نظريه نخست: اين تحديد مربوط به زندگى دنيوى است
برخى از مفسران مجموع اين آيات را مربوط به زندگى بسيار محدود دنيا دانسته و مى گويند: وقتى مجرمان و يا افراد ديگر گام به پهنه محشر مى نهند و زندگى جاودان سراى ديگر را در نظر مى گيرند، زندگى طبيعى را كه در دنيا داشته اند، بسيار كم مى شمرند و عمر هفتاد ساله خود را اندكى بيش، به حساب نمى آورند و همچنانكه قرآن مى فرمايد:
(كَأَنَّهُمْ يَومَ يَرَونَها لَمْ يَلْبَثُوا إِلاّعَشيَّةً أَوْ ضُحاها). (نازعات/46).
«گويا آنان وقتى عذاب را مشاهده مى كنند، زندگى دنيا در نظر آنان كوچك مى شود، توگويى شام و يا روزى بيش نبوده اند، امّا متأسفانه همين عمر كم براى آنان كيفرهاى بس سنگين به بار آورده است».
علت ديگر براى كم شمردن زندگانى دنيا اين است كه مجرمان به عناوينى مى خواهند از زير بار مجازات بيرون بروند و آنچنان فكر مى كنند كه با قسم و سوگندهاى دروغ مى توانند خود را از چنگال كيفرها برهانند، تا آنجا كه در آن روز گاهى دست به دروغ مى زنند كه هرگز آنان مشرك نبودند و مى گويند:
(...قالُوا وَ اللّهِ رَبِّنا ما كُنّا مُشْرِكين)(انعام/23)
«گفتند:به خدا سوگند،اى پروردگارا ! ما در دنيا مشرك نبوديم».
از چنين افراد كه در چنين موقعيتها دروغ مى گويند تا بار گناه خود را سبك كنند بعيد نيست كه بكوشند اعمال نامشروع خود را با كم كردن مدت اقامت خود در دنيا كوچك و كم جلوه دهند و بگويند روزى يا نيم روزى در دنيا بيش نبوديم.
قراين اين نظريه:
قراينى، در آيات به چشم مى خورد كه شايد بتواند اين نظريه را اثبات كند:
1. در سوره مؤمنون چنين مى گويد:
(قالَ كَمْ لَبِثْتُمْ فِى الأَرضِ عَدَدَ سِنين)(مؤمنون/112).
آيا لفظ(فى الأرض)گواه بر آن نيست كه مقصود زندگى دنيا است؟
2. در سوره طه چنين مى گويند:
(يَتَخافَتُونَ بَيْنَهُمْ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلاّعَشْراً* نَحْنُ أَعْلَمُ بِما يَقُولُون إِذْ يَقُولُ أَمْثلُهُمْ طَرِيقَةً إِنْ لَبِثْتُمْ إِلاّيَوماً)(طه/103ـ 104)
اكنون سؤال مى كنيم: اگر اين آيات مربوط به زندگى برزخ باشد، چرا بايد عاقل ترين آنان، آن را يك روز ولى گروه ديگر آن را ده روز بينديشند؟ در صورتى كه هر دو گروه در عذاب و شكنجه بودند و طبعاً عذاب عاقل ترين آنان شديدتر از گروه ديگرخواهد بود.هرگز صحيح نخواهد بود فردى كه در عذاب شديد به سر برده است مدت درنگ خود را يك روز ولى گروهى كه در عذاب خفيف بودند، مدت آن را ده روز بينديشند. امّا اگر اين آيات مربوط به زندگى دنيا باشد براى اين اختلاف، توجيه روشنى وجود دارد، زيرا افراد با هوش و خردمند به بى ارزشى دنيا در برابر آخرت و كيفرهاى آن بهتر و بيشتر واقفند. از اين نظر آن را يك روز به حساب مى آورند، ولى افراد غير هوشيار آن را به اندازه افراد هوشيار و بيدار، كم و ناچيز نمى شمارند و لذا مى گويند ده روز بيش در دنيا نبوديم.
3. مجرمان در روز رستاخيز سوگند ياد مى كنند كه بسيار كم درنگ كرده اند،(سوره روم آيه 55) قسم خوردن آنان در صورتى صحيح است كه مربوط به زندگى دنيا باشد، تا از اين راه اسباب تقليل عذاب خود را فراهم آورند، ولى اگر مقصود زندگى برزخى باشد، براى قسم آنان وجهى نيست.
4. در آيه 35 سوره احقاف مى خوانيم:
(فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا العَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَ لا تَسْتَعْجِلْ لَهُمْ كَأَنَّهُمْ يَومَ يَرَونَ ما يُوعَدونَ لَمْ يَلْبثُوا إِلاّساعة مِنْ نَهار...).
جمله نخست كه به پيامبر دستور بردبارى مى دهد مربوط به اين جهان است، در اين صورت جهت ندارد كه جمله بعدى را مربوط به برزخ بدانيم.
اين قراين يقين آفرين نيست:
آياتى كه به صورت قرينه بر نظريه نخست مطرح شده، قابل تطبيق با ديگر نظريه ها نيز نيست اينك بيان مطلب:
1. جمله:(كَمْ لَبِثْتُمْ فِى الأَرْضِ)منطبق به برخاستن از دل خاك است،نه زندگى در دنيا همچنانكه قرآن مى گويد:
(...فَإِذاهُمْ مِنَ الأَجْداثِ إِلى رَبِّهِمْ يَنْسِلُونَ)(يس/51)
«ناگهان آنان از قبرهاى خود به سوى پروردگار خود مى شتابند».
همچنين است رواياتى كه حاكى از آن است كه مردم در روز محشر در حالى كه گرد و خاك ازچهره و لباس آنان مى ريزد از قبر برمى خيزند و به سوى محشر مى آيند.
2. علت اينكه با هوشترين آنان مدت برزخ را كم مى شمارد، به خاطر اين است كه او بهتر از ديگران درك مى كند كه مقدار برزخ نسبت به جهان آخرت بسيار كم و ناچيزتر است در حالى كه ديگران اين رشد فكرى را ندارند و اين مطلب با نظريه دوم كه تفصيل آن بعداً مى آيد نيز منطبق است. علاوه بر اين ممكن است مقصود از«أمثلهم طريقة»اين باشد:«آن كس كه رو به راه ترين ايشان است»و چون براى اين آدم در برزخ نسبت به ديگران اوضاع آرامتر بود، از اين جهت مدت اقامت را كم مى پندارند.
3. علت اين كه آنان قسم مى خورند، اين است كه به راستى از مقدار
توقف خود در برزخ غافلند و همين طور كه در نظريه سوم گفته خواهد شد، قراينى در آيات هست كه عده بسيارى ازا نان از توقف خود ناآگاه مى باشند، از اين جهت قسم آنان بى جهت نخواهد بود.
4. صحيح است كه امر بردبارى به پيامبر در اين جهان مى باشد ولى براى اين كه پيامبر و ديگران را از نزديك بودن قيامت آگاه سازد، مى فرمايد: فاصله مرگ و قيامت آنان لمحه اى بيش نيست در اين صورت ارتباط جمله ها صحيح خواهد بود.
تا اين جا روشن شد كه دلايل نظريه نخست صحيح نيست، اكنون نقاط ضعف اين نظريه را روشن مى سازم.
اين نظريه از جهاتى مردود است
اوّلاً: يك چنين تقليل و به اصطلاح«كم شمردن»اختصاص به روز قيامت ندارد، بلكه هر فردى در پايان عمر خود مجموع زندگى را لحظه اى بيش نمى شمارد كه برق آسا گذشته است، بلكه غالب افراد هر موقع به گذشته نظر مى اندازند، آن را بسيار كوتاه مى شمرند، در صورتى كه ظاهر آيات اين است كه اين انديشه از خصايص آن روز به شمار مى رود.
ثانياً: اين نظريه درباره گفتار عزير و اصحاب كهف صحيح و پا برجا نيست، زيرا در آيه مربوط به عزير چنين مى خوانيم:
(...فَأَماتَهُ اللّهُ مِائة عام ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ كَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ يوماً أَوْ بَعْضَ يَوْم قالَ بَلْ لَبِثْتَ مائة عام).
«خداوند عزير را صد سال ميراند، سپس او را زنده كرد و از او پرسيد چقدر به سر بردى؟ گفت: يك روز يا نيم روز، (خدا) گفت بلكه صد سال درنگ كردى».
هرگز نمى توان گفت كه مقصود، سؤال از مقدار عمرى است كه قبل از
مرگ موقّت كرده بود بلكه هدف تعيين مقدار معطلى دورانِ مرگ موقت مى باشد، واين كه به طور مردد مى گويد يك روز يا نيم روز به سر برده است، به خاطر اين است كه گويا صبح گاه قبض روح شده و در طرف عصر به زندگى مجدد گام نهاده بود و تصور مى كرد كه لحظه حيات نو، عصر همان روز و يا عصر روز پسين است، از اين جهت به طور مردد گفت: نيم روز يا يك روز.
اين نظر نه تنها در داستان عزير صحيح نيست، بلكه با سرگذشت اصحاب كهف نيز سازگار نمى باشد و مراجعه به آيات مربوط به اين گروه اين حقيقت را روشن مى سازد، زيرا قرآن پس از بيان پناهندگى آنان به غار و اين كه آفتاب به گونه اى صبح وعصر بر غار آنان مى تابيد كه اگر كسى آنان را مى ديد، چنين مى انديشيد كه ايشان بيدارند، در حالى كه همگى را خواب ربوده بود و....
چنين مى فرمايد:
(وَ كَذلِكَ بَعَثْناهُمْ لِيَتَساءَلُوا بَيْنَهُمْ قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قالُوا لَبِثْنا يَوماً أَوْ بَعْضَ يَوم...)(كهف/19).
«ما چنين آنان را برانگيختيم تا از يكديگر سؤال كنند، يكى از آنان گفت: در (اين غار) چقدر به سر برده ايد؟ آنان گفتند: يك روز يا نيم روز...».
بى شك سياق آيات مى رساند كه مقصود، اندازه گيرى دوران خواب شبيه مرگ آنهاست، نه دوران زندگى پيش از خواب.
روشن ترين گواه بر اين كه مقصود دوران خواب شبيه مرگ است، نه دوران زندگى پيش از خواب، همان پاسخ و انتقاد خداست از پندار آنان آنجا كه مى فرمايد:
(وَ لَبِثُوا فِى كَهْفِهِمْ ثَلاثَ مِائَة سنينَ وَ ازْدادوا تِسْعاً)(كهف/25).
«در غارشان سيصد و نه سال به سر بردند».
اگر مقصود زندگى دنيوى آنان بود، در اين صورت پاسخ خدا و جواب آنان بر محور واحدى دور نخواهد زد.
ثالثاً: اين نظريه با برخى از آيات منافات دارد، زيرا در سوره روم پس از نقل نظرهاى مختلف مبعوث شدگان مى فرمايد:
(وَ قالَ الّذينَ أُوتُوا العِلْمَ وَ الإِيمانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِى كِتابِ اللّهِ إِلى يَومِ البَعْثِ فَهذا يَومُ البَعْثِ وَ لكنَّكُمْ كُنْتُمْ لا تَعْلمُونَ). (روم/56)
«گروهى كه به آنان علم و ايمان داده شده است مى گويند در كتاب خدا تا روز رستاخيز به سر برده ايد، پس اين است روز قيامت، ولى شما نمى دانستيد».
اگر مقصود، تحديد واندازه گيرى زندگى بسيار موقت دنيا بود، در اين صورت تحديد واندازه گيرى آن، تا روز رستاخيز صحيح نخواهد بود، زيرا زندگى دنيوى آنان محدود به روز رستاخيز نبود، بلكه در همان شصت و هفتاد سال خلاصه مى گشت، كه آن هم پيش از وقوع قيامت به پايان رسيده بود.
