این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
1. پارچه كه به صورت يك امر مفرد در ذهن ما موجود است.
2. سفيدى كه وصف بيانگر پارچه است.
3. گزارشى از سفيدى پارچه.
4. اذعان به اينكه پارچه سفيد است.
شكى نيست كه پارچه قابل قسمت مى باشد و سفيدى به اعتبار محل آن، تجزيه بردار است، و نسبت نيز به اعتبار قيامش با طرفين مشمول تجزيه هست در حالى كه تصديق به اينكه اين پارچه چنين است، به هيچ وجه قابل قسمت نيست. اگر واقعاً فكر ما كه از افعال روح ما است، مادى باشد بايد آثار ماده كه اثر بارز آن انقسام و تجزى است در تصديق كه فعل روح است تجلى كند، در حالى كه در حقيقت تصديق، هرچه هم بينديشيم، چنين صفتى در آن نمى بينيم.
روشنتر بگوييم: فكر و انديشه از افعال و كارهاى روح است هرگاه انديشه اى از انديشه هاى ما به نام«اذعان»و«تصديق»فاقد اثر مادى كه همان«تجزيه»است، باشد، از اينكه انديشه ما در اين مورد، رنگ تجرد به خود گرفت بايد صاحب فكر و انديشه كه همان روح و روان است با آن همجنس بوده و او را نيز مجرد باشد.
در اين برهان، از تجرد فكر و انديشه، بر تجرّد روح پى برده ايم.
دليل چهارم:
يادآورى با مادى بودن سازگار نيست
يادآورى معلومات ديرينه يكى ديگر از دلايل تجرد روح و روان است. انسان در زندگى با حادثه هايى بزرگ و كوچك روبرو مى گردد، پس از مدتى به ياد آنها مى افتد و آنچه را كه قبلاً ديده يا شنيده بود به خاطر مى آورد، و آن را
«تذكر»مى نامند و«تذكر»بازگشت به گذشته است نه علم جديد و نه آگاهى همانند گذشته، اگر محل ادراكات ما، همان اعصاب و سلولهاى مغز باشد، بايد موضوع يادآورى به صورت يك امر ممتنع درآيد زيرا به حكم اينكه بدن انسان و مغز و محتويات او پيوسته دستخوش تحول و تبدل است به طورى كه در هر هفت و يا هشت سال تمام سلولهاى گذشته عوض مى شوند، در اين صورت بايد توجه به معلومات گذشته،به شكل«يادآورى»نه علم جديد و نه آگاهى همانند، ممتنع باشد. زيرا فرض اين است كه مغز با تمام محتويات خود كه از آن جمله معلومات ديرينه ما بود با تمام خصوصياتش عوض شده است و مغز و فكر همانندى، جايگزين آن شده است، همانندى كه حامل فكر ما بوده و مشابه سلولهاى پيشين است نه عين آن، علمى كه در آن جايگزين گرديده است علم مماثل است، نه عين آن.
بنابر اين بايد بشر هيچ گاه ادراكى به نام يادآورى نداشته باشد يعنى توجه به عين علم گذشته ممتنع باشد، و تمام علوم، و ادراكات او ادراكى مشابه و مماثل گردند نه عين گذشته. درست است كه سلولهاى گذشته اثر و محتواى خود را به سلولهاى نو و تازه مى سپارند ولى اگر حقيقت ادراك عين همان آثار مادى باشد. بايد يادآورى را به صورت علم جديد و يا علم مماثل با علم پيشين تلقى نماييم در صورتى كه دريافت ما از آن به صورت تجديد خاطره است. نه تجديد علم.
اين ها يك رشته دلايل علمى است كه اگر به صورت صحيح و جامع الجهات مطرح گردند، هر نوع شك و ترديد را از اذهان و درباره تجرد نفس از بين مى برد.[1]
[1]دلايل تجرد روح بيش از اين است كه در اين صفحات منعكس شد، بلكه مى3توان بر تجرد روح از طرق ديگر نيز استدلال نمود مانند: 1. رؤياهاى راستين، 2. تنويم مغناطيسى، 3. خلع روح از بدن، 4. ابزار كار از استخدام كننده جداست، 5. روشن بينى.
