ابوالجوزاء روايت كرده است: «قحطى شديدى براى مردم مدينه پديد آمد. نزد عايشه شكايت كردند. عايشه گفت: به قبر پيامبر (ص) روى آوريد [و از روح آن بزرگوار استمداد بجوييد.] از عمدهترين دلايل در باب توسل و استمداد، حديث اعمى است؛ نابينايى به حضور پيامبر (ص) مشرّف شد و عرض كرد براى روشنى چشم من دعا بفرما، سرور عالم او را به اين دعا ارشاد فرمودند: «الَّلهُمَّ انّى اسْئَلُكَ وَ اتَوَجَّهُ الَيْكَ بِنَبِيِّكَ مُحَمَّدٍ نَبِىِّ الرَّحْمَةِ يا مُحَمَّدُ انّى اتَوَجَّهُ بِكَ الى رَبّى فى حاجَتى هذِهِ لِتُقْضى لِى الَّلهُمَّ فَشَفِّقْهُ فِىَّ» خدايا از تو مىخواهم و به واسطه پيامبرت، محمد پيامبر رحمت به تو رو مىكنم، اى محمد به واسطه تو به خدا رومىآورم درباره اين حاجتم كه آن را برآورد، پس خدايا شفاعتش را در مورد من بپذير. آن شخص اين دعا را خواند و چشمش به خواست خداوند روشن گرديد. «1» اين دعا مخصوص همان دوران نبوده است؛ زيرا در زمان خلافت عثمان نيز فردى حاجتمند نزد عثمان آمد، وى هم همين دعا را به او تعليم داد. و محدثين براى نقل اين حديث در كتب خود باب مستقلى بازكردهاند بنام: «باب من كان له حاجة الى اللَّه تعالى او الى احد من خلقه» «2» اقوال و سيره بزرگان در باب توسل به پيامبر (ص) توسل و استمداد از روح بزرگ پيامبر، از صدر اسلام مورد توجه امت اسلامى بوده است و همچنين علما و دانشمندان با گفتار و سيره عملى خويش بر جواز و مطلوبيت آن بويژه در شدايد و سختيها تأكيد فرمودهاند. به اين مناسبت به برخى از گفتار و رفتار علما اشاره مىكنيم. امام سبكى گويد:
توسل و استمداد و طلب شفاعت بوسيله پيغمبر (ص) در پيشگاه پروردگار نه تنها جايز بلكه يك عمل نيك و پسنديده است و جواز و پسنديده بودن آن براى هر صاحب دين از امور بديهى و روشن است و پيامبران گذشته و سلف صالح به آن عمل كردهاند. توسل به پيامبر (ص) در هر حال، قبل از آفرينش آن حضرت و بعد از آن جايز و رواست. «1» امام ابن حجر چنين گويد: «از عقايد خرافى ابن تيميه كه پيش از وى كسى آن را نگفته است، اين بود كه استمداد و توسل به پيامبر (ص) را انكار كرد، [در حالى كه مسأله توسل] آنطور كه وى فتوا داده نيست بلكه توسل به آن حضرت در هر حال، چه پيش از آفرينش و چه پس از آفرينش آن حضرت و در دنيا و آخرت، پسنديده و نيك مىباشد و اين عمل سيره سلف صالح، پيامبران و اولياى الهى بوده است.» «2» كتاب «شواهد الحق» روايت و گفتار فراوانى را از بزرگان نقل مىكند از جمله توسل حضرت آدم به حقّ محمد (ص) هنگامى كه احساس كرد مرتكب خطا و لغزش شده است «3» و همچنين از علامه شهاب رملى شافعى، جواز توسل را نقل نموده است. نويسنده حصن الحصين چنين گفته است: كسى كه داراى نياز و حاجت است، ابتداء وضوى صحيح بگيرد سپس دو ركعت نماز بخواند و اين دعا را بخواند: اللهم انى اسئلك و اتوجه اليك بنبيك محمد ... همچنين نوشته است: اگر دعا در نزد قبر پيغمبر (ص) مستجاب نشود در چه محلى اجابت خواهد شد. «4» در التاج الجامع للاصول فى احاديث الرسول پساز نقل روايات توسلچنينمىنويسد: از اين روايات استفاده مىشود كه توسل به صالحان در پيشگاه خداوند جايز بلكه در سختىها مطلوب است. «5»
