بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 35

شعور و ادراك انسان، اعصاب و مواد خاكسترى مغز، مؤثر بوده و دخالت كامل دارند، و امّا حقيقت روح همين فعل و انفعال اعصاب و مواد بدن است، و يا اين كه همه اين ها ابزار، شرايط فعاليت روح با بدن انسان مى باشد. هرگز از دلايل تجربى، نظر نخست استفاده نمى شود.

اگر دلايل مدعيان تجرد روح كه در فلسفه«صدر المتألهين»به دلايل دهگانه معروف است، به روشنى پيراستگى روح را از ماده ثابت نمود، اين نوع تجارب و آزمايش، در برابر آن نقش و تأثيرى نخواهند داشت، بلكه با عقيده آنان مخالف نخواهد بود، زيرا مدعيان تجرد روح، همگى مى گويند، روح انسان يك نوع تعلق خاصى (از قبيل تعلق تدبيرى) به بدن دارد، و فعاليت روح در جهان خارج، بدون يك رشته ابزار واسباب، امكان پذير نيست و سلولهاى مغز و اعصاب و فعل و انفعالهاى شيميايى مغز، همگى ابزار و ا سباب روح به شمار مى روند. كه كارهاى روح به وسيله آنها صورت مى پذيرد.

اگر در موقع شعور و ادراك، در موقع حالات روحى و روانى، فعل و انفعالهاى شيميايى در مغز و اعصاب صورت مى گيرد، و يا در مواقعى كه انسان صدمه مغزى مى بيند قسمتى از آگاهيهاى خود را از دست مى دهد و ... همگى به خاطر اين است كه فعاليت روح در اين جهان به وسيله بدن است طبعاً در موقع ادراك، بايد در نقاط حساس بدن اثرى ظاهر گردد و يا اگر ابزار، صحت و سلامت خود را از دست داد، آثار روحى آن كم رنگتر شود.

بنابر اين، دانشمندان مادى هرچه هم از علوم مادى كمك بگيرند و آزمايش هاى خود را دوچندان سازند، بيش از اين نتيجه نخواهند گرفت كه مغز و اعصاب و ديگر اعضاى حساس بدن، در تحقّق ادراك، نقش مؤثرى دارند، و امّا آيا حقيقت روح و روان، همين ابزار، و آثار شيميايى و فيزيكى است هرگز از اين تجربيات، چنين نتيجه اى به دست نمى آيد.


صفحه 36

دلايل پيراستگى روح از ماده

دانشمندان الهى براى تجرد روح از ماده، براهين دقيق فلسفى دارند كه اگر به صورت فنى تقرير گردند هرگونه شك و شبهه را از دلها مى زدايد، ما در اين جا به برخى از براهين تجرد روح كه جنبه همگانى دارد، اشاره مى نماييم و كسانى كه مى خواهند در اين مورد اطلاعات بيشترى به دست آورند، به كتابهاى فلسفى مراجعه نمايند.

اينك برخى از اين دلايل

دليل اول:

انطباق بزرگ بر كوچك محال است

يكى از خواص ماده اين است كه بايد ميان ظرف و مظروف نسبت خاصى حكم فرما باشد، و روى اين اصل، چيز بزرگ تر در ظرف كوچك تر جاى نمى گيرد، زيرا ظرف پيوسته بايد از مظروف بزرگ تر باشد.

انسان در چشمم انداز خود، از هزاران تصويرهاى بزرگ تر از عدسى چشم و مغز خود، عكس برمى دارد و همه آن تصويرها را نزد خود حاضر و آماده مى يابد، صفحه آسمان را با آن ستارگان بى شمار، با آن عظمت و بزرگى كه دارد نزد خود حاضر و آماده مى بيند، اكنون سؤال مى شود كه اين تصوير با آن عظمت، و يا صورت اقيانوس با آن بزرگى، در كجاى مغز ما جاى گرفته است، مگر نه اين است كه ظرف بايد، بزرگ تر از مظروف باشد در صورتى كه مجموع مغز و سلسله اعصاب ما، هزاران برابر از تصويرها كوچكتر مى باشد.

مادى ها مى گويند: اين تصاوير در مغز ما، بسان كتاب قطورى است كه در ميكروفيلم بسيار كوچك جاى مى گيرد سپس به وسيله وسائل و علل،


صفحه 37

بزرگ شده، و ما آنها را بزرگ مى بينيم.