و ما مشروح اين دلايل را در كتاب«راز بزرگ رسالت»آورده3ايم.
تجرد روح از نظر قرآن
دانشمندان براى تجرد روح از نظر قرآن، با آيات متعددى استدلال كرده اند و روشنترين آيه اى كه بر تجرد روح از ماده گواهى مى دهد آيه زير است.
(وَقالُوا ءَ إِذا ضَلَلْنا فِى الأَرضِ أَئِنّا لَفِى خَلْق جَديد بَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ كافِرونَ).[1]
«گفتند: آيا وقتى ما در زمين گم شديم(اجزاى بدن ما به صورت خاك در اطراف زمين پراكنده شد) باز در آفرينش جديدى خواهيم بود، بلكه آنان به ملاقات پروردگار خود منكرند».
(قُلْ يَتَوفّاكُمْ مَلَكُ المَوت الّذى وُكِّل بِكُمْ ثُمَّ إِلى رَبِّكُمْ ترجعُون).[2]
«بگو شما را فرشته مرگى كه براى شما گمارده شده است اخذ مى كند، سپس به سوى پروردگار خود باز مى گرديد».
دلالت آيه دوم بر تجرد نفس نياز به بيانى دارد كه توجه شما را به آن جلب مى كنيم.
براى آگاهى از دلالت آيه بر تجرد روح، بايد ديد اعتراض مشركان بر تجديد حيات چه بود، سپس ملاحظه نمود كه كدام يك از جمله هاى آيه اول و يا دوم، پاسخ اعتراض آنها است و نحوه پاسخگويى آن چگونه است؟
اعتراض آنان اين بود كه مرگ انسان موجب پوسيدگى و انحلال اجزاى
[1]سجده/ 10ـ11.
[2]سجده/ 10ـ11.
بدن در دل زمين و پراكندگى اجزاى آن در اطراف جهان است. در اين صورت چگونه اين اجزاى پراكنده، جمع و جور مى شوند و انسانى را به وجود مى آورند. اين اعتراض با جمله(وَ قالُوا ءَإِذا ضَلَلْنا)شروع شده و با جمله(لَفى خَلْق جَديد)پايان مى پذيرد.
پس ازاين جمله، دو مطلب ديگر وارد شده است.
1.(بَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ كافِرون).
2.(قُل يتوفّاكُمْ مَلَكُ المَوت...).
جمله نخست نمى تواند پاسخ اعتراض آنها باشد، بلكه حاكى از بيان انكار و اعتراض آنها است. تنها چيزى كه مى تواند پاسخگوى اعتراض آنها باشد همان آيه دوم است كه مى گويد: بلكه فرشته مرگى كه براى شما، گمارده شده است شما را مى گيرد و به سوى خدا باز مى گرديد.
اكنون بايد ديد، چگونه اين آيه مى تواند پاسخگوى اعتراض آنها باشد.
با توجه به اينكه جمله(يَتَوفّاكُمْ مَلَكُ المَوت)به معنى گرفتن فرشته مرگ است نه ميراندن او[1]پاسخ آيه از اعتراض آنان به روشنى معلوم مى گردد.
آيه در مقام پاسخ مى گويد درست است كه بدن شما پس از مرگ در زمين گم و پراكنده مى شود، امّا يك چيز از شما هرگز گم نمى شود، و پيوسته محفوظ است و آن روح شما است و فرشته وحى مأمور است آن را بگيرد و اخذ كند و هر موقع خواستيم شماها را به وسيله همان روح محفوظ، به سوى خود باز مى گردانيم.
به عبارت روشن تر: اگر همه چيز شما در روى زمين پراكنده مى شد و
[1]با مراجعه به فرهنگهاى عربى وآيات مشابه، قاطعانه مى3توان گفت كه«توفى»در اين آيه به معنى اخذ و گرفتن است نه ميراندن.
