مى دهد كه به فرعون بگويد:

(وَأَهدِيَكَ إِلى رَبِّكَ فَتَخْشى). (نازعات/19)

«تا تو را به خدايت رهبرى كنم و از او بترسى».

5. خدا در قرآن، پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)را چنين توصيف مى كند:

(...وَ إِنَّكَ لَتَهْدى إِلى صِراط مُسْتَقيم). (شورى/52)

«تو به صراط مستقيم هدايت مى كنى».

6. خدا قرآن را راهنما مى خواند، چنانكه مى فرمايد:

(وَلكِنْ جَعَلْناه نُوراً نَهْدى بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادنا...).(شورى/52)

«قرآن را نورى قرار داديم كه به وسيله آن هركس از بندگان خود را بخواهيم، هدايت مى كنيم».

7.(...يَهْدى إِلَى الحَقِّ وَ إِلى طَريق مُسْتَقيم).(احقاف/30)

«به حق رهبرى و به صراط مستقيم هدايت مى كند».

8.(...إِنّا سَمِعْنا قُرآناً عَجَباً* يَهْدى إِلَى الرُّشد...).(جن/1ـ2)

«قرآن عجيبى را شنيديم. كه به كمال رهبرى مى كند».

راه حل اين نوع نفى و اثباتها، حصرها و توسعه ها اين است كه هرنوع


صفحه 182

فعل مستقل غير متكى به مقامى از آن خداست، از اين نظر اسماع مستقل و راهنمايى و هدايت غير متكى به مقامى از آن خداست.

در برابر آن، اسماع مشروط به اراده خدا، هدايت و راهنمايى متكى به اراده و اذن الهى از آن پيامبران و كتابهاى آسمانى است كه براى هدايت مردم فرستاده شده اند.

با در نظر گرفتن اين نكات بايد هدف آيه را از عدم اسماع مردگان، اعم از حقيقى و يا مجازى به دست آورد هرگاه هدف آيه اين باشد كه اسماع مردگان و مرده نماها مطلقاً نه به طور مستقل و نه به اذن الهى از پيامبر ساخته نيست و اصولاً پيامبر به هيچ نحوى بر اين كار قادر نمى باشد در اين صورت مدعاى طرف ثابت خواهد شد.

ولى اگر هدف آيه اين باشد كه اسماع مستقل، كار خداست و هيچ فردى نمى تواند به چنين شيوه اى اسماع نمايد، قطعاً مفاد آيه اين خواهد بود كه اسماع مرده و هدايت مرده نما، به طور مستقل از پيامبر ساخته نيست واين مطلب غير از آن است كه مى گويند: پيامبر در پرتو مشيت الهى نيز نمى تواند مرده نما را هدايت، و مرده اِسماع نمايد. هدف آيه نفى قسمت نخستين است و مورد بحث، قسمت دوم است.

به عبارت ديگر: استدلال با آيه بر نبود ارتباط بر اساس غفلت از هدف آيه است. هرگز هدف آيه اين نيست كه اى پيامبر! تو در هيچ جا و هيچ حالى نمى توانى مردگان را هدايت و يا اسماع بنمايى بلكه هدف اين است كه تو مستقلاً بدون مشيت و خواست خدا بر اين كار قدرت وتوانايى ندارى.

پاسخى به گونه ديگر

در اينجا پاسخ روشن ترى وجود دارد كه استدلال كننده عمداً يا سهواً، از


صفحه 183

آن چشم پوشيده است و آن اين كه جمله(وَما أَنْتَ بِمُسْمِع مَن فِى القُبُور)بيش ازاين نمى رساند كه مردگان نهفته در قبور، قابل اسماع نمى باشند و هرگز نمى توان آنها را تفهيم كرد، چون مشركان لجوج بسان نهفتگان در دل خاك هستند، پس نمى توان آنها را هدايت كرد و تفهيم و اسماع نمود.در اين صورت نتيجه جز اين نمى شود كه اجساد نهفته در دل خاك چنين شأن و شايستگى را ندارند و هرجسدى كه روح از آن جدا شد، از قلمرو درك و فهم بيرون مى رود و به صورت جمادى در مى آيد، و ديگر نمى توان با آن سخن گفت ولى بايد توجه نمود كه طرف خطاب ما، اجساد نهفته در دل خاك نيستند، بلكه ما با آن ارواح پاك و زنده اى كه با اجساد برزخى در جهان برزخ به سر مى برند و به تصريح قرآن زنده اند، سخن مى گوييم نه با بدن هاى نهفته در خاك.

اگر مردگان و اجساد پنهان شده در دل خاك از قلمرو تفهيم دور و كنار روند، دليل بر آن نيست كه ارواح و نفوس طيب و پاكيزه آنان كه به نص قرآن در جهان ديگر زنده اند و روزى مى خورند، قابل تفهيم نمى باشند.

اگر ما سلام مى گوييم ويا طلب شفاعت مى كنيم و يا سخن مى گوييم سر و كار ما با آن ارواح پاك و زنده است، نه با اجساد نهفته در دل خاك. اگر ما به زيارت قبر و خاك و خانه و كاشانه آنان مى رويم به خاطر اين است كه از اين راه مى خواهيم در خود آمادگى ايجاد نماييم تا با آنان ارتباط برقرار نماييم، حتى اگر بدانيم كه جسد آنان مبدل به خاك شده(هرچند روايات اسلامى بر خلاف اين گواهى مى دهند) باز اين نوع صحنه ها را به وجود مى آوريم تا از اين راه آمادگى براى ارتباط با آن ارواح پاك پيدا كنيم.

زيارت قبور اولياى خدا و صالحان و پاكان، علاوه بر ايجاد آمادگى در انسانها براى سخن گفتن با ارواح پاك و مقدس آنان، خود فوايدى تربيتى و اجتماعى دارد.