ناگفته پيداست كه اين پاسخ دردى را دوا نمى كند زيرا ما هرگز فعاليت هاى فيزيكى و شيميايى مغز را منكر نيستيم، سخن در اين است، پس از يك رشته فعل و انفعال كه صورت ها ى كوچك، به صورت هاى بزرگ تبديل مى شوند جاى اين تصاوير بزرگ تر از مغز و اعصاب كجا است؟ وچگونه در مغز ما جاى گرفته اند. يا بايد انكار كرد و گفت در نزد ما چنين تصاوير بزرگ وجود ندارد، ويا اين كه براى اين تصاوير جاى و محلى پيدا كرد، فرض نخست مورد انكار هر دو گروه است، فرض دوم در صورت مادى بودن روح امكان پذير نيست زيرا اگر شعور و ادراك همان فعاليت مغز و سلسله اعصاب باشد، وغير از آن، عامل ديگرى در كار نباشد، در اين صورت ممكن نيست تصاوير بزرگ بر محل كوچك منطبق گردد.

ولى در صورت تجرد روح و نفس، مشكل خود به خود حل است زيرا روح انسانى پس از يك فعاليت هاى مغزى و عصبى كه همگى جنبه مقدمى دارد، مى تواند در جهان دور از ماده، صورتى بزرگتر را خلق كند، و آن را مشاهده نمايد و در آن جهان، ماده وجود ندارد، يعنى آن تصوير جرم ندارد امّا آثار ماده آن جا هست مثلاً تصوير داراى عرض و طول و رنگ ويژه اى است،و يك چنين تجرّد را در اصطلاح دانشمندان«تجرد برزخى»مى نامند يعنى در عين حال كه مادى نيست، ولى مجرد كامل نيز نيست، بلكه حدّ وسطى است ميان آن دو، و تمام تصاوير و اشيايى كه انسان در خود دريافت مى نمايد، داراى چنين تجرد مى باشند.


صفحه 38

دليل دوم

واقعيت انسان، خواص عمومى مادى را ندارد

موجود مادى،براى خود آثار و خواص ويژه اى دارد كه هيچ گاه از آن جدا نمى گردد اين آثار عبارتند از:

1. انقسام و تجزيه

هر موجود مادى، ذاتاً قابل انقسام است و مى توان آن را به دو جزء مساوى يا غير مساوى تقسيم كرد.

انقسام ماده گاهى به صورت حسى است، يعنى با ابزار و آلات خاص، موجود مادى به دو نيم قسمت مى شود ولى گاهى به اندازه اى ريز است كه انسان براى تقسيم و دو نيم كردن آن، وسيله اى ندارد، امّا مى تواند آن را در عقل و انديشه خود، به دو جزء تقسيم كند، مثلاً همان موجود ريزى كه با ابزار و ادوات نمى توان دو نيم نمود، مى توان در انديشه و فكر دو نيم كرد و اين چنين گفت: شمال آن، غير از جنوب آن، شرق آن غير از غرب آن است.

اگر در كتابهاى فيزيك مى گويند: هر جسمى از اجزاى«لا يتجزائى»تركيب يافته است، مقصود اين است كه به طور حس و با ابزار وآلات محدود فعلى، قابل قسمت نيست نه اينكه مطلقاً حتى از نظر عقل نيز قابل انقسام نمى باشد.

2. در پوشش زمان

آگاهى از واقعيت زمان، به گفتگوهاى گسترده اى نياز دارد كه فعلاً از قلمرو بحث ما بيرون است، و به طور اجمال به آن اشاره مى كنيم.


صفحه 39

معمولاً«زمان»را چنين تعريف مى كنند: زمان مقدار واندازه حركت است مثلاً شما از خانه خود به سوى مدرسه حركت مى كنيد، از آنجا كه حركت شما از خانه به مدرسه به طور دفعى انجام نمى گيرد بلكه مدتى طول مى كشد كه شما، خانه را ترك گوييد و به مدرسه برسيد، به اين مدت كه حركت شما به آن اندازه گيرى مى شود زمان مى گويند از اين جهت مى گويند زمان، مقدار حركت است.

از اين بيان روشن مى گردد كه هرچيزى كه داراى تحول و تبدل تدريجى باشد، قهراً براى خود زمانى خواهد داشت و خود حركت، سازنده زمان خود مى باشد، مثلاً خشت خامى كه در كوره مى پزد و سرانجام به صورت آجر درمى آيد، چون داراى تحول و تبدل تدريجى است قهراً براى خود زمانى لازم دارد وخود خشت با اين تحول وحركت تدريجى پديد آورنده زمان خود مى باشد. و خود تحول، يك نوع حركتى است مانند حركت انسان از خانه به مدرسه، چيزى كه هست دومى حركت در مكان است، اوّلى حركت در حقيقت و جوهر.

عين اين بيان در تحول و دگرگونى سلول«جنين»كه در اين مدت محدودى از حالت سلولى به صورت يك انسان كامل در مى آيد، حكم فرما است وچون سلول داراى حركت است قطعاً داراى زمان نيز خواهد بود.