تمام حقيقت انسان به صورت خاك هاى پراكنده در مى آمد، و سرانجام تشخيص و تميز از ميان مى رفت، به ظاهر جا داشت كه اعتراض كنيد كه چگونه اين خاك ها، همان انسان هاى سابق مى گردند؟ چگونه ارتباط اين دو محفوظ است و چگونه مى توان گفت كه اين انسان دومى، همان انسان اوّلى است؟ و كيفر و پاداشى كه در كمين انسان دومى است مربوط به انسان اوّلى مى باشد؟
در حالى كه جريان از اين قرار نيست بلكه واقعيت شما پيش ما باقى مى ماند و آن روح شما است كه فرشته مرگ مى گيرد،و در روز رستاخيز با هر بدنى توأم گرديد، همان انسان نخست خواهد بود.
خلاصه: آيه دوم در صورتى مى تواند پاسخ گوى اشكال اول باشد كه به شرحى كه توضيح داديم تفسير شود، در اين صورت بقاى روح با فساد بدن، جز تجرد و پيراستگى روح از ماده، و آثار آن، چيز ديگرى نخواهد بود.
با آيات ديگرى كه بر تجرد روح گواهى مى دهند، آشنا شويم
1.(اللّهُ يَتَوّفَى الأَنْفُسَ حينَ مَوتِها وَالّتى لَمْ تَمُتْ فِى مَنامِها فَيُمْسِكُ الّتى قَضى عَلَيْهَا المَوتَ وَيُرسِلُ الأُخرىْ...). (زمر/42)
«خدا است كه جانها را هنگام مرگ وخواب مى گيرد پس جان هاى كسانى را كه محكوم به مرگ هستند نگاه مى دارد و گروه ديگر را رها مى سازد».
لفظ«توفى»در اين آيه و در آيات مشابه آن به معنى اخذ و گرفتن است و اخذ جان برخى و امساك و ارسال برخى ديگر، همگى حاكى از وجود موجودى جز بدن است كه در تبديل اوضاع و احوال بدن از هر نوع تغيير و تبديل مصون و محفوظ مى ماند و تا روز رستاخيز فنا و نيستى و دگرگونى به آن راه ندارد موجودى كه چنين حالات دارد قطعاً مجرد و پيراسته از ماده خواهد بود.
2. آياتى كه در آنها سخن از حيات مجاهدان و بشارت دادن آنان به ميان آمده است هرچند حاكى از بقاى روح و زندگى برزخى است ولى در عين حال مى تواند به گونه اى گواه بر يك نوع تجرد باشد البته نه تجرّد كامل بلكه تجرّد مناسب جهان برزخ.
چون ما پيرامون اين آيات در بخش ارتباط با ارواح به طور گسترده بحث خواهيم كرد از اين جهت دامن سخن را در اين فراز، كوتاه مى نماييم.
6جاودانگى روح پس از مرگ
يكى از معارف مهم قرآن، بقاى روح پس از جدايى از بدن است و اين كه مرگ پايان زندگى انسان نيست، بلكه روزنه اى است به زندگى ديگر، آن هم در جهان برتر.
به عبارت ديگر: مرگ دروازه فنا نيست، بلكه دروازه ابديت است و بشر از اين دروازه به جهان ابدى كه آن نيز براى خود فرازهايى دارد، گام مى نهد و پاسدار اين دروازه، فرشته مرگ است كه دست انسان را مى گيرد و او را به سراى ديگر روانه مى سازد.
عرب جاهلى زندگى را منحصر به همين زندگى مادى مى دانست و جز اين حيات به زندگى ديگر معتقد نبود و پيوسته مى گفت:
(وَ قالُوا ماهِىَ إِلاّ حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَما يُهْلِكُنا إِلاّ الدَّهْرْ...).(جاثيه/24)
«زندگى جز زندگى دنيا نيست و مرور زمان ما را نابود مى سازد».
در برابر اين انديشه جاهلى قرآن مى گويد:نه تنها بشر از زندگى جاودانى در رستاخيز برخوردار خواهد بود، بلكه پس از مرگ نيز رشته زندگى او از هم نگسسته و حيات وى ادامه دارد.