مى بيند بلكه صداهاى آنها را مى شنود.
امير مؤمنان وضع زندگى خود را با پيامبر در آغاز بعثت چنين تشريح مى كند: من نور وحى را مى ديدم بوى نبوت را استشمام مى كردم و ناله شيطان را موقع نزول وحى، شنيدم، از پيامبر گرامى پرسيدم اين ناله از كيست؟ فرمود: اين ناله شيطان است از اين كه كسى او را بپرستد مأيوس شده است، على! تو مى بينى آنچه را كه من مى بينم و مى شنوى آنچه را كه من مى شنوم جز اين كه تو پيامبر نيستى ولى تو وزير من و تو بر صراط مستقيم هستى. قدرت بر ديدن فرشتگان و شنيدن صداهاى غير عادى، نشانه كمال روح و نتيجه حيات معنوى است كه از آنِ پويندگان راه بندگى است.
پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)به نص قرآن، جبرئيل را نزد«سدرة المنتهى»ديد[1]رؤيت جبرئيل نياز به قدرت روحى و كمال معنوى دارد كه به انسان توانايى مى بخشد تا چنين موجودى را مشاهده كند.
در ميان زنان بنى اسرائيل، تنها مريم قادر به ديدن فرشته مى گردد و با او سخن مى گويد و او به وى بشارت مى دهد كه به همين زودى داراى فرزند مى شود.[2]همه اين كمالات، نتيجه كمال روحى است كه او دارا بوده است.
[1](وَ لَقَدْ رَآهُ نَزلة أُخرى* عِنْدَ سِدرة المُنتهى)(نجم/13ـ14).
[2]مريم/17ـ21.
12پاسخ به يك رشته پرسش ها
«اشاعره»گروهى از دانشمندان كلامى اهل تسنن هستند كه پيرامون معارف عقلى، عقايد خاصى دارند ، آنان هر نوع سببيت و تأثير حتى از نوع تبعى را از علل و فواعل سلب مى كنند و مى گويند:ميان آتش و حرارت و خورشيد و نور، كوچكترين رابطه اى نيست، بلكه اراده خدا بر اين تعلق گرفته كه پس از وجود آتش، فروزندگى و پس از خورشيد، نور بيافريند، در حالى كه آتش و خورشيد در اين پديده ها كوچك ترين دخالتى ندارند.
در بى پايگى اين طرز تفكر سخنى نيست زيرا علاوه بر اين كه وجدان و تجربه بر خلاف آن گواهى مى دهند، نصوص قرآن نيز بر خلاف آن مى باشد و قرآن علل طبيعى را در آفريدن آثار خود، مؤثرمى داند[1]ولى همين فكر سبب شده است كه برخى در پاره اى از موارد از اين مكتب پيروى نموده و معجزات پيامبران را مستقيماً به خود خدا نسبت دهند و پيامبران را وسيله اى بيش ندانند.
تا آنجا كه فردى كه كوچك ترين تخصص در مسائل اسلامى ندارد، در اين باره چنين مى نويسد:«طرز عمل وتصرف اراده خدا در طبيعت دوگونه است يكى ثابت و با استمرار، ديگرى ناگهانى و جهش، از نوع اول است سنتهاى
[1]به آيات مربوط به پيدايش باد و باران و پرورش گياهان در پرتو باران مراجعه شود. و ما نظر قرآن را در باره علل طبيعى در كتاب«منشور جاويد، ج2»به طور روشن منعكس كرده3ايم.
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
خدا، بر اثر تكامل روحى در پرتو قدرتى كه از كانون قدرت كسب كرده است، بتواند در جزئى از جهان تصرف كند»اكنون سؤال مى شود به چه دليل بايد بگوييم كه اين كار از آن كسى است كه در جهان خارج از ماده زندگى مى كند؟ چرا بايد منكر قدرت مطلقه خدا بشويم؟هرگاه خدا خواست به يكى از بندگان خود، چنين قدرتى را عنايت بفرمايد چه مانعى بر سر راه اراده خدا است، مگر از قبيل امور محال است كه قدرت بر آن تعلق نگيرد؟!
