و معتزله به وجود آمد و پس از آن اختلافات بزرگترى پديد آمد و نتايج اين نزاعها آن شد كه مسلمانان نسبت به يكديگر جنايات بزرگى را مرتكب گرديدند و در نهايت عقيده و ايمان در دل مسلمانان ضعيف شد وضعف عقيده، ضعف در افراد و مجتمع اسلامى و دولت اسلامى را به دنبال داشت. «1» د- نقش عقيده در زندگى بدون ترديد زيربناى رفتار و كردار و به عبارت ديگر جهت گيرى انسان را در زندگى، عقيده و باورهاى او تشكيل مىدهدو بدين جهت قرآن در بيانى بسيار عميق فرمود: «كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِهِ» «2» هركسى بر طبق شكل و هيأت باطنى خويش عمل مىكند يعنى عمل او از سنخ چيزى است كه باورو عقيدهاش بر آن است. آلوسى مىنويسد: «شاكله يعنى مذهب و طريقهاى كه حالات انسان را شكل مىدهد.» «3» بطور كلّى عقيدهرا، چه باطل و چه حق، نمىتوان جدا و مستقل از زندگى تصور نمود زيرا هر كسى رفتار و كردارش را براساس عقيده اش جهت مىدهد. بطور مثال انسان موحّد همه چيز را با ديدگاه توحيدى مىنگرد و بينش توحيدى نه تنها درعمق وجودش كه در تمام ابعاد زندگىاش مشهود است. برخى از آثارى كه براى عقيده و بينش صحيح مىتوان نام برد عبارت است از: 1- آزادى از سلطه ديگران: بر اساس اعتقاد توحيدى، انسانها همه مخلوق يك خدا و فرزندان يك پدر و مادرند. هيچ كدام از آنهانبايد بنده غير خدا شوند. چنانكه امام على (ع) فرمود: «لاتَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ وَ قَدْ جَعَلَكَ اللَّهُ حُرّاً» «4»
بنده ديگرى مباش چون خداوند تو را آزاد آفريده است. 2- نترسيدن از مرگ: انسان موحد از مرگ نمىترسد؛ زيرا علاوه بر اينكه مرگ را نيستى نمىداند معتقد است كه هيچ موجود زندهاى، جز به اجازه خدا كه براى او اجل و مدتى معين قرار داده است، نمىميرد. «وَ ما كانَ لِنَفْسٍ انْ تَمُوتَ الَّا بِاذْنِ اللَّهِ كِتاباً مُؤَجَّلًا» «1» هيچ كس جز به فرمان خدا نخواهد مرد كه اجل هركسى در لوح قضاى الهى به وقت معين ثبت شده است. 3- حريص نبودن نسبت به دنيا: چون ايمان دارد كه: «وَ ما مِنْ دابَّةٍ فى اْلَارْضِ الَّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُها» «2» هيچ جنبندهاى در زمين نيست جز آن كه روزيش بر عهده خداست. در جاى ديگر مىفرمايد: «اللَّهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ يَقْدِرُ لَهُ» «3» خداوند روزى را براى هر يك از بندگانش كه بخواهد وسعت و مىدهد (براى هر كس كه بخواهد) تنگ مىگيرد. 4- اطمينان و آرامش: كاهش بحرانهاى روحى و روانى از ديگر آثار اعتقاد و ايمان به خداست؛ چنانكه در قرآن مىفرمايد: «الَّذينَ آمَنُوا وَ تَطْمِئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ الا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنَّ الْقُلُوبُ.» «4»
آنان كه ايمان آوردند و دلهايشان به ياد خدا آرامش مىيابد، آگاه باشيد كه تنها به ياد خدا دلها آرامش پيدا مىكند. انسان در سايه اعتقاد به خداى حكيم و داناى به مصالح و مفاسد مىتواند از اثرات نامطلوب مصائب، بلاها و رويدادهاى بد جلوگيرى كند؛ زيرا معتقد است كه آنچه بر او مىگذرد تقدير خداى مهربان است و هركارى كه او انجام دهد بدون مصلحت نمىباشد. 5- تعديل غرايز شهوانى و پرورش فضائل اخلاقى: فردى كه باور دارد در محضر خداست و همواره خدا را حاضر و ناظر بر اعمال و رفتار بندگانش مىداند، اين اعتقاد او را به كسب فضايل و ارزشهاى انسانى و تعديل و كنترل غرايز شهوانى وا مىدارد. 6- ضمانت اجرايى قوانين: در جوامع بشرى براى اجراى قوانين و دستورات راههاى گونا گونى وجود دارد، مانند تهديد، تطميع و ... ليكن هيچكدام از اين راهها نمىتواند ضامن اجراى قانون باشد؛ زيرا انسان براى تخلّف از اجراى وظايف و دستورها از هر راهى كه ممكن باشد استفاده مىكند. تنها راه كامل و جامع كه بدون هيچ تهديد و تطميعى مىتواند ضامن اجراى قوانين باشد، عقيده و باور به نيروى غيبى است كه همواره حاضر و ناظر رفتار انسان مىباشد. «1» اين كتاب، طى نه فصل، نه موضوع مهم از موضوعات اعتقادى را از ديدگاه اهل سنت و جماعت و با استفاده از كتب اعتقادى آنان بيان مىدارد و در پايان هر بحث نظر مذهب تشيع را نيز به اختصار و از منابع اصيل و مورد اتفاق علماى شيعى مطرح مىكند. مسلم است كه با توجه به حجم بسيار محدود كتاب، ارائه همه آرا و نظريات، ميسّر و ممكن نيست و تنها به عقايدى كه مورد توافق اكثر طرفداران علماى اهل تسنن و تشيع است، اكتفا شده است. از خداوند متعال در راه انتشار عقايد اسلامى مدد مىطلبيم و از خوانندگان محترم
تقاضا داريم نظرات اصلاحى و تكميلى خود را به مركز تحقيقات اسلامى ارسال دارند.
