بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 199

تعبير شده است .

ولى آنچه فعلاً مورد بحث و گفتگوى ما است همان تصرف در جهان و انسان است و براى روشن شدن مطلب ناچاريم قدرى درباره عظمت روح انسان و قدرتهايى كه در روح و روان او نهفته است، بحث كنيم.

تصرف در جهان آفرينش

انسان از دو جزء به نام تن و روان آفريده شده است و يا به عبارت ديگر: انسانيت انسان منحصر به جسم و تن نيست بلكه باطن و جانى دارد كه واقعيت او را تشكيل مى دهد و اگر بر سر راه تكامل انسان، از نظر جسم و ماده محدوديت هايى وجود دارد و پيشرفت او از نظر ماده كاملاً محدود واندازه گيرى شده است، امّا بر سر راه تكامل او از نظر روح و معنا، چنين محدوديتى نيست، بلكه او از اين نظر، آمادگى بيشترى براى ترقى وتعالى دارد، چه بسا در پرتو اطاعت خدا و پيمودن راه حق مى تواند قله هاى بس بلندى را فتح و تسخير نمايد.

كارهاى شگفت انگيز مرتاضان كه از حدود توانايى يك فرد عادى بيرون است حاكى از آن است كه در نهاد انسان نيروى شگرفى وجود دارد كه در شرايط خاصى شكفته گرديده و جوانه مى زند.

آنان با يك نگاه آب سرد را مى جوشانند، ميز را بدون كمك دست، از زمين بلند مى كنند، آدمى را در هوا معلق نگاه مى دارند ، طناب را به هوا پرت مى كنند و در هوا مى ماند، گياهى را كه بايد در مدت دو ماه برويد با نيروى اراده در ظرف دو ساعت مى رويانند و... .[1]

ممكن است ما درباره هر يك از اين امور شك و ترديد كنيم امّا هرگز به

[1]سالنامه نور دانش، سال 1325.


صفحه 200

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 201

طبيعى برهانند و در سايه كمى توجه به امور مادى، به روان خود مجال دهند كه نيروهاى خود را پرورش دهد.

جاى بحث و گفتگو نيست كه كارهاى مرتاضان بر خلاف فطرت انسانى و بر خلاف قوانين مسلم اسلام مى باشد زيرا چنين رياضتها يك نوع اضرار به جسم وجان و رهبانيت خاصى است كه در آيين اسلام ممنوع و حرام اعلام شده است[1]و راه شكفته شدن نيروهاى درونى منحصر به اين نوع رياضتهاى ضد انسانى نيست كه بر خلاف اصول آفرينش مى باشد، بلكه براى جوانه زدن قواى درونى، راه ديگرى هست كه در آينده درباره آن گفتگو خواهيم كرد.

ولى كارهاى شگفت انگيز مرتاضان در برابر غربيان و غرب زدگان كه ماده را آخرين مرحله هستى مى پندارند، وجود و هستى را با ماده و نيرو مساوى مى دانند، پايه فرضيه«اصالت ماده»را متزلزل مى سازد و ثابت مى نمايد كه در پشت عالم ماده و انرژى، جهان بس مرموزى است كه قدرت و نيروى بس شگرفى دارد، وكار و كوشش موجودات آن جهان در گرو قوانين مادى و نواميس طبيعى نيست بلكه يك نوع حكومتى بر اصول مادى دارد. در اين جا بد نيست داستان زير را كه يك مرد انگليسى ديرباورى را به امور غيبى، معتقد ساخت بشنويد.

مرتاضى را به نام«هاريكلن»در«هند»در حالى كه زبان خود را در دهان برگردانيده و لب ها را دوخته و سوراخهاى بدن خويش را با موم بسته بود در ميان تابوت گذاردند و تابوت را مهر و موم كردند و در ميان قبر نهادند، شب و روز نگهبانان اطراف تابوت را زير نظر گرفتند.

پس از شش هفت روز تابوت را از قبر درآوردند و ديدند مهرهاى آن

[1]پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود:«لا رهبانية فى الإسلام». به نهج البلاغه، خطبه 204 گفتگوى امام با حارث بن زياد مراجعه بفرماييد.


صفحه 202

دست نخورده است مرتاض را از ميان آن بيرون كشيدند ديدگان او شيشه اى ، دست وپايش خشك، پوستش چين خورده شده، و ضرباتى در شرايين نداشت، دهان و بينى و گوشش را باز كرده آب گرم به سر او ريختند و تنفس مصنوعى دادند پس از نيم ساعت بيدار شد.[1]

اين عمل هرچه باشد خواه آن را مرگ و تجديد حيات بناميم و يا اينكه آن را يك خواب گران و سنگينى بخوانيم بالأخره با اصول علمى محدود امروز بشر سازگار نيست وانگهى ثابت مى كند كه وراى جهان ماده و نيرو، جهان ديگرى وجود دارد كه هيچ چيز آن شبيه اين جهان نيست و شخصيت وواقعيت انسان در جسم و تن خلاصه نمى شود بلكه او معجونى است از ماده و معنى كه با از بين رفتن يكى، ديگرى از ميان نمى رود.