ابن جوزى در كتاب «الوفاء» باب توسل دو مطلب را نقل مىكند؛ باب توسل به پيامبر (ص) و باب شفا خواستن از قبر آن حضرت. «1» توسل به صحابه و اهل بيت (ع) مردم مسلمان و مؤمن علاوه بر روح بزرگ پيامبر اسلام به قبور اهل بيت (ع) و صحابه و علما نيز متوسل مىشدهاند. شيخ يوسف بنهانى از بيهقى و ابن شبيه نقل مىكند: در سه قرنى كه بين مسلمانان خير و بركت مشهود بود به خاطر كثرت توسل و استمداد نسبت به ارواح صلحا بود. و توسل آنان مخصوص به حضرت رسول (ص) نبود بلكه توسل و استفاضه و استغاثه به قبور اهل بيت (رض) و صحابه (ر ض) و صالحان امت نيز معمول بوده است. «2» علّامه ابن عبدالبر در باره ابوايوب انصارى مىنويسد: قبر ابو ايوب تا امروز معلوم و مشخص هست و مردم براى طلب باران به آن متوسل مىشوند. «3» ابن اثير مىنويسد: قبر ابو ايوب در قسطنطنيه است و مردم با توسل برآن طلب باران مىكنند. «4» امام شافعى در باب زيارت قبر امام كاظم مىگويد: به تجربه ثابت شده است كه قبر [امام] موسى كاظم به اجابت رساننده است. ابن حجر از امام شافعى نقل مىكند كه وى به اهل بيت نبوى (ص) متوسل مىشد و مىگفت: آل پيامبر (ص) شفيع و وسيله من در نزد پروردگارم هستند. اميدوارم خداوند فرداى قيامت، باشفاعت آنان نامه عملم را به دست راستم عطا نمايد. «5» ذهبى در تذكرة الحفاظ نقل مىكند كه بزرگان اهل سنت هرگاه به زيارت قبر حضرت
امام على بن موسى الرضا مىرسيدند خضوع و تضرع فراوان بجا مىآوردند؛ چنانكه ابن حجر عسقلانى از حاكم صاحب مستدرك از ابوبكر محمدبن مؤمِل چنين نقل مىكند: «با امام پيشواى حديث، ابوبكر خزيمه و ابوعلى ثقفى و جمعى از مشايخ و اساتيد كه تعدادشان فراوان بود به زيارت على بن موسى الرضا (ع) در طوس رفتيم ابن خزيمه بگونهاى در برابر بقعه مبارك تعظيم و تواضع و تضرع كرد كه من متحيّر شدم.» «1» محدث مشهور، ابوحاتمحيان در شرح زندگىامامعلىبن موسىالرضا چنين نوشته است: «هنگامى كه در طوس اقامت داشتم، هرگاه به من سختى مىرسيد، با زيارت كردن قبر على بن موسى الرضا از خداوند متعال برطرف شدن آن را درخواست مىكردم و دعايم مستجاب و آن سختى نيز برطرف مىشد و اين چيزى بود كه بطور مكرر تجربه كردم.» «2» ابن حجر مىنويسد: امام شافعى هنگامى كه در بغداد بود ك اصول اعتقادات اهل سنت 46 فصل چهارم صفات خدا نار ضريح امام ابوحنيفه مىآمد زيارت مىكرد و سپس براى بر آورده شدن حاجات بدو متوسل مىشد. «3» با توجه به روايات و آيات، گفتار و سيره بزرگان نسبت به توسل و استمداد، روشن گرديد كه چگونه طايفه نجديه بر خلاف جمهور علما، قبور اهل بيت نبوت و صحابه و امهّات المومنين «رضوان الله عليهم ...» و صلحاى امت را تنها به اين بهانه كه موجب شرك مىشود، ويران و پامال كردند و ملاحظه هيچ اصولى را هم نكردند. 3- نداى غايب: مقصود اين است آيا كسى را كه از ديد ما غايب است مىتوان صدا زد و گفت يا فلان؟ در نزد نجديان و هم مشربهاى ايشان نداى غايب به لفظ «يافلان» شرك اكبر است، اگر چه روح مبارك حضرت رسول (ص) باشد. نويسنده اصول اربعه در ادامه مىنويسد: از اين طايفه كه فعل سلف صالح را شرك و فاعل را مشرك مىگويند، سوال مىكنيم كه مراد