فصل اول خدا شناسى و راههاى آن بحثى كه مىتواند عنوان مبنا و اساس خداشناسى قرار گيرد، اين است كه آيا معيار شناخت خالق و آفريننده جهان هستى، عقل است يا حسّ؟ در پاسخ به اين سُؤال دو نوع تفكر و انديشه وجود دارد: تفكر حسّى: تفكر عقلى. گروهى همه چيز را با ديد حس مىنگرند و هرگز از محدوده حواس پنجگانه تجاوز نمىكنند و بر اين اساس مى گويند تنها عقيده وايمان به چيزى لازم مىشود كه با حس و تجربه قابل شناخت باشد. اما گروهى ديگر تفكر عقلى را فوق تفكر حسى دانسته و آن را معيار شناخت جهان و خالق قرار دادهاند و منطق حس را براى شناخت جهان كافى ندانسته حتى عقل را بر طرف كننده خطاهاى حواس نيز مىدانند. على بن ابى طالب (ع) فرموده است «لَيْسَتِ الرَّوِيَّةُ كَاْلمُعايَنةِ مَعَ اْلَابْصارِ فَقَدْ تَكْذِبُ الْعُيُونُ اهْلَها وَ لايَغُشُّ الْعَقْلُ مَنِ السْتَنْصَحَهُ» «1» تفكر مانند مشاهده با چشم نيست زيرا چشم گاهى گزارشهاى دروغ مىدهد ولى عقل كسى را كه از او نصيحت طلبد نمىفريبد، (بلكه از هرگونه اشتباه و خيانت محفوظ است). قرآن كريم، جهان غيب را در كنار عالم شهادت يادآورى نموده و ايمان به آن را لازم مىداند. معرفت جهان غيب و ايمان به آن بدون تفكر عقلى، هرگز امكانپذير نمىباشد، زيرا احساس، تنها در محدوده ماده مؤثر است، كاربرد دارد و نمىتواند به آغاز جهان و مبدأ پيدايش آن كه يك امر غير محسوس است پى ببرد، بدين جهت انسان مادى جز
ظاهر طبيعت را نمىنگرد و از باطن آن خبر ندارد. «يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَيوةِ الدُّنْيا وَ هُمْ عَنِ اْلاخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ» «1» كافران نسبت به ظاهر حيات دنيوى شناخت پيدا مىكنند ولى از آخرت غافل و بىخبرند. تفكر حسى، ماده را اصيل دانسته، ارزشهاى انسانى و شخصيت انسان را بر مبناى اصالت ماده تبيين مىكند و با خدا، ملائكه، وحى و ديگر امور غيبى كه جز با منطق عقل درك نمىشوند همانند امور مادى برخورد كرده، در نتيجه منكر آنها مىشود. قرآن انديشه آنان را اين چنين بيان فرموده است: «لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً» «2» ايمان نمىآوريم تا اينكه خدا را آشكار ببينيم. علما و انديشمندان علم كلام بر اين باورند كه تمامى شناختها به شناخت عقلى باز مىگردد. حتى شناختهاى حسى و علوم ضرورى؛ زيرا ضرورى بودن آن توسط عقل فهميده مىشود و بديهىترين بديهيّات مانند «امتناع اجتماع و ارتفاع نقيضين» به شناخت عقل برگشت مىكند. و درتعارض بين منطق نقل و عقل (روايات و عقل) منطق عقلى ترجيح دارد زيرا عقل پايه اثبات شرع است، اين مطلب را افرادى مانند: فخررازى، غزالى، جوينى و ديگر متكلمان، درموارد كوناگونى از مباحث كلامى، يادآورى كردهاند. غزالى در «قانون التأويل» در وصيّت دوّم چنين مىنويسد: هرگز نبايد برهان عقلى تكذيب شود زيرا عقل دروغ نمىگويد و اگر عقل دروغ بگويد ممكن است حكم او به اثبات شرع مقدس دروغ باشد، چون شرع مقد اصول اعتقادات اهل سنت 27 1 - توحيد ذاتى ..... ص : 27 س را با عقل شناختهايم». «3» ماتريديه و معتزله نيز كه دو گروه از متكلمانند، بر نقش عقل در شناخت حقايق دين معترفند اما اشاعره مىگويند عقل بدون وحى نقشى در شناخت ندارد. و كلّى بودن تأثير
