افراد با ايمان از نخستين لحظه اى كه دستورهاى دينى خود را به كار مى بندد ناخود آگاه، گام در صراط تكامل نهاده و صفات و ملكات را در باطن ذخيره مى كنند به طور مسلم كمال روحى افراد يكسان نخواهد بود و مقاماتى كه در اين راه به دست مى آورند متفاوت مى باشد زيرا اطاعت وبندگى آنان يك نواخت نيست.
بندگى خدا يا نزديكى به كانون كمال
جاى بحث و گفتگو نيست كه اطاعت خدا، مايه قرب الهى و مخالفت با دستورهاى اومايه دورى از اوست، اكنون بايد ديد مقصود از اين قرب كه به معنى نزديكى است چيست؟
هرگز نمى توان گفت كه مقصود از اين قرب، نزديكى از نظر مكان است زيرا خداوند جهان، جسم وجسمانى و داراى مكان نيست، كه بنده اى از نظر مكان به او نزديكتر گردد در حالى كه او به ما از خود ما نزديك تر است[1]همچنين هدف از اين قرب، تقرب مقامى و اجتماعى نيست چنانكه مى گويند معاون از همه كس به وزير نزديك تر و درنزد او مقرب تر است، بلكه اين تقرب يك نوع قرب معنوى است و به كار بردن لفظ«قرب»در اين مورد يك نوع مجاز است و به حكم مناسبتى كه اين قرب، با قرب مكانى دارد در اين معنى به كار مى رود.
تقرب به خدا، نه قرب مكانى است و نه قرب اجتماعى ومجازى بلكه واقعيتى است حقيقى كه بندگان خدا در پرتو اطاعت وعبادت و اخلاص در عمل، آن را به دست مى آورند و از درجات تكامل بالا مى روند و به خدا نزديك تر مى شوند و فاصله ها را كمتر مى كنند.
ممكن است سؤال شود كه هرگاه خدا مكان ندارد و يك چنين تقرب
[1](نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيهِ مِنْ حَبْلِ الوَريدِ)(ق/16).
ارتباطى به قرب اجتماعى ندارد پس مقصود از قرب الهى،و نزديك شدن به خدا چيست؟
پاسخ سؤال اين است كه خداوند جهان، كمال مطلق و نامحدود است و پويندگان راه عبوديت و بندگى در پرتو كمالاتى از اين راه به دست مى آورند سرانجام حائز كمال مى شوند و از ديگران كه فاقد اين نوع كمالند، مقرب تر و نزديك تر مى گردند.
در جهان آفرينش هر كسى به تناسب كمال وجود خويش، قربى به ذات پروردگار دارد ولى هر فردى از نظر وجود كامل تر باشد به ذات الهى كه كمال محض و نامتناهى است، مقرب تر و نزديك تر خواهد بود.
به طور مسلم فرشتگان در پرتو كمالى كه دارند از بسيارى از موجودات جهان مقرب تر و نزديكترند، از اين جهت گروهى از آنان حاكم و مطاع وگروهى ديگر مطيع و فرمانبر هست.
انسان كه از نظر مرتبه وجودى در درجه اى بالاتر قرار دارد از جماد و نبات وحيوان به خدا نزديك تر است ومقياس در نزديكى و دورى همان، كمال وجودى است كه او را به كانون كمال مطلق نزديك تر ساخته و مى سازد.
انسان علاوه بر اصول كمالى كه به حكم ضرورت در وجود او است، بسيارى از كمالات را از راه عبوديت وبندگى و انجام وظايف دينى مى تواند به دست آورد، و با پيمودن طريق بندگى و اطاعت الهى، درجات قرب و نزديكى به خدا را طى مى كند و از مرحله حيوانى گام فراتر نهاده، وبالاتر از فرشته نيز مى رود.
مقصود از كمال چيست؟
وقتى مى گوييم خداوند كمال مطلق و نامتناهى است مقصود از آن،
همان صفات جمال خدا از قبيل علم و قدرت وحيات و اراده است هرگاه بنده اى در پرتو پيمودن راه اطاعت گام در درجات كمال مى گذارد، از نردبان كمال بالا مى رود مقصود اين است كه كمال وجودى بيشترى به دست آورده، وعلم بيش تر، قدرت زيادتر، اراده اى نافذتر، وحيات جاودانى تر پيدا مى كند در اين صورت مى تواند از فرشته بالاتر و از كمالات بيشترى بهره مند گردد.
بشر پيوسته خواهان آن است كه بر جهان خارج تسلط پيدا كند، و كارى را كه بشرهاى عادى نمى توانند انجام دهند، انجام دهد، گروهى ازمرتاضان از طريق رياضتهاى حرام و آزار دهنده به تقويت نفس و روح پرداخته و قدرتهايى را به دست مى آورند.
امّا راه صحيح كه سعادت هر دو جهان در آن نهفته است، اين است كهراه تذلل و خضوع را در برابر خداى جهان پيش گيرد و با پيمودن راه بندگى، مقامات و قدرت هايى به دست آورده و سرانجام بر خود و جهان مسلط گردد.
پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)در ضمن حديثى به مقامات بلند سالكان راه حق و پويندگان راه عبوديت و بندگى، اشاره نموده سخن پروردگار را چنين نقل مى فرمايد:
«ما تقرّبَ إلىّ عبد بشىء أحبَّ إلىّ ممّا افترضتُ عليه، وأنّه لَيتقربُ إلىّ بالنافلة حتى أُحبَّه، فإذا أحببتُه كنتُ سمعَه الذى يَسمَع به، و بصَرَه الذى يُبصر به، و لسانَه الذى ينطق بها، و يدَه الّذى يبطش بها، إن دَعانى أجبتُه، و إن سألنى أعطيتُه».[1]
«هيچ بنده اى به وسيله كارى، نسبت به من تقرب نجسته كه محبوب تر از
[1]در اصول كافى، ج1، ص 352 اين حديث با سند صحيح نقل شده است.
انجام فرايض بوده باشد (آنگاه فرمود) بنده من با گزاردن نمازهاى نافله آن چنان به من نزديك مى شود كه او را دوست مى دارم وقتى او محبوب من شد، من گوش او مى شوم كه با آن مى شنود، وچشم او مى شوم كه با آن مى بيند . و زبان او مى گردم كه با آن سخن مى گويد و دست او مى شوم كه با آن كار صورت مى دهد، هرگاه مرا بخواند اجابت مى كنم، واگر چيزى از من بخواهد مى بخشم».
دقت در اين حديث ما را به عظمت كمالى كه انسان در سايه انجام فرايض و نوافل پيدا مى كند، به خوبى رهبرى مى كند زيرا قدرت درونى او به پايه اى مى رسد كه در پرتو موهبت هاى الهى صداهايى را كه با نيروى عادى نمى شنود، مى شنود، صور و اشباحى را كه با ديدگان عادى نمى بيند، مى بيند، بالأخره خواسته هاى او جامه عمل پوشيده، حاجت هاى او برآورده مى شود خلاصه دوست خدا مى شود وعمل او، عمل خدايى مى گردد.
جاى شك نيست كه خدا چشم و گوش ندارد، بلكه مقصود از اين كه خدا چشم و گوش او مى گردد، اين است كه ديده او در پرتو قدرت الهى نافذتر، وگوش او شنواتر و قدرت او گسترده تر مى گردد.
پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)براى انسان، استعداد و لياقت بس شگرفى معرفى مى كند و عبوديت و بندگى را يگانه راه سالم و صحيح براى كسب بينش هاى ژرف و شنوايى هاى بلند، ديگر كمالات مى شمارد و بس.
در كتابهاى اخلاق و سير و سلوك جمله معروفى وجود دارد كه غالباً به طور غير صحيح تفسير مى شود و آن اين كه مى گويند:«العبوديّةُ جوهرة كنهُها الرّبوبية»بندگى و پيمودن راه قرب به خدا، گوهرى است كه نتيجه آن خداوندگارى و كسب قدرت و توانايى بيشتر است.
مقصود از ربوبيت در اين جمله خدايى نيست ، زيرا هيچ گاه بشر
«ممكن»نمى تواند از حدود امكانى تجاوز كند، بلكه مقصود از آن خداوندگارى وكسب كمالات بيشتر و قدرت و نيروهاى بالاتر است.
آثار تكوينى بندگى خدا
اكنون ما به آثار شگرف عبوديت و بندگى در نتيجه پيمودن صراط مستقيم الهى اشاره مى كنيم و به اتكاى آيات قرآنى، تسلط انسان خداپرست را بر نفس و روح، جسم و تن، و عالم و جهان ثابت مى كنيم.
بندگى داراى آثار ياد شده در زير است:[1]
1. بندگى خدا نفس را مهار مى كند
نخستين اثر عبوديت، تسلط انسان بر خواهش هاى نفسانى وهواها و هوسها اين است، نفس امّاره مهار شده و روح انسانى بر نفس ولايت پيدا مى كند و فرد، از نظر كمال روحى به پايه اى مى رسد كه مى تواند اختيار نفس اماره را به دست بگيرد، يك چنين فرد كنترل نفس و خواهشهاى آن را به دست مى گيرد و از اين حقيقت به جمله«ولايت بر نفس»تعبير مى كنند.
در آيات قرآن به اين مرحله از ولايت اشاره شده است چنان كه مى فرمايد:
(...إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى عَنِ الفَحْشاء وَ المُنْكَر...).(عنكبوت/45)
«نماز انسان رااز بديها و منكرها باز مى دارد».
يعنى نماز در انسان حالتى به وجود مى آورد كه در پرتو آن، فرد نمازگزار
[1]در اين بخش هفت اثر بارز براى عبوديت و بندگى ياد شده است كه جملگى عبارتند از: تسلط بر نفس، 2. بينش خاص، 3. تسلط بر افكار پراكنده، 4. تخليه بدن از روح، 5. تصرف در بدن، 6. تصرف در جهان، 7. رؤيت اجسام لطيفه و تا آخر بخش مجموع اين آثار مورد بررسى قرار مى3گيرد چيزى كه هست اثر ششم به طور گسترده مطرح شده است.
از گناه باز مى ماند.
(...كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعلَّكُمْ تَتَّقُون). (بقره/183)
«روزه را بر شما بسان پيشينيان واجب كرديم تا پرهيزگار شويد».
روزه يك نوع عبوديت و بندگى براى ذات اقدس الهى است كه پديد آرنده تقوى و تمالك نفسانى و خويشتن دارى از گناه است و نتيجه آن ولايت بر نفس و هواها و هوسها است.
2. بينش خاصى بر انسان مى بخشد
از مزاياى عبوديت اين استكه انسان در سايه صفا و روشنايى، بينش خاصى پيدا مى كند، حق و باطل را به روشنى تشخيص مى دهد، و هرگز گمراه نمى شود. چنان كه مى فرمايد:
(يا أَيُّهَا الّذينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللّه يَجْعَلْ لَكُمْ فُرقاناً...).(انفال/29)
«هرگاه پرهيزكار باشيد خدا براى شما نيرويى مى بخشد كه با آن بين حق و باطل به خوبى تميز مى دهيد».
مقصود از«فرقان»همان بينش خاصى است كه سبب مى گردد كه انسان حق و باطل را خوب بشناسد.
در آيه ديگرمى فرمايد:
(وَ الّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا...).(عنكبوت/69)
«كسانى كه در راه ما سعى و كوشش كنند آنان را به راه خويش رهبرى مى كنيم».