3. در پوشش مكان

اثر سوم ماده،داشتن مكان است حقيقت مكان جز اين نيست كه جسمى فضاى خالى را پر كند و ماده اى، كه داراى ابعاد و اجزاء است در تحقق خود فضاى خالى را اشغال كند.

اكنون برگرديم ببينيم كه روح و روان ما كه ما از آن به لفظ«من»تعبير


صفحه 40

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 41

1. پارچه كه به صورت يك امر مفرد در ذهن ما موجود است.

2. سفيدى كه وصف بيانگر پارچه است.

3. گزارشى از سفيدى پارچه.

4. اذعان به اينكه پارچه سفيد است.

شكى نيست كه پارچه قابل قسمت مى باشد و سفيدى به اعتبار محل آن، تجزيه بردار است، و نسبت نيز به اعتبار قيامش با طرفين مشمول تجزيه هست در حالى كه تصديق به اينكه اين پارچه چنين است، به هيچ وجه قابل قسمت نيست. اگر واقعاً فكر ما كه از افعال روح ما است، مادى باشد بايد آثار ماده كه اثر بارز آن انقسام و تجزى است در تصديق كه فعل روح است تجلى كند، در حالى كه در حقيقت تصديق، هرچه هم بينديشيم، چنين صفتى در آن نمى بينيم.

روشنتر بگوييم: فكر و انديشه از افعال و كارهاى روح است هرگاه انديشه اى از انديشه هاى ما به نام«اذعان»و«تصديق»فاقد اثر مادى كه همان«تجزيه»است، باشد، از اينكه انديشه ما در اين مورد، رنگ تجرد به خود گرفت بايد صاحب فكر و انديشه كه همان روح و روان است با آن همجنس بوده و او را نيز مجرد باشد.

در اين برهان، از تجرد فكر و انديشه، بر تجرّد روح پى برده ايم.

دليل چهارم:

يادآورى با مادى بودن سازگار نيست

يادآورى معلومات ديرينه يكى ديگر از دلايل تجرد روح و روان است. انسان در زندگى با حادثه هايى بزرگ و كوچك روبرو مى گردد، پس از مدتى به ياد آنها مى افتد و آنچه را كه قبلاً ديده يا شنيده بود به خاطر مى آورد، و آن را


صفحه 42

«تذكر»مى نامند و«تذكر»بازگشت به گذشته است نه علم جديد و نه آگاهى همانند گذشته، اگر محل ادراكات ما، همان اعصاب و سلولهاى مغز باشد، بايد موضوع يادآورى به صورت يك امر ممتنع درآيد زيرا به حكم اينكه بدن انسان و مغز و محتويات او پيوسته دستخوش تحول و تبدل است به طورى كه در هر هفت و يا هشت سال تمام سلولهاى گذشته عوض مى شوند، در اين صورت بايد توجه به معلومات گذشته،به شكل«يادآورى»نه علم جديد و نه آگاهى همانند، ممتنع باشد. زيرا فرض اين است كه مغز با تمام محتويات خود كه از آن جمله معلومات ديرينه ما بود با تمام خصوصياتش عوض شده است و مغز و فكر همانندى، جايگزين آن شده است، همانندى كه حامل فكر ما بوده و مشابه سلولهاى پيشين است نه عين آن، علمى كه در آن جايگزين گرديده است علم مماثل است، نه عين آن.

بنابر اين بايد بشر هيچ گاه ادراكى به نام يادآورى نداشته باشد يعنى توجه به عين علم گذشته ممتنع باشد، و تمام علوم، و ادراكات او ادراكى مشابه و مماثل گردند نه عين گذشته. درست است كه سلولهاى گذشته اثر و محتواى خود را به سلولهاى نو و تازه مى سپارند ولى اگر حقيقت ادراك عين همان آثار مادى باشد. بايد يادآورى را به صورت علم جديد و يا علم مماثل با علم پيشين تلقى نماييم در صورتى كه دريافت ما از آن به صورت تجديد خاطره است. نه تجديد علم.

اين ها يك رشته دلايل علمى است كه اگر به صورت صحيح و جامع الجهات مطرح گردند، هر نوع شك و ترديد را از اذهان و درباره تجرد نفس از بين مى برد.[1]

[1]دلايل تجرد روح بيش از اين است كه در اين صفحات منعكس شد، بلكه مى3توان بر تجرد روح از طرق ديگر نيز استدلال نمود مانند: 1. رؤياهاى راستين، 2. تنويم مغناطيسى، 3. خلع روح از بدن، 4. ابزار كار از استخدام كننده جداست، 5. روشن بينى.
و ما مشروح اين دلايل را در كتاب«راز بزرگ رسالت»آورده3ايم.