3. سپس نويسنده به جمله(بإذن اللّه)كه در آيات مربوط اعجاز عيسى توضيح داده شد استدلال مى كند. اكنون كه بحث به اين جا منتهى گرديد، لازم است پيرامون ولايت تكوينى قدرى گسترده تر سخن بگوييم تا پاسخ بسيارى از انديشه هاى باطل و نارسا روشن گردد.
جدا از اراده خدا مى باشد، و اين همان توحيد در افعال است كه به طور گسترده در مراتب توحيد از آن بحث و گفتگو شده است.
با پذيرفتن اين اصل، اعتقاد به ولايت تكوينى اولياى خدا، نه تنها به شرك آميخته نيست بلكه عين توحيد است زيرا هرگاه ما كسى را در كوچك ترين حركات خود، خواه عادى مانند: راه رفتن، سخن گفتن، و خواه غير عادى مانند معجزات پيامبران و كرامات اوليا، مستقل بدانيم، و تصور كنيم كه او بدون قدرت و حول الهى اين كارها را انجام مى دهد در اين صورت آلوده به شرك شده ايم.
ولى اگر بنده اى را در هر مقام و مرتبه اى، در باره هر نوع فعل و پديده اى، مستقل تصور نكرده و فعل او را جدا از اراده خدا، ندانيم، گام از جاده توحيد فراتر ننهاده و از صراط حق منحرف نشده ايم.
ملاك توحيد و شرك اين نيست كه كارهاى عادى و طبيعى را به خود بندگان نسبت دهيم، وآنان را در اين راه مستقل بدانيم و كارهاى بزرگ و خارج از نظام طبيعى را مستقيماً به خدا نسبت دهيم زيرا در اين موقع به خاطر فرار از شرك دچار شرك شده ايم بلكه ملاك توحيد اين است كه بندگان خدا را در تمام كارها در مقام فاعليت مستقل و بى نياز از حول و قوه خدا ندانيم، و اراده و مشيت الهى را مافوق و خواست بندگان تصور كنيم و در اين قسمت ميان كارهاى خارق العاده وغيره تفاوتى نگذاريم.
اصولاً بايد موقف و موقعيت تمام موجودات جهان را نسبت به مقام ربوبى سنجيد و بررسى نمود، هيچ موجودى در جهان اعم از مجرد و مادى نمى تواند بدون اذن و قدرت الهى، مبدأ كار و اثرى گردد، و فاعل بودن هر فاعلى و تأثير هر مؤثرى مانند درخشندگى خورشيد، نور افشانى ماه، راه رفتن و سخن گفتن انسان، شفا دادن و زنده كردن حضرت مسيح، در پرتو قدرتى
است كه از خدا اخذ كرده، و در سايه نيرويى است كه هر آنى از مقام ربوبى به او مى رسد و در اين قسمت ميان فاعل دانا و غير دانا، ميان كارهاى عادى و غير عادى تفاوتى نيست و همه كارهاى انسان به يك معنى معلول خود انسان و به يك نظر معلول خدا است.
اين حقيقت را نه تنها براهين فلسفى اثبات مى كند بلكه در احاديث متواتر خاندان رسالت نيز به صورت«بل أمر بين الأمرين»وارد شده است زيرا گروهى كار بندگان خدا را، مستقيماً فعل خدا مى دانند. آنان همان جبرى ها هستند كه در اصطلاح دانشمندان به آنها«مجبره»مى گويند، و در برابر اين گروه جمعيت«مفوضه»است كه بشر را در كارهاى خويش مستقل و بى نياز از قدرت الهى تصور مى نمايند و فقط مى گويند: ما در اصل وجود خويش به خدا نياز داريم نه در فعل و ايجاد.
پيشوايان معصوم شيعه، با الهام از كتاب الهى و علوم نبوى به رد هر دو مكتب پرداخته و فرموده اند:«لا جبر ولا تفويض بل منزلةٌ بينَ المنزلَين»[1]نه جبر صحيح است و نه تفويض بلكه راهى است ميان اين دو.
توان بخشى عيسى را مى توان فعل خدا ناميد وگفت: خدا زنده كرد، زيرا سرچشمه قدرت، اوست و اگر خداوند بزرگ به او قدرت نمى داد هرگز بيمارى شفا پيدا نمى كرد، و مرده اى زنده نمى شد همچنان كه مى توان آن را فعل مسيح خواند و گفت: مسيح مرده را زنده كرد زيرا او قدرتى را كه خدا، به او داده بود با كمال حريت و آزادى در اين مورد به كار برد.
قرآن مجيد يك جا قبض روح را فعل خدا مى داند و مى فرمايد: او است كه جان هاى شما را مى گيرد چنانكه مى فرمايد:
(اللّهُ يَتوَفَى الأَنْفسَ حينَ مَوتِها)(زمر/42)
[1]بحار الانوار، ج5، ص 71.
«خداوند جان افراد راموقع مرگ مى گيرد».
و در جاى ديگر آن را فعل فرشته مرگ مى داند و مى فرمايد:
(قُلْ يَتَوفّاكُمْ مَلَكُ المَوتِ الّذى وُكِّلَ بِكُمْ...)(سجده /11)
«بگو فرشته اى كه بر شما گمارده شده است جان شماها را مى گيرد».
و نكته اين دو نسبت اين است كه فرشته مرگ مأمور الهى و سرباز غيبى پروردگار جهان است و او با قدرت و توانايى كه از خدا گرفته است به فرمان و اذن او جان افراد را مى گيرد.
مسيح در انجام اعمال شگفت انگيز داراى همان موقعيتى است كه ملك الموت دارا است و هر دو مأمور الهى بوده و در سايه قدرت خداوند كارهاى خود را انجام مى دهند، بنابر اين، هر نوع انديشه شرك در باره ولايت تكوينى كاملاً بى اساس بوده وحاكى از عدم دقت در نسبت علل جهان به خداوند بزرگ است.
در پاسخ اين مطلب به طور اجمال مى گوييم: در اين دو قرن اخير كه توجه خاور شناسان براى شناسايى اسلام بيشتر اوج گرفته است يكى از سخنان آنان اين است كه پيامبر اسلام فاقد هر نوع اعجاز و كرامت بود و براى اثبات مدعاى خويش با آيه ياد شده و آيات ديگرى استدلال كرده اند.[1]
استدلال با اين آيات بر نفى ولايت تكوينى علاوه بر اين كه يك نوع مسيحى گرى است ، خود حاكى از عدم اطلاع از مفاد صحيح اين آيات است كه پيامبر در آنها خود را بشر معرفى كرده و اعجاز را به اراده و خواست ربوبى محول نموده است.
نگارنده در مفاد اين آيه در كتاب«رسالت جهانى پيامبران»به طور گسترده بحث و گفتگو كرده و لازم نمى داند كه گفته هاى خود را تكرار كند ولى به طور اجمال يادآور مى شود:
آنان از پيامبران، معجزات هفتگانه اى خواستند كه برخى از آنها محال و ممتنع بود مانند نشان دادن خداوند چنانكه مى گفتند:(أو تأتى باللّه)خدا را نشان ما بدهى.
برخى ديگر با هدف رسالت كاملاً مغاير و منافى بود مانند كوبيدن آسمانها بر سر آنان كه مايه مرگ آنان بود، و در نتيجه هدف رسالت كه هدايت و رهبرى بود از ميان مى رفت چنانكه مى گفتند:(أو تُسْقِطَ السماءَ كما زَعَمْتَ عَلينا كِسَفاً): آسمانها را بر سر ما بريزى و بعض ديگر هرچند ممكن بود و با هدف رسالت هم مغايرت نداشت ولى هرگز دليل و گواه بر راستگويى و ارتباط
[1]مؤلف«مشكوة صدق»كه يكى از علماى مسيحى بيت المقدس است اكثر اين آيات را در كتاب خود گرد آورده و اين كتاب به فارسى نيز ترجمه و در لاهور چاپ شده است. اخيراً يكى از خدمتگزاران استعمار كتابى پيرامون رسالت بيست و سه ساله پيامبر نوشته و قسمت اعظم اين آيات را در كتاب خود آورده است. نگارنده در نقدى كه بر اين كتاب تحت عنوان«راز بزرگ رسالت»نوشته و منتشر كرده است مجموع آيات را گرد آورده و اهداف آنها را روشن كرده است.