گذشته از اين، اين نظر با آغاز آيه هاى سوره روم نيز مطابق نيست، زيرا آيه چنين است:
(...يَومَ تَقُومُ السّاعة يقسمُ المُجْرِمُونَ ما لَبِثُوا غير ساعة). (روم/55)
«روزى كه قيامت برپا مى شود، مجرمان سوگند ياد مى نمايند كه جز مقدار كمى از روز به سر نبرده اند».
يعنى تا اين لحظه كه سخن مى گويند، جز مدت كمى درنگ نكرده اند، نه اين كه در دنيا كه ميان آن و اين لحظه فاصله بس زيادى وجود دارد. و تقدير آيه ياد شده چنين است:
«ما لبثوا إلى وقت الساعة، غير ساعة»، اين قرينه در آيات ديگر نيز
موجود است و همگى گواهى مى دهند كه مقصود اين است كه تا اين لحظه كه سخن مى گويند بيش از يك روز يا نيم روز دير نكرده اند.
گذشته از اينها لفظ«لبث»بهترين قرينه است كه مقصود زندگى پس از مرگ است، زيرا اين لفظ كه مرادف آن در فارسى، درنگ كردن و معطل شدن مى باشد مناسب با آن نوع توقف بى حركت است كه انسان به خاطر هدفى، سكون و سكونت را تحمل مى كند ودر انتظار حادثه ديگرى مى نشيند و اين حقيقت با زندگى پس از مرگ كه انسان به طور اجبار در انتظار حادثه ديگر مى نشيند، مناسب تر است و هرگز با زندگى اين دنيا تناسبى ندارد، زيرا زندگى دنيا همراه با تحرك است و بسيارى ازمردم براى زندگى دنيا اصالتى مى انديشند و هرگز آن را مقدمه زندگى ديگر نمى دانند و در انتظار حادثه ديگرى نمى نشينند.
اين قرائن نظريه نخستين را به طور روشن باطل مى سازد، اكنون به تشريح نظريه ديگر مى پردازيم:
مى كند، يعنى مثل اين است كه چنين به سر برده اند. اين جمله حاكى از آن است كه آنان از طول مدت اقامت خود در برزخ آگاه مى باشند ولى آن را كم و ناچيز مى شمرند، و شايد علت ناچيز شمردن آن مقايسه آن با زندگى دايمى و پيوسته براى آخرت است كه هيچ چيز آن شبيه زندگى هاى پيشين نيست.
2. در سوره مؤمنون، آيه 114 گواه روشن بر اين معنى وجود دارد، زيرا در اين آيه نه تنها برانگيخته شدگان، زندگى پيش را كم و ناچيز مى شمرند، بلكه خود خداوند نيز آن را كم مى شمارد، آنجا كه مى فرمايد:
(قالَ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلاّقَلِيلاً لَو أَنّكُمْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ).
(«خدا) فرمود: جز اندكى به سر نبرديد اگر آگاه باشيد».
تحقير و كم شمردن خداوند علتى جز مقايسه ندارد وا ين جمله مى تواند بيانگر مفاد گفتار برانگيخته شدگان نيز باشد، و اين كه آنان مى گويند، يك روز يا نيم روز است، جدى نبوده بلكه هدف تحقير و ناچيز شمردن است، نه اينكه ذاتاً كم و ناچيز بوده باشد.
3. نه تنها در سوره مؤمنون مطلب را با لفظ«كأن»اداء كرده است بلكه در سوره هاى ديگر تعبير مشابه نيز دارد. مثلاً در سوره احقاف آيه 35 مى گويد:
(...كَأَنَّهُمْ يَومَ يَرَونَ ما يُوعَدُونَ لَمْ يَلْبثُوا إِلاّساعةً مِنْ نَهار...).
«گويى كه جز ساعتى از روز به سر نبرده اند».
لفظ«كأنّ»حاكى است كه مدت مكث آنان ذاتاً كم نبوده بلكه به عللى به نظر آنان كم مى رسد.
از اينكه آنان در وقت رؤيت كيفر اعمال خود، چنين انديشه اى به فكرشان خطور مى كند، به حكم جمله(يوم يرون ما يوعدون)مى توان حدس