بخشى عقل را منكرند. «1» انديشمندان كلامى و شيعه نيز بر اين باورند كه حقانيت شرع و دينو نبوّت توسط عقل ثابت مىگردد و تمامى شناختها به شناخت عقلى بازگشت مىكند. دلايل اثبات وجود خدا علما و نويسندگان علم كلام و عقايد، براى اثبات وجود خدا از براهين گوناگونى بهرهگرفتهاند كه در اينجا سه برهان را به اختصار شرح مىدهيم: 1- برهان حدوث برهان حدوث بر چند مقدمه متكى است: الف- آنچه در پيرامون خود ملاحظه مىكنيم، ازانسان، حيوان، گياه، خورشيد وغير آن در خارج به عنوان يك واقعيت وجود دارندو قابل درك و شناخت نيز مىباشند. ب- عالم و همه پديده هاى آن داراى تحول و دگرگونى بوده و حادث مىباشد زيرا دگرگونى و تغيير و تحول بجز نيست شدنِ موجود اول و حادث شدن موجود دوم نيست. ج- هيچگونه تغيير و دگرگونى بدون سبب انجام نمىگيرد، بطور مثال جابهجايى جسمى از مكانى به مكان ديگر، امكان ندارد خود به خود و بدون وجود علتى حاصل شود و مىتوان گفت از ضرورى ترين انديشه هاى بشر اين است كه هر پديده اى علتى دارد كه وجود آن را ايجاب مىنمايد. پس كل جهان هستى يك پديدهاست كه حادث بوده و احتياج به علت دارد و آن علت، «خداوند متعال» است. قرآن به اين برهان اشاره فرموده است: «انَّ فى خَلْقِ السَّمواتِ وَ اْلَارْضِ وَ اْختِلافِ الْلَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ الْفُلْكِ الَّتىتَجْرى فى الْبَحْرِ بِما يَنْفَعُ النَّاسَ وَ ما انْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْيا بِهِ اْلَارْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فيها مِنْ كُلِّ دابَّةٍ وَ تَصْريفِ الرِّياحِ وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَ
اْلَارْضِ لاياتٍ لِقَوْمِ يَعْقِلوُنَ» «1» همانا در آفرينش آسمانها و زمين و پى در پى آمدن شب و روز و كشتى هايى كه در دريا براى منافع مردم حركت مىكنند و آبى كه خداوند از آسمان فرو فرستاده است و با آن زمين را پس از مرگ زنده نموده و انواع جانوران را در آن پراكنده و در تغيير مسير بادها و ابرهايى كه در بين آسمان و زمين تسخير شده است [در همه اينها] براى افراد عاقل و با خرد نشانههاى روشنى است. آيه كريمه دگرگونى در پديده هاى طبيعت را مستند به سبب و علتى مىداند و خردمندان مىدانند كه آن علت چيزى جز خدا نيست. صاحب مواقف مىگويد: آنچه متكلمان در باره برهان حدوث نوشتهاند، همان راهى است كه حضرت ابراهيم خليل (ع) پيموده است (آنگاه كه شب او را فرا گرفت و ستارگان را مشاهده نمود، گفت: اين پروردگار من است و چون ستارگان به افول گراييدند گفت: من افول كنندهها را دوست ندارم، چه رسد به پرستش آنان) «2» 2- برهان وجوب و امكان برهان ديگر بر اثبات وجود خداراهى است كه حكما و فلاسفه پيمودهاند به اين بيان كه موجودات «ممكن» هستند و هر موجود «ممكن» بايد متكى و منتهى به «واجب» شود كه اين واجب، همان خداست. در توضيح بيشتر بايد گفت در عالم، هستى حقيقى وجود دارد و آن وجود از دو حال خارج نيست يا هستى اش واجب و ضرورى است بگونهاى كه نياز به وجود ديگر ندارد يا نيازمند به غير خودش هست. در صورت دوم آن غير كه وجود بدان نيازمند است خود از دو حال خارج نيست، يا نياز به وجود ديگرى ندارد كه در اين صورت، مدعا و مطلوب ثابت است همچنين است