و در آيه سوم مى فرمايد:(يا أَيُّها الّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَآمِنوا بِرَسُولِهِ يُؤتِكُمْ كِفْلَينِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ...). (حديد/28)
«اى افراد با ايمان(از مخالفت خدا) بپرهيزيد و به پيامبر او ايمان بياوريد،(خداوند) دوسهم از رحمت خويش را به شما مى دهد، و براى شما نورى مى دهد كه با آن راه برويد».
مفاد اين آيه حاكى است كه تقوا و ايمان، در زندگى همين جهان نور آفرين است و اين نور او را به پاكى و طهارت رهبرى مى كند.
3. تسلط بر افكار پراكنده
يكى از آرزوهاى انسان اين است كه در حال عبادت، قواى عقلانى او در نقطه اى متمركز گردد، و به غير از خدا توجهى پيدا نكند، كسانى كه موقع عبادت، فاقد حضور قلب هستند، براى اين است كه بر انديشه هاى پراكنده اى كه زاييده قوه تخيل است، ولايت و تسلط ندارند، از اين جهت يك نماز چهار ركعتى را با افكار بسيار پراكنده به پايان مى رسانند و اسكلتى بى روح تحويل مى دهند.
در احاديث اسلامى مى خوانيم كه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)فرموده است قلب انسان (مقصود قواى ادراكى است) بسان پرى است كه بر درختى آويزان باشد. وباد آن را به اين سو و آن سوى مى برد و پشت و رو مى كند.
مولوى مضمون اين حديث را به نظم در آورده مى گويد.
در حديث آمد كه دل همچون پرى است
مى كنند، بر تمام انديشه هاى پراكنده خود تسلط پيدا مى كنند، و بر قوه تخيل خويش كه بسان گنجشكى از اين شاخه به آن شاخه مى پرد، مسلط مى گردند، و اختيار آن را به دست مى گيرند. و در حال عبادت آن چنان تمركز فكرى و حضور قلب پيدا مى كنند، كه از غير خدا غافل مى شوند و غرق جمال و كمال او مى گردند تا آن جا كه در حال نماز پيكان تير، از پاى آنان بيرون كشيده مى شود، به آن توجه پيدا نمى كنند، فرزندشان از بلندى سقوط مى كند و فرياد زن و بچه بلند مى شود امّا آنان متوجه حادثه نمى شوند و پس از فراغ از نماز به اطراف خود نگاه مى كنند و از جريان آگاه مى گردند.
شيخ الرئ[1]يس ابوعلى سينا مى گويد: عبادت يك نوع ورزش براى قواى فكرى است كه بر اثر تكرار و عادت به حضور در محضر خدا، فكر را از توجه به مسايل مربوط به طبيعت و ماده، به سوى تصورات ملكوتى مى كشاند، قواى فكرى تسليم باطن و فطرت خداجويى انسان مى گردد و مطيع او مى شود.[2]
4. انسان خود را جداى از بدن مشاهده مى كند
در جهان طبيعت روح و بدن به يك ديگر نياز مبرم دارند، از آنجا كه روح بر بدن علاقه تدبيرى دارد، بدن را از فساد و خرابى باز مى دارد، از طرف ديگر روح در فعاليت هاى خود به بدن نيازمند است و در پرتو اعضا و جوارح بدنى، مى تواند بشنود و ببيند و... .
امّا گاهى روح بر اثر كمال و قدرتى كه از ناحيه عبادت و بندگى حق پيدا مى كند، از استخدام بدن بى نياز مى شود و مى تواند خود را از آن خلع كند.
[1]اين دوجريان، اولى درحالات امير مؤمنان(عليه السلام)و دومى در حضرت سجاد(عليه السلام)نقل شده است.
[2]اشارات، نمط نهم، ج3، ص 370 تحت عنوان«تنبيه».