شما از غايب چيست؟ آيا مراد، غايب از ديد و نظر است؟ يا غايب از وجود، يعنى كسى كه در حقيقت وجود ندارد؟ اگر مقصود شق اوّل است پس شامل صدا زدن ذات خداى تعالى نيز مىشود كه منادى از ديدشما غايب است بحكم «لاتدركه الابصار» و اگر مقصود شق دوم است، ارواح پيامبران و اوليا كجا معدومند؟ در بحث قبلى ثابت شد كه آنها وجود و همچنين تصرف و شعور و ادراك دارند و از مباحث فصل گذشته روشن گرديد كه ارواح طيبه انبيا و اهل بيت و صلحا حيات دارند بلكه اجازه تصرف دارند و ثابت شد كه نداى غايب و استمداد از آنان هيچ اشكالى ندارد. «1» بنابر اين با توجه به تحقيق درباره اين سه اصل، ديدگاه اهل سنت بخوبى روشن شد و نبايد بين عقيده اهل سنت و نجديان خلط شود و عقايد آنان را به عنوان عقيده اهل سنت دانست. در خاتمه اين بحث، مرز توحيد و شرك را بيان مىكنيم تادر تمامى اعمال و رفتار مسلمانان معيار قرار گيرد و طورى نباشد كه هركسى را بتوان مشرك يا موّحد دانست. صاحب جان هندى مىنويسد: معيار در توحيد و شرك، استقلال و عدم استقلال است، به اين معنى كه اگر كسى مخلوق را بطور مستقل سودمند و زيان رسان يا شافى و رازق بداند مشرك است و ليكن عقيده صحيح مسلمانان اهل سنت و جماعت اين است كه نه زنده را بالاستقلال حاجت روا كن مىدانند نه مرده را، بلكه همه آنها وسيلهاند. اطبا و حكيمان وسيله هاى صحت، امرا و سلاطين وسيله حصول روزى و انبيا و اوليا در زندگى و پس از وفات وسيله واسطه حل مشكلات و بر آورده شدن حاجاتند و كسى كه اين گونه اعتقاد داشته باشد، درعقيده خودش صادق است زيرا به آيه «وَابْتَغُوا الَيْهِ الْوَسيلَةَ» عمل كرده است چنانچه علّامه جزرى در كتاب حصن، در آداب دعا نوشته است: يكى از آداب دعا اين است كه [دعا كننده] در پيشگاه خداوند به پيامبران و صلحايى از بندگان خدا متوسل شود. «2» مراتب شرك از ديدگاه شيعه در بينش شيعه، مراتب شرك همان است كه در متن آمده است و آنچه در بينش اهل سنت اعم از شرك ذاتى يا صفاتى ربوبى، عبادى، موجب شرك مىشود، از ديدگاه شيعه نيز باعث شرك مىگردد و همان موضعگيرى كه علماى اهل سنت نسبت به ابن تيميّه و هم مشربان وى داشتهاند. علماى شيعه نيز دارند.
فصل چهارم صفات خدا علما و دانشمندان علم كلام، صفات خدا را به يك اعتبار به صفات سلبى و صفات ثبوتى تقسيم كردهاند: 1- صفات سلبى؛ صفاتى را گويند كه موجب نقص در خداوند متعال مىشود و خداوند از آنها مبراست؛ مانند ظلم، جهل، بخل و .... اختلاف در صفات خدا ناشى از اختلاف ظاهرى در آيات و رواياتى است كه ظهور در جسميت و صفات خداوند دارند. مانند: «الرَّحْمنُ عَلَى اْلعَرْشِ اسْتَوى» «1» خداى رحمان بر عرش قرار گرفته است. «يَدُاللَّهِ فَوْقَ ايْديهِمْ» «2» دست خدا بالاى دستهاى آنان است. «وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُوالْجَلالِ وَ اْلِاكْرامِ» «3» چهره پروردگار تو باقى مىماند كه داراى جلال و بزرگى است. و مانند كلام رسول خدا (ص) كه فرمود: «خَلَقَ اللَّهُ آدَمَ عَلى صُورَتِهِ» «4» خداوند آدم را به صورت خويش خلق كرد.