بندگى خدا نيروبخش است

راه صحيح تر براى تكامل روح و روان، عمل به تعاليم اسلام و طى طريق عبوديت و پيمودن صراط مستقيم است.

توضيح اينكه: از نظر آيين اسلام، انسان دو نوع زندگى دارد يكى حيات ظاهرى و ديگرى حيات معنوى و انسانى.

حيات حيوانى همان حيات ظاهرى است كه تمام بشر آن را دارا است و اسلام براى جلوگيرى از هر نوع افراط و تفريط، برنامه خاصى براى اين نوع حيات تنظيم كرده است. برنامه اسلام علاوه بر اين كه بهزيستى انسان را در جهان ماده فراهم مى سازد، راه را براى تحقق حيات معنوى نيز هموار مى نمايد.

حيات معنوى انسان از اعمال و نيات او سرچشمه مى گيرد و نتيجه چنين

[1]سالنامه نور دانش، 1325.


صفحه 203

حيات، سعادت وخوشبختى و يا شقاوت و بدبختى او مى باشد بنابراين، حركات و سكنات و كار و كردار بشر، سازنده حيات معنوى و پديد آرنده قدرت روحى است كه نتيجه آن سعادت و تعالى انسان و يا شقاوت و بدبختى او است. دستورات اسلامى و نواميس دينى هرچند در ظاهر به صورت يك رشته اعمال فردى و يا اجتماعى برگزار مى گردد، امّا همين دستورات، يعنى عمل به واجبات و ترك محرمات، در روح انسان، كمالاتى پديد مى آورد و در پس پرده حس، ذخيره مى سازد، و اين واقعيت روحى و معنوى است كه سازنده شقاوت و سعادت، و پديد آرنده برخى از نعمت هاى بهشتى و نقمت هاى دوزخى مى گردد.

در پس پرده زندگى ظاهرى (هنگامى كه زندگى ظاهرى، با رعايت نواميس دينى و قوانين الهى توأم باشد)«واقعيتى است زنده وحياتى است معنوى كه سرچشمه تمام خوشبختى ها است»واين واقعيت همان«ولايت»است كه در افراد انسان به طور متفاوت پديد مى آيد و مبدأ يك سلسله آثار شگرف مى گردد.

گروهى، اسرار دستورهاى اسلامى را در مسائل زندگى خلاصه مى كنند، تصور مى نمايند كه اين دستورها تنها براى زيستن است، ديگر توجه ندارند كه اين دستورها علاوه بر اين، نتيجه ديگرى نيز در بردارند و آن اين كه انسان در پرتو اين دستورات عملى و اجتماعى، موفق مى گردد، كه روح خويش را از صفات زشت پاك سازد، و قرب معنوى و كمال وجودى پيدا كند.

انسان در سايه عبوديت وبندگى خدا و اخلاص در عبادت، براى خود سيرى در تكامل باطنى دارد كه ربطى به زندگى فردى و اجتماعى او ندارد، و اين سير از حدود جسم وماده بيرون است، و هر فردى در اين سير معنوى خود، به فراخور حال خويش مقاماتى را به دست مى آورد كه چه بسا آنها را در


صفحه 204

اين جهان و يا پس از مرگ مشاهده مى نمايد.

همان طور كه روح، بر تن اثر مستقيم دارد، مثلاً در موقع استيلاء ترس، چهره انسان زرد مى گردد و هنگام خجلت، صورت او برافروخته مى شود، همچنين اعمال ما در روح و روان ما اثر و واقعيتى از خود پديد مى آورد، و اساس يك رشته صفات ثابت و متغير مى گردد و چگونگى زندگى ما، در آينده در گرو همين آثارى است كه اعمال نيك و بد ما، در روان ما از خود به يادگار مى گذارد.

افرادى كه تحت مراقبت پزشكى قرار دارند و دستورات لازم ورزشى يا غذايى و دارويى را به كار مى بندند، تصور مى كنند كه يك رشته كارهاى ساده اى را انجام مى دهند ولى نمى دانند كه اين تمرين ها، چه آثارى در جسم و تن و روح و روان آنان به يادگار مى گذارد، هنگامى كه دوران مراقبت به پايان مى رسد و به گذشته خود مى نگرند متوجه مى شوند كه نتايج ارزنده اى در درون خود كسب و ذخيره كرده اند.

فرد بيمار، دستورهاى پزشك را يكى پس از ديگرى به كار مى بندد و به ظاهر مى انديشد كه دارويى مى خورد ولى از آن غافل است كه اين داروها چه آثار نيكى در مزاج او پديد مى آورد، وقتى دوران نقاهت به آخر رسيدمى فهمد كه در طول بيمارى با مصرف دارو و خوردن غذا چگونه تندرستى خود را ذخيره كرده است.

دستورهاى شرايع آسمانى و وظايفى كه خداوند براى بندگان خود تعيين كرده است از اين قاعده مستثنى نيست. عبادات ووظايف ظاهرى خود به خود مورد علاقه شارع نيست و اگر اسلام انجام دادن آنها را خواسته است به خاطر يك رشته آثارى است كه در درون انسان پديد مى آورد، به خاطر قربى است كه نسبت به حضرت حق پيدا مى كند و تكاملى است كه به وجود او مى بخشد،


صفحه 205

افراد با ايمان از نخستين لحظه اى كه دستورهاى دينى خود را به كار مى بندد ناخود آگاه، گام در صراط تكامل نهاده و صفات و ملكات را در باطن ذخيره مى كنند به طور مسلم كمال روحى افراد يكسان نخواهد بود و مقاماتى كه در اين راه به دست مى آورند متفاوت مى باشد زيرا اطاعت وبندگى آنان يك نواخت نيست.

بندگى خدا يا نزديكى به كانون كمال

جاى بحث و گفتگو نيست كه اطاعت خدا، مايه قرب الهى و مخالفت با دستورهاى اومايه دورى از اوست، اكنون بايد ديد مقصود از اين قرب كه به معنى نزديكى است چيست؟

هرگز نمى توان گفت كه مقصود از اين قرب، نزديكى از نظر مكان است زيرا خداوند جهان، جسم وجسمانى و داراى مكان نيست، كه بنده اى از نظر مكان به او نزديكتر گردد در حالى كه او به ما از خود ما نزديك تر است[1]همچنين هدف از اين قرب، تقرب مقامى و اجتماعى نيست چنانكه مى گويند معاون از همه كس به وزير نزديك تر و درنزد او مقرب تر است، بلكه اين تقرب يك نوع قرب معنوى است و به كار بردن لفظ«قرب»در اين مورد يك نوع مجاز است و به حكم مناسبتى كه اين قرب، با قرب مكانى دارد در اين معنى به كار مى رود.

تقرب به خدا، نه قرب مكانى است و نه قرب اجتماعى ومجازى بلكه واقعيتى است حقيقى كه بندگان خدا در پرتو اطاعت وعبادت و اخلاص در عمل، آن را به دست مى آورند و از درجات تكامل بالا مى روند و به خدا نزديك تر مى شوند و فاصله ها را كمتر مى كنند.

ممكن است سؤال شود كه هرگاه خدا مكان ندارد و يك چنين تقرب

[1](نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيهِ مِنْ حَبْلِ الوَريدِ)(ق/16).


صفحه 206

ارتباطى به قرب اجتماعى ندارد پس مقصود از قرب الهى،و نزديك شدن به خدا چيست؟

پاسخ سؤال اين است كه خداوند جهان، كمال مطلق و نامحدود است و پويندگان راه عبوديت و بندگى در پرتو كمالاتى از اين راه به دست مى آورند سرانجام حائز كمال مى شوند و از ديگران كه فاقد اين نوع كمالند، مقرب تر و نزديك تر مى گردند.

در جهان آفرينش هر كسى به تناسب كمال وجود خويش، قربى به ذات پروردگار دارد ولى هر فردى از نظر وجود كامل تر باشد به ذات الهى كه كمال محض و نامتناهى است، مقرب تر و نزديك تر خواهد بود.

به طور مسلم فرشتگان در پرتو كمالى كه دارند از بسيارى از موجودات جهان مقرب تر و نزديكترند، از اين جهت گروهى از آنان حاكم و مطاع وگروهى ديگر مطيع و فرمانبر هست.

انسان كه از نظر مرتبه وجودى در درجه اى بالاتر قرار دارد از جماد و نبات وحيوان به خدا نزديك تر است ومقياس در نزديكى و دورى همان، كمال وجودى است كه او را به كانون كمال مطلق نزديك تر ساخته و مى سازد.

انسان علاوه بر اصول كمالى كه به حكم ضرورت در وجود او است، بسيارى از كمالات را از راه عبوديت وبندگى و انجام وظايف دينى مى تواند به دست آورد، و با پيمودن طريق بندگى و اطاعت الهى، درجات قرب و نزديكى به خدا را طى مى كند و از مرحله حيوانى گام فراتر نهاده، وبالاتر از فرشته نيز مى رود.

مقصود از كمال چيست؟

وقتى مى گوييم خداوند كمال مطلق و نامتناهى است مقصود از آن،