بر اين اساس گروهى در تفسير اين گونه آيات توقف كرده و گروه ديگر به ظهور آيات تمسك كرده و گروه سوّمى آنها را توجيه و تأويل كردهاند. «كراميّه» مىگويند خداوند داراى مكانى به نام عرش است كه بر روى آن قرار مىگيرد و همچنين خداوند به صورت جوانى در مىآيد! «مشبّهه» نيز خداوند را جسمى مانند اجسام مىدانند داراى گوشت و خون و انگشت [تعالى اللّه عما يقولون] ابن تيميّه نيز با توجه به ظهور آيات، خداوند را داراى صفات جسمانى از قبيل دست، چشم و مكان مىداند. نويسنده كتاب حصون الحميديه در باره بطلان اين نظريات چنين مىنويسد: ما معتقديم كه نصوص متشابه داراى معناى صحيحى مناسب با ذات بارى تعالى است كه خالى از مشابهت با حوادث و پديده ها مىباشد و اين معانى ظاهرى كه لازمه آن حدوث و مماثلت با حوادث است، معناى واقعى آيات و روايات نيست. اين عقيده، عقيده سلف صالح نيز بوده است لكن چون برخى از فرقه هاى بدعت گذار ظهور كردند و به ظواهر آن آيات متشابه تمسّك كردند و به معناى ظاهرى آنها معتقد شدند، گروهى از متأخرين از علما ترسيدند كه اين بدعتها در اعتقاد ضعيفان اثر كند بدين جهت به تأويل پرداختند و آيات را بر معناى موافق و مناسب با دلايل عقلى تأويل نمودند. «1» شرح عقايد نسفى» نيز راه تأويل را مىپذيرد و در پاسخ كسانى كه به ظواهر آيات تمسك كردهاند مىنويسد: اين برداشت جز توهم محض چيزى نيست؛ زيرا دلايل قطعى بر تنزيه و پاكى خداوند اقامه شده است. بنابراين دو راه بيشتر وجود ندارد؛ يا اينكه علم و فهم اين گونه نصوص به خداوند واگذار شود، چنانكه شيوه پيشينيان بوده است «2» يا با تأويلات صحيح بر معانى مناسب حمل شود تا جلو طعن افراد نادان گرفته شود چنان كه شيوه متأخرين مىباشد. «3» در حاشيه شرح عقايد نسفى نوشته است:
دلايل نقلى اگر از جهت دلالت بر معنى، قطعى نباشد بلكه در حدّ احتمال و گمان باشد مانند دليل جسميت، صورت و جوارح، هرگز نمىتواند با دلايلى كه از نظر دلالت قطعى و محكم است معارضه كند، لذا واجب است محتملات را بر قطعيات و محكمات حمل كنيم و بر فرض اينكه با ادّله قطعى معارضه كند بايد ادّله نقلى محتمل را توجيه و تأويل كنيم، بنابراين اگر در آيهاى فوقيّت نسبت به خداوند متعال اطلاق كرده است مقصود، تعالى و بزرگى و عظمت اوست نه فوقيت در مكان و همچنين در باره آمدن خداوند مقصود آمدن امر و دستور اوست و مقصود از حديث «خلق آدم على صورته» در صفات از قبيل علم و قدرت و رحمت و مقصود از «يد» قدرت است و مقصود از «وجه» ذات اوست. «1» * ديدگاه شيعه در باره صفات سلبى و آيات صفات. شيعه به پيروى از امامان معصوم (ع)، خداى متعال را از تمام اوصاف و ويژگيهاى جسمانيات و ممكنات پاك و منزه مىداند و مىگويد هيچ چيزى مانند خدا نيست و او داراى حدود و نهايت نيست، با حواس قابل درك نيست، چيزى بر او احاطه ندارد، بلكه بر همه چيز احاطه دارد. امّا صفاتى كه در برخى از آيات از قبيل، استواء بر عرش، يد، وجه، و ... ذكر شده به حكم برهان عقلى و ادله ادبى، بصورت كنايى استعمال شده است. «2» 2- صفات ثبوتى: صفاتى هستند كه ذات حق بدانها توصيف مىشود مانند: قدرت، علم، حيات، سميع بودن و بصير بودن. روشنترين راه براى اثبات صفات ثبوتى، نظم و هماهنگى جهان آفرينش است؛ زيرا همانطور كه وجود هر پديدهاى گواهى بر وجود پديد آورنده آن دارد، خصوصيات و ويژگيهاى پديدهها، ما را به صفات پديد آورنده آن راهنمايى مىكند و گواهى مىدهد پديد آورنده هستى داراى صفات نقص مانند جهل، نادانى و ناتوانى نمىباشد. «3» صفات ثبوتى خداوند عبارتنداز: 1- قدرت: مقصود اين است كه خداى متعال بر هر چيزى تواناست، اگر خواسته باشد انجام مىدهد و اگر خواسته باشد رها مىكند؛ چنانكه در قرآن فرموده است: